به كودكانمان بيشتر بپردازيم تا.......


به كودكانمان بيشتر بپردازيم تا.......



به كودكانمان بيشتر بپردازيم تا.......
من ازمادرم خیلی ممنونم خیلی حواس جمع بود..با وجود اونهمه بچه همیشه ششدانگ حواسش به ما بود و مواظب بود اتفاقی برامون نیفته مارو یه لحظه به امید کسی رها نکرده بود مگر چندسالی که من رو دست مادربزرگم سپرده بود واسه درس خوندن و مادربزرگم هرچند اخلاقهای خیلی ازاردهنده ای داشت اما خیلی حواس جمع و حساس بود و درتموم اون چندسالی که پیشش بودم منو همیشه پیش خودش میخوابوند.و هردوشون ازهمون بچگیم بهمون تاکید کرده بودن هیچ کس حق نداره به هیج جای بدنتون دست بزنه حتی پدر برادر دایی و عمو و خلاصه هیچ مذکری.اینه که هیچ وقت اتفاق خاصی که خیلی تاثیر بدی داشته باشه برامون نیفتاده

(ولی یه چیزیکه هست اینه که همین تاکید های بیش ازاندازه تو ذهن من ازمردها غول وحشتناکی ساخته بود که فقط قصددارن به هر جنس ماده ای که دستشون رسید صدمه بزنن و حس ناامنی و بی اعتمادی به مردها رو ازهمون بچگی توی روحم تزریق کردن)

البته ازحق نگذرم مردهای خانواده ما هم خیلی ازین لحاظ سلامتن شکر خداو گرنه مادر هرچقدر هم حواسش جمع باشه و تاکیدکرده باشه باز اگه کسی ازتو خونه بخواد نانجیبی کنه میتونه!

ولی مفهومش این نیست که من جنس مونث همیشه ایمن بودم از اسیب حالا ممکنه این اسیب روحی باشه یه نگاه یه خنده هرزه ویا حتی یه لمس کوچیک که بهت بفهمونه تو مونثی!

بابای من یه پسرعمه ای داره همسن بابامه و بچه هاش هم همسن ماها هستند...

این مرد وقتی من بچه کوچولو بودم منو خیلی دوست داشته و این دوست داشتنش ادامه داشت تا وقتی من چهارساله اینا بودم که کم کم مادر بهم یادداد که من نباید به هیچ مردی نزدیک بشم (البته تصور میکنم روش مادرم زیاده روی بوده ) و من وخواهرا دیگه ازهرموجود مذکری فاصله میگرفتیم الا این مرد که حتی واسه مادر هم کمی مورد اعتماد بود.البته نه اینکه ما رو دستش بسپاره اما خوب به خونه مون رفت وامد داشت باهامون حرف میزدو جلوی پدر ومادر میبوسیدمون.اما بوسیدن این ادم حس بدی بهم میداد.

ولی خوب چون جای بابامون بود همیشه بهش احترام میزاشتیم..

فکر میکنم سیزده چهارده ساله بودم و این پسرعمه بابا واسه عید دینی خونه ما اومده بود..

من خیلی سالها بود ازین ادم قائم میشدم . گاهی یه نمه هم پررو میشدم و رک حرفمو میزدم اونروزم به بابا گفتم بدم میاد مارو بوس کنه و بهمون دست بزنه!و رفتم قائم شدم..مکانیک بودن و کثیف بودن دست و بالش رو بهونه میکردم و نمیتونستم بگم حس بدی به این ادم دارم

این هم هی گفت شیرین کجاست و اگه نیایی عیدمبارکی بگی بوس که سهله گازت میگیرم!میگفت هرجا قائم بشی میگیرم و بوست میکنم بابام هم ازبس بهش اعتماد داشت غش غش میخندید.

بالاخره اینقدر جیغ و داد کردم که قبول کرد بوسم نکنه و اومدم پذیرایی کردم و موقع رفتن هم بدرقه اش کردم کفشاشو پیدا نمیکردخم شدم کفشاشو ازتو کفشای مهمونا پیدا کردم گذاشتم جلوش که خیلی رندانه موقع پوشیدن کفش دستشو به ب ا س ن م کشید.انگار میخواست بهم بگه: توفهمیدی من کثیفم اما نتونستی خودتو ازمن حفاظت کنی!

این اتفاق درست جلوی پدرو مادرم افتاد و هیچ کدوم متوجه نشدن.

ولی حس بدش حس تحقیر شدنش حس اینکه دنیا خیلی کثیفه و هرگز نمیشه به هیچ کس اعتماد کردحس اینکه حتی نمیشه به پدر هم اعتماد کرد و خیلی حسهای بد دیگه ناشی اززن بودن تو فرهنگ بسته ایران رو برام به همراه داشت..

(نمیدونم چرا تو همچین لحظاتی ادم حس میکنه یه چیزی کم داره که این رفتار باهاش شده؟)

ازون به بعد خیلی بی ادبانه هروقت خونه مون می اومد به این ادم فحش میدادم و دیگه نه من ونه خواهرا هرگز بهش نزدیک نشدیم ولی هنوزم تو فامیل خونه هرکی میره بچه هاشونو بوس و بغل میکنه و مثلا میچلونه و شوخی میکنه. نمیدونم رفتار رندانه اش با من رو با چندتا ازدخترای فامیل تکرار کرده؟

ایا جایی توی دنیا هست که حتی همین اتفاق هم برای بچه ها نیفته؟

نمیدونم این همه نگرانی من برای بچه هام درمورد این موضوعات مفهومش اینه که دارم مثل مادرم این با این موضوع برخورد میکنم؟

این وبلاگ تجاوزهای خانگی کم ذهن منو درگیر نکرده ها!



87 out of 100 based on 47 user ratings 897 reviews