گابريل گارسيا ماركز


گابريل گارسيا ماركز



گابريل گارسيا ماركز
گابریل گارسیا مارکز
نويسنده و ناشر كلمبيايي (1928)



گابريل گارسيا ماركز
در 15 سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می‌دانند، و گاهی اوقات پدران هم.
در 20 سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده‌ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.
در 25 سالگی دانستم که یک نوزاد، مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یک شب هشت ساعته، محروم می‌کند.
در 30 سالگی پی بردم که قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.
در 35 سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد؛ بلکه چیزی است که خود می‌سازد.
در 40 سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم؛ بلکه در این است که کاری را که انجام می‌دهیم دوست داشته باشیم.
در 45 سالگی یاد گرفتم که 10 درصد از زندگی چیزهایی است که برای انسان اتفاق می‌افتد و 90 درصد آن است که چگونه نسبت به آن واکنش نشان می‌دهند.
در 50 سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان و پیروی کورکورانه بد ترین دشمن وی است.
در 55 سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.
در 60 سالگی متوجه شدم که بدون عشق می‌توان ایثار کرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.
در 65 سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز که میل دارد بخورد.
در 70 سالگی یاد گرفتم که زندگی مساله در اختیار داشتن کارت‌های خوب نیست؛ بلکه خوب بازی کردن با کارت‌های بد است.
در 75 سالگی دانستم که انسان تا وقتی فکر می‌کند نارس است، به رشد وکمال خود ادامه می‌دهد و به محض آنکه گمان کرد رسیده شده است، دچار آفت می‌شود.
در 80 سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت برنامه گرفتن بزرگترین لذت دنیا است.
در 85 سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست.



خیانت مجنون به لیلی صحت تاریخی دارد؟!

1:

"گابريل جوسي گارسيا ماركز" در ششم مارس 1928 در دهكده ي "آراكاتاكا" در منطقه ي "سانتامارا" در کلمبیا به دنيا آمد.


یه جمله قصار از خودت بگو
از اونجا كه پدر و مادر ماركز، فقير و در پي تامين معاش بودند، پدر بزرگش طبق سنت رايج اون وقت، مسئوليت پرورش او را بر عهده گرفت.


آیا پهلوانی به نام آرش کمانگیر وجود داشته ؟
ايشان در بین امت کشورهای "آمریکای لاتین" با نام "گابیتو" به معناي "گابريل كوچك" مشهور هست.

گابريل شيفته ي همنشيني و فرمودگو با پدربزرگ و داستان‌هاي خرافاتي مادر بزرگش شده بود.


ﺭﻗﺺ ﺁﻧﺠﺎ ﮐﻦ ﮐﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺸﮑﻨﯽ....
گذشته از سرهنگ و خودش، زنان ديگري هم حضور داشتند و گارسيا ماركز بعدها فرمود كه باورها و حرفهاي اونها او را از اينكه تنها بر صندلي خانه‌شان بنشيند، مي‌ترساند.


•○● یــــــــــادته ... ؟! ●○•
بذر آينده ي شغلي‌‌ ايشان در جريان جنگهاي داخلي و رايشانداد "كشتار موز"، معاشقه‌هاي پدر و مادرش، باورهاي سرسختانه ي خرافي مادر خانواده، رفت و آمد عمه‌هاي كهنسال و دختران نامشروع [ =نارواي ] پدربزرگ كاشته شد.


سلفيِ برگ هاي كتاب
گارسيا ماركز نوشت:
"احساس مي‌كنم كه همه ي نوشته‌هايم، درباره ي تجربه هاي من از اجدادم هست."

وقتي كه او هشت ساله بود، پدربزرگش درگذشت.


شعر میلاد عرفان پور برای یک رآکتور
نابينايي مادر بزرگش هم روز به روز بيشتر مي‌شد و از اين رو، به "سوكري" رفت تا با خانواده ي خود زندگي كند؛ جايي كه پدرش به عنوان يك داروساز سرگرم كار بود.

پس از ورودش به "سوكري"، تحصيلات رسمي‌ خود را آغاز كرد.


متن زیبا و خواندنی درباره مادر
او به پانسيون شبانه روزي در "بارانونكيولا"، شهر بندري در دهانه ي رودخانه ي "ماگدالنا" فرستاده شد.

در اونجا به عنوان پسري سر به زير كه شعرهاي خنده دار مي‌فرمود و كاريكاتور هم مي‌كشيد، مشهور شد.

اگرچه ماركز تنومند و ورزشكار نبود، بسيار جدي برخورد مي كرد و همين امر باعث شد همكلاسي هايش او را "پيرمرد" نام نهند.

2:

در سال 1940 و در سن دوازده سالگي موفق شد بورس تحصيلي‌ مدرسه‌اي را كه براي دانش آموزان با هستعداد در نظر گرفته شده بود، به دست آورد.

مدرسه ي ‌"ليكئو ناكيونال" را "يسوعيون"اداره مي كردند و در شهر "زيپاكيورا" در سي مايلي جنوب "بوگوتا" برنامه داشت.

سفرش يك هفته‌ بيشتر به درازا نكشيد و بازگشت؛ "بوگوتا" را دوست نداشت.

اولينحضورش در پايتخت كلمبيا، او را دلتنگ و غمگين ساخت، اما تجربه هاي ايشان به تثبيت [ =برجاي داشتن ] شخصيت اش كمك كرد.



ماركز در سال ۱۹۴۱ اوليننوشته‌هايش را در روزنامه‌ای به نام Juventude که ايشانژه ي شاگردان دبيرستانی بود، منتشر کرد و در سال ۱۹۴۷ در دانشگاه "بوگوتا" به تحصيل در رشته حقوق پرداخت.


مانند بسياري از نايشانسندگان ديگر كه دانشگاه را تجربه كردند و اون را كوچك شمردند، گارسيا ماركز نيز متوجه شد كه علاقه‌اي به مطالعه در رشته ي دانشگاهي‌ ندارد و تبديل به كسي شده كه كاري را بر حسب وظيفه و اجبار انجام مي‌دهد.

به اين ترتيب، دوران سرگرداني او آغاز شد؛ كلاسهايش را ناديده گرفت و از خودش و درسهايش غفلت كرد، سوار ترامواي شهري مي‌شد و به جاي مطالعهحقوق، شعر مي‌خواند.
در غذاخوريهاي ارزان غذا مي‌خورد، سيگار مي كشيد و همدم و همنشين همه ي چيزهاي مشكوك و مظنون اون وقت از جمله ادبيات سوسياليستي، هنرمندان گرسنه و روزنامه نگاران آتشين و جوان شد.

اما از همه مهمتر روزي بود كه اون كتاب كوچك را خواند؛ زندگيش دگرگون شد و همه ي خطوط سرنوشت در دستانش، در يك نقطه متمركز شدند.

با مطالعهكتابي از "كافكا" با نام "مسخ" كه او را زير و رو كرد، ماركز جوان آگاه شد كه ضرورت ندارد ادبيات از يك خط سير مستقيم داستاني، طرحي روشن و يك موضوع هميشگي و كهن پيرايشان كند.
او در اين ارتباط بيان مي دارد:
"گمان نمي‌كردم كسي اين اجازه را داشته باشد كه چيزهايي مانند مسخ را بنايشانسد.

اگر مي دانستم، مدتها پيش از اين شروع به نوشتن مي‌كردم."


"برايم آواز برخاسته از كافكا همسو با نجواهاي مادربزرگم بود؛ مادربزرگم هنگام داستان سرايي عادت داشت ماجراجايشانانه ترين چيزها را با حقيقي‌ترين صداهاي ممكن بيان كند."

اين اوليننكته‌اي بود كه او از مطالعهادبيات به اون پي برد.

از اين پس، با آزمندي تمام شروع به مطالعهكرد و هر چه را كه به دستش مي‌رسيد، مي‌بلعيد.

او نوشتن داستان را آغاز كرد و در كمال شفرمودي،‌ اولينداستانش با نام "سومين هستعفا"، در سال 1946، در روزنامه ميانه‌رو "ال بوگوتا" منتشر شد.

به اين ترتيب، گارسيا ماركز وارد دوران خلاقيتش گرديد و در سالهاي بعد، بيش از ده داستان براي روزنامه نوشت

3:

در سال ۱۹۶۵ شروع به نوشتن رمان "صد سال ‌تنهايی" کرد و اون را در سال ۱۹۶۸ به پايان رساند که به باور بيشتر منتقدان، شاهکار او به شمار می‌رود.



در سال1982، کمیته ي انتخاب جایزه ي نوبل ادبیات در کشور سوئد، به اتفاق آرا، رمان "صد سال تنهایی" را شایسته ي دریافت جایزه شناخت و این جایزه به ماركز داده شد.


در پی آشنایی بهمن فرزانه - مترجم ایرانی مقیم ایتالیا- با مارکز، رمان "صد سال تنهايي" به زبان فارسی ترجمه و در ایران منتشر شد.
اين رمان پیش از انقلاب 1357شمسی در ایران بارها تجدید چاپ شد و مورد هستقبال برنامه گرفت، اما اكنون نزدیک به سي سال هست که منتشر نشده هست.

مارکز یکی از نویسندگان پیشگام سبک ادبی "رئالیسم جادویی" هست؛ اگرچه تمام آثارش را نمی ‌توان در این سبک طبقه‌بندی کرد.

با وجود اين، منتقدان با تمركز بر آثار او، نام "رئاليسم جادايشاني" را بر اون نهادند؛ نامي كه او هرگز نپذيرفته هست.

هم اكنون، ماركز از نام آورترين نايشانسندگان جهان هست.

او تدريس مي‌كند و و با اقامت در "مكزيكو سيتي"، "كارتاگنا"، "كيورناواسا"، "پاريس" و "بارانكبوليا" به فعاليتهاي سياسي‌ و فرهنگي مي پردازد.



او دهه ي‌ 1990 را با انتشار رمان "ژنرال در هزارتايشان خود" به پايان رساند و دو سال پس از اون هم رمان "زائر غريب" را نوشت.

4:

او در سال 1994 داستانهاي اخيرش را در كتاب "عشق و شياطين ديگر" منتشر كرد.


اين سير در 1996 با انتشار "نقل يك آدم ربايي" ادامه يافت.

كتاب اخير اثر روزنامه نگارانه‌اي بود كه دربرگيرنده ي جزييات شگرفي از تجربه هاي بي‌رحمانه ي مواد مخدر در كلمبيا هست.

اين بازگشت به فعاليتهاي روزنامه نگاري در 1999 با خريد پُر كش و قوس امتياز نشريه ي "كامبيو" پابرجا ماند.

اين نشريه ابزاري براي گارسيا ماركز شد تا به اصل خايشانش بازگردد.

امروز "كامبيو " پيشگام سير پيشرفت مطبوعات كلمبيا هست.



متاسفانه در 1999بيماري سرطان لنفاايشان گارسيا ماركز تشخيص داده شد و تا به امروز، تحت رژيم درماني و غذايي ايشانژه اي برنامه دارد.



ايشان در سال ۱۹۹۹، "مرد سال آمريکای لاتین" شناخته شد و در سال ۲۰۰۰، امت کلمبيا با ارسال طومارهايی خواستار پذيرش رياست جمهوری کلمبيا از سايشان مارکز بودند که او اون را رد كرد.

ماركز در كنار داستانهايش،‌ نوشتن خاطرات را در دستور كار خود برنامه داده هست.

اولينجلد از رمان او با نام "زيستن براي بازفرمودن" در سال 2001 منتشر شد كه بي درنگ در اولينچاپ خود در امريكاي لاتين به فروش رفت و اولينجلد از اين اثر، تبديل به پرفروش ترين كتاب كشورهاي اسپانيايي زبان شد.



اولينجلد از اين كتاب تا سال 1955 را تحت پوشش برنامه مي‌دهد و بنابر قول و برنامه ريزي ماركز، جلد دوم اون بر رايشان "صد سال تنهايي" متمركز شده هست.

5:

آثار ماركز به زبان فارسي
- طوفان برگ
- پاییز پدرسالار
- کسی به سرهنگ نامه نمی‌نویسد
- زائران غریب
- ماجرای ارندیرا و مادربزرگ سنگدلش (داستان کوتاه)
- سفر پنهانی میگل لیتین به شیلی
- زیستن برای بازفرمودن، انتشارات کاروان
- صد سال تنهایی (به اسپانیایی: Cien años de soledad)
- از عشق و شیاطین دیگر
- عشق سالهای وبا
- ساعت نحس
- خانه ي بزرگ
- وقایع‌نگاری يک قتل از پيش فراخوان شده
- ژنرال در هزارتوی خايشانش
- بهترین داستانهای کوتاه گابریل گارسیا مارکز
- يادبود دلبرکان غمگین من (به اسپانیایی: Memoria de mis putas tristes)
- يادداشت هاي روزهاي تنهايي

6:

انسان تنها وقتی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پائین بنگرد که ناگزیر هست او را یاری رساند تا روی پای خود بایستد

7:

رمز خوشبخت زیستن ، در اون نیست که کاری را که دوست داریم اجرا کنیم بلکه در این هست که کاری را که انجام می دهیم دوست داشته باشیم

8:

ترسوی حقیقی از پرواز نمیترسد ،بلکه اون کس که با ترس پرواز را یاد میگیرد ، ترسو هست

9:

هر فردی می تواند در اون واحد، عاشق چند نفر باشد، همان غم و اندوه عاشقی را با هر يك از اونها احساس كند
ولی به هيچ يك از اونان خيانت نورزد .

...
فلورنتينو در حالی كه روی اسكله قدم می زد و اين افكار را در ذهن می پروراند، دچار خشمی ناگهانی شد و زمزمه كرد...
انگار قلب من ، بيشتر از يك فاحشه خانه ، اتاق دارد ...!
عشق سالهای وبا - گابریل گارسیا مارکز

10:

براي هر دقيقه اي كه چشمانمان را مي بنديم، شصت ثانيه روشنايي را از دست مي دهيم.
گابريل گارسيا ماركز

11:

بزرگ ترین موفقیت زندگی ام این بوده که با چشم های خودم ببینم که چه طور فراموشم می نمايند!
گابریل گارسیا مارکز

12:

سيزده خط براي زندگي از گابریل گارسیا مارکز
__________________________
1 - دوستت دارم،نه به خاطر شخصيت تو
بلكه بخاطر شخصيتي كه من در هنگام با تو بودن پيدا ميكنم.

2 - هيچكس لياقت اشكهاي تو را ندارد
و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نميشود.

3 - اگر كسي تو را اونطور كه ميخواهي دوست ندارد
به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

4 - دوست واقعي كسي هست كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند.
5 - بدترين شكل دلتنگي براي كسي اون هست كه در كنار او باشي
و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد.

6 - هرگز لبخند را ترك نكن ، حتي وقتی که نارحتی
ممکن هست یک نفر عاشق لبخند تو شود.

7 - تو ممكن هست در تمام دنيا فقط يك نفر باشي
ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي.

8 - هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند، نگذران.
9 - شايد خدا خواسته هست كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را، به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر مي‌تواني شكر گزار باشي.
10 - به چيزي كه گذشت غم نخور، به اونچه پس از اون آمد لبخند بزن.
11 -هميشه افرادي هستند كه تو را مي‌آزارند،با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده، دوباره اعتماد نكني.
12 - خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي‌شناسي قبل از اونكه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد.
13 - زياده از حد خود را تحت فشار نگذار
بهترين چيزها در وقتي اتفاق مي‌افتد كه انتظارش را نداري.

13:

کودکان
اگر خداوند فقط و فقط تکه‌ای زندگی در دستان من میگذارد٬به هر کودکی دو بال هدیه می دادم٬رهایشان می کردم تا خود بال گشودن و پرواز را بیاموزند.

14:

آه خدایا! اونها نمی دانند وقتی پیر خواهند شد که دیگر نتوانند عاشق شوند.

15:

اگر خداوند فقط و فقط تکه‌ای زندگی در دستان من میگذارد٬ درسایه ‌سار عشق می‌آرمیدم.

به انسانها نشان می دادم که دراشتباهندکه گمان نمايند وقتی پیرشدند دیگر نمی توانند دلدادگی نمايند و عاشق باشند.

16:

اگر خداوند قطعه کوچکی زندگی به من ارزانی می‌داشت کمتر می‌خوابیدم و دیوانه‌وار رویا می دیدم،چرا که می‌دانستم هر دقیقه‌ای که چشمهایمان را برهم می‌گذاریم٬ شصت ثانیه نور را ازکف می‌دهیم،

17:

خداوندا٬اگر دل در سینه ام همچنان می تپید تمامی تنفرم را بر تکه یخی می‌نگاشتم و سپس طلوع خورشیدت را انتظار می کشیدم.


75 out of 100 based on 75 user ratings 675 reviews