نويسندگان عزيز ميخواهيم داستان بنويسيم! 



x

نويسندگان عزيز ميخواهيم داستان بنويسيم!



آموزش : رنگی کردن عکسهای سیاه و سفید ( سطح : نیمه حرفه ای )
»» كتابها و آموزشهاي ويديويي ، تمامی ورژن هــای فتوشاپ
ارائه طرحهای گرافیکی ( فقط فتوشاپی )
طرح‌های ATA FARZADI
کارت پستال درخواستی
»» بـانـک [ Png ] پی ان جي

مایا نمای داخلی
هر کی نیاد سرش کلاه رفته
.: Digital Painting :.
» آثار حرفه ای سه بعدی «
کار های HoOrezam
فیلم کوتاه انیمیشن
حمایت از ما | مشهدهاست
`

نويسندگان عزيز ميخواهيم داستان بنويسيم!




سلام اميدوارم تايپيك تكراري نباشه و دوستان هم استقبال كنند.
دوستاني كه دست به قلم هستند لطفا در اين تايپيك براي نوشتن داستان كوتاه اظهار آمادگي نمايند.

04-04-2007, 17:49


1:

اولين نفر خودم pedram_ashena-1

2:

لازم به ذكر است اگر داستانها در حد يه مجموعه داستان كوتاه شوند براي همه شركت كنندگان چاپ و يك نسخه فرستاده ميشود

3:

من می خواستم ثبت نام کنم اما طرز من رمان است.تا به حال سه رمان خارجی نوشته ام می خواهید تکه ای
یا خلاصه ای بفرستم؟

4:


5:

بله خوشحال مي شويم.منتظر هستيم

6:

من فقط قسمت اولش رو می ذارم ببین چطوریه نظرت رو حتماً بنویس


رانده شدگان



خیابان مثل همیشه شلوغ بود اما سگی به چشم نمی خورد.حتی صدای پارس کردنش هـم دیگرنمی آمـداما او هـنوزهـم تکـیه زده بر پیـشخوان,به بیرون زل زده بود و مثل هر دفعه در طول آن چهار ماه به محض شنیدن صدای پارس سگ یاد حرفهای دوازده سال قبل مادرش افتاده بود.قـلبش بدردآمد,مثل هـر دفـعه و لبخند تلخی بر لبهایش نقش بست,مثل هر دفعه!غرش یکی از مشتری ها او را به خود آورد:(پس ساندویچ من کجا موند؟!)
سر چرخاند.شاون با دو سینی در دستان به زحمت ازلای میـزها رد می شد:(آوردم آقـا...واقـعا ًببخشـیدکه دیر شد.)
صدایی از پشت سرش او را متوجه آمدن استیوکرد:(به چی فکر می کنی؟)
سایمن از پیشخوان فاصله گرفت:(به پیشنهاد شاون...)
(تصمیمت روگرفتی؟)
(مطمعن نیستم...فقط مساله شاون...)
استیو به حرف او نگاهی به شاون انداخت:(آره بیچاره خیلی توی فشاره...)وبعدازکـمی مکـث اضافه کرد: (مخصوصا ًباسنش!)
سایمن با وحشت سر برگرداند:(مگه بازم اتفاقی افتاده؟)
استیو خندان سر تکان داد:(ایندفعه یک زن میانسال بوده!)
(نه!جداً؟)
(و پیشنهاد داده!)
سایمن به شدت به خنده افتاد.کسی از عقب گفت:(اما حقشه...ببینید چقدر با عشوه راه می ره!)
کریس بود.پیشبند به سینه از آشپزخانه آمده بود.استیو و سایمن به حرف او به شدت بخنده افتادند اما طبـق معمول خودش نمی خندید!شاون با سینی های خالی به پیشخـوان نزدیک شد:(سفارش آخرین مشـتری رو هم دادم...)و متـوجه فـضای شیرین و صمیمی و خـندان بین همکـارانش شد و با کنجکاوی پرسید:(به چی می خندید بچه ها؟)
استیو خلاصه کرد:(به باسن تو!)
چهره ی شاون در هم کشید:(بجای این با مزه گی ها به فکرچاره باشید وگرنه من دیگه نیستم!)
و سینی ها را بر روی پیشخوان کوبید و به سوی دستشویی رفت.استیو ادایش را در آورد:(وگـرنه من دیگه نیستم!)
کریس سینی ها را برداشت:(این جمله رو هر سه ساعت یکبار می گه!)
سایمن خسته از خندیدن گفت:(اما حق داره...تمام این مدت اون گارسن بوده!)
کریس غرید:(پس می خواستی کی باشه؟من!؟)
استیو با تعجب گفـت:(من فکر می کردم تو از کارشاون خوشت میاد!هر چی باشه از ظرف شستن و زمین جارو کردن با کلاس تره!)
کریس راهی آشپزخانه شد:(من توی انگولک کردن مردم هیچ کلاسی نمی بینم!)
استیو به محض رفتن او با وحشت فوت کرد:(خدا رحم کرده اونوگارسن نکردی!)
سایمن برای محاسبه ی صورت حساب مشتـری پیـش رفت:(فکرنکنم کسی جرات می کرد اونو انگولک بکنه)
استیو هم به سوی آشپزخانه راه افتاد:(راست می گی...این مشتری ها رو انگولک می کرد!)
***
غذاخوری ایدن مکان کوچک اما نورگیری بودکه نزدیک چهـار راه اصلی شهـرهـندسون در نوادا قرار داشت.بعلت کمبود بودجه و پرسنل,تنوع غـذایی زیادی وجود نداشت.فقط یک نوع سوپ مخصوص بـا نـوشابـه و قهـوه و سه نوع ساندویچ گرم سرویس می شد.سایمن فام صاحب اصلی آنجابود.جـوان خـوش برخـورد و دلسـوز و متیـن و منـصفی بود.در حـدود بـیست و دو ساله که با مـوهـای طلایی و حالت دار و چشمان سبز وگیرا,جوان زیـبایی به حساب می آمد.کریس گیلمور مسئول نظـافت و دستیاری آشپـز را بـه عهده داشت.پسر سخت و ساکت و جدی وکم گـذشتی بود.بیـست و سه ساله با موهای بلند و قهـوه ای و چـشمان آبی کـشیده به حـدکـافی جذابیت داشت.شاون مک گاون تک گارسن آنجا بود.جوان وفادار و مـصمم و عـاصی و شـوخی بـود.بیـست و یک سال داشت که با موهای صاف و زرد رنگ و چشمان آبی کـمرنگ,بـه انـدازه ی یک دخـتر ظـرافـت و لطـافـت داشت و استیـو جانسون,آشپـزشان,پسر ساده دل و سخت کوش و بی ریا و فداکاری که همسن شاون بود و با پوستی گندمین و موها و چشمان سیاه معـصوم
و دوست داشتنی دیده می شد. چهارماه از آشنایی و همکاری آنها با هم می گذشت...
***
استیو مثل بچه ها دم در ورجه وورجه می کرد:(زود باشید...صدای فشفشه ها میاد...)
کریس در حین پوشیدن بارانی اش غر می زد:(فکر نکنم اونقدرها هم جالب باشه...یعنی هممون خسته ایم و...)
سایـمن با نگاه استیو را نشان داد وکریس منظـورش را فـهمید و با خـشم فوت کرد!شاون هم از آشـپزخانه خارج شد:(اگه از مسیرخیابون وینسنت بریم خوب می شه,منم می تونم از اونجا خونه برم.)
کریس نالید:(یا از وینسنت بریم یا فیلیپ یا جوزف...فقط تو رو خدا زود باشید!)
استیو با شوق داد زد:(نورش رو هم دیدم...خدای من,محشره!)
شاون به شوخی گفت:(بوکن ببین بویش هم میاد؟)
استیو جدی گرفت و از راه بینی نفس عمیقی کشید:(اوه آره بوی باروت وشیرینی و ذرت بو داده!)
کریس وسط سالن ایستاد:(اگه صدا و نور و بویش تا اینجا میاد چه لزومی داره بریم مرکز شهر؟!)
سایمن غرید:(هرکی مخالفت بکنه اخراجه!)
کریس برگشت:(برم وسایلهامو جمع کنم!)
سایمن خندان یقه ی بارانی سیاه او را از عقب گرفت وکشید.
مرکز شهر عالی بود.انگارکه تمام اهالی هندرسون آنجا جمع شده بودند.عریض ترین خیابـانها از ازدیـاد انسان بسته شده بودند.از همه جا بوی تنقلات و شیرینی و نوشیـدنی دستـفروشان می آمد و آسمان هر ثانیه چند بار توسط فشفشه های متنوع آنچنان نورانی می شدکه انگار روز شده است و خورشید است که به هر رنگ نورافشانی می کند.هر چهار تا دوشادوش هم سعی می کردند از میان جمـعیت راه خود را باز کنـند. کریس هنوز هم مخالف بود و غر می زد:(خدای من...اینجا از رستوران خیلی بدتره! اونجا به تـعداد میـز و صندلی آدم میاد اینجا هر قدر خیابون ظرفیت داشته باشه!)
استیو به شوخی گفت:(پس شاون از باسنت خداحافظی کن!)
سایـمن که از عـصبانی کـردن کریس لـذت می برد به شوخی گفت:(اوه چه بدکریس!تو میس انتـروفی* داری در حالی که من می خواستم پیشنهاد بدم رستوان رو ببندیم و بیاییم اینجا دوره گردی کنیم!)کریس نگاه کجی به او انداخت:(من از اونهایی که گفتی ندارم فقط...)
استیو مجال نداد جمله اش را کامل کند.باورش شده بود:(این فکر عالیه سایمن...من موافقم!)
شاون گفت:(با داشتن میس انتروفی موافقی؟)
استیو غرید:(نه بابا...با دوره گردی موافقم!)
کریس حرصش را سر او خالی کرد:(کی نظر تو رو پرسید؟)
شاون دست دور بازوی او انداخت:(من!...استیو عزیزم نظرت در مورد دوره گردی چیه؟)
استیو هنوز بر باور خود بود:(واقعاً عالی می شه شاون,فکـرش رو بکن!اینجـا مرکز شهره...جـای پر رفت و آمد و از طرفی ما می تونیم...)
شاون وانمود می کرد جدی است:(درسته اما باید اینم در نظر گرفت که هر شب,شب کریسمس نیست!)
(می دونم اما ببین...منطقه ای که رستوران ما اونجاست خیلی دور افتاده است و...)
کریس باحال گریه رو به سایمن کرد:(منو بُکش و خلاصم کن!)
دل سایمن به حال او سوخت:(استیو من شوخی کردم!)
Misantrophy*بیزاری ازانسانها
استیو سر برگرداند:(چی رو؟)
ناله ی کریس بالا رفت:(می خوام بمیرم!)
بناگه شاون ایستاد:(بچه ها اونجا رو...شامپاین!)
استیو به شوخی گفت:(شامپاین دیگه کیه؟)
سایمن حتی یک نگاه هم نکرد:(پول هر چهارتامون هم برای یک جرعه اش نمی رسه!)
(اما نوشته با تخفیف...خدای من!نصف قیمت!)
(یک شیشه می شه پونصد دلار نصفش می شه دویست و پنجاه دلار!)
کریس اضافه کرد:(پس انداز یک هفته ی رستوران!)
شاون یقه ی کاپشن سفیدش را درست کرد:(شما اونو بسپارید به من!الان حلش می کنم!)
و دوان دوان به سـوی دسـتفـروش رفـت.هـر سه به انتـظار بازگـشت او ایستـادند.کریس زمزمه کرد:(منکه چشمم آب نمی خوره!اون نمی تونه شکر رو توی قهوه اش حل بکنه چه برسه به این کارها!؟)
سایمن گفت:(اگه کار دزدی باشه فکرکنم بتونه!)
استیو وکریس با وحشت به او نگـاه کردند اما فـرصت نکردند چـیزی بگوینـد.شاون دوان دوان خود را به آنهـا رساند و بطری سبز رنگ را از زیرکاپشنش نشان داد:(دادادا...بفرمایید!)
کریس با خشم گفت:(درک تو از حل کردن اینه؟)
ناگهان همهمه ای از سمت دست فروشان به هوا برخاست و یکی داد زد:(اون بود...بگیریدش!)
کریس با تمسخر به سوی صدا اشاره کرد:(دادادا...بفرمایید!)
شاون با عجله بطری را دوباره زیرکاپشنش فروکرد:(بدویید بچه ها!)
و خودش قبـل ازآنها پا به فرارگذاشت!استـیو و سایـمن هم راه افـتادند اماکریس حرکـتی نکرد.سایـمن به موقع متوجه شد و برگشت, به آستین بارانی او چنگ انداخت وکشید.کریس هم بـناچار شـروع به دویدن کرد:(ما چرا باید فرار بکنیم؟ماکه دزدی نکردیم؟!)
سایمن بدنبال استیو می دوید و او را هم با خود می برد:(ما با هم بودیم...اون دوست ماست!)
(من غلط بکنم با یک دزد دوست باشم!)
(اما متاسفانه هستی!هم تو هم من!حالابدو!)
جمـعیت آنچنـان کیپ شده بودکه به آنها راه نمی دادند.شاون یک خیابان خلوت تر دید و به آنجا اشـاره کرد:(من از اونجا می رم...شما رو سر چهارراه می بینم...)
و راهش را به آن سمت کج کرد.استیو هم به دنبال او رفت:(اگه گیر افتادی چی؟)
شاون نفس نفس می زد:(اونوقت پشت میله های زندان می بینمتون!)
سایمـن هـم در تعقـیب آنهاکریس را با خود می کشید.شاون تا نیمه ی خیابان رفـت و بناگه متـوجه آمدن آنها شد:(چرا دنبالم می آیید؟گفتم شما از اون طرف من از اینجا!)
سایمن گفت:(نمی شه...ما دوستمون رو تنها نمی ذاریم!)
استیو اضافه کرد:(البته شامپاین هم هست!)
کریس از عقب غرید:(حالا ما شامپاین نخواهیم کی رو باید ببینیم؟)
سایمن سر برگرداند:(اونها رو!)
کریس هم نگـاهی به عـقب انداخت.پنج مرد قـوی هـیکل بودندکه هـرکدام در دستشان یک بطری خالی برداشته بودند.کریس با تمسخرگفت:(فکرکنم اونها شیشه ی خالی شامپاین رو می خواند!)
سایمن خندید:(اگه اینطور پیش بره ما هم احتیاج خواهیم داشت!)
شاون به یک کوچه ی دیگـر اشاره کرد و خودش داخـل شد و به انتظـار آنها ایستاد!کریس تعـجب کرد:(عجب احمقیه!چرا ایستاده؟)
نفس استیو به زحمت در می آمد:(بخاطر...ما...ایستاده!عجب. ..دوست...خوبی!)
(ما رو یک ساعته می دونه...معیار دوستی اون اینه؟)
سایمن باز سر به سرش گذاشت:(بدکرده خواسته کمی ورزش کرده باشیم؟)
کـریس بالاخره عصبانی شـد:(بخدا قـسم سایمن اگه یـکبار دیگه مزه بریـزی می گـیرمت و تـحویل اونها می دمت!)
استیو هم به کوچه رسید و بدنبال او,آندو.کـریس در حـین رد شدن ازکنار شـاون داد زد:(راه بـیفت دیونه چرا ایستادی؟)
شاون خندید:(دادادا...بفرمایید!)
و از دیوار تاریک چیزی بیرون کشید.یک دستـگیره!کوچه در داشـت!بمحـض بسته شدن در میـله ای,آن پـنج نفر به پشتش رسیدند و برای بازکـردن یا بالا رفـتن از در وارد تلاش جـدی شدند اما امکـان نـداشت موفـق بـشوند.میله های ضخیم در بدون هیچ بستی تا سه متر بالاتر دراز شده بود و قـفـل یک طـرفـه ی در بسیار محکم بود پس از هـمانجا شـروع کردند به توهین و تهدید و فحش و دعوا!استـیو سر پا بند نمی شد:(بریم دیگه بچه ها!)
شاون با شیطنت خندید:(آره بریم...دیگه دستشون به ما نمی رسه!)
یکی از مردها دستش را از لای میله ها درازکرد:(و اگه برسه می کشیمتون!)
سایمن به دیوار تکیه زد تا نفسی تازه کند:(شیشه رو پس بده شاون...درد سر درست نکن!)
شاون جواب نداده یکی از مردها با گستاخی گفت:(بهتره حرف خواهرت روگوش کنی کوچولو!)
کریس با خشم پیش رفت:(چی؟تو به کی گفتی خواهر؟)
مرد به میله ها چسبید:(به تو و دوست خوشگلت!)
و بـوسه ای صدادار فـرستاد و باعـث خـنده ی دوستـانش شـد!بنـاگه کریـس به سوی در هجـوم برد:(الان می بـینی خوشگل کیه,واسه ات یک قیافه ای درست کنم که توی مسابقات ملکه ی جهان اول بشی!)
سایمن به موقع پرید و او راگرفت:(بسه دیگه بچه ها از اینم خرابترش نکنید...)
ناگهان صدای آژیر پلیس از بالای کوچه شنیده شد.استیو بی اختیار پا به فرارگذاشت و شاون به دنبـال او! مردها دیوانه تر شدند و با هم شروع کردند به داد و بیداد:(برگـردید ترسوها وگرنه هر چی دیدید از چشم خودتون دیدید...)
آژیر بلندتر شد و اینبارکریس به کاپشن نظامی سایمن چنگ انداخت و شروع به دویدن کرد.
***
در یک خیابان خلوت تر بودند.هر چهار تا از شدت خستگی نای راه رفتن نداشتند اما باز می رفتند.شاون سعی می کرد در بطری را بازکند.استیو با خود می خندید:(اما عجب ماجرای پر هیجانی بود!)
کـریس دیگـر حوصله ی عـصبانی شـدن نداشت.سایمن عـقب تر از هر سه می آمد:(کار خـیلی اشـتباهی کردی شاون!)
شاون گفت:(نگوکه از اونها ترسیدی!)
(بله ترسیدم!تو هم بترسی ضرر نمی کنی!)
(دست اونها هیچوقت به ما نمی رسه!)
کریس دیگر نتوانست ساکت بماند:(ازکجا می تونی تضمین کنی؟)
(چون دیگه ما به اون خیابون نمی ریم...فوقش تا شب کریسمس سال دیگه!)
(اما عزیزم تو به یک چیز دقت نکردی...اونها هرکدوم دو تا پا داشتند!)
شاون بالاخره توانست چوب پنبه ی بطری را بیرون بکشد:(خوب ما هم پا داریم!)
استیو به شوخی اضافه کرد:(و امشب خیلی خوب ازشون استفاده کردیم!)
روی کریس هنوز با شاون بود:(قصد داری چکارکنی؟تا آخر عمر ما رو دنبال خودت بدونی؟)
(خوب شما دنبالم نیایید!)
(رستوران چی؟تو اونجاکار می کنی و متاسفانه رستوران پا نداره!)
(اوه اونها محاله رستوران ما رو پیداکنند!)
استیو غرید:(حالااین حرفها رو ول کنید...زود باش شاون!)
شاون بطری را نشانش داد:(کاش چهار تا هم گیلاس دزدیده بودم!)
استیو با یک حرکت ناگهانی بطری را از دست او قاپـید و چنـد جرعـه سرکشید.هـر سه در جا خشکیدند.شاون دستش را به سینه فشرد و زمزمه کرد:(حالت خوبه استیو؟)
سایمن به شوخی گفت:(اگه می دونستم اینقدر به شامپاین احتیاج داری خودم زودتر برات می دزدیدم!)
استیو بطری را پایین آورد:(مزه اش عالیه بچه ها!)
شاون بطری را پس گرفت:(به سلامتی هر سه شماها و...بابانوئل!)
و او هم لب بر دهانه ی بطری گذاشت وکمی نـوشید.سایمن راه افتاد.کریس مـنظورش را فهمـید و او هم بدنبالش راهی شد.شاون به سرفه افتاد:(صبرکنید بچه ها...به هممون می رسه...)
و دنبالشان دوید.سایمن گفت:(من نمی تونم بخورم شاون...متشکرم.)
(چرا؟)
(فکرنکنم ازگلوم پایین بره!)
استیو با نگرانی پرسید:(گلوت چرک کرده؟)
کریس با خشم فوت کرد.شاون شرمگین گفت:(می دونم نباید این کارو می کردم اما...)
سایمن ایستاد:(چراکردی؟)
(نمی دونم...فقط می خواستم کمی شادتون کنم...)
کریس با تمسخرگفت:(و چقدر شاد شدیم!...پاهای من هنوز هم درد می کنه!)
سایمن دست به موهای شاون کـشید:(می دونی که به این کارها نـیازی نداری...تو هـمین طوری هم ما رو شاد کرده و می کنی)
استیو زمزمه کرد:(با اون باسنت!)
شاون بطری را بلندکرد:(حالا اینو چکارکنم؟)
سایمن خندید:(تو بخور تو با من چکار داری؟)
(می دونی که حالا ازگلوی منم پایین نمی ره...)
کریس حرفش را برید:(چرا؟گلوی تو هم چرک کرده؟)
استیو دوباره بطری را از دست شاون قاپید:(اماگلوی من چرک نکرده!)
و خواست باز هم سر بکشدکه اینبارکریس مجال نداد بطری را به همان سرعـت از دست او بیـرون کشید:(تصادف رو ببین که گـلوی منم چرک نکرده!)
و شیشه را بر لب گذاشت...
بر سر همان خیابان شاون و استیو ازآنها جدا شدند و از مسیر دیگری راهی خانه هایشان شدند وکریس و سایمن در سکوت نیمه شب,دو شادوش هم راه بازگشـت به غـذاخوری را در پیش گرفـتند.در هـیچکدام نای حرف زدن نمانده بود.ذاتا ًتمام روز بهانـه ها را خـرج کرده بودند.اقـدامات جـدید برای غـذاخـوری, تصمیم به استخدام گـارسن اضافی,تغـییر دکوراسیون غـذاخوری,سردی هوا,مزه ی تنقلات...اما باز هم بـاوجود تمام اینها حالاکه فـارغ از جـوش و خـروش کار و وظـایف روزانـه رو به کوچه های خلوت بودند احسـاس شـیرینی از صمـیمیت داشتـند.سایمن شروع کـننده بود: (از اینکه اومدی متشکرم...هـر دوشون به امشب احتیاج داشتند...)
(البته که به مراسم نه به من!)
(اما اگه نمی اومدی بهشون خوش نمی گذشت!)
(کاش زودتر می دونستم و نمی اومدم!)
سایمن خندید وکریس بی اختیار پرسید:(به تو چی؟خوش گذشت؟)
(اگه اون مسابقه ی دوندگی رو حساب نکنیم...آره!)و بناگه متوجه شد:(متشکرم!)
کریس هل کرد:(چرا از من تشکر می کنی؟)
سایمن با خود خندید.می دانست کریس نه بخاطر مراسم آمده بود و نه بخاطر بچه ها:(همین جوری!)
کریس از شدت خـجالت حرف را عـوض کرد:(شاون کـار خیلی احـمقانه ای کرد اگه اون آدمهاگـیرش
بیارند بیچاره اش می کنند!)
(تا اون حدآدمهای خطرناکی بنظر نمی اومدند)
(اونها خطرناک بودند...من اونطورآدمها رو خوب می شناسم!)
(چطور؟)
کریس جواب نداد و سایمن شرم کرد:(متاسفم...منظوری نداشتم)
(من از اون می ترسم رستوران رو پیداکنند...ما در شرایطی نیستیم که بتونیم خسارت بدیم!)
و سر خیابان خودشان رسیدند.سایمن گفت:(بهترش اینه من فردا به اونجا برم و پول بطری رو حساب کنم)
(اونها قانع نمی شند)
(پس می گی چکارکنیم؟)
نگاه کریس به دور دستها قفل شد:(اون کیه؟)
سایمن مسیرنگاه او را تعقیب کرد.شخصی پشت در بسته ی غذاخـوری ایستاده بود و سعی می کرد داخـل را ببیند.مسافت آنقدر زیاد نبودکه سایمن نتواند چهره اش را تشخیص بدهد.قلبش از شوق پر شـد:(خدای من!)
و ایستاد و بی اختیار لبخندزد.کریس هم ایستاد:(می شناسی؟)
سایمن هل کرد:(مطمعن نیستم...یعنی یک آشنای قدیمی...شاید!)
ناشنـاس نـاامیدشد و برگشت و به سمت دیگر راه افـتاد.کریس دست بلندکرد صدایـش کندکه سایمن بـا عجله بازوی او را پایین کشید:(فکر نکنم اون باشه...من اشتباه کردم!)
کریس با تعجب به چهره ی مضطرب او نگاه کرد:(اما اون داره دنبال یکی می گـرده امکان اینکه تو باشی زیاده!)
سایمن برای منصرف کردن او تقلامی کرد:(حتی اگه اون باشـه لزومی نداره حالامنو ببینه...چون من خیلی خسته ام وآمادگی رودررویی و صحبت باکسی رو ندارم...)
بناگه کریس موضوع را فهمید!وجود او مانع بود.سایمن نمی خـواست ناشناس او را بشنـاسد!چرا؟یعـنی ازوجود او خجالت می کشید؟خوب حق داشت!به سردی بازویش را رهانید و به سوی غذاخوری راه افتاد.


ارگون:جولای 2005

مقابل در خانه رسیده بودند.تمام طول راه فقـط در مورد درس حرف زده بودنـد.در اصل تـیرسی گـفـته بـود و او با بی علاقـگی گوش کرده بود.نمی دانست چـراداشت این کار را می کرد.شاید عـاشـق تـیرسی نبود اما می دانست او مناسب ترین دختر برای همسری اش بود و می دانست می تواند با او خوشبخت شودعـشق تـیرسی زیـبا وکـافی بـود اما چـیزی تـه دلش مانع می شد.انگـارکه وقـتش نبـود.شـاید منتظرگرفتن لیسانسش بـود شاید هـم امیـدوار به حل شدن مشکل پـدر و مادرش فـقـط ایرادکار این بودکه وقت بسیار کمی برای مطمعن شدن در تصمیمش داشت.تیرسی دستش را درازکرد:(خوب خداحافظ...)
دست کوچک و سفید او راگرفت:(تلاشت رو بکن...فقط یک هفته مونده!)
انگارکه به خودش می گفت.تیرسی لبخند تلخی زد:(بعد برای همیشه از هم جدا می شیم!)
داغ عشقش را از نگاه غمگینش خواند و از دست خودش عصبانی شد:(مجبوری به آتلانتا بری؟)
تیرسی هنوز دست او را می فشرد:(داریم اسباب کشی میکنیم باید علت بزرگتری برای موندن داشته باشم)
از روی دلسوزی گفت:(شاید معجزه شد و نرفتی؟)
و فکرکرد می تواند معجزه بیافریند؟تیرسی دست او را رهاکرد:(من به معجزه اعتقاد ندارم!)
و در خانه را زد.سعی کـرد با بهـترین لبخـند بدرقـه اش کنـد:(اعتـقاد نداشـته باشـی هـم معـجـزه ها اتفاق می افتند!)
تیرسی به انتظار باز شدن در,سه پله بالا رفت:(تا وقتی ما نخواهیم معجزه اتفاق نمی افته!)
منـظورش را فهمید و از خود شرم کرد.دو سال از آشنایی و دوستی یشان می گذشت و می دانست تیرسی هر روز منتظر اظهار عشق او بوده!زمزمه کرد:(من می خوام تیرسی!)
در را بازکردند.تیرسی به سردی گفت:(پس زود باش!)و داخل رفت:(فردا توی دانشگاه می بینمت!)
و قبل ازآنکه فرصت خداحافظی به او بدهد در راکوبید.پس باز هم ناراحتش کرده بود!اما امیدش به هفت روز بعد بود.روز فارغ التحصیلی,روز تحقق رویاهایش!برگشت و راه افـتاد.پدر و مادرش حتماً در مـراسم شرکت می کردندآنها او را دوست داشتند و به او افتخار می کردند وخوب اگر می آمدند بقیه اش راحت بود.میـرفت و با تقدیم لیسانسش از هر دو می خواست یکبار دیگر قبل از اجرای طلاق با هم صحبت کنند و بخاطر او یک فرصت دیگر به هم بدهـند وآنها حتماً قـبول می کردند چـون می دانست هنوز هم عـاشق هم بودند و به او و خواسته های او ارزش قائل بودند و بعد...همانجا در حضور همـه,بر زانوهایش می افـتاد و از تیـرسی درخـواست ازدواج می کرد!شاید خیلی سخت می شد در مقابل آنهمه آدم اما این سورپـرایزعظیمی برای تیرسی می شد و بعد...زندگی شیرین می شد...


7:

آفرين.معمولا خيلي سخت مي شود در مورد يك رمان از همان فصل اول قضاوت كرد،خيلي از رمان ها داراي فصل اول و آغازي جنجالي و خوب بوده اند ولي در ادامه اين روند ،نويسنده كم مياورد.و اين نشان مي دهد نويسنده هر چه در چنته داشته خرج فصلهاي اوليه كرده و در فصلهاي بعدي به تكرار افتاده است.
توجه كنيد شما به يك لطيفه يكبار خواهيد خنديد،در صورت تكرار نه تنها نخواهيد خنديد بلكه خنده اوليه خود را هم زير سوال ميبريد.
انچه كه من از نوشته شما دريافت كرده ام،نشان از ذوق و استعداد شما در اين زمينه است.نثر رواني داريد و خواننده را با خود سطر به سطر ميكشيد.ولي اين شايد براي يك داستان كوتاه كافي باشد ،اما رمان............
چهارچوب يك رمان موفق از يك محور اصلي و محور هاي فرعي ديگري تشكيل مي شود.
كه نويسنده زيرك محور اصلي خود را تا نيمه هاي داستان رو نميكند يعني خواننده با نويسنده تا نيمه مياني به اوج اين محور ميايد و از ان به بعد مسير به سمت پايين و گره گشايي از اين محور حركت ميكند.
نقش محورهاي فرعي پوشاندن و حمايت از محور اصلي است .ولي نبايد بگونه اي باشد كه يك محور فرعي پررنگ تر از محور اصلي باشد.
در اين فصل به عنوان مثال دزدي يك محور فرعي است(البته اگر در فصلهاي بعدي تبديل به اصل داستان نشود)علاقه بين 2 جوان يك محور ديگر.
من از اين فصل كاملا راضي هستم.لطف كنيد سابقه و تجربه هاي خود در اين زمينه را برايم بيان كنيد

8:

متشکرم.از اینکه پسندیدید متشکرم .دلم می خوست می توانستم همه ی کتاب را برایتان بفرستم اما این تکه ای از بیست وشش قسمت کتابم بود.درحقیقت زندگی هر چهار جوان را
به پنج قسمت بریدم ولای داستان پیش بردم بطوری که کسی نشناسد ودر آخر هر چهارتا با
تمام شدن اتفاقات شخصیتها هم لو می رود.اطرافیانم همه پسندیدند اما فکر می کردم چون
ایرانی نمی نویسم برای شما جذاب نباشد.من از چهارده سالگی شروع به نوشتن کردم.در
اول یک رمان طولانی اما ناقص نوشتم.همکلاسی هایم پسندیدندو من سه سال بعد آنرا کامل
کردم ودرمورد زندگی غربی ها اطلاعات واسمها راجمع کردم و دوباره با اسم زر سفید نوشتم
آنرا به انتشارات ناشناسی فروختم (در سال هشتادویک)اما آنهافقط یک پنجم سهم من را دادند
ودیگر به کار ادامه ندادند.کتابم ویرایش شده اما ؟؟؟!!!خبری نیست
چند بار پی گیر شدم ودیگر به دلایلی که خودم داشتم بی خیال شدم.بعد از رز سفید یکی
دیگر نوشتم به اسم شیطان کیست.رز سفید شخصیت اول بود ولی این یکی شخصیت سوم
بعد از آن اینرا نوشتم و حالا در حال نوشتن رمان چهارمم به اسم سرزمین سایه ها هستم
منم مثل هر نویسنده ای آرزوی چاپ کتابهایم را دارم اماحالا دیگه کمی دلسرد شدم!چون رز
سفید نیاز به بازنویسی وتایپ داشت نتوانستم در تاپیک بگذارم اما از شیطان کیست هم تکه ای
می گذارم ...امیدوارم اینرا هم بپسندید.....

شیطان کیست؟


تولد نفرت
با ورقه های نتايج آزمايشش بازی می كرد و صدای لطيف خواهر ناتنی اش را گوش میكردكه زير لب آواز ملايـمی می خـواند تا حـواس راننديـشان را پرت كند و وانـمودكند خيلی شـادند.شايد درستـش هم همين بود,او بايد از مادر شدن خود شاد و راضی می بود. اين وظيفه ی هر مادری بود.كاغذها را لوله كرد و داخل كيف سياه رنگش فروكرد.خواهرش با ذوقی ساختگی صدايش کرد:(اونجـا رو نگاه کن سوفـیا... سرعت روكم كن شارل!)
سر بلند كرد.اشك در چشمانش حلقه زده بود و همه جا را تار می ديد.خواهرش از پنجره ی بـاز ماشين به بيرون اشاره می کرد:(اونو می بينی سوفیا؟عين لباس ويكتورياست,یـادته؟چهار ماه قبل توی جشن پوشيده بود...)
مثـلاً داشت لباس زنـانه ای راكه پـشت ويتـرين فـروشگاه بود,نشـانش می داد اما سوفـيا فـهميد منـظورش تـاكسيدوی*سيـاه كناری اش است!خنـديد و اين خنده باعث رها شدن قطره اشك بر روی گونه اش شد. زود پاك كرد و به اصرار و اشاره های مخفـيانه ی خواهـرش جواب داد:(آره يـادمه!پس از اينـجا خـريده بود!)
خواهرش لبخند زيبايی زد و دست او راگرفت:(بريم شارل...)
و ماشين دوباره سرعت گرفت.سوفيا در دل ممنون خواهـرش بودكه در اين موقعـيت با او بود.می دانـست منظور خواهرش از ويكتوريا,شوهر او,ويكتـور بودكه در مراسم ازدواج خصوصی يشـان ازآن تاكسيدوها بـتن داشت و می خـواست به اين طريـق او را سرگـرم کند. رانـنده زمزمه كرد:(مثل اينكه خانـم از چـيزی ناراحتند؟)
سوفـيا از شدت خشـم بی اختـيار دست خواهـرش را فـشرد و ازآينه ی ماشين با نفرت به راننده زل زد تـا بفهماند چقدر مرد زشتی است!خواهرش با توجه و اطمينان از اينكه او جاسوس درجه يك پـدرشان است, با خونسردی جواب داد:(راستش مساله خيلی جدی بنظر می اومد اما خدا رو شكر چيزی نبوده...فقط سوء تغذيه شده!)
سوفيا داشت از مهارت خواهرش در دروغگويی بخنده می افتادكه راننده باگستاخی پرسيد:(مطمعنيد؟)
سوفيا ديگر تحمل نكرد و غرید:(مسلمه آقای استانتون! شما انتظار داشتيد چی باشه؟سرطان؟)
راننده لبخند تمسخر باری به لب آورد كه سوفيا را تا ته دل سوزاند:(ماشين رو نگه داريد,من بايدکمی هوا بخورم!)
خـواهرش با وحشت و نگـرانی به او نگاه كرد.بله سوفيا می دانست نبايد با راننده اينطور حرف بزند اينكار ممكن بود عواقب سخت و سنگينی برايش ببار بياورد اما ديگر خسته شده بود.با ايستادن ماشين به سرعـت خود را بيرون انداخت.هوای عـصر نيمه گرم و تمیز بود و خـورشيد به زيبايی بالای كوهـهای سبزكاليفرنيا می درخشيد.خواهرش هم پياده شد:(حالت خوبه سوفيا؟)
رانـنده هم از ماشين خارج شد.سوفيا به سوی نرده های فلزی لب جاده رفت و قدم زنان ازآنها دورشد.اين فرصت بسيار خوبی بود تا با خواهرش به طور خصوصی صحبت كند.بعد از سه يا چهار متر فـاصله گيری, خواهرش خود را به او رساند:(ديونه شدی سوفیا؟چرا با اون اينطور حرف زدی؟اگه به بابا بگه اون میفهمه كه تو...)
سوفیا مجال كامل كردن جمله اش را نداد,گريه اش گرفته بود:(من نمی تونم خونه برم,خيلی می ترسم!)
خواهرش خود را سپركرد:(از چی می ترسی؟)
(از بابا...بهش چی بگم؟تاكی می تونم قايم كنم؟اگه بفهمه چی؟اگه نتونم به...)
(اگه اگه رو ول كن!تو همه چی رو بسپار به من يك چرندياتی پيدا می كنم بهـش مي گم...)و دسـتش را به موهای طلايی اوکشید:(تو فعلاً از مادر شدنت خوش باش...بچه ی ويكتور!)
و خنديد و سوفيا را هم خنداند.باورش نمی شد وقتی هفت ماه قبل مخفيانه ازدواج می كرد از اينكه دير يا زود وجـود شوهـرش معـلوم خواهـد شد می ترسيد و حالا يك بچه ی دو ماهه هم در شكم داشت!زمزمه كرد:(تاكی می تونم صبركنم؟)
(تا وقتی درس ويكتور تموم بشه بعد هر دو فرار می كنيد,به رنو ياآوستين...)
اگر ويكتور دانشجو نبود...خواهرش بازوی او راگرفت:(بيا بريم الان اون لعنتی شك می كنه!)
و به رانـنده نگاه كـردكه كنـار در باز ماشيـن ايـستاده بـود و با نوك كفـش سنگهای لب آسفالت را بازی می داد.سوفيا پرسید:(تو از ازدواجت راضی هستی؟)
(الان مشكل ,مشكل توست نه من!)
(جوابم رو بده,راضی هستی؟)
(از پسرم راضی ام و اين برای من كافيه!)
(تو عاشق جويل نبودی مگه نه؟)
(من مديون جويل هستم كه باعث بوجود اومدن پسرمون شده...!)
سوفيا به تلخی خندید.چقدر خواهرش سعی می كرد خوشبين باشد در حالی كه هر دو می دانستـند جويل مـردی بودكه پـدرشان فـقـط بخاطر موقـعيت شغـلی خود انتخاب كرده بود و سوفيا می دانست خواهرش می خـواست نشـان بدهـد با رفـتن او و با وجـود بـيماری جدی مادرشان از تنـها ماندن با جویل و خـانواده نـاراحت نخواهـد بود.حالا می فهـميد چـقدر خـواهرش با وجود نـاتنی و همـسن بودن می تـوانست بسیار منطقی تر و دلسوزتر و فداکارتر از او باشد.
با ورود به حياط,ضربان قـلبش شديـدتر شد.خـانه در نور غروب همچـون قفس شيشه ای بنظر می آمد. كيفش را به آغوش فشرد و به محض ايستادن ماشين پياده شد.خواهـرش بسيار خـونسردانه با رانـنده حرف می زد:(متـشكرم شارل اگه ممكنه عصر هم برو دنبال جويل ماشينش خراب شده..)
سوفـيا بدون او راه افتاد!بالای پله های مقـابل در متوجـه پسر خواهـرش شدكه درگوشه ی ايوان كـزكرده بود و بـا نگاه خشمگيـن مادرش را تعقيب میكرد.سوفيا به در بسته نگاهی انداخت.هنوز جرات داخل رفتن نداشت پس او هم به انتـظار خواهـرش ايستاد.از پـله ها بالا می آمد:(چـرا ايستادی سوفـيا؟برو تو ديگه!)و چشمش به پسرش افـتاد:(سلام خوشگلم...چطوری؟)بچـه جواب مادرش را نداد:(وای چی شده عزيزم؟از دست ماما ناراحتی؟)
و راهش را به سوی پسرش كج كرد.بچه با شيرين زبانی دعواكرد:(چرا منو با خودت نبردی؟)
خواهرش چمپاتمه زد و او را ميان بازوهايش گرفت. بچه ادامه داد:(پيرمرد منو زد!)
قلب سوفیا بدردآمد:(چرا؟)
بچه به خاله اش نگاه كرد:(برای اينكه بهش گفتم همه دوست دارند زود بميره!)
مادرش در حالی كه موهای بچه را درست می کرد,گفت:(پس تقصیر خودت بودكه كتك خوردی!)
بچه با تعجب گفت:(مگه شماها دوست نداريد پيرمرد بميره؟)
مادرش با علاقه پيشانی پسرش را بوسيد:(هيش...,بايد به اون بابابزرگ بگی.)
بچه خنده شيطنت باری كرد:(از اونها برام خريدی؟)
خواهرش او را رهاكرد و دست دركيف خودكرد.بچه مشتاقانه منتظر شد.موهای خوشرنگش در مقابل نور خورشيد برق می زد.خواهرش مشتی چيز شيشه ای ازكيفش درآورد:(جعبه اش باز شده, اينها رو بگير, دو دستی...)
بچه دستان سفيد وكوچكش را بلندکرد و خواهرش تیله های رنگارنگ را داخل دستانش ريخت:(اينها رو می خواستی ديگه...نه؟!)
(عاليه ماما...خودشه!)
(جدی؟پس خوشت اومد؟بگير اينم جعبه ی اونهاست می ذارمش اينجا...)
سوفـیا با لـذت و حسرت تماشـايشان می كردكه صدای قـدمهايی از پـشت سرش او را متـوجه پسر خواهر بزرگش كرد.پشت ديوار مخفی شده بود و به آنها نگاه می كرد.بچه ها هم قد و همسن بودند اماآنقدركه خواهركوچكش مواظب تك فرزندش بود,خواهر بزرگش به هيچ كدام ازكودكانش توجه نمی كردحتی به اوكـه به اندازه ی تمام بچـه های خانه,شيـرين وآرام و معـصوم بود.خـواهـرش هم متـوجه بچـه شد و به پسرش گفت:(با اون نصف كن بعداً بازم براتون می خرم.)
بچه به همبازی اش نگاه كرد:(بيا ببين ماما چی برامون آورده؟!)
خواهرش نگاه پرمنظوری به سوفيا انداخت و سوفیا فهميد حرف يك هفته قبل را يادآوری می كند"پسرم طوری بـا پسرخاله اش رفـتار می كندكه انگـارآندو بـرادرند و من مادرشان!"وقـتی بچـه ها با شوق طرف ديگر ايوان رفتند,آندو هم بی صدا وارد سالن شدند.همه جا خلوت بود و اين هيجان سوفيا را بيشتـركرد.با نگرانی تا نيمه ی سالن رفت و ايستاد.خواهرش هم در پی اش آمد و بسيارآهسته گـفت:(من می رم بالا,تو هم برو پيش ماما...فكركنم نگرانت باشه فقط مواظب باش كسی...)
حرفش باكوبيده شدن در پشت سرشان نصفه ماند.هردو با وحشت برگشتند.برادر بزرگشان ِهنری بود.آرام بود اما چشـمانش همچـون دوكاسه خون,از خشم لبريز بود!بچه ها با اين صدا ترسيدند و از جا بلند شدند! سوفـيا با صدای ديگری از مقـابل متوجه برادر كوچكشان,سدريك شدكه از تـه دالان روبـرويی می آمد: (كجا بوديد؟)
چشـم سوفـیا بر پـدرشان افـتادکه بالای پـله ها بود!نگـرانی و تـرس ناگهانی او را در برگرفت.خواهرش با بی خيالی جواب سدريك را می داد:(رفته بوديم دكتر,برای امروز وقت داده بود.)و با خونسردی تمام كه باعث شگفـتی سوفـيا شد,به سوی پلـه ها راه افـتاد:(خوشبخـتانه چـيزی نبوده,دكترگفت سوءتغذيه شده... دارو لازم نيست فقط بايد زود زود غذا بخوره و بعد از هر وعده...)
سوفـيا نگاهـش را چرخـاند.فـضای خانه بسيار غريب بود.هيچكدام از خدمتكارهابه چشم ديده نمی شدند بچـه ها و زنهای خانه هم نبـودند اما مردها خصوصاً پدرشان در خانه بود!خواهرش هنوز هم حرف می زد: (اما شايد يك مدت طول بكشه,دكترگفت اين تهوع ها نگرانی ندارند چون طبيعی اند و...)
داشـت به پدرشـان كه در نيمه ی پله ها ايستـاده بود می رسيد.سوفـيا می خـواست صدايش بكند"نرو مگه نمی بينی ما رو محاصره کردند؟"اما فرصت نكرد پدر راه خواهرش را سدكرد:(تو شاهـد ازدواج سوفـیا و ویکتور بودی؟)
می دانستند!؟دنيا بر سر سوفيا خراب شد.خواهرش هنوز هم به رل بازی كردن ادامه میداد:(چی؟ ازدواج؟ ! چی می گی بابا؟ویکتور از اينجا رفته..)
بناگه پدرشان به موهای او چنگ زد و سرش را وحشيانه عقب خم كرد.صدای فرياد خواهرش بلند شد اما پدرشان بلندتر داد زد:(سوفیا از اون مرتيكه ی گدا بچه داره مگه نه؟)
بچه صدای مادرش را شناخت و به سوی پنجره دويد.پسـر خاله اش هم با تـرس به دنبالش ...زن جـوان به ناله كردن افتاد:(آه بابا ولم كن...تو رو خدا...)
سوفيا پيش دويد:(اون بيگناه بابا...از چيزی خبر نداره...)
اما پدر موهای دخترش را محكمتركشيد:(جواب بده...اون از ويكتور حامله است؟)
خواهـر خيـانت نمی کرد.در حالی كه سـعی می کرد موهايش را از چنگال پـدرآزادكند,با صدای لرزانی گفت:(نه فقط سوءتغذيه شده...)
سوفيا دردل ناليد"بسه ديگه!دروغ نگو!" اما خواهرش دروغ گفته بود!برای لحظه ای او را ميان زمين و هوا ديـد بعـد...محكم بـر نـيمه ی پله هـا پرتاب شـد و شـروع به غـلت خـوردن كرد!صدای فـرياد خـودش را هماهنگ با جيغ بچه ای از خارج خانه شنيد.دويد تا به كمك برودكه دو برادر به او حمله كردند...
پسرك هنوز نمی دانست شاهد چه صحنه ای بود!پسر خاله اش بجای او فريادكشـيده بود!چيزهايی ازكف دستانـش سر خورد و برکف تازه رنگ خـورده ی ايوان ريخـت و ازآنجا هم غلت خوران و پر سر و صدا بر چمن پشت سرشان پرتاب شدند...
***
وقـتی سوفـيا چـشمانش را بازكرد در وحله ی اول از شدت تاريكـی نتوانست چيزی تشخيص بدهد.همه جايش درد می کرد وآنجا شدیداً سرد بود.چند بار پلك زد و بالاخره فهميدكجاست...در سرداب خانه ی خـودشان!در قـسمت قـفلداری كه فـقـط يك پنجره ی چهل در پنجاه سانتیمتری در بالا رو به كف حياط پشتی خانه داشت.چون به پهلو افتاده بود پاها و بازوی راستش بر اثر تماس با زمين سنگی كرخت شده بود و درد می كرد.سعـی كـرد و نـشست.به در نگـاه كرد.با ايـنكه حـدس می زد قـفـل باشـد,باز اميدوارانه به سويش خزيد و توسط دستگيره ی آهنی در خود را بالاكشيد.بله بسته بود!چند بار تكانش داد اما باز نشد بـناچار شروع كرد به فـريادكشيدن ,كمك خواستن و التماس کردن اما صدايش در زندان سنگی پيچيد و فقط به گوش خودش رسيد.دوباره بر سطح سرد سرداب نشست,زانوهای زخمی اش را به آغوش كشيد و شروع به گريستن كرد.تمام تنش از درد می سوخت و عذاب لگدهای برادرانش تا قفسه ی سينه اش میزد.
متعـجب بود! چـطور چنـين خانـواده ای داشت؟درست بودكه همخونش نبودند اما مگر انسان هم نبودند؟ مگر رحم نـداشتند؟مگر از خدا نمی ترسـیدند؟ نگران خواهرش بود نمی دانست چه بلايی سر اوآمده بود امـا باز خوشحال بودكه لااقل اوكسی را داشت كه با برگشتن به خانه سراغش را بگيرد...می دانست ديگر بدبختـی اش حتمی بود.پدرش تهديدكرده بود اگر ازدواج با مردی كه می خواست قبول نكندآنقدر او را در حـبس نگه دارد تا ازگرسنگی بميـرد و حال زمان حبـسش فـرا رسيده بودآنهم با وجود داشتن شوهر و حتی بچه ای در رحم!چكار می توانست بكند؟



مرگ عشق
مایرا نمی توانست آنچه را می شنید باورکند.اشک پـلکهایش را سوزاند.شوهرش چه می گفت؟! پسرشان رجینالد پرسید: (مطمعنی مرده بود بابا؟)
رابرت زمزمه کرد:(آره مطمعنم...خودم سه تا بهش شلیک کردم.تیر بقیه ی پلیسها بی هوا رفت اما مال من به هدف خورد!)
مایرا با صدای گرفته ای پرسید:(حالا می خواهی چکارکنی؟)
(نمی دونم؟من برای شما خیلی نگرانم...)
رجینالد پرسید: (بابا ازکجا می دونی تو رو شناختند؟)
(برادرش منو شناخت...یکبار بازداشتش کرده بودم.)
مایرا امیدوارانه گفت:(چطوره یک مدت مرخصی بگیری؟)
(در حال حاضر یک هفته بهم مرخصی دادند,یک جور جایزه اما...تا اون گروه قاچاقچی دستگیر نشند من در عذاب خواهم بود!)
خانه برای مدتی درسکوت فرو رفت.مایرا به چشمان زیبای پسرش خیره شد.بعد از مرگ دخترکوچکشان او تنـها فـرزندشان بود و نمی تـوانست قبول کند بلایی سرش بیاید.با صدای شوهرش به خودآمد:(شما رو پیش ایندیا می فرستم,نیوجرسی امن تره!)
مایرا با عجله گفت:(حالاکه مرخصی اومدی با هم می ریم.)
رجینالد هم وارد بحث شد:(اما امتحانات من شروع شده.)
مایرا از بیچارگی صدایش را بلندکرد:(به جهنم که شروع شده!نمی بینی جونمون در خطره؟)
رابرت به پسر ناتنی اش نگاه کرد.او یک جوان هجده ساله و با شخصـیتی بود و می دانست نباید هـمسرش چون کودک با او رفتار بکند اما رجینالدآنقدر فهمیده بودکه مادرش را درک بکند: (ببخشید!)
رابرت حرف را به اول برگرداند:(بدبختی اینجاست کار ما با یک هفته و یک ماه تموم بشو نیست.اون مرد یکی ازاعضای اصلی خانواده ی رییسشون بود هنوز مدرکی هم دست پلیس نیست که بتونند زود پیداشون بکنند ضمناً معلوم نیست کجاکی و چطوری قراره ازم انتقام بگیرند شاید یک گروه بیست سی نفری باشند پلـیس تـاکی می تونه همه شـونو تک تک پیـدا بکنـه و بـازداشت بکنـه تا دستـشون به ما نـرسه؟مـا تـاکی می تونیم قایم بشیم؟)
رجینالدگفت:(ازکجا معلوم انتقام بگیرند؟شاید اون مرد فقط خواسته کمی تو رو بترسونه؟)
رابـرت از خوشبیـنی پسرش به خنـده افتاد:(حتی اگه اونها قصد نکنند من نگران خواهم موند,تمام عمرم... بنظرت این کافی نیست؟)
باز برای مدتی همه جا غرق سکوت شد.نگاه رابرت و مایرا مرتب بر هم قفل میشد تا اینکه رجینالد حرفی راکه آنها جرات نمی کردند بگویند,به زبان آورد:(پس فقط یک راه مونده...برای همیشه از اینجا رفتن!)
رابـرت دیگر نتوانـست تحمل کنـد با شـرم از جا بلنـد شد و اتـاق را ترک کرد.شرم از شغلی که داشت و آسایشی که سلب کرده بود.
***
شب شده بود.رابرت تصمیم گرفته بود استعـفا بدهد و خانه را به ارزانـترین قـیمت بـفروشد.آنـها مجبور بودند برای همیشه به نیوجرسی فرارکنند و می دانستند این موضوع از همه بیشتر برای رجینالد سخت بـود. اوکه دانـشجوی موفـق رشته ی هنر و پسـر محبـوب و مورد علاقه ی دوستانش بود حالامجبور بود از همه چیز و همه کس خصوصاً معشوقه اش جدا شود...
ساعـت دوازده شده بود.مایرا در حال جمـع کردن اثاثیه ی خانه بود.قرار شده بود تمام وسایل های خانه هـمراه خود خانه به فـروش برسد تا مجبور نشـوند بخاطر بسته بندی و بازارگاراژ*و اسباب کشی, با وجود موقعیت سخت و خطرناکی که پیش آمده بود,چند روزی درشهر بمانند.رجینالد و رابرت هرکدام در اتاق خود در حال جمع کردن وسایلهایشان بـودندکه زنگ در زده شد.مایرا با نگرانی منتظرآمدن شوهرش شد. رجینالد هم باکنجکاوی از پله ها سرازیر شد.رابرت اسـلحه بدست پشت در رفت و از چـشمی نگاه کـرد. جوانی تقریباً همسن رجینالد پشت در بود.پرسید:(کیه؟)
جوان به در نزدیک شد:(بازکنید...حرف مهمی براتون دارم!)
رابرت با احتیاط لای در را بازکرد.پسرک کلاه ورزشی بر سر و عینک آفتابی بر چشم داشت:(منزل آقای فلوشر؟)
(بله بفرمایید؟)
(باید باهاتون حرف بزنم...می تونم بیام تو؟)
وسط سالن رو به هر سه ایستاده بود وحرف می زد اما از نگاهها می خواندکه باورش نکرده اند پس بناچارکلاه را از سر و عینک را از چشم برداشت. موهای خوشرنگ جمع شده در زیرکلاه همچون آبشار برشانه هایش فـرو ریخت.رجینـالدکه از لحـظه ی اول او را شناخـته بود,بخنده افتاد اما قیافه ی پدرش در هم فرو رفت:(بازم تو؟بهت نگفتم دیگه حق نداری به رجینالد نزدیک بشی؟!)
پسرک با عجله گفت:(این مساله جدی تر از این حرفهاست,من برای نجات دادن شما اومدم.)
رجینالد با دلسوزی و علاقه لبخند زد.مایرا با در نظرگرفتن تظاد شدید احساسات پسر و شوهرش,وساطـت کرد:(تو موضوع رو ازکجا می دونی؟)

پسرک به مایرا نگاه کرد:(شماکه باید بهتر بشناسید!)
مایـرا با وحشت نالید:(یعنی اونها اند؟)
(بله اونها اند وآقای رابرت دایی منوکشتند!)
وحشتی ناگهانی به نگاه هاآمد.پسرک ادامه می داد:(خودم شـنیدم امشب به این خـونه خواهند اومد نقـشه کشیدند به اسم همکارهای پلیس آقای فـلوشر مجـبورتون کنند به بهـانه ی محافـظت خانوادگی با اونها به مرکز برید,شما باید هر چه زودتر از اینجا برید.)
هنوز هیچکدام به طورکامل شرایط خـطرناک پـیش آمده را درک نـکرده بودند و یا نمی خواستند درک کنند.رابرت در سرسختی خود مانده بود:(چرا باید حرفهای تو رو باورکنیم؟)
(چطور باور نمی کنید؟به من نگاه کنید,این وقت شب به این سختی بخاطر شما اومدم,من از اونها متنفرم!)
(ازکجا معلوم اینم جزو نقشه ی اونها نباشه؟)
مایرا نالید:(خدایاکمکمون کن!)
رابرت اسلحه را به سوی جوان نشانه گرفت:(از اینجا برو!)
پسرک با بیچـارگی صدایش را بلنـدکرد:(نه نه...صبرکنـید,چرا متوجه نیـستید,اونـها یک گـروه بزرگند و اونقدر قوی اندکه می تونند تمام محله رو از بین ببرند چرا باید منو جزو نقشه شون بکنند؟ لطفاً باورکنید... اونها دارند میاند شما رو بکشند حالاکه قراره برید چرا زودتر نمی رید؟اینطوری چیزی ازدست نمی دید!)
و چون جوابی نگرفت به رجینالد نگاه کرد:(لااقل می دونید من صلاح برادرم رو می خوام چون دوستـش دارم و برای...)
رابرت غرید:(خفه شو!)
رجینالد با دلگیری زیرلب گفت:(بابا لطفاً!)
رابـرت هـنوز عصـبی بود:(صد بارگفـتم رجینالد اون برادرت نیست!می بینی که پدر اون یک مرد ترسو و بی عرضه ای که...)
اینبار مایرا دخالت کرد:(رابرت بس کن!)
پسرک بی اعتنا به توهین هاگفت:(تو رو خدا عجله کنید وقت زیادی ندارید...)
رابرت لحظه ای موزیانه نگاهش را از سر و روی اوگذراند و با امیدواری متوجه کمربند پـسرک شد:(اون چیه؟اونجا زیر بلوزت؟)
پسرک چند قدم عقب رفت:(چی؟هیچی!... من چیزی ندارم!)
رجینالد با تعجب به او خیره شد.رابرت گفت:(رجینالد برو نگاه کن.)
پـسرش به طرف جـوان رفـت اما او باز عـقب عـقب راه افـتاد:(لطـفاً...ببـینید من مجبـور بودم...اگه تعقیـبم می کردند...)
رجینالد شوکه شد:(تو با خودت اسلحه آوردی؟)
مایرا وحشت کرد و او با شرم گفت:(باورکن رجینالد ترسیدم به شما خبر نداده منو بگیرند...مجبور شدم!)
رجینالد با بی اعتنایی دستش را به سوی او درازکرد:(اونو بده به من.)
پسـرک نگاهی به رابرت انداخت که هنـوز هـم با لجاجت اسلحـه را به سوی اوگرفـته بود:(شما بایـد برید وقت برای تلف کردن ندارید.)
رابرت دست بردار نبود:(اسلحه شو بگیر رجینالد وگرنه می زنمش!)
رجـینالد از روی ناچـاری قـدم پیش گـذاشت و با وجود ممانعـت کوچک پسرک اسلحه را بیرون کشید: (باورم نمی شه پسر!...تو اون روز به من قول دادی...)
رابرت متعجب و عصبانی شد:(چشمم روشن!شماکی همدیگه رو ملاقات کردید؟)
رجینالد بالاخره ازکوره در رفت:(تو نمی تونی ما رو از هم جدا نگه داری!)
(که اینطور؟!ظاهراً ما هنوز حرفهامونو نزدیم!)
(حرفی نمونده بابا من...)
(چرا مونده اما بعد...حالا تو پسر!...برو بیرون!)و دوباره پسرک را نشانه گرفت:(تا نزدمت برگرد و برو!)
(من دشمنتون نیستم شما باید از اونهایی که دارند میاند بترسید.)
(برو دعاکن دستگیرت نکردم وگرنه جرم حمل اسلحه...راستی تو چند سالته؟)
پسرک متوجه نگاه رنجیده ی رجینالد شد و به سویش حرکت کرد:(رجینالد توکه منو می شناسی...)
رابرت از حرکت او ترسید و داد زد:(برو بیرون!)
پسرک نگاهی به قیافه ها انداخت.کسی ناراضی بنظرنمی آمد.زمزمه کرد:(شما باید حرف منو باورکنید...)
(برو بیرون.)
(شما رو می کشند!)
(برو بیرون.)
(پشیمون خواهید شد!)
(برای آخرین بار می گم از اینجا برو.)
پسرک اینبار رو به رجینالدکرد:(با من بیا...)
و باز رابرت غرید:(به خدا قسم اگه همین الان نری شلیک می کنم!)
بـناگه پسرک داد زد:(لعـنت به شماآقـای فلوشـر!با این یکدندگی تون باعـث مرگ خودتون و خانم مایرامیشیداما من اجازه نمی دم رجینالد هم قربانی حماقت شما بشه!)و به سوی رجینالد دوید:(با من بیا,لطفاً...)
رسید و دست او راگرفت:(تو رو می کشند رجینالد...)
مایرا به خیال آنکه می خواهد اسلحه اش را پس بگـیرد جیغ کوتاهـی زد و رابرت ترسید.فـقط یک لحظه نگاه دو برادر با هم تلاقی کرد,رابرت ماشه راکشید و صدای وحشتناکی کوبید.پسرک عقب پرتاب شد و یک مترآنطرف تر بر زمین افتاد!رجینالد دادکشید:(نه...خدای من!)
پـسرک ناله ی دردناکی سر داد و به پهـلو غلت زد.رجینالد رو به پدرش کرد:(لعنت به تو! چرا زدیش؟ ... چرا؟)
رابرت با خجالت گفت:(فکرکردم می خواد بهت صدمه بزنه!)
(چرا باید بخواد؟اون دوستم داره.)
و اسلـحه را به سـویی پرت کرد,دویـد وکنار جوان زانـو زد.تـیر به کـتف راستـش خـورده بود و خون بر
سیـنه اش روان بود.رجیـنالد او را بغـل کرد:(اوه خدایـا!داره درد می کشه,یک کاری بکـن بـابـا.)و سر بر گرداند.اشک در چشمان آبی اش موج می زد:(یا اگه راست گفته باشه؟)
مـایرا به گریه افـتاد.حق با پسرشان بود.یا اگه واقعاً همان شب جانشان در خطر بود چه؟رابرت باآوارگی و پشیمانی اسلحه را بر روی میزگذاشت:(مایراآمبولانس خبرکن.)
و پیش رفت وکنارآنها زانو زد:(رجینالدکمی بلندش کن.)
رجینالد به گریه افتاده بود:(خونریزی اش شدیده!)
(نترس از این بدترهاش زنده موندند!)
با تکانـهای آنها پسرک چشمـانش راگشـود.رابرت در حالی که دکمه های بلـوز سفید او را یکی یکی باز می کـرد غـرید:(می بـینی چه کارها می کنی جـوون؟گفتـه بودم یک روزی می زنـمت و لعنت به تو پسر می دونی که همیشه حقت بود!)
پسرک فـرصت نداد بلـوزش را در بـیاورند.مـچ دست رابـرت راگرفـت و با صدایی که بـه زحـمت قـابل
تشخیص بود زمزمه کرد:(برید...لطفاً از اینجا برید,الان می یاند...)
نگاهـها بر هم چرخـید و همه جا غرق سکوتی شدکه فقط توسط نفسهای صدادار پسرک می شکست و با هر دم وبازدم پر درد حقیقت تلخ را به آنها می فهماند!ناگهان در خانه زده شد و همه از جا پریدند.پسرک به تقلا افتاد:(اونهااند...اومدند...)
رابرت مشکوکانه بلند شد:(شایدکس دیگه ای باشه؟)
(نه نه اونهااند...من مطمعنم...از در عقب فرارکنید.)
و در دوباره زده شد و اینبار صدایی آمد:(آقای فلوشر لطفاً در رو بازکنید,ما از اداره ی پلیس اومدیم.)
مایرا با وحشت به سوی در عقب دوید:(بیایید بریم!)
رابرت آواره مانـده بود.یا اگر واقـعاً پلـیس برای نجات جان آنهاآمـده باشد؟یک ضربه ی دیگر:(لطفـاً باز
کنید...شما باید با ما به اداره ی پلیس بیایید...)
رجینالد بازوی پسرک راگرفت و بلند شدند:(ما می ریم بابا!)
و هر دو به سوی در دویدند.رابرت هم به اجبار دنبالشان راه افتاد.با ورود به حیاط پشتی داد زد:(گاراژ!)
هر چهار تا سرعت گرفتند.مایرا زودتر رسید اما چون رجینالد جوان زخمی را می آورد عقب مانـد.رابرت هم به گاراژ رسید و داخل ماشین پرید:(سوار شید...مایرا زود باش سوار شو!)
صدای زنگ در دیگر نمی آمد.مایرا دو دل مانده بود.می خواست منتظر رجینالد بماند.پسرک وسط حیاط خود را رهانید:(تو برو سوار شو من باید برگردم.)
رجینالد به وضوح داد زد:(نه...تو زخمی هستی من نمی ذارم بری با ما بیا!)
رابـرت سویچ را چـرخاند اما ماشین روشن نشد.رجینالد دست پسرک راگرفت:(مگه دوست نـداری پیشم باشی؟)
رابرت سر مایرا غرید و او به اجـبار سوار شد.جـوان دست برگونه ی رجینـالدکشید:(چرا اما می دونی که نمی شه...زود باش برو بالاخره یک روزی دوباره همدیگه رو می بینیم.)
و با یک حـرکت ناگهانی خود را رهانید و شروع به دویدن کرد.رجینالد با صدای بغض آلودی گفت:(تو رو خدا مواظب خودت باش.)
مایرا سر از پنجـره درآورد و فـقـط فرصت کرد یکبـار نام پسرش را صداکند.رجینالد به سوی گاراژ دوید رابـرت سویچ را چرخاند و...گورومب!مهـیب ترین صدای ممکنه به هوا بلند شد.شیشه های خانه ترکید و نـوری در فضا پیچیدکه هزار مرتبه خیره کننده تر از خورشید بود!پسرک از شدت موج بر روی زمین افتاد وگوشهایش سوت کشیدند.دردکتف و نا امیدی وادارش کرد فریاد بلندی بکشد.با وحشت سر برگردانـد.بـله ماشین منفجر شده بود وگاراژ درآتش می سوخت!ناله کنان از جا بلند شد و پیش دوید.چمن حیاط پر از خـورده شیشه شـده بود و سقف ماشین به بیرون پرتاب شده بود.از میان شعله های آتش سر پدر و مادر رجیـنالد را دید!امکان نداشت زنـده مانده باشند!برای یافتن رجینالد دیوانه وار نگاهش را چرخاند و پاهای او را دید.از زیر سقف ماشین بیرون مانده بود!باورش نمی شد آن فـلز سیاه شده او را تا نزدیکی بوتـه های رزآنطرف حیاط هل داده باشد!خود را رساند و ورق آهن را با وجود زخم عمیق کتفش بلندکرد وکنـاری انـداخت.بوتـه ها راکنار زد و او را دیـد.بی هـوش بود.یعنی امیدوار بود باشد!سقف,تی شرت زرد رنگ و صورت دوست داشتنی اش را سیـاه کرده بود و ساقـه ها و تیغـهای رز,سر و صورت و ساقهـای لختـش را زخـمی کرده بود.می دانست دشمـنان در خانه بودند.باید او را می برد.اگه می فهمیدند زنده مانده حتی در بیمارستان سراغش می رفتند.خم شد و دردکشان او را بر شانه انداخت.صدای چند مرد مجـبورش کرد به سوی دیوار خانه بدود...(پست فطرتها قصد فرار داشتند...)
(یکی باید بهشون خبر داده باشه وگرنه ازکجا فهمیدند ما پلیس نیستیم؟)
(ولی بمب گذاری فکر خوبی بود اگه فرار می کردند بدبخت می شدیم!)
(هی...چند نفر دارند می یاند.)
پسرک به دیوار تکیه زد.زخمی بود و خونریزی داشت,رجینالد یک سال از او بزرگتر بود واوحتی قدرت ایستادن نداشت...
(شما برید وانمودکنید پلیس هستید ما هم می ریم ببینیم همشون مردند؟)
به لای دیوار و نرده های سفید حیاط وارد شد...(هی بیلی انگار پسره نیست؟!)
ادامه ی راهش یک در چوبی بود و یک کوچه ی باریک و تاریک...
(لعنتی!برو به بچه ها بگو بیاند دنبالشون بگردیم باید همین طرفها باشه.)
باور نمی کرد با حمل او بتواند فرارکند اما مجبور بود پس با تمام نیرو شروع کرد به دویدن...
***
همانقدرکه خیابان بیست و سوم شلوغ بودآنجا خلوت بود.در یک باجه ی تلفن مخفی شده بود و تن نیمه جـان رجینـالد باکبودی شدید در پیشانی و خراشهـای عمیق و خونی بر سر و صورت,میان بازوهایش بود. مغـزش قـدرت درک وکشش اتفـاق افـتاده را نـداشت.سر به شیشه چسبانده بود و از درد و خستگی نفس نفس می زد.شیشه ی باجه از خون کتف او رنگین شده بود.کم کم قلبش بدرد آمد و اشک در چشمانش حلقه زد.موفق نشده بود.چکار می توانست بکند؟
1
به ستـون سنگی ایستگاه راه آهـن تکیه داده بود و منتـظر حرکت کردن قطـار بود.هوا سرد بود,سردتر از آنچه از ماه دسامبر انتظار می رفت و سردتر ازآنچه از شهرگرمسیری چون لوس آنجلس ترسیم کرده بود. اطرافـش پر از انـسانهای شیک پوش و مدرن شهری بودکه با عجله در حال رفت وآمد بودند.می خواست تا رفتن قطار بایستد اما نتوانست.چمدانش باآنکه کوچک بود و چیز زیادی داخلش نبود خسته اش میـکرد از طرفی از بس هیجان زده و دلتنگ و نگـران بودکه زانوهایـش می لـرزید و قـدرت ایستادن نداشت پس بنـاچار به سوی نیمکت فـلزی که پشـت سرش کنار دیـوار بود راه افتاد.چند نفر به او تنه زدند اما او بـدون آنکه منتظر شنیدن معذرت خواهی یشان شود,رد شد و خود را به آنطرف رساند.صدای صحبت و هیاهوی اطرافش تاآن حد بلند بودکه صدای سوت قطار را نشنید.تازه چمدانش را بر روی نیمکت گذاشته ونشسته بـودکه متوجه حرکت قطار شد.از جا پرید و تا دوان دوان از میان جمعیت عبورکند و خود را برساند قطار رفت اما او باز با سماجت ایستاد و به دور شدنش خیره شد.آخرین رابط باگذشته اش داشت قـطع می شد.
سوزش پلکهایـش را احساس کرد.همـه چیز تمام شـده بود...دیگـر نمی توانست زادگاهش را ببیند. پدر و مـادر و خواهرکوچکش را از دست داده بود.شادی و خاطرات و زندگی شیرین نوجوانی اش را پشت سر گـذاشته بود.دوستان و همکلاسی هایـش را ترک کرده بود و وارد یک شهر غریب میان جمعیتی متفاوت و ناآشنا شده بود.چکار باید می کرد؟دردی قلبش را پیمود و وادارش کرد به سینه چنگ بیندازد اما باز بـه نگاه کـردن ادامه داد.دیگر قطـاری نبود اما او به نقـطه ی سیاهی که قطـار درآن محو شده بود,خیره مانده بـود.حال بوی آن آتـش شبانه ای راکه خـانه و زندگی اش را تبـدیل به خاکسترکرد,در مشامش احساس می کرد.صدایش هنوز ازآن فریادهایی که برای خارج کردن خانواده اش ازآن خانه ی شعـله ور زده بود, گرفته بود وگلویش درد می کرد.یکماه تمام بیخوابی کـشیده بود.هر شب هـمان کابوس وهمان صحـنه!با آنکه خانـه ی همکار پدرش خلوت و راحت بود باز اوآرامش نداشت.فکر تنها و بی سرپرست شدن, فکر بی خانه وفقیر بودن و هزاران فکر دیگر دیـوانه اش می کرد تا اینکه خانواده ی مرمـوز مادرش او را قـبول کردند.خانواده ای که هیچ شناختی ازآنها نداشت.خانواده ای که حتی حرف زدن درباره یشـان ازکودکی برایش منع شده بود!
کسی صدایش کرد:(دخترم بیا بشین...خسته می شی!)
سربرگرداند.همه رفته بودند واو تنها بود!پیرمردی کنار نیمکت آهنی ایستاده بود ظاهراً ازکارکنان راه آهن بود.ریش سفیدی در یونیفرم کار.به چمدان او اشاره کرد:(این مال توست؟)
به سویش راه افتاد:(بله.)
(مثل اینکه اولین بار ته به لوس آنجلس می آیی؟)
(چطور؟)
(اگه اهـل این طرفـها بودی جرات نمی کردی چمدونت رو از خودت دور بکنی اینجا پر از دزد و معتاد و
قاتل و...)
و با دیدن چشمان وحشت زده ی دخترک حرفش را نصفه رهاکرد:(ببخش قصد ترسوندنت رو نداشتم.)
دخترک خندید:(نه مهـم نیست,من از ایـنکه کسی راهنـمایی ام بکنه خوشحـال می شم اولین بـاره به یک همچین شهر بزرگ و مشهوری میام و از اونجایی که تنهام...)
مرد وحشت کرد:(چی؟تنهایی؟!دختری به سن و سال تو؟!...چند سالته؟)
(هجده!)
(باورم نمی شه, اینجا اصلاًجای تو نیست!)
(اماآخه همیشه توی فیلمها می گند لوس آنجلس شهر فرشته هاست و...)
پیرمرد بر روی نیمکت نشست وکلاهش را برداشت:(آره اگه میلیونر ومشهور باشی و خونه ات وسط شهر باشه آره اما اگه مهاجر و یا فقیر باشی و خونه ای نداشته باشی وای به حالت!)
کنارش اینطرف چمدان نشست و پیرمرد به او زل زد:(توی عمـرم دختـری به خوشگـلی تو ندیدم...راست می گم!اسمت چیه؟)
خندان دستش را درازکرد:(ویرجینیا هستم,ویرجینیا اُکونور.)
مرد دست سفید وکوچک او را میان انگشتان داغ و چروکیده اش فشرد:(منم جیمزآلن هستم.)
و رهاکرد:(خوب ویرجینیاکجامی خوایی بری؟)
(نمی دونم یکی قراره بیاد دنبالم,فکرکنم گفتند محله برلی هیلز*.)
(اوه خدایا!دختر شانس آوردی...ببینم بچه میلیونری؟)
(نه اتفاقاً از دهکده ی هایلند دالاس میام اقوام مادرم اینجاست قراره پیش اونها برم.)
(پس جـای نگرانی نیـست ,بخت بهـت روکرده!)و به شوخی اضافـه کرد:(اگه تـوی خیابون مگ رایان رو دیدی تعجب نکن!)
*Beverly hills
ویرجینیا خندید و جیمز با علاقه مشغول تماشای او شد.موهای طلایی و صافش را با روباند سیاهی دربالای سر بسته بود.آرایش نداشت اما لبهایش آنقدر سرخ و خوش حالت بود و مژه هایش آنقدر بلند و مشخـص که انگار تکمیل آرایش کرده است.صورتش گرد بود و چشمانش تیله ای رنگ و درشت.اندامش نحیـف وکـوچک بود بـطوری که بلـوز سیاه آستین کوتاهش در تنش گشاد می ایستاد و دامن سفید رنگـش شل و نرم تا زانوهایش می افتاد و ساقهای لختش تاکفشهای بدون پاشنه وکهنه اش بیرون می ماند.جیمز سرش را برگرداند:(تا حالافامیلهاتو ندیدی؟)
(نه...)
(چطور شده اومدی دیدنشون؟)
(به دیدنشون نیومدم...یکی قیمم شده!)
(مگه پدر و مادر نداری؟)
ویرجینیا سکوت کرد و اشک در چشمانش حلقه زد.جیمز ناراحت شد:(متاسفم,نباید می پرسیدم!)
مدتـی گـذشت.ابرهـای سفیـدکنار رفـته بودند و خـورشید داغ دوباره شـروع به تابـش کرده بود.ویرجینیا احـساس می کرد نیـاز به حـرف زدن دارد پس زمزمـه وار شروع کرد:(یک ماه قـبل تولد یکی از دوستـام رفته بودم,خبرآوردند به مزرعه مون آتش نشانی اومده نگران شدم و با عجله خودم رو رسوندم...خـونمون بود,ضاهراً گاز ترکیده بود و...کسی زنده نموند!)
یادآوری آن صحنه همچون خنجری داغ قلبش را درید.جیمز متوجه نیاز همدردی اش شد و پـرسید:(پس این یک ماه کجا بودی؟)
(خونه همکار پدرم...)
(پدرت چه کاره بود؟)
ویرجینیا جواب نداده شخصی او را صداکرد:(شما خانم ویرجینیا اُکونور هستید؟)
جـوانی درکت و شلـوار وکلاه مخـصوص رانندگی در روبروی آنها ایستاده بود.ویرجـینیا از جا بلنـد شد: (بله منم.)
(لطفاً با من بیایید...آقای سویینی منو دنبالتون فرستادند.)
جیمز مشتاقانه پرسید:(کدوم سویینی؟)
جـوان جواب نداد.چمدان راگرفت و با تکبری عجیب راه افتاد.ویرجینیا باکنجکاوی از جیمز پرسید: (شما اونو می شناسید؟)
(اگه اون سویینی باشه که من فکر می کنم باید صاحب هتل معروف رجنسی باشه.)
ویرجینیا با شوق از اینکه یکی از اقوامش مشهور است گفت:(خوب؟)
جیمزمتعجب مانده بود:(فقط موضوع اینجاست که ,اون مُرده!)
راننـده داشت به پیچ ساختمان می رسید.ویرجینیا مجبور بود برود پس باگیجی خداحافظی کرد و راه افتاد در نیمه ی راه جیمز صدایش کرد:(من و نوه ام توی خیابون بیست و سوم تنها زندگی میکنـیم ,اگه روزی از زندگی ثروتمندها خسته شدی و به یک دوست و همدرد احتیاج پیداکردی سراغ ما فقیر فقرا بیا....)
ویـرجینیا به خنده افـتاد.او بقدرکافی از زندگی فقیرانه خسته شده بودکه باور نمی کرد روزی به دوست و همدرد احتیاج پیداکند اما باز هم دست تکان داد وگفت:(اگه خسته شدم حتماً می یام...منتظرم باشید...) و در دل اضافه کرد"تا قیامت!"
***
ماشین سرعت کمی داشت و ویرجینیا می توانست ببیندکه شهر رفته رفته جالبتر و قشنگتر می شود.خانه ها بزرگتر و رنگارنگ تر در زمینهای مسطح چمن,با فاصله های زیادی از نـرده های سفـیدشان ساخـتـه شده بـودند.خیابانهای صاف و عریض توسط درختان تنومند و پربرگ که در دو طرف,موازی هم,تاآسمان سر برافـراشته بودند,در سایه می مانـدنـد...شهر بسـیار زیبا بود!با حرف زدن راننـده به خودآمد.تلفـن همراه در دست داشت:(الو...بله برداشتمشون,کجا بیام؟)
راننده مرد جوانی بودکه سنش زیر سی سال بنظر می آمد.قـیافه ی سرد وگرفـته ای داشت اما بـاز صاحب جذابیت شهری بود:(بله فهمیدم...همین الان!)
و قـطع کرد و مسیـر را عـوض کرد.ویرجینـیا هـنوز شـرم می کـرد با او حـرف بزند و سوالاتش را بپرسد. می ترسـید لهجه داشته باشدکه او خود شروع کرد:(اهالی خونه امروز منتظر شما نبودند چون قرار بود فردا بیایید و متاسفانه امروز سرشون خیلی شلوغه و ممکنه پیشواز گرمی ازتون نشه!)
ویرجینیا می دیدکه مجبور است جواب بدهد:(مهم نیست...می فهمم.)
قـلبش می لـرزید,می تـرسید,از روبـرو شدن با خـانـواده ای که هجده سال قبل مادرش را طردکرده بودند می ترسید!انتظار هر نوع بی توجـهی و بدرفـتاری را داشت.خود را برای شنیدن هـر نوع توهین و سرزنـشی آماده کرده بود.حیف...حیف که فقط این خانواده را داشت!
با ایستادن ماشین از تفکراتش خارج شد.مقابل یک ساختمان دولتی ایستاده بودند.مدتی نگذشت که در شیشه ای ساختمان باز و بسته شد.راننده با عجله پیاده شد و به انتظار شخصی که می آمد دست بر دستگیره ماشین ایـستاد و او هر قـدرکه نزدیکتر می شد به عـلت خروج از سایـه ی ساختمان واضح تر دیده می شد پسر خوش هیکلی بودکه قد متوسطی داشت.پوشیده در شلوار جین کمرنگ,بارانی بلند و سیاه چرمی وتی شرت سـرمه ای رنگ.وارد خیابان شـد و ایـنبار رنگ موهـایش مشـخص شد.زرد و ابـریشمی که از بالای پـیشانی بلند و صافـش بر عینک آفـتابی وگونه ی راستـش تاگوشه ی لبش کمان زده بود و از عقب نرم و یکنـواخت تا پشت گوشهـایش می ریخت.رسیـد و راننده سلام داد اما او بدون آنکه جوابش را بدهدکنار ویـرجینیا سوار شد.ظاهراً این رسم شهـری ها بودکه جواب نمی دادند!با ورودش مخلوطی از هوای سرد و عطری غـلیظ به صورت ویرجینـیا زد و او را سرمست کرد.دیگـر نمی توانست نگاهـش را از جـوان بگیرد چون هـرگز در عمرش چنین چـهره ای, متـفاوت تر از تمام پسـرهای دهکده,با ایـن جذابیت شدید و غیر ممکن نـدیده بود و او درکل چنان بی عـیب و دست نخـورده و رویایی بودکه یک الهه!ماشیـن به حرکت افتاده بود اما ویرجینیا متوجه نبود.وجود او,بوی او,زیبایی اوگیجش کرده بود.بایک حرکت ملایم موهای خوشرنگش را عقب انداخت و زمزمه کرد:(زود باش استف...دیر شد!)
صدای پرشـور و نرمی داشت که با لطـافت حرکاتش کاملاً متـناسب بود.بارانی اش راکنار زد و ازکمربند پهن شلوارش پوشه ای قرمز رنگ بیرون کشید:(همه اونجاند؟)
راننده جواب داد:(تقریباً...)
(تقریباً؟...بازم براین؟!)
راننده با تمسخرگفت:(بله بازم آقای کلایتون!)
پسرک نگاهی به بیرون انداخت:(نمی دونم اون چی از جون من می خواد!)
راننده ازآینه نگاهش کرد:(شاید خیلی دوستتون داره؟)
لبخند سرد و خفیفی بر لبهای جوان نقش بست:(یا هم ازم متنفره!)
راننده هنوز نگاهش می کرد اما پسرک متوجه نـبود.سر برگرداند و از بالای عینک نگـاه خونسردانه ای به ویرجینیا انداخت:(پس اون دختر تویی؟)
صدایـش وآن لبخند بی حالـش ویرجینیا را از خـود بی خودکرده بود:(باورم نمـی شه, خیلی کوچیک تر از اونی هستی که فکر می کردم و البته خوشگلتر!)
حالاویرجینیا می توانست چشمانش را ببیند,مست وآبی رنگ,کشیده و وحشی ,موازی با ابـروهای باریک و بلندش! (چند سالته؟)
ویرجینیا محو نگاه و جمله ی قبلی اش مانده بود و او تکرارکرد:(گفتم چند سالته؟)
(هجده!)
(چی؟!!)
و قهـقهه ای طولانی زد.برای ویرجینیا اهمیت نداشت به چه می خندیدآنقدر قـشنگ و هوسناک بودکه از شدت هیـجان,حالت تهـوع به ویرجیـنیا دست داد.جوان همچـنان خندان گفت:(هجده...خدای من!شنیدی استف؟)و نگاه بی اعـتنااش را از دسـتان کوچک ویرجینیـاکه درآغوشش به هم قفل کرده بودگذراند و با خودگفت:(دخترک بیچاره!باید حساب می کردم,پنج سال!)
ویرجینـیا متعجب شد.منظـورش چـه بود؟پسرک دستش را به سوی او درازکرد:(دوست نداری باهام آشنا بشی؟)
ویـرجینیا هنوز به جمله ی قـبلی او فکر می کرد.مگر هجده ساله بـودن اوج بدبختی بود؟جـوان متوجه شد و خندید:(منظوری نداشتـم فـقط ...فقط می خواسـتم بگم عـضوکـوچیکی خواهی بود یعـنی بعد از دختـر دایی سمنتاکه چهارده سالشه توکوچکتـرین عـضو فامیل به حساب می آیـی البته اگر دنیس رو هم حساب نکنیم!)
باز هم ویرجینیا از حرفهایش چیزی سر در نیاورده بود و ظاهراً منظورش هر چه که بود مخفی میکرد چون راننده به آرامی گفت:(خوب در رفتید...!)
پسرک هم زیر لب گفت:(چرا خفه نمی شی؟)و باز لبخندی کاملاً ساختگی به لب آورد:(من پرنس هستم پرنس سویینی,فکرکنم پسر خاله ات می شم!)
چـه اسمی زیباتر از این برای چنیـن قیافه و تیپ و شخصیتی؟ویرجینیا با شوق دست گرم پرنس راگرفت و او هـم در جواب فـشرد.باور ویرجـینیا نمی شد این جوان فـرشته رو فـامیل او باشد.پرنس به آرامی خندید: (نمی خواد اینقدر هل کنی,باید عادت بکنی,از من خوشگلترهاشو خواهی دید...)
راننده هرهر خندید و تمام تن نحیف ویرجینیا از شدت خجالت عرق کرد اما پرنس با زیرکی دست از سر قلب ضعیف او برداشـت:(زور بزن استف,می تونم قسم بخـورم این قـراضه رو از این هم سریعتـر می تونی بـرونی!)
راننده دنده عوض کرد و ماشین سرعت گرفت.پرنس دوباره رو به اوکرد:(متاسفم عزیزم اما حالانمی تونم باهات صحبت کنم باید این پرونده ها رو بخونم...)
و بدون آنکه منتظرگرفتن جواب ویرجینیا شود,تکیه زد و پوشه اش را بازکرد و تا رسیدن به مقـصد بدون آنکه لب بازکندهمانطور سر به زیر با ورقه های داخل پوشه ور رفت.به ویرجینیاکلی فرصت داده شده بود تا از تماشای مخفیانه ی او لذت ببرد.نیم رخش را میدید,گونه های صافش, بینی کودکانه اش,دهان سرخ و پـوست روشنش.چشمان درشت و مخـمورش باکشیدگی خفـیف رو به بالادرگـوشه هـا و مژه های پر و بلـندش که واقعاً تـا نزدیکی ابروهای مشخـص و پررنگش می رسید,قیافـه اش راکاملاًملـیح و فریبنده و به معنای واقعی بی همتا ساخته بود.
بالاخره ماشین با ورود از در میله ای طلایی رنگی به محیط چمن وسیعی سرعت کم کرد.اطراف تا چشم کار میکرد چمن یک دست بودکه در دو طرف جاده ی سفیدی که می گذشتند تا درختان منظم ماگنولیا آنـطرف زمین کشیده شده بود.در انـتهای راه یک بنای عظیـم به رنگ سفید برفی با شیـروانی های سفالی قـرار داشت که با طبقـه های بلند و ستونهـای استوانه ای و پنجـره های تمام ضلعی همچـون قصری بلوری بنظرمی آمد.دیدن زیبایی و بزرگی خانه ویرجینیا را هیجان زده کرد.یعنی فامیلهای مادرش اینقدر ثروتمندبودند؟یعنی آن خانه مال پدربزرگ بود؟یعنی چند نفر داخلش زندگی می کردند؟چند اتاق داشت؟یعـنی خدمتکـار هم داشتـنـد؟اصلاًچـند خـاله و دایی داشت؟یا تـعداد دایی زاده ها و خاله زاده ها؟چـرا مادرش هیچوقت جواب سوالاتش را نداد؟باایستادن ماشین,راننده با عجله پیاده شد و درسمت او را بازکرد. پرنس بالاخره حرف زد:(به خانواده ات خوش اومدی ویرجینیا!)
لبخـند شیرینی به لب داشـت و هـنوز تکیه داده بود پـس قـصد پیاده شـدن نداشـت!این موضوع دلتنگی و نگرانی را به ویرجینیا بازگرداند چـون پرنس برخورد خـوبی با او کرده بود لااقـل خیلی بهتـر ازآنچه حتی فکرش را هم نمی کرد و او به چنین شخصیت پرابهت و امینی برای ادامه ی راه نـیاز داشت و البته زیـبایی بی حد و وصفش هم او را شیفته کرده بود.وقتی قدم بر چمن گذاشت باز پرنس صدایش کر د:(شایدعصر برگردم!)
ویرجینیا متعجب سر برگرداند.فکر اینکه پرنس آنقدر تیز باشدکه متوجه افکارش شده باشد او را ترساند و پرنس با جمله دیگری حدس او را تبدیل به یقین کرد:(نگران نباش کسی خونه نیست غیر از...)
صدایی از محلی دور به گوش رسید:(پرنس...پرنس...)
پرنس لبخند به لب به خانه اشاره کرد:(غیر از اون!استف زود باش باید بریم!)
ویرجینیا به اشاره ی او متوجه پسر پیژامه به تنی شدکه از پله های مرمری مقابل در خانه به پایین سرازیربود راننده با عجله چمدان ویرجینیا را از صندوق عقب درآورد وکنارش زمین گذاشت.پسرک که ظاهـراً نای دویدن نداشت داد زد:(لطفاً صبرکن...)
رانـنده سوار شد و ماشین داشت راه می افتادکه جوان رسید تیپ و قیافه ی متفاوتی داشت موهایش سیاه و متوسط بودکه با وجود بهم ریختگی تا چشمان قهوه ای رنگ پرتلاُلواش می رسید.ته ریشی که برچهره ی ملایم اما خـشنش داشت او را بـسیار جـذاب و هـوس انگـیزکرده بود.دسـتهایش را برکـاپد جلویی ماشین کوبید:(نگه دار!)نفس نفس می زد:(یک لحظه گوش کن پرنس,خواهش می کنم.)
پرنس با خشم فوت کرد:(نگه دار استف!)و سر از پنـجره درآورد:(می دونـم چی می خوایی بگی بـراین و من عجله دارم!)
جوان به کمک ماشین خود را به پنجره ی باز رساند:(تو رو خدا پرنس...تو باید بری اونجا.)
(بایدی وجود نداره!)
(خواهش می کنم پرنس!)
صدایش سرد اما نرم بود.پرنس با خستگی گفت:(چقدر بهت بدم دست از سرم بر می داری؟)
(همه اونجااند...منتظرتند...)
(چه بهتر!از شکنجه دادن اونها لذت می برم!)
(داری همه چیزو خراب می کنی...)
پرنس به همه چیز نگاه می کرد الاچهره او:(تبریک می گم,قصدم رو فهمیدی!)
(چرا این کارها رو می کنی؟)
(راه بیفت استف!)
ماشـین غـرشی کرد.جـوان با وحـشت گفـت:(اون شرکت خیلی خـوبیه...بـبین الان ماروین زنگ زده بود می گفت پدربزرگ...)
پرنس بالاخره صدایش را بالابرد:(دست ازسرم بردار براین!واقعاً مریضی یا خونه موندی منو دیونه بکنی؟)
جوان با شرم اضافه کرد:(اما پدربزرگ داره دنبالت می گرده!)
(به جهنم!!راه بیفت لعنتی.)
و ماشین عقب عقب راه افتاد.جوان به لب پنجره چنگ انداخت:(بهش چی بگیم؟)
(بگید پرنس رفته کلیسا مرگ تو رو از خدا بخواد!)
ماشین سرعت گرفت و دستهای او رها شد.ایسـتاد و با ناامیدی فـریاد زد:(اون هـتل لعنتی مال توست کمی عاقل باش!)
و پرنس هم با همان تن صدا جوابش را داد:(پس بذار خودم تصمیم بگیرم!)
یعـنی صاحب هتل رجنسی,آقای سویینی او بود؟اوکه نمرده بود؟ماشین از همان راه سفـیدی که آمده بود بر می گشت که جوان بطـور ناگهـانی انگارکه چـیزی یادش افـتاده باشد پـیش دوید و داد زد:(تلفـنت رو روشن کن,دایی می گفت قطع کردی نمی تونند باهات تماس..)
و حرفـش با یک اشـاره ی پرنس نصفـه ماند!دسـتش را از پنـجره درآورده بود و انگشت وسطش را نشان می داد!
بعد از غیب شدن ماشین جوان به سوی ویرجینیا برگشت:(بدید...بدید چمدونتون رو من ببرم!)
و به طرفش آمد,چمدان راگرفت و با همان متانت راه افتـاد و رفت!با این حرکت سردش ترس و نـاامیدی ویـرجینیا شدت گرفـت.او حتی خـود را هم معـرفی نکرد!


9:

من خوشحالم كه شما اين استعداد خودتان را كشف كرديد.به جلسات نقد داستان هم مي رويد؟حوزه هنري و پايگاه هاي فرهنگي هنري زير نظر ارشاد و شهرداري؟زمينه چاپ رمان شما خيلي راحت است

10:

به نظر من هم جالب بود
البته همه اش رو نخوندم اما تا اونجایی که خوندم خوشم اومد!!!

11:

متشکرم عزیزان اما من جایی نرفته ونمی روم چون این امکان را ندارم پدرام جان منظورت را از جمله ی (زمینه ی
چاپ شما خیلی راحت است)را نفهمیدم!؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

12:

متوجه عدم امكان داشتن نشدم.
ببينيد شما اول بفرماييد كدام شهر هستيد تا من دقيقتر راهنمايي تان كنم.
ضمنا سعي كن داستان كوتاه هم بنويسي.اين موجب قويتر شدن قلم و فكر مي شود.

بقيه دوستان هم اگه نظري دارند بگويند

13:

من فقط می خوام بگم داستانت خیلی ناگهانی شروع شد و اون دو خط اول ریتم تندی داشت ولی از اون به بعد ریتمش خوب شد مکالمه ها هم خیلی خوب و گیرا بودن
نمی شه بقیه اش رو هم بذاری بخونیم ؟

14:

ميتوني يكي از رمانهايت را فصل به فصل اينجا بذاري تا بقيه نظراتشان را بدهند كه بعدا اگه خواستي ويرايش كني

15:

اول از همه من در تبریز زندگی میکنم وچون معلول هستم امکان خروج از خانه برای شرکت در انجمنها را ندارم در
حالی که خیلی دوست داشتم عضو می شدم والبته شکر خدا حالا توسط این سایت وفرومها می توانم با بقیه
در ارتباط باشم.در مورد نوشتن داستان کوتاه ...من سعی نکردم چون هر بار ایده ای به ذهنم می زند حداقل سه
شخصیت اصلی وده نفر بیشتر شخصیت فرعی ساخته می شود اتوماتیکی!در کتابی خواندم تازه کارها باید از
داستان کوتاه شروع کنند تا بتوانند رمان بنویسند منکه رمان می نویسم نیازی به این کار والبته علاقه ی هم ندارم
درآخر من یک پیشنهادی داشتم چطور است بچه ها داستانم را ادامه بدهند یعنی شروع از من بقیه اش با دوستان
فکر کنم خواسته ی شما هم در اول این بود؟من رانده شدگان را مناسب می بینم چون شخصیت ها شناخته شده اند
در شیطان کیست هنوز بیست نفر دیگر هستند!!!!!

16:

ببخش اما کدوم رمان رو می گی شروع ناگهانی داشت؟اولی یا دومی؟

17:

خوب اول از همه چون من نوع معلوليت شما را نميدانم براي همين اظهار نظر نميكنم.
دوم:شما متن تايپ شده يكي از رمانهاي خودتان را توسط يكي از دوستان به اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامي تبريز ببريد و شابك بگيريد.(خيلي راحته)با اينكار رمان به نام شما ثبت ميشود و از دزدي ادبي جلوگيري ميكند.
در مرحله بعدي من مراحل مناسب چاپ را برايتان ميگويم.

نه.متاسفانه تجربه ادامه داستان را در تايپيكي ديگر داشتيم كه به دليل بي ظرفيت بودن يه سري افراد منحرف شد.
در اين تايپيك هم ميخواستيم كه هر دونفر با هم گروه شوند و يك داستان كوتاه كامل بنويسند و در تايپيك قرار دهند تا مورد قضاوت قرار بگيره و بهترين اثر برگزيده و...شود.

18:

اینم تکه ی از ادامه ی شیطان کیست...تا آنجا که بتوانم کتابم را تکه تکه می گذارم بخوانید ولطفاً پیشنهادهاتون
رواز من دریغ نکنید.متشکر

شیطان کیست...

وقـتی در تعـقیب او از پله های عریض خانه بالا می رفت متوجه وجـود تاب بزرگی در محـوطه سمت چپ شد.تاب سه نـفری و سفـید رنگ بود و رو به غروب از سقف آویزان بود.سمت راست ایوان تا پیچ ساختمان ادامه داشت که سه نـیمکت چوبی چسبیده به ایوان خانه گذاشته شده بود.با ورود به خـانه,با یک سالن عـظیم روبرو شد.کف پارکر زرد رنگ داشت وآنقدر براق بودکه تصویر تمام اشیا و دیوارها را با تمام جزئیات منعکس می کردانگارکه خانه ی دیگری
هم در زیر پا وجود داشت.پنجره های تمام ضلعی شیشه ای مرتـفع,همه جای سالن را تا راهـروهایی که از
روبـرو به سمت راست و چپ و به اتـاقـها و دالانـهای دیگر می رسیـد,نورانی می کرد.همه جا با فـرشهای
بـزرگ وکوچک کـرمی رنگ مفـروش بود و با کـوزه ها و تابـلوهای نقـاشی و بوفه های شیشه ای تزئین
شده بود.دری عریض سمت راست بودکه به یک مکان وسیع دیگری با شومینه و مبلمان کرمی رنگ ختم
می شـد.تابلوهـا عالی بـودند وکاملاً معلوم بود با مزایده های سنگینی خریداری شده بودند.با صدای همان جوان به خودآمد:(جیل...جیل بیا...)
زنی پوشیده در لباس مخصوص خدمتکاری از پـله های مارپـیچ آنـطرف سالن پایین می آمد.سنـش بالای
سـی و پنج بنظر می آمد و قـیافه ی عادی و حتی بی مـزه ای داشت.از هـمان جا غرید:(آقای کلایتون شما باید همین الان به اتاقتون برگردید,حال شما خوب نیست!)
اما جـوان اصلاً توجـهی به خـدمتکار نکرد بطـوری که در میـان حرفهای اوگوشی تلفنی راکه بر روی میز
مرمری کـنار ستون اصلی خانه بود,برداشت و مشغـول شماره گرفـتن شد.زن هـنوز وراجی می کرد وآرام
آرام می آمد:(آقای میجر ازم خواستند نذارم شما از جاتون بلند بشید...)
و جوان باصدای بی حالی شروع کرد:(الو...سلام مارک ,همه اومدند؟می دونم می دونم,اروین کجاست؟ گوشی رو بده به اون...)
زن خـیلی کنف شده بود.ایستاد و به او خیره شد.انگارکه قصد داشت حرفهایش را بشنودکه جوان سر بلند کرد و بادیدن او در میان پله هاگفت:(چرا ایستادی؟برو اتاق خانم اُکنور رو نشونشون بده,جیل کجاست؟)
خانم اُکنور؟!چقدر رسمی!قلب ویرجینیا بیشتر فشرده شد...(بالاداره ملافه ها رو جمع...)
(الو,منم...نه نشد سعی کردم اما نتونستم... )
و بـه ستون تکیه زد.ویرجیـنیا در حالی که وانمود می کرد مثلاً در حال تماشـای اطراف است به صدای او گوش می کرد...(شماکه اونو می شناسید...نه,گفت بگید رفته کلیسا مرگ تو رو از خدا بخواد!)
زن پـقی به خنـده افـتاد و نگاه مغرورانه ای به ویرجینیا انداخت.بناگه دختر جوان و سیـاه چرده ای که هـم لباس زن بود از نرده های طبقه ی بالاسر خم کرد:(بتی آقای کلایتون با من کار دارند؟)
(هنوز می اومدی دیگه!برو اتاق خانم رو حاضرکن!)
دخترک متوجه ویرجینیا شـد اما بدون آنکـه جواب سلامش را بدهـد به تـندی چرخیـد و رفت. ویـرجینیا
دیگـر مطمعـن شد شهـری ها جواب نمی دادند!پسرک هنوز حرف می زد:(نمی دونم چیزی نگفت, شاید رفته پیش تادسن...)
ویرجینـیا به او نگاه کرد.از فـرم تکیه دادنـش معـلوم بود شدیداً مریـض است و رمـق ایستادن ندارد اما باز
برازنده وزیبا بود.زن چمدان را برداشته و راه افتاده بود اما ویرجینیا متوجه نبود تا اینکه جوان سر برگرداند
و با دیدن نگاه او بر خودگفت:(با بتی برو اون اتاقت رو نشونت می ده.)
ویرجینیا شرمگین برگشت و بدنبال زن راه افتاد.جوان در حالی که با نگاه او را تعقیب می کردگـفت:(آره
اومد,پرنس آورد!)
ویرجـینیا با شوق از اینکه در مورد او حرف می زنندگوشهایش را تیزکرد اما...:(دم در اومـده بود زود هم
رفت.)
ویرجـینیا وسط پلـه ها بود و به ظرافـت فرش روی پله ها نگاه می کردکه صدای پسرک بلندتر و خشن تر
شد:(نه نتونستم!من نمی فهمم چرا شماها خیال می کنید اون عاشقـمه که به هـر حرف من عـمل بکنه؟...نه
دیگه نیستیم!)
وگوشی را سر جایش کوبید!ویرجینیا به پایین نگاه کرد او را دیدکه تلو تلو خـوران خود را به نـزدیکترین
مبـل رساند و نشست.مرد مسنی از راهرویی در سمت راست,وارد سالن شد:(آقـای کلایتون لطفـاً بلند شید شما باید توی تختتون می موندید.)
از لـباسهای رسمی مرد معـلوم بود مسئول خدمتکارهاست.پسرک سر بلندکرد و ویرجینیا را بر بالای پله ها دید مرد ادامه می داد:(شما سه روز استراحت دارید دکترتون کلی به من سفارش کردند نذارم...)
جوان به سردی سر به زیر انداخت:(راحتم بذار ولتر!)
***
طبقه ی دوم برعکس طبقه ی اول بجای چند سالن بزرگ دالانهای عریضی داشت که به راهروهای تنگ و تو در تو باز می شد.کف باز هم پارکر بود اما بر دیوارها بجای تابلوهای نقاشی,قاب عکسای کوچک و بزرگ مـردان و زنـان شیک پـوش آویخـته شده بودکه با نگاه و قیـافه های سخت و پرابـهت در مکانهای مختلف آمریکا وآسیا عکس انداخته بودند.شاید اگر خدمتکارآنقدر با عجله راه نمی رفت او می توانست پرنس یا لااقل جوان مو سیاه را در عکسها ببیند.بر دیوارها غیر از قابها,چراغهای مشعـل مانندی نصب شده بودکه فضاراکاملاً شبیه قصرکرده بود و تعدادشان آنقدر زیاد بودکه فکر روشن شدنشان در شب,ویرجینیا را هیجان زده کرد.اتاقی که برایش در نظرگرفته بودند ته راهرویی در سمت جنوبی خانه بود.اتاقی بزرگ و بـسیار پر نور با تختی دونفـری و شومینه و میز تـوالت و دیگر وسایلهای لازمه ی برای یک اتاق اشرافی! دختر لحظه ی قبل داشت ملافه ی تخت را عوض می کرد.زن چمدان را نزدیک کمد قهوه ای کنارتخت زمین گذاشت.ویرجینیا هـنوز درآستانه ی در مات و مبهـوت زیبایی اتـاق مانده بود.خانه ای که در هـایلند
داشتند صدمتری بود بادو اتـاق کوچک و پنجره های کوتاه اماآنجا خانه ای بهشتی بودکه فقط میـتوانست
در فیـلمهای پر هـزینه بـبیند.گـاه به تخت بزرگ بـاکنده کاری های دو طرفـش و رو تخـتی کـرمی رنگ مخملش نگاه می کردگـاه به کف مـزین به فـرشهای شـرقی ,گاه به شـومینه ی گرانیـتی,گاه به پـرده های تـوری وگاه به پنجـره های بلندکه به بالکنهای نیـم دایره ای باز می شد,نگاه می کرد و سیر نمی شد! آندو خدمتکار پچ پچ می کردند:(خوب چه خبر؟)
(انگـارکه آقـای کلایتون پـرسیده به بابابزرگ چی بگیـم؟اونم گفـته بگید رفتـه کلیسامرگ تو رو از خدا بخواد!)
(آه بتی این پسره مجبوره اینقدر جذاب باشه؟!)
زن متـوجه نگاه ویرجینیا شد و به دختـرک اشاره داد ملافه را بردارد و خودش به سوی ویرجینیا رفت:(هر
چی لازم داشتید صدامون کنید...من بتی ام اینم جیل.)
دخترک ملافه ی مچاله شده را برداشت و به سوی در راه افتاد.ویرجینیاگفت:(خوشبخت شدم...وباشه اگر کاری داشتم...)
و یک لحظه متوجه نخودی خندیدن دخترک شد و به تلخی فهمید لهجه اش مسخره بوده!
بعداز رفتن آندو,ویرجینیا همچون کودکی که برای اولین بار به موزه رفته باشد,شروع به لمس اشیاءکرد. همه جا تاآخرین حد تمیز بود و عطرگلهای ماگنولیا فضا را پرکرده بود.به سوی تخت رفت و با احتیاط بر رویـش نشـست.خیلی بیشتر ازآنچه بنظر می آمد نرم بود.مدتی اطراف را نگـاه کرد وآهی از دل کشید.یاد مادرش افتاده بود.یعنی او از چنین ثروت و مـقامی به آن خانه ی روسـتایی وکارهای پرمشقـت تنزل کرده بود؟نـفرتی در وجودش پیچیـد.چطـور توانسـته بودند بخـاطر عشق عظیم پدرش او را از ثروت و فرزندی طردکنند؟حال آنکه آن خانه برای صد نفر دیگر هم جا داشت!ناگهان به گریه افتاد.نه بخاطر مادرش چون همان روزهای اول تمام اشکهـایش را برایشـان ریختـه بود و غـیر ازکابوسـهای شبـانه چـیز دیگری برایش نمـانده بود.این گریه از خستگی و نگـرانی و فـشار و شوق بود!از صبح در قطار بود و نگرانی یک ماه را با خودآورده بود برای ورودش فکرهای زیادی کرده بود و البته آنجا قشنگتر ازآن بودکه شوق نکند!
شخصی در زد و چون جوابی نگرفت آهسته لای در راگشود.ویرجینیاکه از خستگی بر تـخت درازکشیده بـود و استراحت می کرد به خیال آنکه بخواب رفته و بازکابوس می بیند از جا پرید و اطراف را نگاه کرد یک لحـظه اتاق و شخص ایستاده در چهارچـوب در برایش بیگانه آمد:(آه ببخشید,قصد بیدارکردنتون رو نداشتم جواب ندادید نگران شدم.)
همان جوان مو سیاه و خشن بود.ویرجینیا در حالی که لب تـخت سُر می خـورد دامنش را بر روی پاهایش
کشید:(بله بله ...مثل اینکه خوابم گرفت...)
پسرک شرمگین گفت:(واقعاً معذرت می خوام فـقط خواستم بهـتون سر زده بـاشم فکرکردم شـایدگرسنه باشید...)
از ادب و نزاکت پسر سردی چون او,ویرجینیا هیجان زده بلند شد و پسرک در را بیشتر بازکرد:(برو تو!)
و جیل با یک سینی عصرانه داخل شد.بشقابی پر ازکیک و بیسکویت و لیوانی لبالب ازآبمیوه در سینی بود
جوان هم داخل شد و تا نزدیکی تخت آمد:(راستش لحظه ی اول نتونستم باهاتون حرف بزنـم و خودم رو معرفی کنم گفتم شاید یک لحظه خیال کنید...)
و مکث کـرد و از ذهـن ویرجیـنیاگـذشت"خیـال کنید از شما خـوشم نیومد خانم!"وگفت:( مهم نیست... متوجه شدم که گرفتار هستید...)
و یاد خنـده ی خدمتکـار افـتاد و از ترس لهجـه اش ادامه نـداد اما جوان نمی خنـدید!:(بـله ما تـوی فـامیل مشکلاتی داریم که یکی هم پرنس!)
ویرجینیابخیال آنکه قصد شوخی دارد خندید اما او باگیجی حرف را عوض کرد:(البته ما همگی منتظرتون بودیم واز اینکه اومدید خیلی خوشحال شدیم و خیلی باعث شرمه که فقط من هستم که بهتون خوش آمد بگم!)
(لطفاً...من هیچ انتظاری ازتون ندارم!)
لحـظه ای به سکوت گـذشت.چهـره ی پسرک گرفـته و عصبی بنظر می آمد بطوری که ویرجینیا با وجود تازه وارد بودنش متوجه شد حرفهایی که گفته اصلاً حرفهای خودش نبوده وکاملاً به اجبار به زبان آورده! یک لحظه پسرک بخودآمد:(بفرمایید من دیگه مزاحم نمی شم.)
و چـرخید و به سوی در رفـت.ویرجیـنیاکه از این مکالمه ی کوتاه آنقـدرکه باید لذت نبرده بود,نتوانست اجازه بدهد این جوان قشنگ برود:(براین!)
و ناگهان متوجه خرابکاری اش شد!چطور توانسته بود نام او راکه هنوز یک بیگانه بودبدون هیچ مقدمه ی محتـرمانه ای آنهم فقط نامش را تلفظ کند؟انگارکه فقط قصد داشت تن نرم اسمش را حس کرده باشد و او ایستاد:(بله؟)
ویرجینیا به لطف خدا چیزی پیداکرد:(اسم شما براین ...درسته؟)
جوان به سردی خندید:(عجب احمقم اومدم خودم رو معرفی بکنم و دارم می رم!)و برگشت:(بله اسم من براین,پسر خاله ات هستم.)
ویرجینیا نفسی از روی راحتی کشید.براین دستش را درازکرد.تبدار و ضعیف بود و نـفـشرد.ویرجیـنیابرای معطل کردنش پرسید:(شما برادر پرنس هستید؟)
(نه من کلایتون هستم,پسر خاله پگی تو...و اون سویینی,پسر خاله دبورا.)
(من چند تا خاله و دایی دارم؟)
(همین دو خاله و دو دایی داریم,البته سه تا بودند یکی چند سال قبل کشته شد!)
ویرجینیا برای ادامه پیداکردن مکالمه با وحشت گفت:(کشته شد!چطور؟)
اما براین با یک جواب سریع و صریح خیال او را برآب داد:(اطلاعی ندارم!)
و قدمی عقب گذاشت:(من دیگه باید برم,شـما هم بفرمایید...)
و چرخید و با عجله خارج شد.
***
عصر شده بود و خورشید داشت جایش را به پرده ی طوسی آسمان می داد.ویرجینیا در اتاق بیکار مقابل چمدانش نشسته بود و برای سرگرم کردن خود وسایلهایش را بررسی میکرد.لباس درست حسابی نداشت.
دو دست لـباس زیر و یک بـلوز شـلوارآبی که متعـلق به پسر همکـار پـدرش بود.وسایلـهای شخـصی اش همچون مسواک و برس و حوله اش نو به حساب می آمدند.دفتر خاطراتش هم نو بود مثل زندگی اش که داشت از نـو شروع می شد.دفـتر خاطرات قـدیمی و اصلی اش به هـمراه زندگی قبلی اش سوخته و از بین رفته بود و حالامجبور بود یک زندگی جدید با صفحات جدید و اسمهای جدید شروع کند.در چمدان را بست و از جا بـلند شد.اشک در چشمانش حلـقه زده بود.هـنوز نمی توانست قبـول کند همـه چیزش را از دست داده باشد.این نهایت ظلم بودهیچ,هیچ چیز با خود نداشت غیر از اسمش!و می دانـست کم کم همه چیز فراموشش خواهد شد.پیک نیک ها,جشنها,اتفاقات شیرین و مهم ,دوستان,حرفها...
مقابل پنجره ایستاده بود و محل غـروب خورشید راکه به صورت تداعی رنگهای سرخ, نارنجی و زرد بود وفقط به صورت یک خط در دور دستها مانده بود,نگاه می کرد و سعی می کرد روزهای قشنگی راکه با خانواده داشت بیاد بیاورد اما نتوانست.ازآن شب به بعدکه دیر رسیده بود و خـود را بی توجه به آتـش زده بود اما داخل نرفته بیهوش شده بود,دیگر نمی توانست چیزی بیاد بیاورد و فقط کابوسهای لعنتی بـودندکه بجـای روزهـای خـوش قـبلی,لحـظات تلخ آخـر را بیـاد او می آورد,اینکه هـیچوقـت جسد پدر و مادر و خواهـرش را ندید,اینکه وسط ماه گـذشته مخـفیانه به مزرعـه ی خودشان رفته بود و خانه یشان را,خانه ی نقلی و با صفایی راکـه خواهـرش درآن بدنیاآمده و مرده بود,بصورت ویرانه ای از خاکستر و سیاهی دیده بود. ایـنکه یک مدت بخاطر بیـماری روانی در بیمارسـتان بستری شده بود...با صدای در متـوجه ورود بتی شد:(خانم,آقای کلایتون می خواند شما رو ببینند...)
ویرجیـنیا مخفـیانه اشکهـایش را پاک کرد و با او راه افـتاد.اتـاق براین بعـد از یک راهرو در سمت راست اتاقش بود.وقتی رسیدند زن در زد:(آقاآوردمش!)
و صدای براین از داخل شنیده شد:(بیارش تو!)
زن ویرجینیا راداخل کرد و در را پشت سرش بست.اتاق کمی تاریک بود.پرده هاجز یکی همه بسته بودند تختی بزرگ و بلند بر سر اتاق بودکه براین بر روش نشسته بود:(بیا جلو...گفتم بیایی حرف بزنیم اینطوری تنها نمی مونی.)
ویرجینیا با علاقه پیش رفت:(متشکرم اتفاقاً حوصله ام سر رفته بود.)
(می فهمم...بشين،من مريض هستم نتونستم اتاقت بيام. راستی اگه بخوايی می تونی پرده ها رو بازكنی.)
ويرجينيا چون می دانست صورتش از هيجان سرخ خواهد شد قبول نكرد تا صورتش را نبـيند:(نه اينطوری
بهتره!)
و لب تخت نشست.براين به او خيره شد و ويرجينيا برای فـرار از تماس چـشمی به اطراف نگاهی انداخت.
آنجا از اتاقـی كه به او داده بودنـد بزرگتـر بود اما هـمان وسايـلها و رنـگها و دكوراسيـون را داشت.مدتی
گذشت.ويرجينيا ازگوشه ی چشـم می ديدكه براين هـنوز هم دارد او را برانداز می كند و بالاخـره شروع كرد:(خوب ويرجينيا از خودت بگو,هجده سالته مگه نه؟)
ويرجينيا متعجب از دانستنش سرش را به علامت بله تكان داد و او ادامه داد:(درس ات رو تموم کردی؟)
(بـله.)و سكوت!اينبار ويرجينيا پرسيد:(شما چی؟)
(من دانشجو هستم...دانشجوی كامپيوتر.)
(چه عالی!شما چند سالتونه؟)
(بیست و سه.)
ويـرجينيا متعجب شد.می دانست از اين كمـتر به قـيافه ی او نمی آمد ازآن بيـشتر هم بعيد بود پس باز چرا تعجب كرده بود؟(از چی ها خوشت می ياد؟رقص ؟موسيقی؟ورزش؟مطالعه؟)
(مطالعه رو دوست دارم اما رقص رو بيشتر فقط متاسفانه اونقدرها بلد نيستم!)
(مهم نيست پرنس می تونه يادت بده.)
ويرجينيا با هيجان پرسيد:(چطور؟)
(اون دانشجوی هنر,هنرهای زیبا.)
قلب ويرجينيا از شوقی بی علت لرزيد:(قشنگ می رقصه؟)
(نمی دونم,تا حالاندیدم اما حتماً عالیه اون...)و با خود ادامه داد:(اون هميشه عاليه!)
ويرجينيا برای مخفی كردن لبخند بدون كنترلش سر به زير انداخت:(اون چند سالشه؟)
(همسن هستيم فقط من چهار ماه بزرگترم!)
پس اوهم بيست و سه ساله بود!پنج سال فرق!اتاق برای مدتی در سكوت ماند بعد براين برای ارضای حس كنـجكاوی ويرجينياكه از نگاه ساكت و شيرينـش خوانده می شد ادامه داد:(مـن دو برادر ديگه هم دارم و
يك خـواهر...برادر بزرگم اسمـش اروين كه ازدواج كرده و يك پسر دو سالـه به اسم دنيـس داره، برادر
كوچيكم اسـمش ماروين,بيـست سالشه و قـهرمان دو ميدانی و خواهـرمون هلگا هفـده سالشه و از هممون
كوچيكتره.)و خندید:(دختر خيلی پر شور و خوبيه,زود با همه دوست می شه!)
ويرجينيا به چشمان قهوه ای براين خيره شد و فكركرد,بله از او خوشم خواهدآمد!(پرنس تنها بچه ی خاله
دبوراست پدر نداره يعنی دو ماه قبل توی تصادف كشته شد.)
ويرجينيا بطور ناگهانی احساس دلسوزی كرد:(بيچاره پرنس!)
(وقت مرگ پدرش اينجا نبود...الان سه هفته است برگشته.)
(ازكجا؟خارج كشور؟!)
(نه...يعنی... نمی دونم!)
و سر به زير انداخت.ويرجينيا باكنجكاوی پرسيد:(كی رفت؟)
(تقريباً شش سال قبل!)
(چرا رفت؟)
افسردگی كم كم در چهره ی براين شكل می گرفت:(كسی نمی دونه!)
ويرجينيـاكه از حـرف زدن درباره ی پرنس لـذت می برد,بی اعتـنا به منـقلب شدن حال بـراين به سوالات كودكانه اش ادامه می داد:(كسی ازش نپرسيده چرا رفته...کجا رفته...)
براين با عجله حرفش را بريد:(می شه ديگه در اين باره حرف نزنيم؟منو ناراحت می كنه!)
ويرجينيا تازه متوجه تغيير ناگهانی حال او شد و شرمگين گفت:(بله بله،هر چی شما بگید!)و وقتی چهره ی
عصبی براين را دید با ناراحتی اضافه کرد:(منو ببخشید!)
اما براين جوابش را نداد!انگشتانش را به هم قفل كرده بود و شديداً متفكر و عصبانی بنـظر می آمد و حال
كنجكاوی ویرجینـیا چند برابر شده بود.چـرا حرف زدن درباره ی پرنس زيبا او را معذب و مشوش كرد؟ خوب او ديگر عضـو فـاميل می شد و شانـس كشف كردن داشـت!(دايی كوچـيكه اسمش جان و سه بچه
داره،بزرگه پسره،كارل,بيست و يك سالشه دومی دختره،لوسی...نـوزده سالشه و سومی سمـنتاكه چهارده سالشه.)
ويرجينيا اسم سمنتا را قبلاً از پرنس شنيده بود و حالاحواسش به حالت اجباری براين جـلب شده بود سعی
می كرد ردگم كند و نشان بدهـد حالش خوب است در حالی كه از سرعت تنفس و لرزش خفيف دستها
می شد فهميد هنوز عصبی است:(مادر بزرگ نداريم،يعنی سالها قبل مرده اما پدربزرگ هـست...فردريك
ميجر...)
ويرجينيا با بی علاقگی به كمكش شتافت:(چطور مردیه؟)
(پدربزرگ؟راستش يك خورده جدی و مقرراتی اما عاشق همه نوه هاشه.)
ويرجينيا در دل دعاكرد او را هم دوست داشته باشد.حال براين وخيمتر بنظر می آمد سر به زير انداخته بود
و نفسهای عميق و صداداری می كشيد.ويرجينيا برای بر هم زدن فضا پرسيد:(در مورد دايِی بـزرگ حرفی
نزديد؟!چند تا بچه داره؟)
(دو پسركه...)
و بناگه سر برداشت و بی مقدمه پرسيد:(ويرجينيا اگه اینجا نبود قرار بودکجا بمونی؟)
ويرجينيامتعجب شد:(شايد خونه ی همكار پدرم می موندم چون مزرعه مون بابت بدهی های پدرم فروخته شد می خواستم کارکنم و با پول خودم...)
براين بسيار عجول بنظر می آمد:(من می خوام يك توصيه بهت بكنم يك جور خواهش اميدوارم ناراحت
نشی...)
ويرجينيا نگران شد و براين تمام تلاشش راكرد خونسرد باشد:(ببين ويرجينيا...اينجا اصلاً جای تو نيست!)
ويرجينيا باآسودگی خندید:(می دونم...اين زندگی با زندگی قبلی ام خيلی فرق داره و لوس آنجلس جای
خيلی خطرناكيه...)
(نه مساله اون نيست... نمی دونم چطوری بگم...واقيتش تو تازه اومدی و از همه چـيز بی خبری اينجـا،اين
زندگی هـر قدر هم خيـره كنـنده و بی نقـص باشه و البته مـورد نياز تو،برات خطر سازه و من با اينكه فعلاً غريبه به حساب ميام فقط بخاطر صلاح خودت،از تو می خوام برگردی...همين حالا!)
اين جمله همچون سيلی غير منتظره ای ويرجينيا را رنجاند:(چی؟!برگردم؟اما...)
چهره ی براين بر افروخته بود وبا هيجان غير عادی نگاه می كرد:(می دونم...می دونم خيلی تعجب کردی و من خيلی متاسفم كه ناراحتت كردم اما تو بايد اينو بدونی اينجا دنيای كثيفی و تو باید هر چه زودتر بری
وگرنه بعداً پشيمون می شی!)
ويرجينيا هنوزگيج مانده بود:(اما من نمی تونم...تازه رسيدم و جايی رو ندارم كه برم.)
(من بـهت پول می دم،ده هـزار دلار و تو می تـونی با اين پـول برای خـودت يك زندگی راحت وتكميل جورکنی.)
و خـم شـد وكيف بـزرگی را كه پـای تخـت بود بـرداشت و به آغـوشش گـذاشت بازكرد و دفـترچـه ی كوچكی بيرون كشيد:(يك چك می نویسم بانك سر راهته...)
ويرجينيا بدون كنترل داد زد:(چكار می کنيد؟!من پول نمی خوام!)
(تو می تونی هر وقت تونستی اين پول رو برگردونی.)
ویرجینیاکم مانده بود به گریه بیفتد:(من به پول احتیاج ندارم به یک زندگی به یک سر پناه به یک دوست
احتیاج دارم!)
چهره ی براین سخت شد:(اینجا نمی تونی اونها رو پيداكنی!)
قلب ويرجينيا فشرده شد.چقدر بدشانس بود نرسيده عذرش را می خواستند!زمزمه کرد:(چرا؟علت چيه كه
بايد برم؟)
(من...من نمی تونم توضيح بدم!)
برای لحظه ای ويرجيـنيا عصبانی شد او حق داشت در مقابل اين درخواست مسخره و حرفهای غير منطقی
اوگستاخـی کند:(چـرا باید حرفـهای شما رو باوركنـم؟چـرا بايد هر چی گفـتيد قـبول كنم؟اصلاً شـماكی
هستید؟)
براين گرفـته تـر شد:(من فـقـط قـصدكمك دارم چون من چيزهايی می دونم كه تو و هيچ كس ديگه ای
نمی دونه,فعلاً...و تو باید تا دیر نشده خودتو نجات بدی.)
ويرجينيا بالاخره بگريه افتاد اما سر به زير انداخت تا او اشكهايش را نبيند هنوز هم باورنمی كرد!اين جوان چه می دانست؟چـطور به خود حق می داد او را از زنـدگی و راحتی و فـاميل دوركند؟چـطور به خود حق می داد او را ناراحت کند؟زمزمه كرد:(من بايد فكركنم!)
(فرصت نداری!)
ويرجينيا ناباورانه سر بلندكرد و به او نگاه كرد و او با دلسوزی اضافه کرد:(متاسفم!)
ويرجينيا از شدت تعجب و ترس بخنده افتاد:(شما داريد شوخی می كنيد...مگه نه؟)
(كاش شوخی می كردم...اما اهلش نيستم!)
بناگه ويرجـينيا از او از نگاهـش از تنهـا بودن با او از حرفـهايش از همـه چيز حتی سكوت و تاريكی كه با غروب خورشيدكم كم اتاق را در چنگال خود می گرفت,ترسيد.براين پرسيد:(خوب؟...جوابت چيه؟)
ويـرجينيا دوباره او را بيگـانه می ديد.بيگانه ای كه ديگر باعث ناراحتی اش می شد!نه او نمی توانست باور كند.نمی خواست باوركند و به سادگی،دست خالی و دوباره تنها،به اين سرعت برگرددآنهم به گذشته ی
تلخش.شايد او يك ديوانه بود؟!:(من متاسفم آقای کلایتون اما نمی تونم!)
براين آه عميقی كشيد و سر به زير انداخت:(می دونستم نمی شه اما بازم خواستم بهت تذكر داده باشم.)
تـذكر؟!يعنـی واقـعاً بايد می رفت؟اما چـرا؟با باز شدن ناگهـانی در حواس هر دو پرت شد:(سلام مهـندس کوچولو!)
پرنس بود.بدون بارانی،غرق در عطرگيج كننده اش!براين با ديدنش ناليد:(مگه تو نرفتی اونجا؟)
پرنس می خندید:(چرا رفتم!)
(جدی؟...چطور شد؟خراب نكردی؟)
(چراكردم!)
(خدای من تو ديونه ای!)
(چيز تازه ای بگو!اوه سلام دختر خاله اومدی پيش اين آدم فروش؟)
ویرجیـنیا از ایـن صمیمیت کـیف کرد بـطوری که به خنده افـتاد اما براین دلگیر شـده بود:(خیلی بی رحم
هستی!)
(منو خوب می شناسی!)
ونگاه ترسناکش را از روی اوگذراند و به سوی پنجره رفت:(چرا این اتاق اینقدر تاریکه؟پسر,خانم هبیشام شدی.)
وباخشونت پرده ها راکنار زد و به بیرون نگاه کرد.ویرجینیا با علاقه به اندام او خیره شد.تی شرت سرمه ای آستین کوتاهش را داخل کمربند پهن شلـوار آبی اش فـروکرده بودکه کامـلاً باریکی کمـر و ورزیـدگی رانهاوکشیدگی ساقهایش را در معرض دید قرار می داد. یقه ی گشاد تی شرت با لجاجت تا نیمه ی کتف لختش کنار رفته بود.انگارکه می خـواست روشن بـودن پوست تن پرنس را نشان بدهد و دل ببرد و موفـق هم شد چون ویرجینیا تمام حرفها و تهدیدها و توصیه های براین را بناگه فـراموش کرد.مسلماً او زیبـاترین چیزی بودکه در عمرش می دید.زیباتر از تمام گلها و طبیعت دهکده,زیباتر از تمام حرفهـای رمانتیکی که شنیده بود,زیباتر از تمام هدیه هایی که گرفته بود و روزهایی که گـذرانده بود.آن شـکل موزون انـدامش آن عطرشعف انگیز تنش آن جذابیت چهره اش وآن صدای دلنوازش مدتها قبل ویرجینیا را از خود ربوده بود!:(اونجا رو...کارل داره میاد!)
براین با خستگی فوت کرد:(بازم دعوا!)
پرنس با بدجنسی از پنجره دست تکان داد.براین پرسید:(چکارکردی؟)
(گفتم که... خراب کردم.)
(معامله رو بهم زدی؟)
(البته!؟)
(اما اون یک مرکز معتبر بود.)
(شاید!)
(اما...اما پس چرا؟)
پرنس با لبخند شیرینی بر لب به سوی او چرخید:(نمی دونم...از رنگ شلوار پسر خاله اش خوشم نیومد!)
براین نالید:(اوه نه!...تو بازم یک قصدی داری مگه نه؟)
پرنس سرش را شرورانه به علامت بله تکان داد.ویرجینیا بدون ذره ای وقـفه او را نگاه می کرد و مکرراً از
ذهنش می گذراندکه او زیباترین انسانی است که خداآفریده!(می خواهی جدا بشی؟)
پرنس دوباره با همان لبخند ثابت بر لب سرش را به علامت بله تکان داد و براین ادامه داد:(اما چرا؟)
پرنس دست به سینه زد:(خوب بذار ببینم...نکنه می خوام هتلم رو از چنگ میجرها در بیـارم وآبروی پدرم
رو بعد از مرگش حفظ کنم؟)
با این جمله ویرجینیا به حقیقت مرگ سویینی پی برد!براین با خجالت غرید:(اما تو نمی تونی سرپا بایستی)
(برام مهم نیست!)
براین با تعجب به او زل زد:(توی مغز تو چی می گذره پرنس؟)
لبخندپرنس دوباره تشکیل شد:(نمی تونی بخونی؟)
(نه...!)
(اما قبلا می تونستی...)
(قبلاً تو اجازه می دادی!)
(اوه تو واقعاً مریضی!)
مریـض؟!ویرجینیا نگاه مشکـوکانه ای به بـراین انداخت و براین با عجله حرف را عوض کرد:(اما این کار خیلی خطرناکیه که شروع کردی!)
پرنس دست ازکنایه زدن بر نمی داشت:(نکنه نگرانم شدی؟)
براین سعی می کرد بحث قبلی را حفظ کند:(برای جدا شدن چه بهانه ای پیداکردی؟)
پرنس هم در تلاش خود بود:(نکنه هنوز هم دوستم داری؟)
براین سکوت کرد و پرنس قدمزنان به تخت او نزدیک شد:(هنوز دوستم داری؟)
براین نگاهش نمی کرد:(من به فکر خاله هستم...نمی خوام بازم گریه بکنه!)
پرنس نرسیده به تخت ایستاد:(اون مادر منه پس به من مربوطه نه به تو!)
براین با ناباوری سر بلندکرد و نگاهشان بر هم قفل شد.ویرجینیا در چشمان براین درد را دید و در چـشمان
پرنس خشم را!بناگه صدایی از بیرون اتاق شنیده شد:(پرنس کجایی...لعنتی بیا اینجا!)
پـرنس چند قدم عقـب رفت:(می بیـنم که کارل عادتش رو ترک نکرده!)و رو به ویرجینیاکرد:(نترسی ها, پسره کمی وحشیه!)
تن صدا و فرم گفتنش ویرجینیا را دوباره خنـداند و بالاخـره در باز شـد و محکم عـقب کوبیـده شد:(پس
اينجايی؟لعنت به تو,چرا همه چی رو خراب كردی؟می دونی بابام چقدر زحمت كشيده بودبرای فروختن كشتارگاه راضيشون بكنه؟و تو...)
پسرك تازه وارد همـچنان غـر زنان تا وسط اتاق آمد.رنگ موهـای كوتاه و چشمان باريك اش قهـوه ای
روشن بود و قيافه ی جالبی داشت.ویرجینیا را ديد اما ناراحت تر ازآن بودكه به دختر زيبايی چون اوتوجه بكند:(بگو چرا اين كاروكردی؟)
پرنس خونسرد بود:(مجبور نيستم بهت حساب پس بدم كارل!)
(اوه جـدی؟اما اين منم كه از صبح تا شب تـوی اون خراب شـده زحمت می كشم و خيلی بهتر و بيشتر از
تو صلاح اونجا رو می دونم مدیر اونجاام و اجازه دارم تمام معاملات هتل رو انجام بدم و محض يادآوری میگم ليسانس مديريت دارم وقتی تو فراركردی پدرت كلی از من خواهش كرد تا مسئوليت اونجا روقبول
بكـنم وحـالا تـو برگشـتی و داری زور می گی؟خيـال می كنی كی هستی؟)مقابلش رسيـده بود امـا ادامـه می داد:(بدون من اون هتل ورشكسته می شد و تو اونقدر پستی كه كمكهای منو نمی بينی!)
براين با خشم غريد:(می شه آروم باشی كارل؟!پرنس از تو بزرگتره و فكركنم صاحب هـمه چيز بودن اين حق رو به اون می ده كه هر معامله ای روكه خواست بهم بزنه!)
پرنس بر خلاف تـصور به او عصبـانی شد:(به كمك تو يكی احتـياجی ندارم...می فهمی؟)و رو به پسرك کرد: (و اما توكارل,اخراجی!)
پسرك مثل آبی كه به گچ ريخته باشند,وا رفت:(چی؟اخراج؟اما...اما چرا؟)
پرنس جـوابش را نداد.با خـونسردی او را دور زد و به سـوی در رفـت.پسرك در پی اش دويـد:(تـو ديونه
شدی؟نمی تـونی منو اخـراج کنی!هتـل بدون من ورشكستـه می شه!)و خـود را جلويش انداخت :( بخاطر حرفهام ناراحت شدی؟)
پرنس میخواست دوباره او را دور بزندكه پسرك اينبار بازويش راگرفت:(اگه بخاطر حرفهامه من معذرت می خوام!)
پرنس دست او راكنار زد:(تادسن می گفت مست سركار مي ری و سه روز قبل ديدنت درست نيم ساعت
با منشی توی اتاق موندی!)
پسرك دستپاچه شد:(نه ما...ما پرونده ها رو قاطی كرده بوديم و...)
براين با خشم و تعجب پرسید:(لعنت به توكارل سركار چه غلطی می كنی؟)
ويرجـينيا از اينكه در اتـاق بود و شاهد دعـوای خصوصی يشان می شد احـساس بدی پيداكـرد...(باور كن ما دنبال پرونده می گشتيم پرنس,فقط پنج دقيقه طول كشيد...)
پرنس لبخند ظالمانه ای زد:(براين رو قانع كن هر چی باشه قراره با خواهر اون ازدواج بكنی نه با من!)
و مثل كسی كه با قصـد و لـذت خانه ای را ويران كرده باشد,پيروزمندانه از اتاق خارج شـد.پسرك مدتی ساكت همانجا ماند تا اينكه براين به سردی گفت:(خوب كارل؟منتظرم قانعم بكنی!)
پسرك باخستگی گفت:(اوه دست بردار براين!هممون می دونيم چقدر تادسن دروغگوست و چقدر برای گرفتن جای من تلاش می کنه و خوب بايد بهش تبریک گفت! موفق شد!)
(پرنس هيچوقت بخاطر حرف يك نفر اين كار رو نمی كرد حتماً برای خودش هم اثبات شده!)
(اون هنوز سه هفته است که اومده و در عرض اين مدت فقط دو بار به هتل اومد!)
(پرنس پسر دقيق و زرنگيه!)
(اوه خدای من! تو ديگه چرا طرفداری اونو می کنی؟)
به هم خيره شدند.جواب ندادن براين او را جسورتركرد:(به من نگوكه هنوز هم دوستش داری!؟)
(اين به تو ربطی داره؟)
(يعنی نمی بينی چقدر ازت متنفره؟)
براين دستهايش را مشت كرد و با شك و ترديد پرسيد:(ازكجا می دونی؟)
پسرك با تمسخر خنديد:(خودت هم می دونی این پسر همون دوست عزيز و جون جونی تو نيست عوض شده...اگه هم قبلاًدوستـت داشت حالاازت متنفره!)
براين سر به زير انداخت:(در هر صورت من وظيفه ی دوستی می دونم كه...)
جوان گستاخ تر شده بود:(چه وظيفه ای پسر؟!تو ازش می ترسی.)
براين با خشونت به او زل زد:(آيا اينم به تو ربطی داره؟)
پـسرك كه ظاهراً بخاطر اخراج شدنـش بسيار عصبی بود به توهـين کردن ادامه می داد:(چرا خواهرت رو به اون نمیدی؟توكه اینقدر دوستش داری بذار دامادتون بشه..!يا اصلاً چرا خودت باهاش ازدواج نمیكنی؟ توی يك مجله خوندم اگه عاشق از معشوق بترسه...)
براين غريد:(می شه بری بيرون؟)
پسرك آرام شده بود.تعظیم کوچکی کرد وخندید:(البته عزيزم!)و رو به ويرجينياكرد:(شما بايد دختر عمه ويرجينيا باشيد,من كارل هستم.)و پيش آمد و با او دست داد:(می بينيدكه مجبورم برم اما بعداً مفصل با هم صحبت می كنيم فعلاًخداحافظ...)
ويرجينيا لب باز نكرده،كارل به سوی در رفت و به سرعت خارج شد و باز سكوت...هـنوز عـطر تن پرنس به مشام می رسيـد.براين بالاخـره سكوت را شكست:(متاسفم,از وقـتی پرنس برگشتـه داره همه چيزو بـهم می ريزه،فكركنم هنوز در شوك مرگ ناگهانی پدرشه.)
صدای ترمز چند ماشين از بيرون حرف او را نصفه گذاشت:(مثل اینکه بقيه هم اومدند...تو هنوز هم وقـت داری!)
ويرجينيا منظورش را نفهميد.براين ادامه داد:(می خوای باهاشون آشنا بشی؟)
(مسلمه... چطور؟)
(قول بده در مورد توصيه ی من فكركنی...)
بناگه ويرجينيا همه چيز را بيادآورد:(باشه قول می دم!)
براين از طـرزگفتـن و نگاه بی اعـتنايش فهميـد مدتهـا قـبل،بعـد از ورود پرنس،خواسته و توصيه ی او بباد
فراموشی سپرده و حتی رد شده است پس با نااميدی گفت:(اميدوارم اين آشنايی رويت تاثير نذاره!)
بناگه صدای زنی از پشت در شنيده شد:(كو؟اينجاست؟)
و در باز شد وكارل همراه يك زن بسيار زيبا داخل شد:(ويرجينيا اين خاله ی توست... دبورا.)
زن قـدكوتاه وكوچك جثـه بودكه دركت دامـن سـياه رنگـش همـچون عـروسك بـنظر می آمد.موهـای قهوه ای اش را پشت سرش جمع كرده بود و چشمان آبی و درشتش پشت عينكی باريك می درخشـيد.به محض ديدن ويرجينيا ناله ای كرد:(خدای من...عزيز دلم ...)
***

19:

منظورم اولی بود
البته من مثل تو قدرت داستان نویسی ندارم فقط بیشتر کتاب می خونم

ایده دنبال داستان شما رو هم نوشتن اصلا خوب نیست به همون دلیلی که pedram_ashena گفتن
این قسمت آخری هم که گذاشته بودی جالب بود
دلم می خواست بگم همه شو بذاری اما احتمال دزدی اثر وجود داره !
رمانت کشش داره آدم دوست داره تا آخرش بره

20:

کاش می توانستم همه اش را بگذارم اما حجمش خیلی زیاد است وگرنه رمان من فدای شما!فعلاً بخش اول را کامل
می گذارم تمام شود به نه بخش بعدی هم ...یک فکری می کنیم فعلاً بدونید کار ویرجینیا به کجا رسید!!!!!

ادامه ی ادامه ی شیطان کیست!!!!!!!!!!


ساعـتی بعد ويرجينيا با تمام فاميلهای مادرش آشنا شده بود غير از پدربزرگ كه ديدارش را ردكرده بود. خاله پگی زن درشت اندام و خشكی بودكه با يك سلام سرد بدون آغـوش و بوسه به او خوش آمدگـفته بود.شوهـرش راف مرد مسن وگندمگـونی بودكه تيپ عمـومی شكم برآمـده و موی كـم را داشت امـا بـا ويـرجينيا برخورد خـوبی كرده بود لااقل بهـتر از همسرش!پـسر بزرگشان اروين قد بلند و مو طلايی بود و چشمان قهوه ای شبيه چشمان براين داشت.زنش بر عكس خـودش قـدكوتاه و سياه چـرده بود اما قـيافه ی كودكانـه و زیبایی داشت و نامش فيونا بود.ماروين برادركوچك براين پسر خنده رو و قشنگی بود با موها و چشمان قهوه ای و لبخندی مداوم بر لب كه بر عكس بقيه,ويرجينيا را ازگونه بوسیده بود.خواهرش هلگا صورت گرد ومو فرفری بود و انگاركه تمام نمك عالم را بر چهره داشت بسيار دوست داشتنی ديده میشد و به او مثل يك خواهر واقعی ابراز علاقه كرده بود.دایی مرد جذاب و مو خرمايی بودكه اصـلاًچهـل ساله بنظر نمی آمد.با ديدن ويرجينيا بازوهـايش را تاآخـر بازكرده بود و او را به سينه فـشرده بود.زن دایی الیت هم به اندازه ی شوهرش زیبا و جوان بود و به همـان اندازه به او توجه کرده بود.لوسی بعـد ازکارل دومین فرزندشان بود.دختری بسیار قشنگ اما سرد با موهای طلایی و بلندکه از مادرش به ارث برده بود وچشمان خاکستری و درشت که از پدرش به او رسیده بود.با او فقط دست داده بود و سمنتا خواهـرش,دخـترکوتاه قـد و مو خرمـایی بودکه بر عکس خـواهر و برادرش,هم زشـت بود هـم چاق!آن شب ویرجینیا نام سه نفر دیگر را شنیدکه حضور نداشـتند.خانواده ی دایی بزرگـش که در سفر شغلی بود.زن دایی ایرنه گراندی و دو پسرش مارک و نیکلاس که چون از شوهر قبلی ایرنه بودند,پسر دایی به حساب نمی آمدند.
کمی بعد از تمام شدن آشنایی ها,همه در سالن زیر نور قوی لوسترهاکه تمام مدت روشن بودند,بر مبلمان نرم کرمی رنگ نشستند و جرقه ی صحبت از جایی زده شد.ویرجینیا شدیداً هیجـان زده و شاد بود.بعـد از سالها بی کسی و فقر,این گروه آشنا و ثروت او را به اوج آسمانـها برده بود.خدمتکـارها از طرفی به طرف دیگر می رفتند و از جمع مردان که بر مبلهای آن طرف سالن دور هم نشسته بودند و زنان اطراف ویرجینیا پزیرایی می کردند.همه ی قیافه ها جالب و جـذاب بودند و شخصـیتها مدرن و متفاوت.از همه چیـز نوعی عطربخصوص و با ارزش استشمام می شد.همه لباسهای نو و شیک و متنوع داشتند.همه و همه چیزویرجینیا را جذب کرده بود و او در واقع نمی دانست به چه کسی و چقدر نگاه کند!و تا به خود بیاید درمحاصره ی سـوالات قـرارگرفت!(کی رسیـدی؟)(چیـزی خوردی؟)(از اینـجا خوشت اومد؟)(در مـورد ما چـی فکـر می کردی؟)و او با وجود دوازده جفت چشم کنجکاو,با هیجان جواب می داد.باز خدا را شکر خـاله پگی زیـاد به او توجه نمی کرد و با به حرف کشیدن مردها,تعداد راکمتر می کرد.ظاهراً همه منتظر پرنس بودند تا با او در موردکار حرف بزنند.در چهره هاآثار نگرانی و خشم به چشم می خورد.آنطورکه از یکی شنیده بود پدربزرگ بخاطر لغو قرارداد از شدت خشم مریـض شـده بود و استراحت می کرد و نمی توانست به جمع بیاید.ویرجینیا فکر می کرد اگر تصمیم می گرفت بیاید بااوچگونه برخورد می کرد؟یعنی پدربزرگ آنقدر از دست مادر او عصبانی بودکه با وجودگذشتن اینهمه سال وآن حادثه ی دردناک,باز هم حاضر به دیـدن او نبود؟بیشـتر سوالات را خاله دبورا می پرسید.نشسته درکنارش,دست در دست او با چشمانی پر از اشک.ویرجینیا بیاد می آوردکه در بچگی چند بار نام او را از مادرش شنیده بود و این موضوع باعث شـده بود از همه بیشتر با او احساس صمیمیت بکند اما حرف زدن درباره ی گذشته ویرجینیا را رنج می داد پس سعی می کرد بـا جوابهـای کوتاه و نامفهـوم به او بفـهماندکه پرنس به کمک آمد.بالاخره وارد جمع شده بود.ورود او همه ی صداها را خواباند.در اول رو به مادرش کرد:(اینقدر اذیتش نکن ماما,نمی بیـنی حرف زدن درباره ی گذشته ناراحتش می کنه؟)
خاله تازه متوجه اشتباهش شد و شرمگین معذرت خواست و از سالن خـارج شد. پـرنس نگاه کوتاهـی به ویرجینیا انداخت و به سوی جمع مردان راه افتاد.دایی قبل از همه گفت:(ما همه منتظر تو بودیم.)
پرنس رسید و همچون تخـته ی هـدف با لبخـندی سوزنـده بر لب مقابلشـان ایستاد:(خـوب منتظرم...شروع کنید!)
شوهر خاله پگی,آقای کلایتون,با خشم پرسید:(چرا معامله رو بهم زدی؟)
پرنس قدمی عقب گذاشت:(چون اونهاکشتار غیر قانونی می کنند.)
و خود را بر مبل انداخت.اینبار دایی غرید:(چنین چیزی وجـود نداره,سالهاست ما داریم از این کشـتارگاه
خرید می کنیم...)
(و سالهاست اونها دارندگوشت فاسد بهتون می دند!)
(پس چرا تا حالایک نفر شکایت نکرده؟)
(خوب اینم یک نفر...من!)
دایی از جا جهید:(ببین بچه تو هنوز یک ماه نشده که اومدی و بهتره زیاد به خودت مغرور نشی!اصلاً به تو چه ما داریم باکی معامله می کنیم؟)
(به من چه؟حرف از این مسخره تر نشنیدم!تا اونجایی که یادمـه آقای کارل میجر برای تامیـن مواد غـذایی
هتل از شما خریداری می کرد,درسته؟!)
(خوب که چی؟سالهاست هتل مشتری ماست.)
(خوب من قصد ندارم هتلم رو از دست بدم و اگه نمی رسیدم پسرت قرارداد رو تجدید می کرد!)
آقای کلایتون گفت:(تو داری برای ما تکلیف تایین می کنی؟)
(البته که نه!این دفعه چون پای هتل من در میان بود از این به بعد این شما و این کشتارگاه!)
خاله پگی با وحشت وارد بحث شد:(منظورت چیه؟غذاهای هتل بازم از صنایع دلیشز تهیه خواهدشد,مگـه نه؟)
پرنس لم داد:(نه دیگه خاله جون گفتم که...هیچ دوست ندارم در هتلم تخته بشه!)
ایـن جمله همه را برآشـفت.دایی نالیـد:(بدون ما...تو بـدون ما وکارخونه ی ما بدبخت می شی!ورشکسته
می شی!)
(بذار این غصه من باشه!)
(تو با این کارهات داری زحمتهای پدرت رو هدر می دی!)
(از تذکری که دادی متشکرم!)
(حرفهای تو همه اش تهمته,مسخره بازیه...خودت هم می دونی هیچ اشتباهی توی کار ما نیست!)
(امیدوارم که این طور باشه!)
(اگه راست می گی اثبات کن!)
(من دنبال چیزهای مهمتری برای اثبات کردن می گردم!)
مدتی سکوت برقـرار شد و بعـد شوهر خـاله نفس عمیقی کشید:(پس تو داری قرارداد بیست و سه ساله ی هتل و دلیشز رو لغو می کنی؟)
(دقیقاً!)
باز صداها به هوا برخاست. دایی رو به پسرش کرد:(کارل اون چی داره می گه؟)
کـارل سر به زیر انداخـت و ساکت ماند.ظاهـراً هنوز جرات نکرده بود خبر اخراج شدنش را به بقیه بدهد. سکوت او,دایی را عصبانی ترکرد:(چرا حرف نمی زنی؟تو مدیر اونجا هستی بگو چقدر ضرر می کنه؟!)
بازکـارل جوابی نداد.پرنس از جـا بلند شد:(بهتـره زیاد به پسرت امیـدوار نشـی دیگه کـاری از اون ساخته نیست!)
(چطور؟چرا؟)
(اخراجش کردم!)
آوای همه بالارفت.هلگا از جا بلند شد:(چرااین کاروکردی پرنس؟)
نگاهها منتظر بودند.پرنس با دلسوزی گفت:(متاسفم دختر خاله اما فکر نکنم بخواهی علتش رو بدونی!)
کارل باشرم سرش را میان دو دست گرفت. خاله دبورا هم به جمع برگشته بود.ظـاهراًگریه کرده بود چون ازآرایش چشمانش پاک شده بود و نگاهش صاف و معصومانه دیده می شد.هلگا پافشاری می کرد:(بگـو
چرا...اگه نگی نمی بخشمت!)
برای لحـظه ای ویرجینـیا از پررویی او متعـجب شد اما ناگهان یاد مکالمه پرنس وکارل در اتاق براین افتاد و فهمید او وکارل نامزد هستند.پرنس جواب همه را داد:(راستش کارل مریض شده ودکتر یک ماه برایش استراحت داده در چنین شرایطی کار من عقب می افتاد)
صدای آه و ناله از تـرحم برکارل و فحش و غرش از خشم بر پرنس از هر طرف شنیده می شد.هلگا نالید: (خیلی بیرحم هستی پرنس!بهش مرخصی می دادی!)
ویـرجینیا به خنده افـتاد.پرنس پسر خیلی خوبی بود!دایی شک کرده بود:(تو اینو بهانه قراردادی اون بعد از یک ماه می تونست سالمتر و بهتر از قبل سرکارش برگرده.)
پرنس به سوی مادرش می آمد:(بله اماکارهای هتل طبق برنامه ریزی من زیـادتر از قـبل خواهـد شد و این باعث بدتر شدن وضع جسمی پسرت می شد!)
و به خاله رسید ویرجینیا دیدکه هر دو لبخند به لب دارند.خاله گونه ی پسرش را نوازش کرد:(شیطون!)
و اوآرامتر جواب داد:(شکستن قلب عاشقهاگناهه!)
و به ویرجینیا چشمک زد!بناگه انگارکه تمام انرژی ویرجینیا راگرفته باشند احساس سستی شدیدی کرد و همچون جادوشدگان به چشمان آبی پرنس خـیره ماند و پرنس با بدجـنسی,تا وقـتی طرف دیگرکـاناپه ای که او نشسته بود بنشیند,به آن نگاه شیفته کننده اش ادامه داد!جمع به هم خورده بود.بزرگترها می خواستند با پدربزرگ حرف بزنند.بعد از رفتن آنها جوانان صمیمی تر جمع شدند و هرکس طرفی مشـغـول صحبت شد.ویرجینیا نمی دانست واردکدام گروه بشود.هنوز شنونده بودکه صدای گریه ی بچه ای در سالن طنـین انداخت.ویرجینیا متوجه عروس خاله پگی,فیونا شدکه بچه ای در بغل داشت و طول سالن را قدم می زد و فهمیدآن باید پسر دو ساله اش دنیس باشد.غرش کارل همه را ترساند:(اونو خفه کن فیونا!)
فیونا باآوارگی در چهارچوب در ایستاد:(نمی دونم چشه!؟)
پرنس گفت:(بده بغل من...اون عموشو می خواد!)
ماروین که در مبلی کنار پرنس نشسته بود,نالید:(نه تو رو خدا پرنس!)
پرنس اعتنایی نکرد وفیونا بچه را به او داد.ویرجینیا مشتاقانه به او خیره شد.پرنس بچه را درآغوشش جابجا کرد و به صورتش لبخند زد:(منو دوست داری کوچولو؟می خواهی ببوسمت؟)
این جملات شهوت انگیز و طرز پرشور تلفـظش,ویرجینـیا را به لـرز ناآشنایی انـداخت.مـاروین به شوخی
گفت:(بچه داری بهت نمیاد پرنس,بده بغل بابای بی عرضه اش!)
اروین با بی حوصلگی گفت:(بغل منم گریه می کنه!)
بچه آرام شده بود و باگنگی به چشمان پرنس نگاه می کرد.پرنس پیشانی بچه را بوسید:(چرا بغل باباگـریه می کنی؟از بابا می ترسی؟بابا زشته؟)
همه خنـدیدند و بچه که لبخنـد پرنس را دیـد با شوق جـیغ زد و این باعث حسـودی پدرش شد:(پسرم رو منحرف نکن!به اون یکی لااقل رحم کن!)
پرنس گفت:(این بچه خیلی خوشگله اروین...مطمعنی مال توست؟)
فیونا با وحشت وشرم لبش راگازگرفت و از سالن خارج شد.کم کم صداها خوابید و هرکـس سر صحبت خود برگشت.ویرجینیا علاقمند به جلب توجه پـرنس,به بچه نگاه کرد و با خجالت گفت:(میـشه منم کمی بغلش کنم...)
و از بدشانسی صدای زنگ در همه چیز را خراب کرد.ظاهراً مهمان آمده بود چون اکثر جوانان با شوق از جا بلند شدند و به پیشواز رفتـند.ویرجینـیا چشم بر در داشت.لحظه ای نگـذشت که در میان سر و صدا,سه دخـتر زیبا در لباسهای گرانبـها و یک مـرد میانسـال با چهره ی سنگی که فـقط می توانست پدرشان باشد, وارد سالن شدند.ویرجینیا نگران سر و وضع ساده ی خودش به پای آنها بلند شد.تنها پرنس بودکه بی اعتنا
به ورودشان همچنان سر به پایین با بچه بازی می کرد!بعد از سلام و احوال پرسی ها,لوسی آنها را به سوی
ویرجینیاآورد:(این ویرجینیاست... دختر عمه ام.)
یکی از دختـرهاکه نسبت به آندوی دیگر بزرگتر و متین تر بنظر می آمد,قبل ازآندو با ویرجینیا دست داد: (من جسیکا هستم... جسیکا استراگر.)
دخـتر دومی که صـورت تپـل و دوسـت داشتـنی داشت,دروتـی بـود و سـومی که ازآنـدوکوچک جثه و
شیرین تر بود نورا نام داشت.آنها سه خواهـر بودند و عجیـب اینکه غـیر از چشمان درشت آبی رنگ هـیچ
وجـه تشابه دیگری نداشتند.جسیکا مو قـهوه ای و جذاب بود دروتی مو سیاه و با نمک و نورا مو طلایی و زیبا.مرد همانـطورکه ویرجـینیا حـدس زده بود پدرشـان بود:(من ویلـیام استـراگر هسـتم... بـرادر الیت,زن دایی ات)
ویرجـینیا سعی می کـرد اسمـها را به خـاطر بسپاردکه صدای خنده ی بچه حواسها را به سوی پرنس جلب کرد.بچه را قلقلک می داد و خودش هم همـراه بچه می خنـدید.مرد به شوخی گفت:(بچـه داری می کنی پرنس؟اینهمه دختر اینجاست پس اینها به چه دردی می خورند؟)
پـرنس همانطور سر به زیر انگارکه از دیدن چهره ی مهمانان می گریزد,گفت:(نمی دونم ,شاید فقط بدرد
عاشق کردن پسرهای بدبخت!)
و زیر چشمی نگاه پر منظوری به ویرجینیا انداخت و ویرجینیا از شدت هیـجان بناگه عرق کرد!مرد هـمراه اروین به منظـور دیدار پدربزرگ از سالن خارج شد.با رفـتن او جمع شلوغـتر وگرمتر از قبل به حالت اول برگشت.ویرجینیاکه هنوز هم فکرش پیش بچه و در اصل پیش پرنس مانده بود,از نگاههای سرد و غـریب آن سه خواهر خصوصاًکوچک ترینشان,نورا,احساس نـاراحتی می کرد و مجـبور می شد سر به زیر بماند. هلگا مرتب او را به حرف می کشید و سعی می کرد پل دوسـتی بین او و دخترها شود اما حواس همیـشان ازجمله خود ویرجینیا همچنان درپرنس بودکه سرش با بچه گرم بود!مدتی نگذشته بودکه همان دختر,نورا از جا بلند شد و به سوی پرنس رفت:(می شه منم کمی بغلش کنم؟)
و چرخید تاکنارش بنشیند.داشت موفق می شدکاری راکه ویرجینیا جرات نکرده بود انجام بدهد,بکـندکه پرنس دست بر دشک کاناپه گذاشت و مانع شد:(متاسفم عزیزم اما قبل از تو یکی دیگه خواسته!)
ویرجینیا متعجب ومشتاق به او خیره شد و او همانطور بچه درآغوش ازآنطرف کاناپه کشان کشان به سوی ویرجینیاآمد:(مگه تو نخواسته بودی؟)
ویرجینیا با شادی سرش را به علامت بله تکان داد و نورا با عصبانیت رفت و سر جایش نشست.حالاپـرنس
کنار ویرجینیا بود!از پهلو به او چسبید:(بگیر دو دستی...آروم...)
و بچه درآغوشش قرارگرفت.وجود تن پـرنس ضربان قلب ویرجینـیا را بالا برد.دیگر بچه عین خیالش نبود حتی بر اثر وجود پرنس و لرزش حاکی از هیجـان,دیگر نمی توانست آن را نگه دارد.خواهـر بزرگتر پرسید:(پس براین کجاست؟)
و باز عده ای خندیدند!ویرجینیا سر به زیر فـقط بچه را نگاه می کردکه زمزمه ای درگوشش شنـید:(خیلی دوست دارم بچه ی اولم پسر بشه!)
ویرجـینیا متعـجب سر برگـرداند.صورت پـرنس در یک وجبـی صورتـش بود و این حادثه ی بسیار زیبا و نفس گیری بود.پرنس لبخند زد وآرامترگفت:(تو چی؟...دختر یا پسر؟)
ویرجینیا به رنگ آسمانی چشمان وحـشی اش خیره مانـده بود و خیلی بیشتـر ازآنچه بتـواند جواب بدهـد, شوق زده بود اما پرنس منتظر بود پس بناچار یک جمله ی عمومی بکار برد:(تا حالا فکرش رو نکردم!)
پرنس پا روی پا انداخت وکاملاً نزدیک شد بطوری که سینه اش به بازوی ویرجینیا چسبید:(چرا؟)
و دست درازکرد و پای لخت بچه راگرفت.ویرجینیا نمی دانست چکارکند.کاملاً درآغـوش اوگیر افـتاده
بود و از زیر چشم می دیدکه تمام نگاهها به سوی آنها چرخیده است!(خوب...شاید...)
و جوابی پیدا نکرد.پرنس زمزمه کرد:(چون تا حالا عاشق نشدی!)
ویرجینیا وحشت کرد و پرنس لبخند پر منظوری به لب آورد:(درست حدس زدم؟)
ویرجینیا دچار لرز خفیفی شد و پرنس به آزارش ادامه داد:(اینجا خیلی فـرصت داری عـاشـق بشی ...سعی کن)
ویرجینیا داغ شدن گـونه هایـش را حس کرد.کاملاً محـسور شده بود.گرمای تـن او راکه اولـین تن نامحرم بودکه با او در تـماس بود,حس می کرد.عطر سر مست کننده اش را استشمام می کرد,حرفهای پر هوس و صدای زیبایش را می شنید و نفس سوزانش را درگردن خود احساس می کرد...با صدای ناگهانی گریه ی بچه ویرجینیا وحشت کرد.قبل ازآنکه موقـعیت عالی آندو بهـم بخورد,فیـونا برای گرفـتن بچـه به سالـن برگشت.ویرجینـیا نگران از اینکه اگر بچه برود پرنس هم برود,بچه را به مادرش داد اما پرنس نرفت بجایش پرسید:(از اینکه اینجا هستی ناراحت نیستی؟)
با چشمان نافذش او را نگاه می کرد.ویرجینیا هم از فاصله ی بیست سانتیمتری به او خیره شد:(نه!)
(قصد نداری برگردی؟)
(نه!)
(هیچوقت؟)
(فکرکنم هیچوقت!)
لبخند پرنس هم تشکیل شد:(از اینکه می بینم از حرفهای براین نترسیدی خوشحال شدم!)
ویرجینیا شوکه شد:(شما فهمیدید؟)
(بله من همیشه میفهمم چون براین رو خوب می شناسم!)و بناگه لبخندش محو شد:(راستش اون پارانویید* شده!)
ویرجینیا معنی اش را نفهمید فرصت هم نکرد بپرسد.پرنس با جـدیت گفت:(ازش دور وایستا و هیچوقـت
به حرفهاش عمل نکن... اون آدم خطرناکیه!)
و ناگهان او را رهاکرد و از جا بلند شد!تا ویرجینیا بفـهمد چه شده,پرنس بدون نگاه کردن به پـشت سرش
سالن را ترک کرد.احساس عجیبی ویرجینیا را در برگرفت.همچون نوزادی که به زور ازآغوش گرم وامن مادرش بیرون کشیـده شده باشد سرما و ترس به او هجوم آورد و بغضی ناگهانی و بی علت درگلویش باد کرد.چیـزی از جسم ویرجیـنیا جدا شده و با او رفـته بود اما چه؟ورود خاله ها او را به خودآورد.وقت شام شده بود.همه بلند شدند و ویرجینیا هم بی توجه به رفتارهای غریب اطرافیان همراهشان به سوی سالن ناهارخوری راه افتاده بودکه پای پله ها خاله پگی جلویش را سدکرد و بی مقدمه گفت:(تو با ما غذا نمیـخوری بابا هنوزآمادگی دیدن تو رو نداره!)
*paranoid بیماری خیالاتی و بدگمانی نسبت به مردم
آنچنان ضربه ی روحی ناگهانی بودکه ویرجینیا دچار سرگیجه شد:(چرا؟)
(پدر هنوز هم از دست مادرت عصبانیه و وجود تو ناراحتش می کنه!)
خاله دبورا لب به دندان گرفت و با ترحم به ویرجینیا نگاه کرد.خاله پگی اضافه کرد:(به خدمتکار می گـم
غذای تو رو به اتاقت بیاره.)
و برگشت که برود اما ویرجینیا برای نجات غرورش گفت:(پس چرا قیمم شد؟)
خاله با خشم چرخید:(مجبور بود وگرنه آبروش می رفت!)
اشک پلکهای ویرجینیا را بدردآورد.هیچکس از سالن خارج نشده بود انگار همه منتظر بودندعکس العمل او را ببینند و ویرجینیا با سر به زیر انداختن این فرصت را ازآنهاگرفت!خاله دبورا به او نزدیک شد:(عزیزم تو می تونی بری پیش براین,اون مریض و تنهاست)
ویرجینیا خشمگین شد.مگر مشکل محل غذا خوردن بود؟!خاله پگی به سردی ادامه داد:(فکرکنم میـدونی
مادرت بچـه ی ناتـنی پـدر بود با این حـساب تو حتـی نوه ی اون به حـساب نمی آیی و مطمعـن باش اگر
اصرارهای دبورا نبود هیچوقت سرپرستی تو رو قبول نمی کرد!)
دردی عمیـق قـلب ویرجیـنیا را پـیمود و اشک برای سـرازیر شدن پلکهـایش را فـشرد.نمی دانـست چقدر
می توانست خود راکنترل کندکه صدای پرنس از بالای پله هاآمد:(اون باید خـیلی هم خوشـحال باشه که
نوه ی پیرمرد نیـست من تمام عمرم از اینکه خون کثیف میجرها توی رگهام جریان داره عذاب کشیدم.)
خاله با نفرت رو به اوکرد:(برو به جهنم سویینی!)
پرنس خونسردانه از پله ها سرازیر شد:(متاسفم اما نمی خوام پیش تو باشم!)
خاله می خواست جوابی پـیداکندکه پرنس پاییـن رسید:(ویرجی بیا بریم پـیش براین....یک شام رمانتـیک سه نفره!)
این جمله راآنـقدر بلند اداکردکه تمام نگـاهها را قـبل از خـروج از سالن به سوی خـود برگـرداند و باعث
افتخار ویرجینیا شد.خاله دبورا با تعـجب گفت:(تو سر میز نمی آیی؟)
پرنس خود را به ویرجینیا رساند دستش راگرفت و راه افتاد:(غذا خوردن با انسانهایی مثل پدر و خواهـرت
برام ننگ آوره!)
و درست از وسط جمع گذشت ودر حالی که ویرجینیا را بدنبال خود می کشید,به سوی پله ها رفت:(جیل برای ویرجینیا هم بشقـاب بیار.)
ویرجینـیا می دانست حال چـشم همه خـصوصاًآن سه خواهـر بر رویشان است اما بیشتر حواسش در دست گرم پرنس بودکه انگشتان او را محکم می فشرد!
وقـتی مقـابل در اتـاق براین رسیدند,پرنس آهسته گفت:(شانس آوردی پیرمرد نخواستت...باورکن سر میز
اونها بودن مثل سر زیر گیوتین داشتنه!)
وآرام لای درراگشود و داخل شد.براین به پشت بر تخت درازکشیده بود و ظاهراً در خواب بود.پرنس بـه سویـش رفـت وکنارش لب تخت نشست.ویرجینیا هم در را بست و پیش رفت.پرنس مدتی براین را تماشا کرد و بعد بر رویش خم شد و درگوشش زمزمه کرد:(هی زیبای خفته!)
براین با چنان وحشتی از خواب پریدکه ویرجینیا ترسید.پرنس خندان اضافه کرد:(از بابت بوسه متاسفم!)
براین به سرعت خود را از او دورکرد:(تویی...؟لعنتی ترسیدم.)و دوباره سر بر بالش گذاشت:(چرا این کار روکردی؟)
پرنس از جا بلند شد:(خوشم اومد!توکه منو می شناسی!)
و به سوی پنجره رفت.براین نفس عمیقی کشید:(نه دیگه!)
پرنس متعجب نیمه ی راه ایستاد و به او خیره شد.براین تکانی به خود داد تا بنشیند:(چرا اومدی؟)
پرنـس جواب نداده براین متوجه ویرجینیا شد و قیافه اش بیشتر در هم رفت اما به زور خود راکنترل کرد و به سردی پرسید:(بابابزرگ اجازه نداده؟)
ویرجینیا سرش را به علامت بله تکان داد و پرنس با چهره ی سخت شده خود را به پنجره رساند و پشت به
آنها مشغول تماشای بیرون شد.براین به ویرجینیا اشاره کرد:(بیا بشین.)
ویرجینیا در قسمت پایین تخت نشست.لحظه ای نگذشت که بتی با میز متـحرکی پر از دیـسهای رنگارنگ غـذا و سالاد و لیوانهـای پر از نوشـیدنی و ظروف چیـنی,داخل شد و به سوی تخت آمد.پـرنس به سرعت برگشت:(تو برو بتی,من به بقیه اش می رسم.)
بتی تشکرکرد و بی صدا خـارج شد.پرنس خـود را به میـز رساند وگفت:(راستی براین معشوقـه ات حالت رو می پرسید.)
ویرجینیا باکنجکاوی منتظر شد.براین غرید:(تمومش کن... من معشوقه ندارم!)
(به این زودی جسیکا رو فراموش کردی بی وفا؟)
ویرجینیا بیاد خنده ی بچه ها در جواب سوال جسیکا افـتاد و لبخـند زد.براین به پرنس نگاه نمی کـرد:(اون
عاشق توست نه من و فقط برای ردگم کردن از من استفاده می کنه و البته خـیلی هم خوشحـالم که جدی نیست!)
پرنس در حالی که داخل بشقابها سوپ پر می کرد,خندان گفت:(سر خودت کلاه نذار پسر!اون از بچـگی تو رو می خواست...)
و بشقابهای آندو را داد.براین با مهارت حرف را عوض کرد:(پس مال توکو؟)
پرنس به سوی پنجره برگشت:(من نمی خورم!)
(چرا؟)
(غذای حرام با معده ام سازگار نیست!)
(منظورت چیه؟این غذا حرام نیست!)
(برای تو شاید!..معیارهامون فرق می کنه!)
ویرجینیا با شادی از حضور در اتاقی تنها با دو پسر زیبا,شروع به خوردن کرد.مزه ی سوپ عالی بود اما او به طعم یکنواخت امالذیذ غذای مادرش عادت کرده بود و ترجیح می داد باز همان سوپ آشنای خودشان را بخـورد...پرنس سر صحبـت را بازکرد:(می دونی دیشـب چی پیداکردم؟)و به سوی براین چرخید:(نوار لوسی!)
براین متعجب شد:(جدی؟من فکرکردم دور انداختی!)
(نه تازه می خوام به تلویزیون بفرستم!)
ویرجینیا مفهوم حرفهایشان را نمی فهمید.براین نالید:(دیونه نشو!)
پرنس لبخندشرورانه ای زد:(می دونی که من دیونه ام!)
(اونوقت لوسی خودشو می کشه!)
(دلیل از این بهتر؟)
براین بخنده افتاد.ویرجینیا بالاخره تحمـلش را از دست داد و پـرسید:(چه نواری؟شما در مورد چی حـرف می زنید؟)
پرنس جوابش را داد:(من یک نوارآبروریزی از لوسی دارم...تصویری!)
ویرجینیا شوکه شد:(چطوری بدست آوردید؟)
(شش سال قـبل بود...نزدیک کریسمس,براش نامه نـوشتم که ساعت دوازده شب بیا اتاقم,ماما و بابا خـونه نبودند,در عقب رو بازگـذاشته بودم و با پیـژامه توی تخـتم خوابیـده بودم به براین هم دوربین فیلمـبرداری داده بودم و توی کمد مخفی کرده بودم...)
ویرجینیا باکنجکاوی پرسید:(توی نامه چی نوشته بودید؟)
(از همین مزخرفات عاشقانه...دوستت دارم و برات می میرم و...امشب تو رو می خوام و...)
(مگه شما دختر دایی و پسر عمه نیستـید؟*)*در مذهب پروتستان ازدواج فامیلی مطرود است.
براین بجـای او جواب داد:(نه مـادر من و مادر پـرنس خواهر واقـعی اند و از زن اول پـدربزرگ هستند اما
دایی ها بچه های مشترک پدربزرگ و مادربزرگ هستند پس لوسی و پرنس محرم نمی شند.)
ویرجینیاکه تازه موضوع رامی فهمید,علت نامزدی هلگا وکارل هم برایش معنی می شد.براین رو به پرنس
کرد:(ادامه بده!)
و پرنس ادامه داد:(تا لوسی اومد خودمو به خواب زدم و ملافه رو تاگلو بالاکشیدم اونم خیال کرد از بـس
منتظرش موندم خسته شدم و بخواب رفتم تا به تخت نزدیک شدوانمود کردم بیدار شدم وانتظار دیدن اونو نداشتم داد زدم"تو اینجـا چکار می کنی؟چرا توی تخـتم هستی؟دخترک رزل,بروگم شو")...
ویرجینیا از این بدجنسی متعجب شد و پرنس انگارکه کار ساده ای انجام داده خونسردانه ادامه داد:(همون لحـظه براین که از اول همه چیز رو ضبط کرده بود با دوربین ازکمد دراومد لوسی با دیدن براین گریون فرارکرد.)
براین اضافه کرد:(درست سه ماه طول کشید تا لوسی منو ببخشه!)
ویرجینیا تحمل نکرد واز براین پرسید:(جداً این کار روکردید؟)
براین شرمگین غرید:(پرنس مجبورم کرده بود!)
لبخند مرموزی بر لبهای پرنس نقش بست:(ما دوستهای خیلی خوبی بودیم...)
براین با حالتی متفاوت به پرنس خیره شد.ویرجینیا بی توجه به غـریب شدن نگاهـها,با شـوق گفت:(خوب بعدش؟)
پرنس انگارکه کار ساده ای انجام داده خونسردانه ادامه داد:(براین نمی خواست نوار رو بده اما من زورکی ازش قاپیدم وبه تمام دبیرستان پخش کردم!)
ویرجیـنیا شوکه شـده بود.اتفـاقی از این مفتـضح تر برای یک دختر نمی تـوانست تـصورکند و البته از این بی رحمی و شرارت پرنس و بی شرمی لوسی ناراحت شده بود.براین گفت:(منکه فکر می کنم لوسی عاشقت بود وگرنه...)
پرنس با تمسخر حرف او را قـطع کرد:(اوه براین ...قـلبم رو شکستی!تو به جاذبـه ی من و هـوس باز بودن لوسی اطمیـنان نداری؟)و با خستگی که بـعد ازآن مکالمه ی کوتاه و مرموز ماندگار شده بود,اضافه کرد: (تو هر دختری رو بگـی حاضرم رویش شرطـبندی کنم حتی راهبـه ترازا!)و با خود زمزمه کـرد:(البته اگه دختر باشه!)
براین بـا شرم سر تکـان داد و پرنس را خـنداند.ویرجیـنیا هنوز در فکر لـوسی بود:(بعـد از اون اتفاق لوسی چکارکرد؟)
براین گفت:(از اون دبیرستان در اومد!)
مدتی سکوت برقرار شد و بعد پرنس باگیجی گفت:(چه روزهای قشنگی داشتیم؟)
براین هم افسون شده چشم در چشم او زمزمه کرد:(و می تونست خیلی قشنگ تر ادامه پیدا بکنه...)
(اگه تو خرابش نمی کردی!)
(اگه تو نمی رفتی!)
(اونم تقصیر تو بود.)
و از جا بلند شد و دوباره قـدمزنان به سوی پنجـره برگشت.ویرجینـیا متوجه گرفته شدن فضا شد و سر غذا خـوردنش برگشت اما تمام فکرش درآخر مکالمه ی آنـدو مانده بود.از طرز حـرف زدن هر دو معلوم بود اتفاق بزرگی درگذشته افتاده اما چه؟هنوز غذایش را تمام نکرده بودکه متـوجه براین شد.اصلاً به سوپـش
دست نزده بود.بنظر می آمدآنقدر بدحال است که نمی تواند بخورد.ویرجـینیا می خواست پیشنـهادکمک
بدهدکه ظاهراً پرنس از شیشه ی پنجره دید و برگشت:(براین تو تکیه بده من بهت می دم.)
وآمد وکنارش نشست اما براین بسیار ناراحت بود.بشقاب را بر روی میزگذاشت:(میل ندارم...)
پرنس بشقاب را برداشت:(دیونه شدی؟میل ندارم نمی شه تو مریض هستی باید بخوری!)
و قاشق پر را به سوی دهان او بلندکرد اما براین سر چرخاند:(گفتم میل ندارم!)
پرنس به شوخی گفت:(مجبورم نکن گلوتو بچسبم و به زور بریزم توی دهنت!)
اما باز براین با سر سختی لبهایش را بهم فشرد و باز پرنس اصرارکرد:(لطفاً بخور...بخاطر من...)
نگاهشان بر هم قفل شد و براین با حالتی بغض گرفته گفت:(چرا این کارها رو می کنی پرنس؟)
(می خوام کمکت کنم...)
(نه!)و لب چشمانش مرطوب شد:(می خواهی اذیتم بکنی,داری انتقام می گیری...من می دونم!)
ویرجینیا متـعجب شد.پرنس خنـدید:(چه انتقـامی پسر؟تو چتـه؟!)و قاشق را داخل بشقـاب پرت کرد:(نکنه تب داری؟بذار ببینم...)
ودست پیش برد تا پیشانی او را لمس کندکه براین به تندی سرش را عقب کشید و باز باعث سرد و سخت شدن چهره ی پرنس شد.براین نتوانست نگاه خشمگین او را تحمل کند و سر به زیر انداخـت.پرنس مدتی
هم نگاهش کرد و بعد خونسردانه بشقاب را سر جایش گذاشت و از جا بلند شد:(تو دیونه شدی!)
و بـه سوی در راه افتاد.انگارکه جایی از بدن براین را زخمی کرده باشند,دندانهایش را از درد بهم فشرد و با بسته شدن در,چشم بر هم گذاشت و چهره اش به کشش آمد.تا دقـایقی سکوت حکمفرما بود.ویـرجینیا هم از جا بلند شد و بشقاب نیمه خالی اش را بر روی میزگذاشت و بالاخره براین لب بازکرد:(ما رو ببخش اولین شبت رو خراب کردیم...)
خسته و بیمار نگاهش می کرد.ویرجینیا لبخند زد:(بر عکس خیلی هم خوش گذشت.)
براین هم لبخند تلخی زد و ویرجینیا ادامه داد:(و متوجه شدم که سعی می کردید منو سرگرم کنید...)
براین زمزمه کرد:(تو دختر زرنگی هستی.)
ویرجینیا به خود جرات داد و پرسید:(چی شده؟شماکه دوستهای خوبی بودید...)
براین جواب نداد و ویرجینیا احساس بدی پیداکرد:(ببخشید قصد فضولی کردن نداشتم فقط...)
(نه لطفاً...فضولی نبود.من منظورت رو فهمیدم.)
و بـاز سکوت کرد!ناگهـان در اتاق باز شد و شخصی داخل پرید.دختر بزرگ استراگر بود:(سلام براین ... اومدم عیادتت!)
خواهرش دروتی از پشت سرش گفت:(چقدر رمانتیک!)
براین خشمش را سر جسیکا خالی کرد:(تو در زدن بلد نیستی؟)
جسیکا همانجا خـشکید اما دروتی و هلگـا و ماروین وارد اتاق شـدند و در پی آنها,سمنتا و لوسی وکارل,
اتاق به سرعـت شلوغ شد.هرکس چـیزی می گفت...(حالت چطـوره براین؟)(هنوز شـامت رو نخوردی؟) (پس پـرنس کو؟)(ما داریم می ریـم براین!)ویرجیـنیاگوشـهایش را تیـزکرد.چه کسـی این جمله راگفت؟ متوجه براین شد.پتو راکنار می زد:(الان حاضر می شم...)
می رفتند؟کجا؟!ماروین گفت:(تو می مونی براین.)
(می مونم؟چرا؟)
(هنوز سه روز تموم نشده!)
(اما حال من خوب شده!)
(در هر صورت پدربزرگ مریضی تو رو بهانه کرده نمی ذاره ببریمت!)
لوسی به شوخی گفت:(می خواستی اینقدر عشوه نکنی!)
همگی به چهره ی ناامید براین خندیدند.ویرجینیاکم مانده بود دیوانه بشود بطوری که بی اختیار نالید:(شما کجا دارید می رید؟)
اینبار همه متعجب به او خیره شدند.هلگاگفت:(خونمون!چطور؟)
(مگه همتون توی این خونه زندگی نمی کنید؟)
جسیکا لج براین را سر او خالی کرد:(تو خیال می کنی اینجا دهکده است؟)
براین جواب ویرجینیا را داد:(اینجا خونه ی بابابزرگه و ما هفته ای یکبار یکشنبه ها اینجا جمع می شیم.)
قـلب ویرجینیا به تلخی فشرده شد.پس قرار بود درآن خانه با پیرمردی که حتی حاضر به دیدن او نبود تنها بماند!
ده دقیقه بعد همه بقصد عزیمت با او خداحافظی کردند.شوهر خاله و ارویـن و ماروین وکارل با او دست داده بودند.خاله پگی اصلاً نگاهش هم نکرده بود.خاله دبورا بـغلش کرده و بوسـیده بود"کاش می تونستم
بمونم"اما چرا نمی توانست بماند معلوم نبود!زن دایی و لوسی به گرمی با او خداحافظی کرده بودند.دایـی
پـیشانی اش را بوسـیده بود و سمنتـای کوچک گونه اش را اما پـرنس سردتر از همه ازکنارش رد شده بود
"مواظب براین باش!"تنها یک چیز در ذهن ویرجینیا می گذشت:"مرا هم با خود ببرید!"
بعد از غیب شدن ماشینها,او یکه و تنها مقابل در نیمه باز مانده بود!آن سالن با عظمت و زیبا دوباره خلوت
و ساکت شده بود.از یکی از خدمتکارها شنیده بود پدربزرگ قـصد دیدار براین را داشت پـس او فرصت
داشت بر روی تاب بنـشیند و بگرید!نمی دانست چطور شده بود.همه چیز زیباتر و بهتر ازآنچه انتظارش را داشت پایان یافـته بود اما باز ناراحـتی اش بیـشتر ازآن بودکه حـدس زده بود!شاید عـلـتش برخـورد سـرد پدربـزرگ بعـد از رفـتار صمیمی وگرم بقیـه بود.شاید هم بعد از دیدار وآشنایی باآن فامیلهای پرشور و با فرهـنگ و بودن در جمعـشان,اینطور تنـها ماندن...شاید هم علت ترک زادگاه و شروع یک زندگی کاملاً متفاوت,بدون خانواده و عشق پدر و مادر بود اما فقط یک حقیقت ناشناخته وجود داشت وآن قلبی بودکه به شکار پرنس درآمده بود!
***
شب دیگـر روی کسی را نـدید.به کمک خدمتکـار اتاقـش را پیداکرد و تا نـیمه شب بیـدار ماند.برایش تعـجب آور بود,تختـی بزرگ و راحـت,اتـاقی ساکت و تـاریک و تنـی خستـه و رنجـور داشت پس چرا
نمی توانست بخوابد؟تا در تخت غلت می زد اتفاقات آنروز را بیاد می آورد یک زندگی جدید و متفاوتی
برایش آغاز شده بود.زندگی هیجان آورتر,بزرگتـر,زیباتر و بهتر از قـبلی و او نگران بود نکند وقـتی صبح
چشم گشود همه چیز همچون رویایی باورنکردنی پایان یافته باشد؟
ساعت دو شـده بود و او هـنوز نتوانسته بود مغزش را خالی کند.هر لحظه حرفها و حرکات افراد جدید در ذهـنش چرخ می زد.خـصوصاً پـرنس,اولیـن پـسری که در او احسـاسات غریب و متفاوتی بیدارکرده بود. احساساتی که هرگز تجربه نکرده بود نه با پسرهای دهکده و نه حتی با پسر پرروی همکار پدرش!همچون
کـودکی که با دیـدن قشنگتـرین اماگرانبهاتـرین عـروسک دنیا در پشت ویتـرین آنرا برای عیـدکریسمس
می خـواهد,پرنس را می خواست مال او باشد فـقط مال او,برای همیشه درگنجه اش دور از دید بقیه! اصلاً نمی خواست فکرکند شاید او عاشق کس دیگری است و صاحب دارد!چون به گریه می افتاد و این گریه او را می ترسـاند.نمی توانست به این حال دیـوانگی خود معنـی بدهد.چه شـده بود؟یعنی عاشـق شده بود؟
خوب اینکه ترسی نداشت!در مورد عشق و عاشقی خیلی چیـزها خوانده و شنیده بود و خـیلی آرزو داشت
روزی عاشق بشود اما این حال ناآشنا بودکه به هیچکدام ازآنهـایی که می دانست شباهـت نداشت.مطمعن
بود عـشق نبود.چیزی قـوی تر و زیبـاتر و سخت تر و سوزنـده تر از عـشق بود!اما چه؟مگر فـراتر از عـشق احساس دیگری هم وجود داشت؟
ساعـت سه شده بود و اوکم کم داشت کنتـرل اعـصاب و حرکات خـود را از دست می داد.فـقـط دلش
می خواست به او فکرکند و نخوابد.بیاد داشت در قـسمتی از زندگی قـبلی,در طول آن یکماه هـم دوست
نـداشت بخوابدآنهم فـقـط بخاطر چیـز تلخ و رنج آوری بنام کابـوس!اما این فرق می کرد.پرنس شیرین و
لذت بخش بود...با زنگ ساعت شماته داری در جایی از خانه فهمید چهـار نیمه شب شده و بیشتـر ترسید!
بار دیگر غـلت زد و اینبارگرمایی در بـازویش حس کرد.داشت بخواب می رفت اما خودش نمی دانست. گرما شدیدتر شد.این گرمای تن پـرنس بود...ضربان قـلبش آرامتر شد,چیزی که باآن حادثه ی بی نظیر بعید بود و...
***
ساعت نه صبح بـیدار شد و به محض یافـتن خود در همان اتـاق از شدت شوق خندید!به سرعت از تخت پایین آمد و همان یک دست بلوز شلواری راکه داشت پوشید و جـلوی آینه رفت.اصلاً بیاد نـداشت که نه تنهـا برای اولین بار بعـد از یک ماه کابوس نـدیده بلکه خـواب بسیار زیبایـی هم دیده!مشغـول شانه کردن
موهایش بودکه صدایی از بیرون شنید:(ولتر...ولتر,به لیونل بگو ماشین روآماده بکنه.)
براین بود!یعنی داشت می رفت؟با عجله به سوی پنجره رفت و وارد بالکن شد.لحظه ای خورشید چشـمش
راآزرد اما براین را دید در بالکن اتاق خود بود.با یک پنجره فاصله و تا ویرجینیـا را دید دوباره چهـره اش در هم رفت:(پس تو نرفتی؟)
ویرجینیا دوباره دیروز و درخواست مسخره ی او را بیادآورد و به شوخی گفت:(نه...تصمیم گرفتـم بمونم
و مبارزه کنم!)
اما براین هنوز هم جدی بود:(می بازی!)
کسی ازداخل صدایش کرد و او به سرعت به اتاقش برگشت.تمام روحیه ی ویرجینیا باآن حرف وبرخورد سـرد ویران شده بود.یعنی واقـعاً اشتباه می کردکه می مانـد؟اما این خیـلی خنـده دار بود.همه با او برخورد
خوبی کرده بودند و او جایی را نداشت که برود!به سوی در دوید و راهی اتاق او شد.مقابل آینه کراواتش را می بست و جیل کت سیاهش را پـشت سرش نگه داشته بود.ویرجینیا وارد شد:(داریدمی رید؟)
(آره مجبورم...خیلی از درسهام عقب افتادم.)وکت را پوشید:(متشکرم جیل,می تونی بری.)
و شروع به شانه زدن موهایش کرد.ویرجیـنیا مدتی به حرکات او خیـره شد و در دل نالید"اگه تو بـری من
تنـها می مونم"براین بـدون دست کشیدن ازکارش گفـت:(من امیدوار بودم بری و مجبور نشم تصمیم بقیه رو بهت بگم اما...)
ویرجینیا حرفش را با ناراحتی برید:(یعنی شما جدی بودید؟)
براین به سوی او چرخید:(فکرکنم دیشب گفتم که من اهل شوخی کردن نیستم!)بله گفته بود!:(اینو یـادت
نگه دار!)
او دیگـر باآن پسر مـریض و سر و رو بهم ریخـته ی دیشبی خیلی فرق داشت.صورت سه تیغ اصلاح شده, مـوهای صاف ژل زده وکت و شلوار سیاه دودی او را به تیپ یک دانشجوی واقعی درآورده بود.ویرجینیا شرمگین گفت:(اما من نمی تونستم...یعنی...)
(می دونم!بهتره حرفهامو فراموش کنی...شاید هم من اشتباه کردم!)
ویرجـینیا باامیدواری به او خـیره شد.یعـنی تمام نگرانی ها بی علت بود؟اما نه!چهره ی براین محکمتر شده بود و لعـنت!نگاه تـرسناکی داشت!ویرجینـیا سعی کردحـرف پرنـس را بـاورکند.او خطرناک بود!به سوی تخت رفت:(در هر صورت ازت می خوام حرفهای منو به هیچکس نگی!)
ویرجینیا با عجله گفت:(اماآقای سویینی می دونستند!)
بـراین خنده ی پر تمسخری کرد:(هیچ تعجب نکردم!)ویرجینیا جواب نداده ادامه داد:(دیشب بزرگترها در مـورد تو تصمیم گرفتند...همونطورکه خودت هم فهمیدی پدربزرگ هنوزآمادگی دیدن تو رونداره...) و کیفش را از پای تخت برداشت:(همه فکر می کنند تو رو ناراحت خواهدکرد اما بنظر من...)
و ولتر وارد شد:(آقا ماشین حاضره.)
(متشکرم ولتر الان میام...راستی به جیل بگو چمدون ویرجینیا رو حاضر بکنه.)
ویرجینیا متعجب شد.براین به سویش آمد:(نظر اونها اینه که تو فـعلاً هر هفـته مهمـون یکی باشـی مثلاً این
هفته خونه ی ما و هفته ی بعد خونه ی خاله دبورا و...)
ویرجینیا مجال کامل کردن جمله اش را نداد.فریادی از شادی کشید:(این عالیه!)
لبخند سستی بر لبهای براین نقش بست:(می دونستم خوشحال می شی...بیا بریم!)

21:

عاليه وسترن ادامه بده.من بعد از چند فصل نقد خودم را ميگويم

معرفي رمان:
رمان بادبادک‌باز کتابی بود که آن را با توصیه چند نفر از دوستان و همکاران تهیه کردم ، و همین دیشب تمام کردم. واقعا پیشنهاد خوبی بود. در این پست بیوگرافی مختصری از نویسنده این رمان ، آقای خالد حسینی نوشته‌ام. منبع من بیشتر ویکی‌پدیا بوده است. خواندن رمانی با این کیفیت از نویسنده ای ناشناس و افغان ، بی‌شک یک غافل‌گیری برای من بود.

خالد حسینی در 4 مارس 1965 در کابل به دنیا آمد. خانواده‌اش اصلیت قزلباش داشتند. پدرش در وزارت امور خارجه کار می‌کرد و مادرش معلم فارسی و تاریخ در یک مدرسه بزرگ دخترانه در کابل بود. در سال 1970 به پدر خالد حسینی مأموریت داده شد که در سفارتخانه افغانستان در پاریس مشغول به کار شود. خالد حسینی با سه برادر و خواهرش به همراه پدر و مادر به پاریس رفت. در سال 1973 خانواده به کابل برگشتند و در جولای همان سال کوچک‌ترین برادر وی به دنیا آمد. در همین سال بود که کودتایی بدون خونریزی در افغانستان انجام شد و رژیم حاکم افغانستان تغییر کرد.

در سال 1976 پدر خالد حسنی کاری در پاریس پیدا کرد و خانواده مجددا به پاریس رفتند. آنها تصمیم گرفتند دیگر به افغانستان برنگردند ، چون کمونیست‌ها در یک کودتای خونین قدرت را به دست گرفته بودند. در سال 1980 آنها از آمریکا پناهندگی سیاسی گرفتند و در سن خوزه کالیفرنیا مقیم شدند.

آنها افغانستان را در حالی ترک کرده بودند که جز لباسی که به تنشان بود ، چیزی دیگری همراه نداشتند. به همین دلیل برای مدت کوتاهی مجبور شدند با کمک‌های اجتماعی و بن‌های غذا ، زندگی کنند.



حسینی در سال 1984 دوره دبیرستان را به اتمام رساند و در دانشگاه سانتا کلارا نام‌نویسی کرد. در سال 1988 وی از همین دانشگاه لیسانس زیست‌شناسی دریافت کرد. سال بعد حسینی وارد دانشکده پزشکی دانشگاه کالیفرنیا شد و در سال 1993 فارغ‌التحصیل شد. وی دوران دستیاری خود را در رشته داخلی در مرکز پزشکی Cedars-Sinai لوس آنجلس طی کرد و در سال 1996 به اتمام رساند. وی هنوز علیرغم مشغولیت‌های ادبی‌اش به طبابت می‌پردازد.

حسینی ازدواج کرده و صاحب دو فرزند پسر و دختر با نام‌های «هریس» و «فرح» است.

حسینی در دوران کودکی بخش زیادی از وقت خود را صرف مطالعه اشعار شاعران ایرانی و ترجمه‌های مترجمان ایرانی از متون ادبی می‌کرد. خاطرات حسینی از دوران بدون جنگ کشور افغانستان قبل از اشغال این کشور به وسیله ارتش شوروی و تجربه‌های شخصی‌اش از قوم هزاره منجر به نوشتن نخستین رمانش یعنی بادبادک‌باز شد. هنگامی که خانواده حسینی در ایران زندگی می‌کردند ، مردی هزاره‌ای به نام «حسین خان» برای آنها کار می‌کرد. حسینی وقتی که کلاس سوم بود به وی خواندن و نوشتن یاد داد. با اینکه رابطه حسینی با این مرد هزاره‌ای مختصر و رسمی بود ولی همین رابطه اندک الهام‌بخش وی در خلق شخصیت «حسن» در بادبادک‌باز شد.

بادبادک‌باز نثری بسیار ساده دارد ، نه فلش‌بک‌های پیچیده دارد ونه با تعدد شخصیت‌هایش شما را چنان گیج می‌کند که تا چند فصل بکوشید ، نام شخصیت‌ها و رابطه‌شان را با هم به خاطر بسپارید.

رمان با یک فلش‌بک ساده می‌شود ، فلش‌بکی که منجر به این می‌شود که یک مرد افغانی ساکن آمریکا ، شما را به دوران کودکی خود در افغانستان ببرد. و از همینجا است که جادوی حسینی با کلمات شروع می‌شود و اجزای داستان را یک به یک روی هم می‌گذارد.
در افغانستان دهه 60 ، امیر ، نوجوانی از طبقه مرفه جامعه با «حسن» پسر خدتکار خانه که یک هزاره‌ای است ، همبازی است. امیر رابطه ضعیفی با پدرش دارد و دوست دارد به نحوی این رابطه را استحکام بخشد.
نویسنده در همان هنگام که از دوستی حسن و امیر و بادبادک‌بازی‌شان می‌گوید از چهره عمومی و جامعه افغانستان حرف می‌زند و در فصول بعدی از جنگ و آوارگی و غربت‌نشینی صحبت می‌کند.
درست زمانی که شخصیت اول داستان موقعیت خود را در آمریکا استحکام بخشیده با تماس یک دوست قدیمی به افغانستان برمی‌گردد تا در آنجا به دنبال یک پسربچه افغانی بگردد ...

نویسنده در قالب این رمان از زشتی نژادپرستی ، ویرانی جنگ ، روابط آدم‌ها و مهر و شفقت سخن گفته است.

رمان بعدی حسینی که در می 2007 منتشر خواهد ، «یک هزار خورشید باشکوه» نام دارد.

برای آشنایی با جو کتاب ، [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
(برای دانلود کردن در آن صفحه روی download as pdf کلیک کنید ، با لغزاندن نشانگر می‌توانید متن را در نمای بزرگ‌تر ببینید.)

انتشارات مروارید کتاب را در 422 صفحه و به قیمت 3900 تومان منتشر کرده است.

می‌توانید کتاب را با صدای نویسنده‌اش هم بشنوید. با رفتن به [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] قسمت اول این کتاب صوتی را دانلود کنید و بشنوید. با رفتن به [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] می‌توانید کل کتاب صوتی را دانلود کنید
1پزشك

22:

این روزا علاوه بر اینترنت که خیلی از وقتم رو بهش اختصاص دادم یه کارای دیگه‌ای هم می‌کنم. توی این چند روزه چندتا کتاب خوندم و چندتا هم فیلم دیدم.
اول از همه کتابی که تاثیر زیادی روم گذاشت کتاب [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] بود که به پیشنهاد علی‌رضای عزیز خوندم. واقعا با شخصیت اصلی داستان خیلی حال کردم. راستش شدیدا دوست دارم مثل اون بی‌خیال باشم بی‌خیال بی‌خیال. واقعا چی توی این دنیا ارزش این همه دل‌نگرانی و دل‌ّشوره رو داره. راستش به اون همه آرامش خیال بیگانه حسودی می‌کنم.کاش منم ..... به هر حال توصیه می‌کنم بیگانه رو از دست ندید.

دوم کتاب [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] م.مودب پور بود که ضد حال بدی ازش خوردم. نه از داستان بلکه از اون E-book لعنتی. چه احساسی بهتون دست میده وقتی یه داستان روون و همچی خوش دست و راحت الهضم رو دارید می‌خونید بعد از خوندن 60 صفحه یهو می‌بینید نوشته بقیه داستان در وبلاگ فلان. و بعد هرچی اون وبلاگ فلان رو زیر ور رو می‌کنید خبری از ادامه‌ی داستان نیست. عصری هم که می‌رید کتاب فروشی‌ها می‌بینید که هیچ جا این کتاب پیدا نمیشه و خود کتاب‌فروش‌ها هم میگن گشتم نبود نگرد نیست!

سوم: فیلم‌نامه‌ی [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] باز هم از م.مودب پور: این یک رو اول چک کردم که به سرنوشت قبلی دچار نشم. دیدم نه این یکی کامله. فیلم نامه‌ی باحالیه راست کار یه فیلم خنده دار پرفروش. اگه نیاز به خنده دارید حتما بخونیدش.

چهارم حالا فیلما فعلا بماند ولی دوستم هومان یه سری از سریال Friends که از سریال‌های محبوب آمریکا هم بوده دانلود کرده که اون رو هم این روزا هر روز یه قسمتش رو می‌بینم. Jenifer Aniston هم توش بازی می‌کنه و در کل مایه‌ی انبساط خاطره.
برنامه‌ی بعدی: کتاب بعدی که ایشاللا می‌خونم: [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] میلان کوندرا است. و یه کتاب مجموعه سخنرانی‌های امام موسی صدر رو هم گرفتم که باید بخونم. آقا این مرد یه موجود کاملا عجیب و متفاوته که باید شناخت. اصلا به شنیده هاتون راجع به امام صدر اکتفا نکنید واقعا باید اون رو از نو شناخت.
یادداشت های دو دانشجوی IT

23:

منم محض سرگرمی از داستانهای مودب پور می خونم اما انگار از شروط داستان نویسی و فیلمنامه نویسی ایران
است که آخرش را ویران کنند برای همان می ترسم داستانهای ایرانی بخوانم مودب پور با اینکه آخرش را طبق
همان شرط خراب می کنداما چون در طول کتاب خوش می گذرد می خوانم البته وقتی آدم خودش داستان می نویسه
مال بقیه زیاد خوشش نمیاد چون با خودش میگه اگه من بودم اینجاشو اینجوری می کردم و...می خواستم بپرسم
تو هم داستان نویس هستی؟چیزی نوشته ای؟سبکت چیست؟من الان ده سال بیشتره دیگه فیلم ایرانی نگاه نمیکنم سریال friends خوراکمه ودیگر سریالها که محض یادگیری بهتر زبان انگلیسی نگاه می کنم نمی دانم سینوهه
را خواندی یا نه اگر نخواندی حتماًبخوان که شوکه خواهی شد.دوست داشتم کتابم را کامل بگذارم اما فکر کنم
مسولین سایت اجازه ندهند چون بعضی قسمتهایش مناسب نیست رانده شدگان سالمه اما دلم نمیاد می ترسم
بدزدند وتا ته دلم بسوزم چون این رمانم را از سه تای دیگر بیشتر دوست دارم
راستی غیر از ما کسی این طرفها نیست!!!!!!!!!!!

24:

سلام.. فکر کنم این مطلب هم مفید باشه..

....................

توصیه به نویسندگان رمان
اصولاً خلق رمان های بلند و حجیم در نظر نویسنده كاری بس سخت و مشكل است. در هنگام خلق این گونه آثار، معمولاً نویسنده با موانعی چون به وجود آمدن شك و تردید، موانع فیزیكی و روحی، ناتوانی در انتقال مفاهیم، نبود ارتباط منطقی میان عناصر داستانی و ... مواجه می گردد . غالباً اشتیاق اولیه نویسنده آثار بلند به محض مواجه شدن با مشكلات فوق از میان می رود. در چنین مواقعی به نویسنده توصیه می شود برای مدت كوتاهی دست از نوشتن بردارد و به امور دیگری بپردازد. در میان كارهای جنبی، مطالعه رمان سایر نویسندگان، خاصه آثار برجسته جهان توصیه می شود.
پس از آن می توان به كارهای دیگری چون ورزش، قدم زدن، استراحت و ... مبادرت ورزید. نویسنده باید زمانی به كار قبلی خود بازگردد كه احساس كاملاً متفاوتی با گذشته داشته باشد. در حقیقت نویسنده تا زمانی كه بحران های روحی، فیزیكی و ... را رفع نكرده است، نباید به نوشتن بپردازد.
معمولاً مراعات اصول اولیه داستان نویسی باعث می گردد تا نویسنده كمتر دچار چنین معضلاتی شود. بسیاری از نویسندگان كارآزموده و متبحّر با چنین شگردهایی آشنایند و پیش از بروز بحران، موانع را از سر راه خود بر می دارند.
۱) نویسنده باید دفترچه ای از تمامی تجربیات موفق و ناموفق خود را تهیه كند و باید به دقت و با حوصله، تمامی مواردی را كه در طول زندگی به آن دست یافته است، یادداشت و زمان و تاریخ آن را در بالای صفحه درج كند.
در بخش دیگری از این دفترچه، نویسنده می تواند آمال و آرزوهای بلند مدت و كوتاه مدت خود را مشخص سازد. بهتر است زمان رسیدن به این آرزوها به صورت واقع بینانه درج شود.
معمولاً بازخوانی دفترچه فوق با فواصل زمانی مناسب، ایده و طرح های جدیدی به نویسنده می دهد و او می تواند حتی ایده ها و طرح های پیشنهادی را در این دفترچه بنویسد. در بخش دیگری از این دفترچه می توان موضوع هایی كه قابلیت داستان شدن را دارد، یادداشت كرد.
حتی برخی از صحنه های بسیار كوتاه و جالب را نیز می توان یادداشت كرد تا در صورت نیاز از آن استفاده شود. برخی از نویسندگان نیز عادت دارند جملات، تشبیهات و توصیفات جالب سایر نویسندگان را یادداشت كنند. جدا از طرح تجارب ناب زندگی، نویسنده باید آرا و آموزه های خود و افراد دیگر را در خصوص مسایل مختلف فرهنگی، اجتماعی، دینی، سیاسی و ... یادداشت كند. او پس از بازنگری این بخش به راحتی می تواند رشد تفكر و اندیشه خود را با توجه به حوادث و رویدادهای مختلف در گذر زمان بررسی كند. چرا كه ما در بسیاری از مواقع، به اصولی در گذشته اعتقاد داشتیم كه حالا آن موارد را نمی پسندیم .
۲) پیش از آن كه دست به قلم ببرید، برای توصیف هر صحنه یا حادثه، از قدرت تجسم خلاق خود استفاده كنید. تصور كنید در حال ساخت یك فیلم هستید. تا آنجا كه می توانید پیش از خلق صحنه مورد نظر از قدرت تخیل خود استفاده كنید و تا آنجا كه می توانید اجازه دهید شخصیت های داستانی آزادانه مقابل شما نقش آفرینی كنند. همچنین به تصاویر ذهنی خود بعد بدهید و از رنگ ها و بوها در توصیف صحنه و محیط استفاده كنید.
در هنگام تجسم صحنه سعی كنید چشمان شما همچون دوربین فیلم برداری، زوایای مختلف، صحنه و شخصیت ها را مدنظر داشته باشد. بسیاری از متخصصین و صاحب نظران معتقدند اجرای چنین كاری- نوشتن داستان- تاثیر بسیار زیادی در بالا بردن سطح كار دارد.
۳) همیشه سعی كنید پس از به پایان رساندن هر صحنه و ماجرا كمی از متن فاصله بگیرید و پس از گذشت زمانی مشخص، دوباره متن را بازخوانی كنید. در این مرحله می توانید ویراستاری مجددی روی متن انجام دهید و نقایص كار را بر طرف سازید.
۴) تا آنجا كه می توانید تلاش كنید مكان هایی برای توصیف انتخاب شوند كه وجود خارجی داشته باشد و شما بتوانید آن مكان ها را به دقت بررسی و اطلاعات لازم را برای فضاسازی و صحنه آرایی به دست آورید. در هنگام بررسی یك مكان، حتماً در زوایای مختلف قرار گیرید و از منظرهای مختلف جزییات مكان ها را در حافظه خود یا بر روی كاغذ ثبت كنید. یك بار پیش از ترك مكان، چشم های خود را ببندید و در عالم خیال همان مكان را در ذهن خود بازبینی كنید.
۵) سعی كنید تا آنجا كه امكان دارد شخصیت هایی را به داستان تان وارد سازید كه وجود خارجی داشته باشند و شما از نزدیك آن ها را بشناسید. هر قدر میزان اطلاعات شما از روحیه و رفتار فرد مذكور بیشتر باشد، در شخصیت پردازی بیشتر موفق خواهید بود. به همه رفتارهای جزیی و كلی فرد مذكور دقت كنید و عادات او را ثبت كنید. به نحوه بیان جملات و لحن او دقت كنید و برخی جملات تكراری او را یادداشت كنید.
۶) برای خود زمان پایان كار دقیقی را تعیین كنید. اجازه ندهید بی علت زمان طولانی شود و دقت را از دست بدهید. گاه طولانی شدن داستان باعث ناامیدی و رها كردن نوشتن می شود. در انتخاب زمان باید بسیار دقت شود. عجله و شتاب به همان میزان می تواند مضّر باشد كه فرد در كارش تعلل كند. گاهی اوقات، وقفه در خلاق اثر باعث می شود تا ایده های مهم از ذهن نویسنده پاك شوند.
۷) پیش از نوشتن داستان طرح اولیه و ساختار داستان خود را تعیین كنید. هر قدر طرح اولیه بیشتر مشخص و دقیق طراحی شود، مشكلات داستان نویسی شما كمتر خواهد بود. برخی از نویسندگان برای نشان دادن قدرت و تبحر خود چنین وانمود می كنند كه پیش از نوشتن، طرح داستان خود را ترسیم نمی كنند و اجازه می دهند تا حوادث و شخصیت ها به میل خود پیش بروند. چنین امری امكان ندارد. انسان در هر زمان كه درباره داستان و شخصیت ها فكر كند در حال پی ریزی طرح است. تجربه ثابت كرده است كه مكتوب نگاه داشتن طرح و ایجاد تغییر و تحول در گذر زمان، بسیاری از مشكلات داستان نویسی را بر طرف می سازد.
۸) نویسنده پس از عبور از هر مرحله باید به خود پاداش دهد. طبق نظر روان شناسان، تشویق، بهترین روش برای پیشرفت و رشد انسان هاست، نویسنده نمی تواند منتظر تشویق اطرافیان خود باشد و بهتر است در هر زمان كه بخشی از كار با موفقیت دنبال شد، خود را تشویق كند. در هنگام تشویق خود سعی كنید كاری را برای خود انجام دهید كه مدت زیادی از اجرای آن طفره می رفتید. اصولا انسان ها آن چنان باید و شاید به خود توجهی ندارند. خرید یك كتاب برای خود می تواند تشویق مناسبی برای ادامه كار باشد.
۹) گاه نویسنده می تواند در هنگام توقف كار، به ادامه نوشتن بر روی صحنه ای خاص اصرار ورزد و به سراغ توصیف صحنه ای دیگر برود. این برنامه جدید باید قابل اجرا باشد و نویسنده را دچار بحران روحی بیشتر نكند. باید سعی كنید تا آنجا كه امكان دارد به آرامش برسید و تشویش و نگرانی را از خود دور سازید .
۱۰) برخی از نویسندگان بر این باورند كه نویسنده باید در ابتدا به كیفیت اثر آن چنان توجه نكند و كمیت را هم در نظر داشته باشد. به عبارت ساده تر، این دسته از نویسندگان معتقدند كه بهتر است نویسنده بیش از حجم مطلوب، داستان خود را بنویسد. سپس او می تواند به عمل حذف و تعدیل صحنه ها بپردازد و داستان خود را موجز و در كمال ایجاز خلق كند.
۱۱) نویسنده باید درباره داستان، شخصیت های داستانی و مضامین مورد نظر خود با دیگران مشورت كند. افراد انتخاب شده بسیار اهمیت دارند. به طور مثال آن ها نباید افرادی باشند كه طرح داستان نویسنده را بدزدند و خود از آن استفاده كنند. همچنین افراد غرض ورز نمی توانند مشاوران خوبی برای نویسنده باشند. میزان دانش و اطلاعات فرد مذكور نیز حایز اهمیت است. گاه نویسنده برای توصیف برخی رویدادها و شخصیت ها مجبور است افرادی را كه از سطح پایین دانش و علم برخوردارند و به كارهای پایین تری می پردازند، برگزیند. به طور مثال، می تواند از فردی جاهل برای خلق شخصیت مشابه او استفاده كند.
محمدرضا امیری
روزنامه جوان

25:


26:

بله دستي بر قلم دارم .داستان كوتاه.زياد خودم را درگير سبك نميكنم.ولي طنز تلخ و رئال جادويي را بيشتر كار كردم-شما پستهايي كه فصلهاي رمان را گذاشتي ويرايش كنيد و همه فصلها را در يك پست بگذاريد.اينطوري وقفه و فاصله بينشان ايجاد نميشه و خواننده فرار نميكنه.اون قسمتهاي ناسالم را پيغام خصوصي كنيد تا نظرم را بگم-در مورد نبود كسي اين طرفها هم بايد بگويم يواش يواش همه پيداشون ميشه


سلام.. فکر کنم این مطلب هم مفید باشه..
عسل جان ممنون.فكر كنم شما هم دستي رو اتش داريد.ما را محروم نكنيد

27:

برات پیغام خصوصی فرستادم پدرام بخوان حق بده!

28:

به نظر منم جالب بود اما میتونه خیلی بهتر بشه تمرکز بیشتر کن در ضمن ساختار باید خیلی ملموس و اشنا باشه

29:

بچه ها رمان را در انجمنهای متفرقه ادامه خواهم داد هر کی خواست بخونه بره اونجا!عنوان تاپیک(کی می خوادیک رمان با حال بخونه!)است!

30:

salam
رمان شيطان كيست عالي بود من دنبال رانده شدگان ميگردم

31:

مکالمه ها هم خیلی خوب و گیرا بودن
نمی شه بقیه اش رو هم بذاری بخوالبته همه اش رو نخوندم اما تا اونجایی که خوندم خوشم اومد!!!نیم ؟

32:

سلام به همه.خيلي تاپيك قشنگ و جالبيه.متن‌هايي كه دوستان گذاشتن واقعا عالي بود.امّا يه سوال از پدرام جان داشتم:
اينكه متن اوليه‌ي شما كه توضيحي بود براي ايجاد تاپيك،با روندي كه تاپيك به خودش گرفت فرق داره.از اين به بعد قراره تاپيك چي كار كنه.چيزي كه شما اول نوشته بودي،يا چيزي كه تاپيك شد؟
(بازم ممنون از متن‌هاي قشنگتون)

33:

درسته قرار نبود اينجوري بشه ولي شد.

اين تايپيك يك مجلس خودموني بين نويسندگان و علاقمندان است

34:

پیشنهاد:

نام تاپیک عوض بشه به " داستان کوتاه من" و هر کس داستان کوتاهی داره که خودش نوشته آنرا در این قسمت قرار دهد.
داستان باید کوتاه باشد و حتما از خود شخص باشد.

35:

آره منم موافقم.اين‌جوري خيلي بهتره.جاي كار بيشتري هم پيدا مي‌كنه

36:

مثل اینکه فرصت داستان نویسی تموم شده.

میشه دوباره یه مسابقه بذارین؟ لطفا این کار رو انجام بدین.

37:

دوست عزیز اینجا مسابقه ای نبوده

بلکه نظرات و راهنمایی دوستان و یا ارائه مطالب در زمینه چگونگی نویسندگی بوده

38:

سلام
فرانک جون می شه مطالبی در باب داستان نویسی(یعنی اموزش..راهنمایی...)را همین جا گذاشت؟

39:


سلام مژگان جان

بله عزیزم همین جا ادامه بدهید

دست گلت هم درد نکنه

40:

شخصیت داستانی یک واقعیت نیست. اما همان قدر یک انسان است که مجسمه میدان فردوسی، فردوسی است! شخصیت داستانی، یک هنر است. استعاره ای است برای ذات و طبیعت بشر. ما به گونه ای با شخصیتها ارتباط برقرار می کنیم که گویی واقعی اند، اما آنها در واقع فراتر از واقعیت هستند.
ابعاد درونی آنها به نحوی طراحی می شود که روشن و قابل شناخت باشند، حال آنکه انسانهای واقعی به سختی قابل درک و شناختند.
شخصیتهای داستانی جاودانی و بدون تغییرند، در حالی که آدمها مدام در حال تغییر هستند. شخصیتها را می شود پیش بینی کرد، اما آدمهای واقعی را نه.
طراحی شخصیت از دو جنبه انجام می شود. جنبه ظاهری و جنبه حقیقی. در وجه ظاهری به کلیت بیرونی و فیزیک شخصیت پرداخته می شود، اعم از چهره. مشخصات بدنی، قدرتمندی، تواناییها یا عدم تواناییها، خوش پوشی یا غیر آن و سایر موارد از این دست که مبنای قضاوت سطحی و ظاهری در مورد شخصیت قرار می گیرند.
اما وجه حقیقی، تمامی مشخصات درونی و ذاتی شخصیت نظیر مهربانی، خشونت، سردی یا گرمی، بدبینی یا خوش بینی، ظالم یا عادل بودن و موارد مشابه دیگر که در حقیقت مبنای تفاوت عمیق شخصیت با سایرین و عامل خوش آمد یا بدآمدمان از اوست.
اگر چه تمامی وجوه شخصیت مستقیماً الگوبرداری شده از شخصیتهای واقعی پیرامون داستان نویس است، اما ترکیب و آمیزش این خصوصیات و تناسب وجوه آن کاملاً تخیلی و به هوشمندی و توانایی نویسنده بستگی دارد.
باور پذیر بودن یا نبودن یک شخصیت کاملاً به همین مسأله بستگی دارد، اما اغلب نویسندگان پیش از آنکه به این دو جنبه بپردازند با توسل به تکنیکهایی خاص نسبت به خلق آن اقدام می کنند.
خلق شخصیت، همان طراحی اولیه و خام است که در مرحله بعدی با فرض پردازشی جنبه ظاهری و حقیقی کامل می گردد.
یکی از عناصری که پایه گذار خلق شخصیت است. «نیاز» است. بدون شک هر یک از اعمالی که ما انجام می دهیم، برخاسته از احساس نیازی است که داریم. شما تا نیاز به نوشیدن آب نداشته باشید، اقدامی در این خصوص انجام نمی دهید، اما به محض وجود احساس تشنگی، در رفع آن اقدام می کنید.
اما نیاز به رفع تشنگی در حالت معمول یک نیاز حیاتی نیست. حتی اگر حیاتی هم آن را فرض کنیم، نیازی دراماتیک نیست. برای آنکه شخصیت شما، یک شخصیت سینمایی باشد، لازم است تا نیاز اصلی و سایر نیازهای او را دراماتیزه کنید؛ یعنی حیاتی و نمایشی.
این حالت شخصیت در رفع نیاز خود می کوشدو با برخورد با مانع، دچار کشمکش و درگیری می شود. وقتی شخصیت با مانع روبرو می شود برای تصمیم گیری چگونگی عملکرد، نیاز به وجود عنصر دوم که آن را «دیدگاه» می نامیم دارد.
دیدگاه؛ یعنی نحوه نگرش شخصیت به پیرامون خود و به مسایل که در ابتدا یک حالت کلی دارد؛ مثل شاد یا غمگین، مثبت یا منفی و... و در مرحله بعد ریزتر و خردشده تر آن را مد نظر قرار می دهیم. اگر دیدگاه منفی است آیا منفی تخاصمی است یا پوچ مدار، پنهان است یا ظاهر و....
در اینجا نویسنده می تواند مشخص کند که در برخورد با مانع، شخصیت چه تصمیم گیری می کند. طبیعتاً بین دیدگاه منفی و مثبت ، نحوه عملکرد بسیار بسیار متفاوتی وجود دارد و هر شخصیت با وجود نیاز دراماتیک مشترک به خاطر تفاوت در دیدگاه، متفاوت عمل می کند. اما عمل نیز شدت و ضعف دارد. این شدت و ضعف را «طرز برخورد» مشخص می سازد.
طرز برخورد شما چگونه است؟ تند و خشن یا نرم و مهربانانه، عجولانه یا صبورانه؟ طرز برخورد شخصیتی که خلق کرده اید، چگونه است: وقتی شخصیت بر مبنای دیدگاه تصمیم گیری کرد با در نظر گرفتن طرز برخورد وی، شدت و ضعف عملش را مشخص می کنید، می بینید که اگر همین سه عنصر ساخت شخصیت سینمایی را به درستی وارد عمل سازید، در عرض مدت کوتاهی شاهد خلق و زنده شدن یک شخصیت هستید.
البته سه عنصر دیگر سازنده شخصیت نیز وجود دارند که تکمیل کننده این سه عنصر ذکر شده هستند. اگر تغییر، آداب و رسوم و نقطه ضعفها را نیز مدنظر قرار دهیم، شخصیت جاندار و زنده و دارای علایم حیاتی می شود.
حال اگر شما به پردازش جنبه های ظاهری و حقیقی شخصیت مشغول شوید به زودی موفق خواهید شد شخصیتی بیافرینید که اگر چه آفریده تخیل و ذهن شماست اما بشدت واقعی است و همراه شما مشغول به زندگی می شود. شما می توانید با او راه بروید، حرف بزنید و به درک کامل هم برسید و دیگر تنها نباشید!








رضا خسروزاد


روزنامه قدس

41:


42:

ماهيت داستان
فرق داستان با گزارش، مقاله، تاريخ، خاطره، زندگينامه و سفرنامه در اين است كه در داستان، نويسنده به كمك تخيل و از طريق پرورش يك يا چند رخداد، مى‏خواهد هر چه بيشتر بر احساس خواننده تأثير بگذارد. بنابراين بهره‏گيرى از تخيل و احساس‏برانگيزى (حاصل از تخيل)، ويژگى‏هاى يك داستان مى‏باشد. اينها لازمه داستانند، درحالى‏كه احساس‏برانگيزى يك مقاله لازمه آن نيست و حس‏برانگيزى يك گزارش زاييده تخيل نيست.
داستان بيشتر از آن‏كه بيان دقيق واقعيت براى تأثيرگذاردن بر عقل باشد، به آفرينش فضايى تخيلى براى انگيزش حس خواننده تأكيد دارد. تصور اصلى همه داستان‏ها اين است كه به خواننده‏ها امكان حس كردن بدهند.

1- طرح (Plot)

طرح، شبكه استدلالى، علت و معلولى، الگو و تنظيم‏كننده حرارت داستان است. طرح بايد در كل اندام داستان حل و محو شود و به خواننده فرصت ندهد كه خطوط آن را، يعنى روابط علت و معلولى بين رخدادهاى داستان را به چشم ببيند و به گوش بشنود.

الف - ويژگى اول طرح - طرح مجموعه‏اى منظم و هدف‏دار است.

الف -1- هدف بايد واقعى باشد و نه ارزشى (درصورت برقرارى هماهنگى بين اجزاء، مجموعه به هدف برسد.)

الف -2- هدف بايد نتيجه‏شده از مجموعه باشد يعنى هماهنگى كليه انحاء حاصل شده باشد. اگر عنصرى در ايجاد هدف نقشى نداشت، عنصر محسوب نمى‏شود و اگر در ايجاد هدف نقش داشت، بايد از كار افتادنش، مانعى براى مجموعه در رسيدن به هدف نشود.

الف -3- هدف بايد قائم به مجموعه باشد؛ يعنى نه‏تنها حاصل و برآيند هماهنگى اجزاء باشد، بلكه دوام و استمرارش نيز به واسطه هماهنگى اجزاء باشد.

الف -4- هدف بايد وحدت‏بخش مجموعه باشد. يعنى به‏دليل وجود هدف، مجموعه، »واحد« تلقى شود.

الف -5- نظم معلول هماهنگى باشد؛ اما نه هر نوع هماهنگى. بى‏نظمى نيز معلول هماهنگى باشد، به‏بيان ديگر، هدف يك مجموعه منظم نبايد نسبت به حالات مختلف مجموعه بى‏تفاوت باشد.


منبع:جن و پری

43:


44:

عسل بانو جان
تازه داشتم ميرفتم در مورد اصول داستان نويسي سرچ كنم كه ديدم شما گذاشتيد
ممنون
و فقط ادامه بده كارت رو

45:

آيا بر اين اساس »طرح داستانى« مجموعه‏اى منظم است يا خير:

1- طرح، مجموعه‏اى مؤلف است و يك ساختار به‏شمار مى‏رود، زيرا اجزاء آن با يكديگر هماهنگى دارند. حوادث جزئى بر شخصيت‏ها و بر يكديگر تأثير مى‏گذارند. هر حادثه‏اى معلول حادثه قبلى و علت حادثه بعدى است. چنين نيست كه حوادث صرفاً كنار هم باشند و ارتباطى تأثيرگذار با يكديگر برقرار نسازند.

2- هماهنگى و تسلسل حوادث در طرح، در راستاى برآورده ساختن هدف خاصى صورت مى‏گيرد. با جابه‏جايى حواث و تغيير در نوع هماهنگى آنها، شبكه علت و معلولى مخدوش مى‏شود و مجموعه به هدفش نمى‏رسد.
3- پيام داستان نتيجه‏شده از مجموعه مى‏باشد؛ يعنى از هماهنگى كليه اجزاء و عناصر مجموعه حاصل آمده است. بر همين اساس مى‏شود وقوع يك رويداد يا حضور يك فرد را زائد شمرد و يا پيامى از مجموعه حاصل شود كه مورد نظر نويسنده نبوده است.

4- پيام به‏عنوان هدف، وحدت‏بخش كل عناصر داستان است. يعنى ما به‏خاطر هدف اصلى (و در دل آن اهداف فرعى) داستان است كه مجموع عناصر را »يك داستان« مى‏ناميم. داستان بايد عملى واحد و كامل را نمايش دهد و اجزاء وقايعش بايد چنان به يكديگر وابسته و پيوسته باشند كه اگر يكى را جابه‏جا كنيم يا برداريم، صورت كلى درهم ريخته و دگرگون شود؛ زيرا آن چيز كه بود و نبودش در صورت كلى، تأثير محسوس نداشته باشد، در حقيقت جزء آن كل به‏شمار نخواهد رفت.

ب - تكوين طرح (طراحى) بيشتر يك فرآيند عقلى است.
فكر اوليه مبتنى بر حس است، اما طرح اساساً مبتنى بر عقل است.

46:

داستان را با فضایی صمیمی و کوچک آغاز کنید که فقط چند شخصیت اصلی را در بر بگیرد، اما با پیش رفتن داستان کاری کنید که کنشهای آنها، در دنیای پیرامونشان بسط پیدا کند و زندگی افراد بیشتر و بیشتری را تحت تأثیر قرار داده و تغییر دهد. اما نه یکباره، بلکه به تدریج و در طی حرکت داستان.
این اصل که باید داستان را با مسایل خصوصی و کوچک آغاز کرد و بعد آن را در حرکتی پیش رونده به دنیای پیرامون بسط داد، توضیح می دهد که چرا برخی از صاحبان حرف و مشاغل خاص، بیش از حد در نقش قهرمان داستانها ظاهر می شوند.
به همین دلیل است که ما دوست داریم درباره وکلا، پزشکان، جنگجویان، سیاستمداران و دانشمندان داستان بگوییم. یعنی کسانی که بواسطه موقعیت شغلی خود اگر در زندگی خصوصی دچار مشکلی شوند، نویسنده می تواند آن کنش را در جامعه بسط دهد.
اگر سوژه ای که شما مدنظر قرار داده اید به گونه ای است که نمی توانید مشکل را در عرض گسترش دهید، پس باید به عمق بروید. کنشها را به اعماق روابط خصوصی و زندگی درونی شخصیتها بکشانید. بهتر است با کشمکشی شخصی و یا درونی آغاز کنید که نیاز به حل و فصل داشته باشد، اما کم و بیش قابل حل به نظر برسد، آنگاه در حالی که داستان به پیش می رود، آن را به سمت لایه های زیرین و رازهای نهان، یعنی حقایق ناگفته، سوق دهید.
در این حالت شما می توانید برای گسترش عرضی داستان به نماد و کنایه روی آورید.
بار نمادین تصاویر و کلمات، داستان را از جزیی و شخصی به کلی و عام، و از موردی و نوعی به مثالی و کهن الگویی گسترش می دهد.
داستان خوبی که به زیبایی تعریف شود، زمینه را برای یک فیلم خوب فراهم می کند، اما داستان خوبی که به زیبایی تعریف شده و از نیروی مضاعف نماد پردازی بهره برده باشد به سطح تازه ای از بیانگری دست می یابد و در نتیجه ممکن است اثری بزرگ پدید آید.
نمادگرایی اصولاً از جذابیت و گیرایی خاصی برخوردار است. نمادها، همچون تصاویری که در رؤیا می بینیم به ناخودآگاه ما هجوم می آورند و ما را از درون تحت تأثیر قرار می دهند، به نحوی که حتی از وجودشان نیز با خبر نمی شویم.
اگر به تصاویر، با خام دستی، برچسب «نمادین» بزنیم، تأثیر آنها از بین می رود، اما اگر آنها بی سر وصدا، به تدریج و بی آنکه خود را به رخ بشکند، وارد داستان شوند، ما را عمیقاً و شدیداً تکان می دهند. پیشروی نمادین به این نحو صورت می گیرد که با کنشها، مکانها و نقشهایی آغاز کنید که فقط خودشان را باز می نمایانند.
اما در حالی که داستان پیش می رود، تصاویری را برگزینید که معنای بیشتر و بیشتری را درخود جمع می کنند تا اینکه در پایان شخصیتها، موقعیتها و حوادث بیانگر افکاری عام و جهانشمول شوند.
«کنایه» اما، زندگی را دوگانه می بیند و هستی متناقض ما را به بازی می گیرد، زیرا می داند که چه شکاف عظیمی میان آنچه به ظاهر می نماید و آنچه در واقع هست، وجود دارد. کنایه را مبنای پیشروی داستان قرار دهید.
کنایه ظریفترین جلوه و نماد لذت داستان است. آن احساس خوشایندی است که می گوید «آه، زندگی یقیناً این گونه است» کنایه لفظی را می توان در اختلاف میان کلمات و معنایشان یافت که منبع و مایه اصلی لطیفه هاست. اما در داستان، کنایه بین کنشها و نتایج بروز می کند.
بین ظواهر و واقعیت، یعنی جایی که منبع اصلی انرژی داستان یا به عبارتی منبع اصلی حقایق و عواطف نهفته است. قریحه کنایی نویسنده، موهبت بزرگی است.
کنایه باید حالتی غیر جدی و غیر رسمی داشته باشد. با نوعی نا آگاهی ظاهری از تأثیر آن وایمان به اینکه تماشاگر به آن پی خواهد برد. چون کنایه ذاتاً مبهم و گریز پاست، نمی توان آن را دقیقاً تعریف کرد و بهترین راه برای تشریح آن توسل به مثال است.
کلید دستیابی به پیشروی کنایی، اطمینان و دقت است.
قهرمان فکر می کند کاملاً می داند که چه باید بکند و نقشه دقیقی نیز برای انجام آن دارد. او فکر می کند که زندگی یعنی «صادقانه حرف زدن» اما درست همین جا زندگی پس گردنی محکمی به او می زند به این معنا که امروز نه، امروز زندگی یعنی «فریب و پول» ...


رضا خسرو زاد
روزنامه قدس

47:


48:

اول از همه عسل بانو جان مرسي از متن‌هاي قشنگ و جامعت.

امّا اومدم كه يه چيزي بگم.من مي‌گن حيفه اين تاپيك اين‌جوري رو زمين بمونه.از اسم تاپيك بر مياد كه قراره توش داستان بنويسيم.باشه پس اين كار رو بكنيم!

به نظرم اگه موافق باشين بيايم فكر كنيم يكي دو تا موضوع جالب و متفاوت و جديد و مطرح كنيم...يا اينكه هر كدوممون بييم بگيم كه مي‌خوايم تو فلان حيطه داستان بنويسيم....بعد يه وقتي رو معلوم كنيم كه تو اون تاريخ بيايم و كارامونو ارائه بديم و ببينيم كه چند مرده حلاجيم....

البته مي‌دونم كه اين فقط يه نظره.پس اگه موافقين اين كار رو بكنيم.

49:

اينكه نظر نمي‌دين يعني مخالفين؟!

50:

آقا جان فکر محشری کردی من هستم یک موضوع واحدی تایین کنیم همه در اون باره بنویسیم بعد همه بیاند نظر بدند یکی مثل مسابقه برنده بشه!!!!!!!!!!!!!!!

51:

خوب اگه واقعا قصد این کار را دارید توی همین تاپیک موضوعات پیش نهادیتون را لیست کنید تا یک رای گیری بشه و شروع کنیم


ممنون

52:

خدا رو شكر كه بالاخره نظرتون رو گفتيد!

نظر من اينه كه مي‌تونيم روي موضوعي كار كنيم كه تا حالا من تو p30 نديدم حرفي ازش بزنن(البته شايد من نديدم!)
به نظر من مي‌تونيم موضوع نگيم...يعني چي؟! يعني اين كه جاي اينكه يه موضوع بديم تا مثلا از اون موضوع يه داستان كوتاه بنويسيم يه كمي تكراريه...
...براي اينكه يه كم متفاوت باشيم بيايم داستان ميني مال بنويسيم.اونم با موضوع آزاد. مثلا بگيم هر كي مي‌خواد شركت كنه (باز هم مثلا) 3 تا 5 تا كار ميني مال بنويسه و تا فلان تاريخ بذاره تو تاپيك و بگه كه كار چندمشه....
...بعد همون كاريو بكنيم كه western جان گفت....
امّا بازم شما نظر بديد

53:

ببخشید من بی سوادم مینی مال چیه؟

54:

ميني مال همان داستان كوتاه هست

حداكثر يك صفحه (حدودي) مثل داستانهايي كه در مجلات ميخوانيد.

من هم موافقم كه همه يك داستان كوتاه بنويسند و در پايان بهترين اثر انتخاب بشود

55:

به نظر منم اینجوری خیلی بهتره داستان کوتاه با موضوع ازاد

56:

خدارو شكر كه همتون موافقيد!

فقط اشتباه برداشت نشه.....ميني مال معمولا قشنگيش به اينه كه بيشتر از 7 يا 8 خط نشه.يك صفحه كه ديگه ميني مال نيست.ميني مال 1 خطي يا 2 خطي هم داريم.براي همينه كه مي‌گم يك صفحه خيلي زياده.اون ديگه مي‌شه داستان كوتاه يك صفحه‌اي!

57:

براي همين و براي اينكه بهتر معلوم شه...لطف كنيد بگيد نظرتون رو داستان كوتاهه يا ميني مالي كه بيتر از 7 يا 8 خط نيست!

58:

البته 7 یا 8 خط بهتره اما به نظرم چون شروع کار و برای اینکه واسه کسایی که دوست دارن راحت تر باشه و تشویق بشن که بیان یک مقداری تعداد خطوط را بیشتر کنیم این بار مثلا تا 15 خط هم جا باشه

بقیه هم نظر بدن لطفا

59:

من فقط می تونم توی اون چند سطر جوک بگم!!!!!!!!!

60:

به نظرم محدود نكنيم

در حد يك داستان پاورقي هم بشه اشكال ندارد

هر كس هر طوري راحتتره

اخر سر بهترين اثر از ديدگاه خوانندگان انتخاب ميشود

61:

باشه امّا همين يك دفعه....
...از دفعه‌ي بد واقعا ميني مال بنويسيم

62:

اي بابا...
تو كه مي‌خواي نويسنده بشي چرا اينو مي‌گي....؟!

63:

فكر نمي‌كني اين جوري پراكنگي زياد مي‌شه و بعدا همين پراكندگي هم كار و سخت مي‌:نه هم قشنگيه كارو از بين مي‌بره؟

64:

حق با توست دوست عزیز فقط من چون رمان نوشتم با طرز های دیگه آشنا نیستم یکی بنویسه ببینم چطور میشه
مثلاً در یک صفحه شخصیت رو به خواننده معرفی کرد و موضوعی مشخص نوشت و پایانی براش گذاشت؟!!؟؟؟!!؟؟!!

65:

بيا Western جان؛
اين يه نمونه از داستان ميني مال كه از يه سايت ديگه برداشتم برات.تو اون سايت اين قشنگ بود كه برات مي‌ذارم:
مرد داشت از خیابون رد می شد که نگاهش به معتاد کنار پیاده رو افتاد . با خودش گفت : «عجب زمونه ایه مردم به جوونی خودشون هم رحم نمی کنن ». مرد معتاد با صدای ترمز کش داری سرشو بلند کرد . مردم دور جنازه حلقه زده بودن . با خودش گفت : «عجب زمونه ایه مردم به جوونی خودشون هم رحم نمی کنن .»

66:

مي‌دوني، قرار نيست مثل رمان شخصيت خاصي به طور ويژه به خواننده معرفي بشه يا تو حتي نياز به صحنه پردازي هم تو ميني مال نداري....امّآ باز هم يك داستان به حساب مياد.يعني موضوع داره،محوريت داره،از يه جا شروع مي‌شه و به يه جا ختم مي‌شه.
يه كمي متفاوت از رمان‌هاي قشنگ توئه!

67:

دستت درد نکنه مهدی جون جالب بود!حالا فهمیدم مینی مال چیه!!!!!یعنی این طرز داستان خونده بودم اما اسمشو نمی دونستم!!!اما سعی خواهم کرد چند تایی بنویسم!!!!!!

68:

اولا كه Western جان خواهش مي‌كنم،خدارو شكر!

بعدشم اگه همتون با اين ميني مال موافقيد بياين زودتر شروع كنيم.اين پيشنهاد منه:

1_ هر كي مي‌خواهد شركت كنه، نهايتاً تا جمعه‌‌ي هفته‌ي بعد، يعني 28/10/86 كاراشو برسونه.
2_ هر كس نهايتا 5 تا كار (در قالب ميني مال) بده كه بررسيش راحت تر باشه و طولاني نشه.
3_ لطفا همراه با كاراتون اسم خودتونم بنويسيد!(فقط اسم كافيه!) اين جوري هم صميمي‌تره هم آدم احساس بهتري داره!!!

* اول كه ببخشيد كه من نظرمو گفتم! شماها هم اگه با اين موافقيد بگيد كه شروع كنيم.اگرم چيز ديگه‌اي مدّ نظرتون هست بگيد كه تغييرش بديم.

* بعدش هم ممكنه كسايي باشن كه به اين تاپيك سر نزده باشن،امّا شماها مي‌دونيد كه دست به قلمن، اگه مي‌خواين به اون‌ها اطلاع بديد تا بيان و اون‌ها هم شركت كنن.

* هيچي ديگه،همين!
بازم ببخشيد كه من قبل از شماها نظر دادم!

69:

مي‌دونستيد آدم به وجد مياد از بس كه شماها پايه‌ايد...؟!!!

خب همين كارا رو كرديد كه اين تاپيك متروكه مونده ديگه.....يه همتي يه تكوني....يه چيزي....!
...بجنبيد ديگه....!

70:

مشكلي نيست
شروع كنيم

71:

اوه مهدی صبح بخیر! منم هر تاپیکی زدم از بس تحویلم نگرفتند متروکه شد!منم می خوام بگم هستم اما می دونم
نمی تونم مینی مال بنویسم!

72:

خب تورو خدا نظراتونو كامل بگيد.

اين ديگه نظر نهاييه منه:
براي اينكه همه مخصوصاً western عزيز راحت باشن اولين سري اين مسابقات رو اين طور برگزار كنيم:

1_ هر كي مي‌خواهد شركت كنه، نهايتاً تا جمعه‌‌ 2 بهمن كاراشو برسونه.
2_ كارها در قالب داستان كوتاه( و نه ميني مال) باشه.
3_ هر كي كه شركت مي‌كنه حداقل يك اثر و نهايتاً 2 اثر بيشتر نداشته باشه كه خوندش راحت باشه!
4_ آثار بايد حداقل يك و نهايتا 3 صفحه‌ي A4 باشه و نه بيشتر!
5_ لطفا همراه با كاراتون اسم خودتونم بنويسيد!(فقط اسم كافيه!) اين جوري هم صميمي‌تره هم آدم احساس بهتري داره!!!
6_ ممكنه كسايي باشن كه به اين تاپيك سر نزده باشن،امّا شماها مي‌دونيد كه دست به قلمن، اگه مي‌خواين به اون‌ها اطلاع بديد تا بيان و اون‌ها هم شركت كنن.

اينا نظراي منه پس خداييش زودتر نظراتونو بگيد تا شروع كنيم.فكر كنم اين‌جوري ديگه هيچ كدومتون مشكلي براي دست به قلم شدن نداشته باشين نويسنگان عزيز خودم!!

73:

این حرفها رو ول کن تو بگو جایزه چیه؟
شوخی کردم من می رم که شروع کنم برای اولین بار بخاطر گل روی تو شروع به نوشتن داستان کوتاه بکنم فقط یک سوال داشتم.می تونم داستان خارجی بنویسم؟

74:

به نظر منم همه چیز رو به راهه

شروع کنیم

75:

بزن دو، بزن دو، بچه ها زود باشيد الان مسابقه شروع ميشه جا ميمانيم.
مرد از پشت تلويزيون بيرون امد،سري خاراند و گفت:
نه،اين درست بشو نيست،من ميزنم دو شما هولش بديد،شايد روشن شد

پيرمرد استخواني به طرف جمع امد.
-ببينم كسي اينجا شلوار لي سايز اسمال نميخواد؟؟؟
پيرمرد اين را گفت و به جمع خيره شد.پسرك نوجواني از بين جمع فرياد زد:
-زنده باد زاپاتا
بعد انگار كسي دنبالش كرده باشد ،سريع بين جمعيت پنهان شد
پيرمرد به مرد كناريش كه در حال ور رفتن با سيبيلش بود گفت:
-شما شلوار لي اسمال نميخواهيد؟
مرد زير لب نجوا كرد:
-قاچاقه؟؟
پيرمرد انگار بهش فحش داده باشند بر اشفت و فرياد زد:
-نه من كار غير قانوني نميكنم بيا نشانت بدهم.شلوار مال پسرم است ولي برايش بزرگ است.
بعد پنهاني مشتش را باز كرد و مورچه اي را كه در كف دستش بود نشان داد.
-ميبيني؟؟ دور كمرش براش بزرگه.ميتونم باهات راه بيام

صداي تشويق جمع بلند شد.
درست شد درست شد.روشن شد روشن شد.
پيرمرد نيز بلند فرياد زد :
بزنيد دو بزنيد دو الان منو نشون ميده.

پسر نوجواني كه پيش از اين زنده باد زاپاتا گفته بود بار ديگر صدايش را بلند كرد:
-يك كف مرتب يراي سلامتي اقاي راننده
جمعيت به تشويق پرداختند

پيرمرد با صداي گوشخراش ناله اي كرد:
-پسرم ، پسرم .... له شد

زن سفيد پوشي به داخل جمع امد
-پسرها وقته قدم زدنه.دست هم را بگيريد و دنبالم بياييد
پايان

76:


77:

چه اشكال داره؟
خيلي هم خوبه

78:

داش پدرام دمت گرم كه كلنگشو زدي امّا مگه قرار نيست بين 1 تا 3 صفحه باشه باشه؟! هر چند كه اونا فقط نظراي من بود امّا كسي رأي مخالف نداد.
امّا بازم دستت درد نكنه كه نوشتي. فقط براي اين كه همه مثل هم باشيم گفتم.

79:

فرانك خانم اين همونه يا نه ؟

-------------

آقا مهدي

1 تا 3 صفحه زياد نيست ؟

محدودتر بشه

مثلا از لحاظ تعداد كلمات يا سطر بهتر نيست ؟



80:

به نظرم حداكثر 2 صفحه باشد.ديگه حداقلش مهم نيست
داستان كوتاهه ديگه

81:

هر جور راحتيد بچّه‌ها...
آخه راستش گفتم western عزيز چون عادت به نوشتن رمان داره و ممكنه با داستان كوتاه راحت نباشه،ماكسيمومش رو بگيم و اين كارو بكنيم.
ولي چون بايد نظر دادنتونو قدر بدونيم!(چون اصولا معلوم نيست دفعه‌ي بعدي كه به تاپيك سر مي‌زنيد كيه!!!) بازم هر جور كه راحتيد!

ماريو جان، اگه فرانك خانوم لطف كردن و به شما گفتن كه بياين و شروع كنيد...خب ما منتظريم...شروع كنيد ديگه!!

82:


سلام ماریوی عزیز


نه اون نیست
درحقیقت دیدم اون روند قبلی که کند پیش می ره یعنی فعلا خبری نشده اصلا تا اینکه دوستان اینجا پیش نهادش را دادند تو خود تاپیک منم گفتم اگه بخوام بگم نه شاید چندین ماه معطل بشن
بعد اگه روند خوب بود می شه پست ها را جدا کرد و در یک تاپیک جدا ارئه داد

83:

چشم آقا مهدي

البته نويسندگي هنريست كه من از آن بي بهره ام
ولي يه چيز باحال به ذهنم اومده كه مينويسم.
اونوقت متوجه ميشي كه چرا ميگم نويسندگي كار من نيست.


سلام ماریوی عزیز


نه اون نیست
درحقیقت دیدم اون روند قبلی که کند پیش می ره یعنی فعلا خبری نشده اصلا تا اینکه دوستان اینجا پیش نهادش را دادند تو خود تاپیک منم گفتم اگه بخوام بگم نه شاید چندین ماه معطل بشن
بعد اگه روند خوب بود می شه پست ها را جدا کرد و در یک تاپیک جدا ارئه داد
سلام بر استاد ادبيات

ممنون
درسته
همينطور كه گفتي زمان زيادي لازمه
همينجا هم كه ميبينيم فعلا يه داستان قرار داده شده.
حالا با داستان من ميشه دو تا

84:

همچنان در شوك قرارداشتم.
تابحال نشده بود كسي جرأت كرده باشد كه بخواهد به من بي‌ادبي كرده باشد
حال اينجا، در جايي تاريك و نمور ، با دستاني كه تا لحظاتي پيش از پشت بسته شده و چشماني كه با دستمالي سفيد بسته شده‌ بودند!
ميدانم كه سفيد است چون چنان نيرويي در خود احساس كردم كه توانستم همزمان دستهايم را باز كرده و با قدرت عجيبي كه در چشمانم بود آن دستمال بلند را پاره كرده و رنگ آنرا ببينم.

فقط آنقدر به ياد دارم كه ناگهان مردي تنومند دست و پايم را گرفت و حيواني هم با مشت بر سرم كوفت و بيهوش شدم تا اينكه خود را اينجا يافتم.

ميله هاي زندان را گرفته و فرياد زدم كه چه كسي به خود اين اجازه را داده كه با من چنين رفتاري داشته باشد

صداي گامهايي را شنيدم. نزديك و نزديكتر

ناگهان در آن تاريكي پيرمردي را ديدم كه دو نفر نيز در كنار او بودند.
يكي از آنها كه همان مرد تنومند بود نگاهي به آن دستمال پاره انداخت و با عصبانيت به طرفم آمد كه پيرمرد مانعش شد.

پس از اينكه جو آرام شد ،‌يكبار ديگر فرياد زده و علت را جويا شدم و گفتم كه شماها ديگر كه هستيد .

پيرمرد كه كمي آرام به نظر ميرسيد ناگهان برآشفت و با فرياد گفت :

" مگر من و يك جماعت زيادي مسخره شما هستيم. چقدر بايد وقت تلف كنم نيرو و انرژي بذارم ، ... ،‌ و در انتها اشخاصي چون تو را دستگير كنم.
زينبار تصميم گرفتم وارد هر شهر و روستايي كه شدم مستقيم به سراغ كلانتر آنجا رفته و او را دستگير كنم.
حال مرا شناختي ؟ "

با تعجب فراوان و با نگاهي معصومانه گفتم:‌ "نه به جون بچم "

پيرمرد نگاهي به مرد لاغر اندام كه شمشيري با خود داشت كرد و گفت : " علامت مخصوص را نشانش بده تا بفهمد ما كه هستيم تِسُكه "

85:


86:

ايول
ذهن خلاقي داري.اصلا نميتوانستم حدس بزنم

ولي بايد اين را در نظر بگيري كه شايد خواننده هايت اين كارتون را نديده باشند.
من يك ستاره به اين داستان ميدهم

87:

خودمونيم خيلي درپيت بود

اما چيزي كه ميشه تو اين دو داستان ديد اينه كه يكي از شخصيتهاي اصلي داستان پدرام و من يك پيرمرد است

يكي يه چيزي تو مايه هاي خود پدرام و ديگري مأمور مخصوص حاكم بزرگ.

حالا پيرمرد بعدي چجوري باشه بايد ديد.

راستي چطوري پيرمرد ؟


88:

بابا خلاقيت!
امّا بچّه‌ها يه لطفي بكنيد كه الان نظراتونو راجع به كارا نگيد تا همه‌‌ي كارا تا اين جمعه نه‌،جمعه‌ي بعديش برسه،بعد روز شنبه يعني فرداش...بشينيمو مظرامونو بگيمو ببينيم كه چي كار كرديم!

89:

من بالاخره تونستم یکی بنویسم امیدوارم خوشتون بیاد...اسمشو می ذارم بابانوئل!


بحث آنقدر مزخرف بود که میاندا نتوانست تحمل کند ووسط حرف دواین پرید:تو می خواهی بگی بابانوئل واقعیه؟
دواین دستپاچه شد:اوه نه...من منظورم اینه هر چی از صمیم قلب بخواهی می شه حتی اگه باور کنی بابا نوئل
می تونه توروبه آرزوهات برسونه
میراندا با تمسخرلب خم کرد:مطمعنی؟
دواین شاد از جلب کردن توجه او با امیدواری لبخند زد:مطمعنم
میراندا با دودلی گفت:حاضری شرط ببندی؟
دواین تعجب کرد:در چه مورد؟
میراندا به چشمان مشتاق دواین خیره شد:من یک آرزوی بزرگی دارم هر چی تو بگی می کنم تا برآورده بشه
اما اگه نشه...
دواین امیدوارتر داد زد:می شه مطمعنم می شه
کارلا و شنن که متوجه دست انداختن میراندا شده بودند به خنده افتادند اما گری که می دید میراندا چطور
دوست عاشق او را اذیت می کند ناراحت وعصبانی شده بود:بریم دواین
دواین با ناراحتی رو به او کرد:نکنه تو هم باورم نمی کنی؟
گری از جا بلند شد:مگه نمی بینی اینها مسخره ات کردند!
میراندا با عجله نالید:نه نه من جدی ام...اگه به این آرزوم برسم حاضرم تا آخر عمر برده ی دواین بشم
گری شوکه شد.کارلا و شنن به هم نگاه کردند و دواین آنچنان شاد شد که بی اختیار دست میراندا را که بر روی
میز بود گرفت:قبوله... تو فقط بگو آرزوت چیه؟
میراندا با خشم دستش را عقب کشید:خل شدی؟قرار نیست که به تو بگم!
دواین با نگرانی گفت:پس به کی می گی؟بابا نوئل؟!
میراندا سر تکان داد:چرا که نه؟امشب یکی به تولد پسرخواهرم میاد می رم می شینم روی زانواش و
آرزوم رو بهش می گم چطوره؟
گری باز هم می خواست عصبانی بشود که متوجه نگاه جدی میراندا شد ومنصرف شد.کارلا و شنن هم به
شک افتادند.دواین به من ومن افتاد و میراندا عصبانی شد:چیه؟زیرحرفت می زنی؟
دواین هم متوجه راسخ بودن میراندا شد ودلش به رحم آمد:قبوله...تو فقط باور کن !
...مراسم فارغ اتحصیلی بود.حیاط دانشگاه از جمعیت پر شده بود.کارلا و شنن دنبال جا برای نشستن می گشتند
که میراندا دوان دوان خود را به آندو رساند وبی مقدمه داد زد:بچه ها...بچه ها شد...هر چی دواین گفته بود
کردم وشد...آرزوم برآورده شد!
کارلا و شنن ناباورانه به سوی او برگشتند و شنن نامطمعن پرسید:چی شد؟
چشمان میراندا از اشک شادی پر شد:گری بهم در خواست ازدواج داد!
کارلا که از مدتها قبل از عشق عظیم او نسبت به گری به خبر بود فریاد شادی سر داد و او را بغل کرد.شنن با تعجب
پرسید:تو جداً رفتی و روی زانوی بابانوئل نشستی و بهش گفتی !؟
میراندا از آغوش شنن خارج شدودر حالی که همچنان می خندید گفت:آره...و بهش گفتم چقدر عاشق گری هستم و...
کارلا با ناله ای حرف او را برید:یعنی تو نفهمیدی بابانوئل خود دواین بود؟

90:

چون خودم از بچه‌ها خواستم تا شنبه‌ي ديگه نظر ندن...خودمم نظر نمي‌دمم....امّا ديدي مي‌شه؟!

91:

ممنون
درسته . داستان جهاني نيست.
من دو تا ستاره به اون داستان ميدم

بابا خلاقيت!
امّا بچّه‌ها يه لطفي بكنيد كه الان نظراتونو راجع به كارا نگيد تا همه‌‌ي كارا تا اين جمعه نه‌،جمعه‌ي بعديش برسه،بعد روز شنبه يعني فرداش...بشينيمو مظرامونو بگيمو ببينيم كه چي كار كرديم!
ممنون!!!

باشه
پس من نظرم رو راجع به داستانهاي نوشته شده نميگم.

92:

بابا کشتید منو!یکی بگه چطوری بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

93:

سلام به همه
ببخشيد كه اين‌قدر دير شد....
البته الان هم هنوز نمي‌خوام داستانمو بذارم...يعني آمادست اما بايد بشينم تايپش كنم كه اصلا حوصله ندارم....براي همين تا آخر امشب يا ديگه نهايتاً فردا صبح خودمم داستانمو مي‌ذارم....
ببخشيد و ممنون!

94:

خب تو كه تا الان صبر كردي...يه دو روزم روش....پس فردا كه شنبست هممون ميايم كه نظر بديم...

95:

منم چند تا برای شروع نوشتم.
البته فعلا به عنوان تفریح به نویسندگی نگاه میکنم.
قبل از دیدن این تاپیک یه تاپیک تو همین انجمن زدم.
کد:
برای مشاهده محتوا ، لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید
ممنون میشم سر بزنید و نظرتون رو بگید اما بگم داستان رو به طور کامل نذاشتم چون کامل نشده بود.
و اینکه همهنوشته هام تو این سبک نیست.
راستی داشتم صفحات 1 تا 4 - 5 این تاپیکو میخوندم برام سوال شد چرا هرکی اینجا پست میده سعی میکنه کتابی بنویسه؟
حتی خوده منم همین طور.

96:

سلام بچّه‌ها...بالاخره متنمو تايپ كردم!
مي‌دونم كه شايد به خوبيه مال شماها نباشه...امّا...همينه ديگه...!فقط ببخشيد...كه اين جوري شد!
اينم داستان من:
برف مي‌آمد.همه‌جا تاريك بود. خدا خدا مي‌كرد كه بالاخره يكي پيدا شود و كمكش كندامّا انگار خبري نبود.سرانجام وقتي كه در خواب بود، صاحب خانه در را باز كرد تا زباله‌هايشان را بيرو بگذارد.نگاه صاحب‌خانه به او افتاد كه آرام و بي‌صدا در خوابي زيبا و عميق فرو رفته بود.ناگهان زباله‌ها را به كناري پرت كرد.با عجلهسبدي كه او در آن خوابيده بود را برداشت و به خانه برد.از خوشحالي سر از پا نمي‌شناخت.فقط فرياد مي‌زد:« ويونا...بالاخره خدا ما رو هم استجابت كرد...اوه ويونا...خدايا شكرت خدا...!» آن شب زن و شوهر بيش از هر وقت ديگري خوشحال بودند.بچّه‌اي كه معلوم نبود چه اتّفاقاتي مي‌توانست برايش بيفتد،شده بود نور چشم آقا و خانم ريدر.
***
17 سال از زماني كه استيفن ريدر پشت در خانه پيدا شده بود مي‌گذشت.حالا ديگر او يك نوجوان كامل بود.امّا سركش،امّا تندخو. از همه چيز و همه كس متنفّر بود.از آن خانه، از پدر و مادرش و از تمام دنيا.معتقد بود كه نيازي به هيچ چيز و هيچ كس ندارد و خودش مي‌تواند خيلي خوب همه چيز را تشخيص بدهد.مدام به اين فكر مي‌كرد كه كاش زودتر از دست تمام آن چيزها راحت شود.
***
استيفن 18 ساله شده بود.هنوز هم منتظر بود تا هر چه زودتر از دست همه چيز خلاص شود. و بالاخره در يك شب زمستاني آرزويش برآورده شد.البتّه نه آن طور كه او مي‌خواست...در چند لحظه‌ي كوتاه،زلزله همه چيز را با خاك يكسان كرد...خانه را، پدر و مادر را و شايد خيلي چيزهاي ديگر را...امّا استيفن نجات يافته بود...با بهت زدگي كنار خرابه‌اي كه تا يك ساعت پيش برايش حكم زندان را داشت ايستاده بود...هرچند كه حالا ديگر مثل سابق فكر نمي‌كرد...از شهر جز صداي مرگ به گوش نمي‌رسيد...برف مي‌آمد.همه جا تاريك بود.خدا خدا مي‌كرد كه بالاخره يكي پيدا شود و كمكش كند. امّا انگار خبري نبود...

97:

دوست من كاش يه همّتي كني اگه مي‌خواي تو اين مسابقه شركت كني و ماها رو خوشحال كني...لطف كني و هر متنيتو كه مي‌]واي تا همين فردا يعني جعه كه آخرين مهلت مسابقست...كارتو تو همين تاپيك بذاري...چون ماها پس فردا يعني شنبه مي‌خوايم از متن‌هايي كه تو همين تاپيك و تو اين مدّت اعلام شده گذاشته شدن...يه رأي گيري بذاريم...پس منتظر كار خوبت هستيم...البتّه فقط تا فرداها....!

98:

چشم اینم قسمتی از داستان من. در ضمن نوشته هام همش تو این سبک نیستا.


دنیای جدید



درست است.


ما در دنیایی زندگی میکنیم که بهشتی وجود ندارد.


دنیایی که جهنم حکمرانی میکند.


شیطان راهبر است.


نباید دید.


گاهی اوقات کور بودن بهتر از دیدن است.


گاهی اوقات گذشتن از حقمان راحتتراز گرفتن ان است.


جهنمی که زندگی در ان اسان تر از ساختن بهشت است.



نه.


نگو، میدانم.


میدانم که چه بیگناهانی به خاطر چهره شان گناه کار شدند.


میدانم که چه افرادی به خاطر کشور، رنگ ونژادشان شیطان شدند.



بله میدانم.


میدانم که چه تعابیری برای احساسات زیبای انسانی درست کرده اند.


ازادی را توهم میدانند،انسانیت را احمقانه،زیبایی را نسبی،عشق را شهوت،ترس را جهنمی،عدالت را ارزو،نیاز را غلط (بد)ودوست داشتن را ترحم.


فقط و فقط تقلید را قبول دارند،در واقع طوطی را به انسان واقعی ترجیح میدهند.



نشانم بده!


بگرد و عاشقان واقعی نشانم بده.


چه کسی زیباست.


انسانیت کجاست.



شاید هم راست میگویند، انسانیت ارزوست...

99:

سلام من هم بدم نمیاد داستان بنویسم قوه ی تخیل خوبی دارم ... حالا کمی مینویسم ولی اینو الان دارم مینویسم ممکنه اشکال داشته باشه ..



توی خیابون دم در یک خونه بزرگ که معلوم بود صاحبش پولداره داشتند با هم جر و بحث میکردند ولی نمیدونم سره چی . دختره داشت گریه میکرد و پسره دلداریش میداد و میگفت نترس چیزی نمیگه نترس من تا اخرش باهات هستم .
دختر - من نمیوتونم برم خونه ...
- چرا ؟
- نمیخوام باهاش رو در رو بشم ...
-چرا خوب ؟ بهش راستشو بگو ....
- نکنه میخوای بهش بگم من اونی رو که اون میخواد رو نمیخوام ؟ اره ؟
-نه خوب بهش بگو که من نمیتونم با اون باشم ... بگه اخلاقش با من سازگار نیست ....
(مکث میکند پسر ) اصلا همه چیزو من میگم بهش ....
-صدای دختر با گریه بیشتر میشود و میگوید : نه تو رو خدا . نه خودم میگم اگه تو رو ببینه و بفهمه دیگه نمیتونیم هم دیگرو ببینیم ....
-چرا ؟ من تو رو دوست دارم ... تا اخر دنیا که نمیتونیم قایم کنیم این واقعیتو ...
-دختر من هم تو رو دوست دارم ولی شاید پدر نذاره منو تو با هم ازدواج کنیم شاید اون بخواد منو به پسره یکی از دوستاش عروس بده ... از کجا میدونی ؟ اگه اون بفهمه تو رو هم از کار میندازه و اعتمادش هم به من صلب میشه ....
-چرا خوب ؟ من تو رو واقعا دوست دارم یعنی شغل مهم تر از عشقه برای پدرت ؟
-پدرم یک فرد مادیاتیه و فقط به پول اهمیت میده ... نمیذاره ما با هم باشیم ....
-من نمیذارم ... ببین تو میگی یا من بگم که ما با هم می خواهیم ازدواج کنیم ....
(صدای بلند گریه مردی از داخل حیاط به گوش میرسه سوری که انگار پشت در نشسته )
دختر و پسر ساکت میشدند ولی همون لحظه در خونه باز میشه و مردی کوتاه بیرون میاد پسر و دختر فقط به مرد نگاه میکنند و حرفی نمیتوانند بزنند . مرد دخترشو تو بغل میگیره و میگه تو به من یاد دادی که عشق مهمتره ... من با مادرت به خاطر پول ازدواج کردم ولی حالا اونو ندارم و از دستش دادم حالا نمیخوام تو رو هم از دست نمیدم دخترم ...
صدای گریه دختر و پدر بلند میشه .....
مرد به پسر نگاهی میکند و میگوید تو 8 ساله پیش من کار میکنی ازت بدی ندیدم میخوام به دخترم هم بدی نشون ندی .....
پسره مصمم میگوید چشم آقا ....
دختر به پسر مینگرد و لبخندی گرم میزند انگار که تموم دنیا رو بهش داده باشن ...
من هم که داشتم به این صحنه نگاه میکردم با صدای بوق ماشینی به هوش اومدم و رفتم خونه ....



اگه مشکلی داشت ببخشید میشه گفت این اولین داستانمه ...

100:

راستش رو بخواهید من مدتی است که شدیدا با خودم درگیر هستم که شروع به نوشتن کنم. تا حالا فقط موفق شده ام که حدود سی صفحه ای از اولین داستانی که در ذهنم گذشته رو بنویسم. یه داستان که فکر کنم مخصوص نوجوانها باشه. تاپیک فوق العاده ای است مخصوصا جناب western من رو یه خورده بهم ریخت . البته بهم ریختن از نوع خوبش.

اگه هنوز فرصتی مونده باشه حتما تا فردا یعنی جمعه یه مینی اینجا قرار می دهم شاید اینجوری به خودم فرصت فعالیت بیشتر بدم.

امیدوارم که این پست من زیاد مزاحم نویسندگان عزیز نبوده باشه.

راستی فقط جهت اینکه مطئمن باشید که من در حال نوشتن هستم اسم داستان رو که مدتی است شروع کرده ام :
(( بره های چوپان دروغگو ))

101:

اسمش باحاله میشه موضوع رو بگید ؟

102:

وای من نظر ندم می ترکم!!!!!!پس این دوران زپرتی کی تموم می شه انگار دختر منتظر خواستگار دکتر هستم!!!!!

103:

به به...گلي به گوشه جمال همتون!
دم همتون گرم كه اين قدر خوب داريد مياين...درسته كه امروز روز آخره امّا اگه مي‌خواهين واقعاً خوشحال مي‌شيم كه شماها هم كاراتونو تا آخر امروز بدين...hamidma جان....يه وقت عقب نموني...!
مرسي از Beni_Nvidia و mobiler عزيز كه كاراشونو گذاشتن...خواهشا همتون فردا براي رأي گيري بياين...
وسترن جان شما هم ديگه آخرشه...فردا خواستگاري و عقد و نامزدي و عروسي و....همش با هم برگزار مي‌شه...

104:

فقط كاش فرانك خانوم هم ما رو مستفيض مي‌كرد...!

105:

اینم مینی من : این اولین باریه که من سعی کردم یه داستان خیلی کوتاه بنویسم اصلا هیچ وقت فکر نمی کردم که بشه یه داستان کوتاه گفت ولی خوب با خوندن این تاپیک سعی خودم رو کردم .


دنیای سیاه من


-سلام. خسته نباشید.
-سلام .قربان شما.
- می شه لطف کنید و در صندوق عقب رو باز کنید.
-بله حتما ،چرا که نه
- اینها چی هستند.
راننده مکسی کرد و با تعجب و عصبانیت گفت:
- شمش طلا ..... شایدم بمب هسته ای . خودتون که دارید می بینید یه مقدار قلوه سنگ هستند برای باغچه خونمون دارم می برم.
- ببخشید با کی هماهنگ کرده اید؟
- یعنی برای برداشتن سنگ از میون اشغالها هم باید هماهنگ کنم؟
- اینجا منازل سازمانیه و ما هم مسئول حفاظت و ایمنی خود شما ....
- بس کنید این چه مسخره بازیه فکر کردید کی هستید ....... حالا باید دیگه به پلیس هم جواب بدیم؟
مامور پلیس که شخص بسیار خشک و مغروری بود رو به سربازی که جلوی پاسگاه پلیس با اسلحه و کلاه گرد اهنی مشغول گذراندن شیفت نگهبانیش بود ، کرد و گفت :
- اهای سرباز بیا اینجا ایشون رو ببر بازداشتگاه .... ماشینشون رو ببر پارکینگ ....
-یعنی چه ؟ به خاطر چند تا قلوه سنگ؟
-برو اقا برو ...ببرش
راننده که شدیدا شوکه شده بود رو به مامور پلیس کرد وگفت :
- مرتیکه مگه قاتل گرفته ای ؟
سرباز سعی کرد اون رو به سمت پاسگاه ببره ، ولی از پس هیکل بزرگ راننده بر نمی اومد . راننده که از سه سال قبل به علت افسردگی شدید مجبور به خورد داروهای اعصاب شده بود وزنش خیلی بالا رفته بود.
سرباز سعی کرد با اسلحه راننده رو مجبور به حرکت کند.
راننده که خیلی از طرز برخورد مامور پلیس و سرباز عصبانی شده بود با دست به سینه سرباز زد تا اجازه بدهد که با مامور پلیس صحبت کند ولی خوب از اون جایی که سرباز خیلی هیکل نحیفی داشت روی زمین پهن شد.

سروان مثل فیلمهای هالیوودی بعد از اینکه بعد از سالها یه موقعیت اضطراری گیرش امده بود خیلی با حس اسلحه اش رو به سمت راننده گرفت و گفت:
- دستات رو بگیر بالا
و بیسمش رو پرس کرد و گفت : مرکز موقعیت اضطراری
خیلی سریع چند تا مامور پلیس از پاسگاه بیرون امدند و با اسلحه های اماده به شلیک به سمت راننده حمله بردندو راننده را با ضرباتی روی زمین به پشت خواباندند و دستهایش را با دستبند .....

در همین لحظه راننده به خودش امد و در حالی که در یک ظهر گرم تابستانی که هیچ پرنده ای هم پر نمی زد ، سوار ماشینش از جلوی پاسگاه پلیس رد شد و از درگیریهای همیشگی ذهنیش خنده اش گرفت و از اینکه بازم خوردن قرصش رو فراموش کرد اهی کشید و به راهش ادامه داد.

106:


مرسی نظر لطفتونه اما راستش من داستان نویسی بلد نیستم
اما سعی می کنم نوشته های شما دوستای خوبم راب خونم شاید برای دفعه های بعد اماده شدم
منم فردا می یام مثل بقیه یک رای می دم شاید دفعه های بعد تونستم شرکت کننده هم باشم

107:

راستش طاقت نیوردم و یه مرخصی ساعتی گرفتم و امدم خونه ببینم دوستان در مورد مینی من نظر داده اند یا نه ! ولی خوب مثل اینکه خیلی عجله کرده ام. منتظر نظرات شما هستم هر چند نظر نهایی فرداست ولی خوب .........

108:

اول از همه ممنون از فرانك خانوم....هم منتظر رأيت هستيم هم منتظر كارت تو دفعه‌هاي بعدي كه گفتي!
امّا حالا براي فردا....ممنون مي‌شم اگه اين كارا رو بكنيم....تا رأي گيري كامل و خوب انجام بشه...:

1_ فردا از ساعت 6 صبح تا 6:30 بعد از ظهر وقت رأي دادنه....مشكلي نيست؟!
2_ هر كس فقط يك رأي مي‌تونه بده.
3_ به طور كاملا اوتوماتيك و از اون جايي كه قراره به خودمون رأي نديم، به غير از رأيي كه به ديگران مي‌ديم، يك رأي هم براي خودمون محسوب مي‌شه.
4_ قبل از دادن رأي حتما يه بار ديگه و يك بار ديگه تمام كارها رو بخونيم.
5_ موقع دادن رأي...فقط بگيم كه به كار كي رأي مي‌ديم....نظرامون باشه براي بعد از اعلام نتايج!
6_ فردا رأس ساعت 7 شروع مي‌كنيم به شمردن آرا
7_ هر كي كه بخواد با هر شرايطي كه داشته باشه...چه كار داده باشه و چه نه...مي‌تونه رأي بده.امّا به شرطي كه طبق همين قاعده باشه... و حتماً هم تمام كار ها رو خونده باشه....
8_ تا الان(كه البته فكر نكنم ديگه كسي اضافه بشه...!) اين افراد كاراشون رو دادن:
pedram_ashena ....Mario...Mahdi_Shadi...Western....mobiler...Ben y_Nvidia...hamidma
9_ ديگه هيچي نمي‌خوام بگم...فقط يه گلايه:
كاشكي با كاراتون اسمتونم مي‌ذاشتيد....آخه خدايش خودتون تو يه همچيم فضايي با اسم كاربري راحت‌تريد يا اسم واقعيتون....من كه خودم تقريبا جفتش يكيه...امّا واقعاً با مهدي خيلي راحتم!

تا فردا ساعت 7

109:

من هم یکی دیگه بنویسم ....

بارون داشت میومد که یک تاکسی قراضه جلوش ایستاد و گفت سوار شو جوون برسونمت ...
-پسر گفت : نه اقا من خودم میرم ...
-راننده : توی این هوا ماشین به زور میره تو چطور میخوای بری .؟
- خوب ....
پسر سوار میشه . تا چند دقیقه هر دو نفر هم ساکتند و حرفی نمیزنند تا اینکه یک گربه میاد جلوی ماشین و راننده رو شوکه میکنه .
رانند میگه : ادما درست شدند حالا با این حیووا باید بسازیم .
-اونم جون داره و سردشه حتما داره میره خونه اش بخوابه .
تا نصف مسیر سر همین چیزا با هم حرف میزنند و کمی صمیمی میشند .
-راننده میخنده و میگه : پسر این وقته شب از کجا میای تو این سرما ؟
-از پیش نامزدم ...
- مبارکه عروسی کی هست حالا ؟
- پسر لبخند تلخی میزنه و میگه با این وضع تا سال دیگه .
-مگه چه وضعیه ؟
-منی که شغل درست و حسابی و پدر ومادر پولدار و سروضع درست حسابی ندارم به نظرتون میتونیم زندگی بچرخونم ؟
- ای پسر فکر کردی من مگه پولدار بودم ؟ مگه شغلی داشتم ؟ سرو وضعمو هم که میبینی ....
(هر دو میخندد ...) من هم اوایل عین تو بودم و میترسیدم از اینکه نتونم از عهده زندگی بر بیام تا اینکه یه روز که دقیق یادمه زمستون بود و داشت برف میومد باید مادرمو میرسوندم بیمارستان چون حالش بد شده بود عین همیشه ولی با یک سرم خوب میشد ولی ایندفعخ کمی فرق داشت ..... تاکسی دربست گرفتمو مادرمو رسوندم بیمارستان .... توی راه اینقدر گریه کردم که و که انگار که رو زخم اون راننده پیر هم نمک ریختم ...
بعد از اینکه رسیدیم به بیمارستان چون دیر وقت بود راننده گفت من هم با شما میام تا برگردونمتون ....
تو سالن انتظار نشسته بودیم که پرستار میان سالی اومد بیرون و گفت مادرتون باید امشب اینجا بمونه تا فردا دکتر ...... بهش برسه ...
من هم هراسان گفتم خانوم پرستار حالش خوب میشه ؟ .... راستشو بگید ... من غیر از اون کسیو ندارم ... پرستار خندید و گفت اره مرد جوون خوب میشه ولی باید تحت درمان باشه ....
من هم نشستم رو صندلی و زدم زیره گریه و داد زدم گفتم خدایا من فقط مادرمو و نرگسو دارم تو این دنیا البته اگه پدر نرگس منو به غلامی قبول کنه ..... خدایا من مگه چی کار کردم که هر چی بلا هست سر من میاری ؟ پدرمو بچه بودم گرفتی ... حالا مادرمو میخوای ؟ بگو حالا مادرمو میخوای ؟
پرستار اومد بیرون و گفت مادرتون حالش بهتر شده میخواد شما رو ببینه .... بعد از اینکه رفتم داخلو و مادرم خوابش برد اومدم بیرون و دیدم که اون پیرمرد نشسته و منتظر منه ...
بهش گفتم که حاج اقا شما میتونی بری ...
بدون اینکه به حرفه من گوش کنه گفت نرگسو دوست داری ؟
با حیرت گفتم بله اقا ...
گفت چرا بهت نمیدن ؟
گفتم برای شغلمه میگن که باید یک شغل مناسب داشته باشی ...
پیرمرد پرسید مگه شغلت چیه ؟
جوون گفت من توی قمار خونه کار میکنم چون کاری به غیر از چایی دادن و رانندگی بلد نیستم و پولی هم که میدن خوبه ولی حیف که پدر زنم اینو نمیدونه .........
پیرمرد گفت فکر نکردی که شغلتو عوض کنی ؟
جوون گفت کی میخواد به منی که اسمم به عنوان قمار باز محله در اومده شغل بده ؟
پیرمرد گفت : پس گفتی رانندگی بلدی ؟ مگه نه ؟
جوون گفت اره پدر خدابیامرزم یادم داده بود و گواهیناممو برام گرفت ... ولی به چه دردم میخوره نمیدونم ...
پیرمرد سویچ ماشینشو در اورد و داد به جوون و بهش گفت روزی برام یک چهارم چولی رو که در میاری بدی بسه بقیه اش ماله خودتو مادرتو و نرگست .... من دیگه نمیتونم کار کنم و هر لحظه ممکنه بمیرم بهتره استراحت کنم اخر عمری ....
جوون گریه کرد و پیرمردو بغل مردو گفت حاجی بعد از پدرم تو تنها مردی هستی که به من خوبی میکنی ......
(صدای بوق ماشینا میاد .... بوق ... بوق .... )
پسر میگه حاج اقا مواظب باش ... تصادف نکنی .... راننده حواسشو جمع میکنه و به پسر میگه حالا کجا میخواستی پیاده بشی ؟
پسر میگه چهارراه بعدی ....
سر چهار راه رانند ترمز میکنه و رو به پسر میگه "حرکت از تو برکت از خدا".. موفق باشی ....
پسر میگه همچنین حاجی ....
پسر میره تو فرش فروشی ....
احمد تویی ؟ خوب شد اومدی اون فرشو بلند کن بیار تو انبار ....
پسر : چشم اوستا ....
رانند تاکسی هم بلند میخنده با خودش میگه از دست این جوونای امروزی .... بعد گازو میگیره و میره ...

110:

من اگه مشکلی نیست اینو برای مسابقه قبول کنید .... البته اگه فقط یکی قبول میکنید ...

توی اتاق از طرف میز صدایی میاد ...
اتاق سرده و این پسره هم از ما زیاد کار میکشه ...
صدای کیس کامپیوتره ...
کیس : من که خسته شدم برای این پسره کار کنم انگار که ما کلفتش هستیم ...
مانیتور : اره راست میگی ولی باید ساخت دیگه ...
موس و کیبرد و اسپیکر هم با هم میگند اره باید ساخت چاره ای نیست...
کیس : چرا یک چاره هست ...
بقیه : چه چاره ای ؟
کیس : شب که اومد هیچ کدوممون کارمون رو انجام ندیم تا قدرمونو بدونه و کمی التماس کنه ...
بقیه : که چی بشه ؟
کیس با غرور و طوری که انگار ارباب بقیه هست گفت : حداقل معلوم میشه کیو بیشتر دوست داره دیگه ...
سی پی یو و مادربورد و رم و کارت گرافیک هم گفتند که ما چی کار کنیم ؟
کیس به اونا گفت تا شما رو ننداختم بیرون ساکت بشید ... اونا هم ساکت شدند ...
بقیه هم ساکت بودند و بین خود میگفتند اره فکر خوبیه ... و قبول کردند ...
شب شد ...
پسر اومد تو اتاق و دوشاخه برق را رو زد به پریز ...
رفت تا دکمه پاور کیس رو بزنه تا اونو روشن کنه ولی روشن نمیشد که نمیشد ...
پسر با عصبانیت ضربه ای به کیس زد و گفت روشن شو دیگه ... دوباره امتحان کرد ولی مثله اینکه کیس میخواست مقاومت کنه ... ایندفعه ضربه ی محکمتری زد و کیس طاقت نیاورد و روشن شد ...
حالا نوبت مانیتور بود که روشن نشه و مقاومت کنه ...
پسر دکمه پاور مانیتور رو زد ولی مانیتور روشن نشد ... پسر ضربه ای زد و گفت تو دیگه چرا روشن شو حوصله ندارم ... دوباره امتحان کرد ولی مانیتور هم که نمیخواست از کیس کم بیاره مقاومت کرد ولی با ضربه دوم هیچی حالیش نشد و روشن شد ...
حالا صحفه ای اومده بود که پسر باید Enter میزد ولی دکمه Enter کار نمیکرد ... پسر با عصبانیت ضربه زد و گفت مثله اینکه امروز میخوای اعصابه منو خورد کنید ... کیبرد هم
که میخواست ادای کیس و مانیتور رو در بیاره مقاومت کرد ولی اونم با ضربه ی دوم خودشو باخت و شروع به کار کرد ...
سیستم بالا اومده بود و پسر هم که همیشه عادت داشت هنگام کار اهنگ گوش کنه دست رو برد طرف موس تا اهنگارو انتخاب و پخش کنه ولی موس هم که با بقیه قرار بسته بود کار نکرد ولی اونم با ضربه ی دوم مجبور شد شروع به کار کنه چون براش سخت بود با اندام نحیفش عین کیس و مانیتور و کیبرد مقاومت کنه ...
کیس و مانیتور و کیبرد و موس کار کردند ولی صدایی نمیومد ... پسر درجه صدای اسپیکر رو چک کرد ولی اونم درست بود ولی دیگه نمیتونست جلوی خودشو بگیره و دو تا ضربه پشت سر هم به اسپیکر زد و اونم مجبور شد کار کنه چون هر لحظه ممکن بود سیم پیچی داخلش به هم بریزه و اوراقی بشه و از ترس این شروع به کار کرد ...
پسر کارشو انجام داد و بعد از تموم شدن کار کامپیوترشو خاموش کرد و رفت بخوابه ...
نصفه شب ...
کیس : دیدید به من یواش تر زد ؟ یعنی منو بیشتر دوست داره ...
مانیتور : اصلا هم به من مگه زد ؟ نه ؟ نزد ؟ چرا زد ... خودش هم نمیفهمید چی داشت میگفت ...

کیبرد و موس و اسپیکر هم ادعاهای خودشون بیان کردند و هر کی میگفت منو بیشتر دوست داشت و ...
یک صدای
سرفه از زیر میز میومد ... همه ساکت شدند تا بفهمن اون کیه ...
اون مودم ADSL بود که برگشت رو به همه گفت : اینقدر سره این قضیه دعوا نکنین ...
بقیه : چرا مگه چیه ؟
مودم : چیزی نیست ولی فقط میخوام برای ساکت کردن شما و راحت خوابیدن خودم میخوام بگم که اون پسر همتونو یک اندازه دوست داره ...
بقیه : چطور و از کجا میدونی ؟
مودم : چون به هر کدومتون دو ضربه بیشتر نزد ...
همه ساکت میشد و بعد از چن لحظه همه با هم میخندن و تصمیم میگیرن دیگه سره این چیزا با هم دعوا نکنن ...

نتیجه اخلاقی : با اینکه اونا جون ندارند ولی فکری پاک دارند و فکر میکنند مساوی ضربه خوردن مساویه هم اندازه دوست داشتنه ... ما ادما هم اگه عین اینا باشیم میتونیم از کارای بد دیگران که بدون قصد و غرض انجام میدند نکات خوبی رو برداشت کنیم ...

نویسند : بنیامین

111:

آهاي.....مگه قرار نيست بياين نظر بدين.....

خيلي خب بياين شروع كنيم.....
اول خودم....همون طور كه گفتم بايد همه‌ي كارا رو يك بار ديگه بخونيم...به خودمونم نمي‌تونيم رأي بديم....
....من به western رأي مي‌دم....
.
.
.
..خلاصه اينكه خواهشاً امشب تا ساعت 6:30 بياين نظراتونو بگيد...كه رأس ساعت 7 آرا شمارش مي‌شه....

112:

ببخشید ، یکی مثل من که اولین باره این تایپیک رو میبینه میتونه نظر بده ؟؟؟ یا رای بده ؟؟؟

113:

من هم به Western رای میدم ...

114:

آره...چرا كه نه...فقط به شرطي كه تمام پست‌هايي كه بچّه‌ها براي مسابقه گذاشتنو بخوني تا درست و كامل نظر بدي....خودم تو چند تا پست بالاتر همه رو تو 9بند نوشتم و توضيح دادم...!
...تا ساعت 6:30 امشب بيتر وقت نداري‌ها...

115:

من هم به این نوشته رای میدم. یعنی hamidma رو انتخاب میکنم.
راستی اسم من مهران هست.

116:

خیلی ممنون. من البته اینم میخوام بدونم که آیا نوشته های بچه ها رو نقد و بررسی هم میکنید ؟؟؟
ببخشید که من خیلی رک و راستم ، اما من توی اینا کار زیاد جالبی ندیدم. شاید به این خاطره که خیلی زود سروتهش به هم میومد و خیلی کم واضح بود. دیگه اگه به قول آقای مهدی مینی مال بشه دیگه چی میشه. اسم تایپیک اصلا به مینی مال نمیاد ، و به نظر من اگه داستان قرار باشه نوشته بشه خیلی بهتره ، چون خیلی عمقدار تر از مینی مال هست و حاصل تفکر و ذوق بچه ها در عرصه داستان نویسی.

توی اینها من از همه بیشتر از داستان کوتاه آقای پدرام خوشم اومد. فضای خیلی جالبی داشت و خیلی رو بود.

اگه قرار باشه آثار رو نقد کنیم ، با اجازه من بعدا حرفامو میزنم.

117:

من اگه مشکلی نیست اینو برای مسابقه قبول کنید .... البته اگه فقط یکی قبول میکنید ...

توی اتاق از طرف میز صدایی میاد ...
اتاق سرده و این پسره هم از ما زیاد کار میکشه ... [/B]
من هم به ماريو راي ميدهم تنها به خاطر خلاقيتش و با وجود ضعفهاي زياد نگارشي ، همچنين نوشته اين دوستمان هم داراي خلاقيت است ولي چون نتوانست پايان مناسبي رقم بزند ،راي نياورد

نقد ها را هم فردا يا پس فردا ميگويم

118:

اي بابا....هنوز همهتون نيومديد كه.....ممنون از اونايي كه اومدن و نظر دادن

فقط با اجازه‌ي شما...وقت رو به جاي 6:30 مي‌كنيم 7 تا همه بيان...

119:

منم اومدم دوستان شرمنده دیر شد...داداشم داشت می رفت عمل...براش دعا کنید
من به داستان آقا مهدی رای می دم سرگذشت پسر ناشکری که ادب سختی شد

120:

اقا 7:20 شده کسی نیست ؟

121:

ممنون..امّا مهم تر از همه اميدوارم برادرت خيلي زود خوبه خوب بشه...اميدوارم....

122:

خب ديگه مهلت آخر...و تمديد نهايي....چون فرانك خانومم مي‌خواستن بيان....تا الان كه وسترن عزيز اوله...در هر صورت اگه اجازه بديد...تا 7:35 تمديد شد!

123:

خب ببخشيد...مي‌دونم داره لوث مي‌شه...امّا ما ايم و يه دنيا مرام و رفاقت ديگه...!

پس ديگه خداوكيلي پلّه‌ي آخر تا 6:50 صبر مي‌كنيم....با عرض معذرت از همه...

124:

حالا ديگه وقت تموم شد....
Wetern عزيزم....تونست با 3 رأي اول شه.....
مبارك باشه!!
حالا اين كه تكليفش معلومه....فقط از اونجايي كه فرانك خانوم تو اين انجمن حق آب و گل دارن...اگه اجازه بدين...با اين كه خلاف مقرّرات مسابقست...امّا ايشون تا فردا اگه اومدن و نظر دادن بازم نظرشون رو حساب كنيم.....
موافقين؟
.
.
.
.
Western جان...خيلي هم خوشحال نباش....چون بايد يه سور درست حسابي بديا....!
امّآ جدا از شوخي و در يك كلمه كه تكراري هم نباشه هي نخوام بگم مبارك و فلان و چي و چي .....
....مي‌گم كه....ايول!
.
.
.
جداً هم از خدا مي‌خوام كه حال برادرت خوبه خوبه خوبه خوبه خوبه خوبه.....خوب بشه...

125:

ای بابا مسلمه که باید وقت بدید ممکنه بعضی ها مثل من مشکلی براشون پیدا شده باشه اما خدا وکیلی مهدی
جون احساساتی ام کردیممنون که به فکر برادر من هستی و ممنون که داستان مزخرف منو لایق اول
شدن دیدیدسور چی می خواهید؟

126:

سلام
ببخشید که دیر شد
واقعا دیروز واسم مشکل پیش اومد و نشو شب بیام

همه داستان ها عالی بودن خیلی خیلی قشنگ بودن همه

اگه فقط یک رای می شه داد به وسترن رای می دم اما بقیه هم خیلی خیلی خوب بودند

127:

ديروز براي من خيلي سخت گذشت چون جايي بودم كه نمي شد به اينترنت سر بزنم و شديدا مشتاق بودم كه نتيجه رو بدونم. جداي از امتياز ديگران و رايشان نظراتشون خيلي برام مهمتره. از اينكه يه نفر به من راي داده بود خيلي خيلي خوشحالم ولي خوب جناب western واقعا كارشون عاليه.

خيلي خيلي ممنون مي شم كه دوستان عزيز pedram و western و magmagf و ديگر دوستان كه نوشته اي داشتند نظرشون رو به من اعلام كنند.

من بي صبرانه منتظر نظرات شما دوستان هستم.
خيلي خيلي ممنونم دوستان

128:

شرمنده كه دير شد

پس western برترين شد

مباركه

فعلا بخونم ببينم چي به چيه تا بعد.


129:

خواهش مي‌كنم...چي مي‌دي...؟!!!

130:

برای سری بعد کی باید بنویسیم تا کی وقت داریم ؟ بهتره مساقات رو کوتاه کنیم مثلا دو روز یکبار ولی فقط یک داستان باشه ...
اقا پدرام که تاپیک رو زدند نمیان ؟

131:

دوست عزیز جناب می گی یه جوری می شم شاید فکر می کنی من پسر هستم؟؟؟درسته؟اما جداً از همه ممنونم
که داستان منو انتخاب کردیدممنون ممنون ممنون حالا من جایزه می خوام!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! !!!!!

132:

قبل از شروع یک مسابقه یا مبحث دیگه پیش نهاد می کنم نظرتون را راجع به نقاط ضعف و قوت بقیه داستان ها هم بیان کنید

133:

با سلام
واقعا عذر مي خواهم. چون من واقعا فكر كرده بودم كه شما پسر هستيد. اما به هر حال براي من مهمتر اينه كه شما نويسنده خوبي هستيد. اميدوارم اين تعريف من ( كه صد البته واقعي و از روي صداقت بود ) باعث بشه كه شما نظرتون رو در مورد ميني من هم بگيد

در ضمن من ميني جناب pedram رو هم خيلي پسنديدم. جالب بود.

134:

بله منم موافقم همه باید نظراتشون رو بگند بالاخره زحمت کشیده شده و همه حق دارند به نقاط ضعف و قوت داستانشون پی ببرند تا به اشتباهات ادامه داده نشه

135:

برخي از داستانهاي نوشته شده به نوعي با سبك اُ. هنري‌وار به پايان ميرسند ( اگر درست گفته باشم)‌
يعني تا لحظات آخر نميتون حدس زد كه يا پايان داستان چيست و با يك پايان غافلگيركننده ، باعث ميشويم تا مسائل و سوالات موجود در كل داستان كه ذهن خواننده رو با خودش درگير كرده در يك لحظه پاسخ داده بشه و كلا هر چه در آن لحظه اون شخص غافلگيرتر شده و شايد لبخندي هم بزنه بيشتر به هدف خود ميرسيم.

و برخي داستان زندگي است .

و ... .



اما داستانها :


داستان بسيار ساده نوشته شده . گويي اين سادگي ، بي غل و غش بودن محيط و اون دنياي مخصوص به خودش رو نشون ميده.
اين داستان رو كه خوندم ياد فيلم كه فكر كنم به فارسي ترجمه كردند : ساكت شو ، افتادم.
و به ياد سادگي ذاتي اون بازيگر فرانسوي .

كانتان هستم از مونتالژي


همچنان در شوك قرارداشتم.
تابحال نشده بود كسي جرأت كرده باشد كه بخواهد به من بي‌ادبي كرده باشد
...

با تعجب فراوان و با نگاهي معصومانه گفتم:‌ "نه به جون بچم "

پيرمرد نگاهي به مرد لاغر اندام كه شمشيري با خود داشت كرد و گفت : " علامت مخصوص را نشانش بده تا بفهمد ما كه هستيم تِسُكه "
اين تيكش ديگه آخر دستور زبانه :

تابحال نشده بود كسي جرأت كرده باشد كه بخواهد به من بي‌ادبي كرده باشد



ضمن اينكه داستان همانگونه كه گفته شد حالت عام نداره.


من بالاخره تونستم یکی بنویسم امیدوارم خوشتون بیاد...اسمشو می ذارم بابانوئل!


بحث آنقدر مزخرف بود که میاندا نتوانست تحمل کند ووسط حرف دواین پرید:تو می خواهی بگی بابانوئل واقعیه؟
دواین دستپاچه شد:اوه نه...من منظورم اینه هر چی از صمیم قلب بخواهی می شه حتی اگه باور کنی بابا نوئل
می تونه توروبه آرزوهات برسونه
میراندا با تمسخرلب خم کرد:مطمعنی؟
...
کارلا با ناله ای حرف او را برید:یعنی تو نفهمیدی بابانوئل خود دواین بود؟

اين رو دو بار كامل خوندم تا ، تازه محيط و شرايط حاكم بر اون دستم اومد.
براي همين براي بار سوم هم خواندم.
گيج كنندگيش بخاطر زياد بودن كاراكترها نبود
و همين پيچيده كردنش با وجود يك يا دو پلان قدرت نويسندگي رو بالا برده


سلام بچّه‌ها...بالاخره متنمو تايپ كردم!
مي‌دونم كه شايد به خوبيه مال شماها نباشه...امّا...همينه ديگه...!فقط ببخشيد...كه اين جوري شد!
اينم داستان من:
برف مي‌آمد.همه‌جا تاريك بود. خدا خدا مي‌كرد كه بالاخره يكي پيدا شود و كمكش كندامّا انگار خبري نبود.
...
برف مي‌آمد.همه جا تاريك بود.خدا خدا مي‌كرد كه بالاخره يكي پيدا شود و كمكش كند. امّا انگار خبري نبود...
پاراگراف اول داستان رو دوبار خوندم تا محيط دستم اومد
اگر چه داستان پايان عبرت آموزي داشت
ولي شايد، پايان داستان كمي ايده‌آل نگريسته شده
اگرچه ميتونه با اين اتفاق يا هر چيزي كه باعث فروپاشي اون زندگي بشه ، اين امر بوقوع بپيونده.

سير داستان خوبه
معصوميت بچگي و نياز به كمك
بزرگ شدن و شورش بر عليه آنچه كه انتظارش را ندارد و همان غرور و ...
و در انتها برگشت به همان وضعيت اول ولي اينبار وقتي كه همه چيز را از دست رفته ميبيند


چشم اینم قسمتی از داستان من. در ضمن نوشته هام همش تو این سبک نیستا.


دنیای جدید



درست است.


ما در دنیایی زندگی میکنیم که بهشتی وجود ندارد.


دنیایی که جهنم حکمرانی میکند.


...


انسانیت کجاست.



شاید هم راست میگویند، انسانیت ارزوست...

نوعي شكواييه
قشنگ نوشته شده
و باز هم كمي ايده‌آلانه




سلام من هم بدم نمیاد داستان بنویسم قوه ی تخیل خوبی دارم ... حالا کمی مینویسم ولی اینو الان دارم مینویسم ممکنه اشکال داشته باشه ..



توی خیابون دم در یک خونه بزرگ که معلوم بود صاحبش پولداره داشتند با هم جر و بحث میکردند ولی نمیدونم سره چی . دختره داشت گریه میکرد و پسره دلداریش میداد و میگفت نترس چیزی نمیگه نترس من تا اخرش باهات هستم .
....
دختر به پسر مینگرد و لبخندی گرم میزند انگار که تموم دنیا رو بهش داده باشن ...
من هم که داشتم به این صحنه نگاه میکردم با صدای بوق ماشینی به هوش اومدم و رفتم خونه ....



اگه مشکلی داشت ببخشید میشه گفت این اولین داستانمه ...
باز هم يك داستان عشقولانه ديگر
اين داستان به همون اندازه كه آدم عاشق داره ، آدم فضول هم داره.

ساده نوشته شده ( يعني خواننده رو گيج نميكنه ) و كمي هم زود به نتيجه رسيده.



اینم مینی من : این اولین باریه که من سعی کردم یه داستان خیلی کوتاه بنویسم اصلا هیچ وقت فکر نمی کردم که بشه یه داستان کوتاه گفت ولی خوب با خوندن این تاپیک سعی خودم رو کردم .


دنیای سیاه من


-سلام. خسته نباشید.
-سلام .قربان شما.
- می شه لطف کنید و در صندوق عقب رو باز کنید.
-بله حتما ،چرا که نه
- اینها چی هستند.
...
در همین لحظه راننده به خودش امد و در حالی که در یک ظهر گرم تابستانی که هیچ پرنده ای هم پر نمی زد ، سوار ماشینش از جلوی پاسگاه پلیس رد شد و از درگیریهای همیشگی ذهنیش خنده اش گرفت و از اینکه بازم خوردن قرصش رو فراموش کرد اهی کشید و به راهش ادامه داد.
اين داستان رو ميشه در جامعه امروز ديد
درگيري‌هايي كه با كمي صبر و آرامش ميشه پيش نياد و شايد با يك دليل خيلي كوچك و مسخره شروع ميشه.
و خوب بر اساس همين داستان بعضي كله شقيهايي كه بعدا با يادآ‌وري اون خندمان ميگرد.

خوب اين نقد داستان بود مثلا






من هم یکی دیگه بنویسم ....

بارون داشت میومد که یک تاکسی قراضه جلوش ایستاد و گفت سوار شو جوون برسونمت ...
-پسر گفت : نه اقا من خودم میرم ...
-راننده : توی این هوا ماشین به زور میره تو چطور میخوای بری .؟
- خوب ....
...
پسر میره تو فرش فروشی ....
احمد تویی ؟ خوب شد اومدی اون فرشو بلند کن بیار تو انبار ....
پسر : چشم اوستا ....
رانند تاکسی هم بلند میخنده با خودش میگه از دست این جوونای امروزی .... بعد گازو میگیره و میره ...
اين هم ساده و كمي هم انسان رو به فكر واميداره
اون راننده تاكسي چي فكر ميكرد و چي شد . يا منظور اون پسر چيز ديگري بوده .
زمان اون پيرمرد ميشد با همون ماشين خرج زندگي را درآورد و الان آيا با شاگردي يك مغازه ميشه ؟
كداميك ؟
آيا منظور نويسنده همين بوده ؟


من اگه مشکلی نیست اینو برای مسابقه قبول کنید .... البته اگه فقط یکی قبول میکنید ...

توی اتاق از طرف میز صدایی میاد ...
اتاق سرده و این پسره هم از ما زیاد کار میکشه ...
صدای کیس کامپیوتره ...
...
مودم : چون به هر کدومتون دو ضربه بیشتر نزد ...
همه ساکت میشد و بعد از چن لحظه همه با هم میخندن و تصمیم میگیرن دیگه سره این چیزا با هم دعوا نکنن ...

نتیجه اخلاقی : با اینکه اونا جون ندارند ولی فکری پاک دارند و فکر میکنند مساوی ضربه خوردن مساویه هم اندازه دوست داشتنه ... ما ادما هم اگه عین اینا باشیم میتونیم از کارای بد دیگران که بدون قصد و غرض انجام میدند نکات خوبی رو برداشت کنیم ...

نویسند : بنیامین
اين جالب بود
از لحاظ خلاقيتي كه در اين زمينه ايجاد شده و محيط داستان رو با بقيه متفاوت ساخته.
نتيجه گيري هم خوب بود.
ولي شايد بهتر است كه نتيجه گيري رو در داستان قرار نداد.
و به برداشت خواننده سپرد
شايد هم نه.

همچنين به نظرم داستان پايان گرفت چون بايد پايان مي‌پذيرفت.

------------------
فكر كنم داستانها همينها بود.
اتمام اظهار فضل


136:


137:

نقد جالبیه.
ممنون

138:

اينكه جاي بحث ندارد فضاي يك تيمارستان/نويسنده سعي نكرده است گره داستاني ايجاد كند و يا خواننده را فريب بدهد تنها برشي از يك واقعه را به نمايش گذاشته است

همچنان در شوك قرارداشتم.
تابحال نشده بود كسي جرأت كرده باشد كه بخواهد به من بي‌ادبي كرده باشد
حال اينجا، در جايي تاريك و نمور ، با دستاني كه تا لحظاتي پيش از پشت بسته شده و چشماني كه با دستمالي سفيد بسته شده‌ بودند!
ميدانم
خلاقيت تنها اثر مثبت اين نوشته است،از نظر نثر مشكل دارد و ديالوگها از بطن تيپها در نميايد

بحث آنقدر مزخرف بود که میاندا نتوانست تحمل کند ووسط حرف دواین پرید:تو می خواهی بگی بابانوئل واقعیه؟
دواین دستپاچه شد:اوه نه...من منظورم اینه هر چی از صمیم قلب بخواهی می شه حتی اگه باور کنی بابا نوئل
می تونه توروبه آرزوهات برسونه
میراندا با تمسخرلب خم کرد:مطمعنی؟
دواین شاد از جلب کردن توجه او با امیدواری لبخند زد:مطمعنم
میراندا با دودلی گفت:حاضری شرط ببندی؟
يك نموره اشنا ميزند استفاده از نامها و فضاي نامانوس كمي مبهم كرده است . نثر خوبي دارد و كمتر دچار سكته شده است ، پايان داستان نيز هم گره داستاني ايجاد ميشود و هم باز ميشود.اگر ديالوگهاي ابتدايي را بازنويسي و پيرايش كند به رواني داستان كمك ميكند


:
برف مي‌آمد.همه‌جا تاريك بود. خدا خدا مي‌كرد كه بالاخره يكي پيدا شود و كمكش كندامّا انگار خبري نبود.سرانجام وقتي كه در خواب بود، صاحب خانه در را باز كرد تا زباله‌هايشان را بيرو بگذارد.نگاه صاحب‌خانه به او افتاد كه آرام و بي‌صدا در خوابي زيبا و عميق فرو رفته بود.ناگهان زباله‌ها را به كناري پرت كرد.با عجلهسبدي كه او در آن خوابيده بود را برداشت و به خانه برد.از خوشحالي سر از پا نمي‌شناخت.فقط فرياد مي‌زد:« ويونا...بالاخره خدا ما رو هم استجابت كرد...اوه ويونا...خدايا شكرت خدا...!» آن شب زن و شوهر بيش از هر وقت ديگري خوشحال بودند.بچّه‌اي كه معلوم نبود چه اتّفاقاتي مي‌توانست برايش بيفتد،شده بود نور چشم آقا و خانم ريدر.
كمي بيش از حد شخصيت را سياه جلوه داده شده است.معمولا نويسندگان نبايد طرف شخصيت يا واقعه اي را در داستان بگيرند
زاويه ديد داستان هم اگر عوض شود به اين نوع داستان بيشتر كمك ميكند




درست است.


ما در دنیایی زندگی میکنیم که بهشتی وجود ندارد.


دنیایی که جهنم حکمرانی میکند.


[/CENTER]
با گوشه اي از يك داستان نميشود در مورد همه داستان قضاوت كرد ولي اگر تنها همين متن را در نظر بگيريم ، بايد بگويم نثر ادبي است نه داستان
چون داستان چارچوبهاي خاص خودش را دارد.منتظر داستان كاملش هستم


توی خیابون دم در یک خونه بزرگ که معلوم بود صاحبش پولداره داشتند با هم جر و بحث میکردند ولی نمیدونم سره چی . دختره داشت گریه میکرد و پسره دلداریش میداد و میگفت نترس چیزی نمیگه نترس من تا اخرش باهات هستم .
دختر - من نمیوتونم برم خونه ...
- چرا ؟
- نمیخوام باهاش رو در رو بشم ...
اوه اوه واقعا كه اينقدر ادمها را زود متحول نكنيد.
اتفاق داستان انچنان نبود كه خواننده بپذيرد پايانش اينچنين خواهد شد.من به شخصه اگر جاي پدر بودم با چك و لگد ميافتادم به جانشان(عدم باورپذيري داستان و شعاري بودنش)
بايد ديد موضوع بعدي را چگونه آغاز ميكند




-سلام. خسته نباشید.
-سلام .قربان شما.
- می شه لطف کنید و در صندوق عقب رو باز کنید.
-بله حتما ،چرا که نه
- اینها چی هستند.
.
معمولا خوانندگان دوست ندارند نويسنده فريبشان بدهد.خيلي از برنامه هاي تلويزيوني را ديديد كه آخرش طرف از خواب ميپره و شما تو دلتان ميگيد:مسخره،سر كاري بود

نويسنده بايد با خواننده صادق باشد.اگر خواننده از همان اول ميدانست اين ذهنيات شخصيت داستان است بهتر داستان را قبول ميكرد

بارون داشت میومد که یک تاکسی قراضه جلوش ایستاد و گفت سوار شو جوون برسونمت ...
-پسر گفت : نه اقا من خودم میرم ...
-راننده : توی این هوا ماشین به زور میره تو چطور میخوای بری .؟
- خوب ....
پسر سوار میشه . تا چند دقیقه هر دو نفر هم ساکتند و حرفی نمیزنند تا اینکه یک گربه میاد جلوی ماشین و راننده رو شوکه میکنه .
رانند میگه : ادما درست شدند حالا با این حیووا باید بسازیم .
-اونم جون داره و سردشه حتما داره میره خونه اش بخوابه .
تا نصف مسیر سر همین چیزا با هم حرف میزنند و کمی صمیمی میشند .
-راننده میخنده و میگه : پسر این وقته شب از کجا میای تو این سرما ؟
-از پیش نامزدم ...
- مبارکه عروسی کی هست حالا ؟
- پسر لبخند تلخی میزنه و میگه با این وضع تا سال دیگه .
-مگه چه وضعیه ؟
-منی که شغل درست و حسابی و پدر ومادر پولدار و سروضع درست حسابی ندارم به نظرتون میتونیم زندگی بچرخونم ؟
داستان بعديت به روز تر است

توی اتاق از طرف میز صدایی میاد ...
اتاق سرده و این پسره هم از ما زیاد کار میکشه ...
صدای کیس کامپیوتره ...
کیس : من که خسته شدم برای این پسره کار کنم انگار که ما کلفتش هستیم ...
مانیتور : اره راست میگی ولی باید ساخت دیگه ...
انتظار داشتم يك چيز ديگري را در اخر داستان متوجه بشوم ، سعي كن داستان را جور ديگري به پايان برسوني البته اين نظر شخصيه ربطي به قواعد داستان نويسي ندارد

سلام
ببخشید که دیر شد
واقعا دیروز واسم مشکل پیش اومد و نشو شب بیام

همه داستان ها عالی بودن خیلی خیلی قشنگ بودن همه

اگه فقط یک رای می شه داد به وسترن رای می دم اما بقیه هم خیلی خیلی خوب بودند

نويسنده داستان را بدون اضافات شروع كرد.اولين گره داستاني در همان خط دوم پيش آمد(مشكل پيش امد)
نويسنده خواننده را تا پايان داستان ميكشاند تا گره داستاني باز بشود ولي در اخر نويسنده آب پاكي را روي همه ريخت و ضد حالش را زد

139:


140:

راستش الان حدود یک ساله دارم فکری برای پایانش میکنم. به غیر از اینیایی که دیدید بازم نوشتم اما هنوز نتونستم تمومش کنم. پیشنهاد خاصی ندارین که چیکار کنم که نه داستانو سر وتهشو زود هم بیارم و نه از حالت داستان کوتاه در بیاد.
ممنون از نظرتون...

141:

نقد فوق العاده اي بود. خودم هم با نظر شما موافقم. هر چند دوست داشتم كه كلا اعلام كنيد كه اهل نوشتن هستم يا نه؟

142:

امروز بعد از مدتها دوباره نوشتم، ایندفعه با استفاده از راهنمایی های دوستان تونستم تمومش کنم. کار خیلی سختی نبود فقط باید دوباره امتحان میکردم. متن اظافه شده با متن قبلی همشو گذاشتم. ممنون میشم بگید این پایان خوبه یا نه.
مرسی







دنیای جدید



عقل: درست است.


ما در دنیایی زندگی میکنیم که بهشتی وجود ندارد.


دنیایی که جهنم حکمرانی میکند.


شیطان راهبر است.


نباید دید.


گاهی اوقات کور بودن بهتر از دیدن است.


گاهی اوقات گذشتن از حقمان راحتتراز گرفتن ان است.


جهنمی که زندگی در ان اسان تر از ساختن بهشت است.



نه.


نگو، میدانم.


میدانم که چه بیگناهانی به خاطر چهره شان گناه کار شدند.


میدانم که چه افرادی به خاطر کشور، رنگ ونژادشان شیطان شدند.



بله میدانم.


میدانم که چه تعابیری برای احساسات زیبای انسانی درست کرده اند.


ازادی را توهم میدانند،انسانیت را احمقانه،زیبایی را نسبی،عشق را شهوت،ترس را جهنمی،عدالت را ارزو،نیاز را غلط (بد)ودوست داشتن را ترحم.


فقط و فقط تقلید را قبول دارند،در واقع طوطی را به انسان واقعی ترجیح میدهند.



نشانم بده!


بگرد و عاشقان واقعی نشانم بده.


چه کسی زیباست.


انسانیت کجاست.



شاید هم راست میگویند، انسانیت ارزوست.



احساس:نه!تو دیگر احمق نشو.


هست فقط باید دید.



عقل: آهان.پس باید دید.


چه چیز را؟



احساس: انسانیت را.




عقل: ایا تو دیده ای.


هان؟دیده ای.




احساس: نه من خود ندیده ام اما میدانم که هست.




عقل: از روی چه؟




احساس: آن را هم نمیدانم.اما...




عقل: چه میگویی.به من میگویی احمق،تو که خودت احمق تری.


اگر نیستی:


پس خدایان مهربان را نشانم بده.شیطان نابود شده،دنیای زیبا،روز بدون ترس، زندگی آرام،خواب راحت،عشق بدون اشک،...


نشانم بده.


چی؟


چرا ساکت شده ای.


اصلا هست؟




احساس: نمیدانم،اما گاهی احساس کردم که واقعا عاشق شده ام.


بدون در نظر گرفتن ...


این را چه میگویی؟



عقل: خب،جالب است.


اطمینان داری به خودت دروغ نمیگویی.




احساس: بله،تو چه فکر میکنی؟


چه میخواهی بگویی؟




عقل: خب چه قدر ادامه داشت؟




احساس: شاید چند روز شاید یک ماه وشایدم ...




عقل: و بعدش؟




احساس: دیگه دوستش داشتم یا شایدم ... نداشتم.


و گاهی که دوستش نداشتم ازش متنفر هم بودم.





عقل: چه ساده.


چه ساده عشق واقعی تبدیل به تنفر میشود.


واقعا عشق اینه؟




احساس: نمیدانم.




احساس خاموش شد...





عقل: چه ساده با "نمیدانم" خودت را راحت میکنی.


نه، نیست.


عشق وجود ندارد.


عشق...





ناگهان عقل خاموش شد.




این من هستم.


"من" دو وجه دارم، عقل و احساس.


من میتوانم ببینم.


آری زیباست.


زندگی زیباست.


این عشق من است.


نگاهش کن... زیبا نیست؟


نترس راستش را بگو.


من با تو نیستم عقل، با احساسم هستم.


از عقل نترس.


او همواره میخواهد توجیه کند.


اما نمیداند ایندفعه نمیشود توجیه کرد.

من عاشق شده ام، توجیحش کن.



احساس، احساس کرد...



احساس: آری زیباست، عقل کجایی که ببینی زیبایی را.


عشق را ...


دیدی هست فقط باید دید...

143:

ببينيد انسانها دو دسته هستند در حيطه داستان نويسي:
1- دسته اول استعداد ندارند و تنها اداي نوشتن را در مياورند اگر خوب به نوشته هايشان نگاه كنيد ميتوانيد چندين داستان معروف را درشان پيدا كني كه بهم چسباندن
2-دسته دوم استعداد دارند ولي شگردها را بلد نيستند كه با كمي مطالعه و نوشتن شيوه و روش خودشان را پيدا ميكنند

شما جزو دسته دوم هستيد

امروز بعد از مدتها دوباره نوشتم، ایندفعه با استفاده از راهنمایی های دوستان تونستم تمومش کنم. کار خیلی سختی نبود فقط باید دوباره امتحان میکردم. متن اظافه شده با متن قبلی همشو گذاشتم. ممنون میشم بگید این پایان خوبه یا نه.
مرسی
ببين داستان هم مثل خانه است.فرض كنيد به شما تصوير يك غار را نشان بدهند و تصوير يك كلبه بعد از شما بپرسند خانه كدام هست؟

شما كلبه را نشان ميدهيد (احتمالا) اگر دليلش را بپرسند ميگوييد چون قواعد يك خانه را دارد.
1-ساخته دست بشر است
2-از روي محاسبه ساخته شده است
3-از اجسام مختلف براي ساختنش استفاده شده است
و....

حالا يكنفر بيايد و بگويد اون غار هم خانه است،من ميتوانم بروم اون تو زندگي كنم يا خيلي ها در غار زندگي ميكنند.شما در جواب ميگوييد: اسب هم انسان را جابجا ميكند ولي بهش نميگويند ماشين

منظور من اين است كه شما يك ابزار از چند ابزار يك داستان را استفاده كرديد و هنوز براي خواننده به عنوان يك داستان شناخته شده نيست

درست مثل شعر ،كه هر جمله اي قشنگي را شعر نميگويند

من پيشنهاد ميكنم بار ديگه در مورد يك موضوع ملموستر براي خودت يك داستان بنويسي،بعد مياييم پله به پله كمك ميكنيم تا بهتر بشود

144:


145:

ممنون از راهنماییاتون.
میخواستم بدونم اسم نوشته ی من که قبلا گذاشتم چی میتونه باشه. البته برام خیلی مهم نیست که حتما داستان یا داستان کوتاه باشه. من یه اشتباه کردم که این نوشته مو گذاشتم برای مسابقه و فکر کنم برای همین رای نیاورد که اصلا داستان کوتاه نبود!
به هر حال برای من مهم نیستش که این داستان کوتاه باشه، چون اول که داشتم مینوشتم با این قصد ننوشتم.
بازم ممنون از راهنماییتون.
لطف کنید این نوشتمو که اینو به قصد داستان کوتاه نوشتم بررسی کنید و اگه ممکنه بگید داستان خوبیه یا نه.
خواهشا بگید که اگه این یکی هم داستان کوتاه نمیشه اسمشو گذاشت چی میشه بهش گفت.
ممنون

چرا زندگی؟
در پایتخت یکی از بزرگترین کشورها مردی 27 ساله در خانه ای بزرگ که از پدرش به او ارث رسیده بود زندگی میکرد.
این مرد که جیمز نام داشت در بیست سالگی پدر و مادرش را در تصادفی از دست داده بود و تنها زندگی میکرد.
او شغلی مناسب داشت و درامد ماهانه اش بسیار زیاد بود.
او کسی بود که با بزرگان کشور از قبیل روسا و نمایندگان مجلس و حتی بعضی از وزرا رفت و امد داشت و انها برای او احترام خاصی قایل بودند.
به غیر از غم تنهایی ، او در زندگی اش هیچ غمی نداشت.
به خاطر وضعیت اجتماعی جیمز خیلی از دختران ارزوی ازدواج با وی را داشتند.
بالاخره جیمز نیز تصمیم ازدواج گرفت و به چند کشور مسافرت کرد تا همسر مورد علاقه اش را بیابد.
در نهایت او همسرش را یافت.
بعد از گرفتن مراسمی مجلل ان دو زندگی با هم را شروع کردند.
روزها وسالها میگذشت وانها تصمیم گرفتند که کودکی را به دنیا اورند.
انها کودکی به دنیا اوردند ونام این کودک زیبا را کترین گذاشتند.
زیبایی او مانند داستانها بی مانند بود.
کترین مادری مهربان و پدری داشت که همه نیازهای او را برطرف کرده بودند.
اما همین که او بزرگ تر میشد ترسی سراسر وجود پدر و مادرش را فرا می گرفت.
این ترس یک نگرانی عادی نسبت به فرزند نبود و با ان فرق داشت.
این ترس به خاطر این بود که کترین در شش ماهگی اش ساعت ها به جایی خیره میشد و این رفتارش را تا الان که حدودا شش ساله است هنوز دارد.
البته فقط این نبود.
کترین کودک عادی ای نبود ، زیرا او بسیار گوشه نشین و گاهی اوقات بسیار غمگین در اتاقش می ماند و فکر می کرد.
زمانی که بزرگتر شد و به مدرسه رفت ،همه از رفتارش تعجب می کردند .او در انجا نیز با کسی صحبت نمی کرد حتی با معلمان .
او همین جور به مدرسه میرفت تا زمانی که بیست ساله شد.
البته تا بحال پدر و مادر کترین رفتارش را نادیده میگرفتند اما خود را به ندیدن آن میزدند.
اما با گذشت زمان وضع داشت بدتر میشد.
پدرش که دیگر خسته و ناراحت بود تصمیم گرفت که با او صحبت کند تا اگر توانست به او کمکی کند.
جیمز ،به اتاق کترین رفت و با او صحبت را اغاز کرد:
جیمز:نمیدونم چه کاری میتونم بکنم.من و مادرت در تمام این مدت هرچه نیاز داشتی برایت فراهم کردیم و تا نهایت توانمان تلاش کردیم که تو راحت زندگی کنی.ولی به نظر میاد همه ی نازات برطرف نشده، درسته؟
کترین:من نیاز به سکوت دارم و اینکه خیلی کم صحبت میکنم دلیل نمیشه که غمگینم یا کمبود عاطفی دارم.من در این فکر هستم که چرا باید زندگی کرد و این موضوعیست که فکر من رو در تمام
این مدت به خودش جلب کرده.
جیمز:من چیزی یاد گرفته ام وان اینست که: زندگی را زندگی باید کرد.
همه مردم بر این اساس زندگی میکنند.
تو هم از مردمی ، پس باید زندگی کنی.چون برای این خلق شده ای و روزی نیز می میری.
حال که تمام مدت زندگی ات را در این جستجو باشی که چرا زندگی؟
زندگی نمی ایستد تا با تو همراه شود بلکه میگذرد و دیگر تو نیز زندگی نخواهی کرد و زمان زندگی ات را از دست داده ای.
کترین:درست است که زندگی انجور که باید می گذرد و منتظر کسی نمی ماند.اما................................... ...............
مثالی می زنم که شاید بتوانی مرا درک کنی.
تا بحال به یک مرغداری رفته ای.
در انجا از مرغان نگهداری میکنند ، بهشان غذا می دهند و در نهایت انها را می کشند.
مرغان در انجا زندگی میکنند ، غذا میخورند ، زاد و ولد میکنند اما برای چه؟
ایا این کافیست که زندگی کنی.اما ندانی برای چه.
انها در مدت زندگیشان باید انقدر تخم بگذارند تا جایی که دیگر قدرت ندارند و انوقت است که به مرگ محکومند.
زندگی یک مرغ واقعی چگونه است.
ایا انها نباید در طبیعت ازاد زندگی کنند و خودشان با مرگ بجنگند.
که می داند ، شاید ما هم مثل ان مرغانیم.
و در شعورمان چیزی بیش از این نمیبینیم.
همانطور که یک مرغ فقط مرغداری را می تواند ببیند.

146:

خوب شروع كردي ولي فكر كنم هنوز تمام نشده

خيلي بد تمام شد.بايد يك پايان مناسبتري پيدا كني.

147:

خوب منم اومدم نظراتم رو بگم!!!!!از اول شروع می کنم نقل قول نمی کنم...
داستان pedram ashena
چند بار هم بخونی نمی تونی بفهمی دیونه خونه است یعنی منظورش رو خوب رسونده فقط من نمی فهمم یکی
چرا باید چنین داستانی بنویسه وخواننده چرا باید اونو بخونه؟؟؟

داستان mario هم در همین مایه بود اما کمی خنده دار جلوه کرده جالب شده البته اگر قصد خندوندن داشته موفق بوده

داستان mahdi shadi خوب بود.واضح وتمیز به سبک کلاسیک رسیدن به درس تلخ در همان چند سطر اونو خیلی جذاب کرده بود و البته هماهنگی جمله اول و آخر فکر جالبی بود منکه به این رای داده بودم

داستان mobiler که اصلاً داستان نبود شعر یا نثر یا؟نمی دونم؟نمی تونم نظر بدم!!!!!!!!!!!!

هر سه داستان beny nvidia جالب بود اول دختر و پسر دم در...ساده وشیرین با دلهره موقتی و پایانی خوش ومنطقی

داستان پسرک فرش فروش نوعی نارضایتی و دروغگویی جوانان که خودم مکرراً باهاشون رو در رو شده ام و این داستان لج آدم رو خوب در میاره وخواننده رو متوجه عیب بزرگی می کنه

داستان سوم کامپوتر فکر جدید وخوبی بود خوب شروع شده بود و خوب پیش می رفت خواننده رو کنجکاو می کرداما
آخرش انگار که می تونست خیلی بهتر از این بشه ...

داستان hamidma (قلوه سنگها)یک ترحم زایی عالی!هر آن خواننده فکر می کنه با یک شخصیت منفی طرفه که با پی
بردن به حقیقت و درک نکردن جامعه اطراف دلسوزی می کنه

بنظرم همه سعی خوبی کرده بودند و اگه ادامه بدیم بهتر هم خواهیم شد

148:

با تشكر از اظهار نظرتون. من يه مقداري سعي كردم كه در اين داستان علاوه بر اينكه خواننده رو با يه شوك ( نه چندان زياد) مواجهه كنم از اونجايي كه شديدا به موضوعات روانشاختي و روان درماني علاقه دارم و مطالعه كرده ام ، به نوعي به وضعيت روحي و فكري افرادي كه دچار افسردگي و ديگر بيماريهاي روحي مبتلا مي شوند اشنا كنم.
هميشه براي من فيلم ( ذهن زيبا ) beautiful mind با بازي راسل كرو يه فيلم تاثير گذار بوده. در اين فيلم نيز بيننده كاملا با يه شوك البته شديد مواجهه مي شود كه خوب من اون رو خيلي پسنديدم.


به هر حال از نظراتتون ممنونم.

يه سوال هم در مورد نوشته و نقد جناب پدرام داشتم.
شما در مورد صداقت نويسنده صحبت كرديد ولي در نوشته خودتون روندي شبيه به روند داستان من وجود داره مكالماتي نا مفهوم و پيچيده كه با عبارت ( يه زن سفيد پوش ) بر ملا مي شود. ممنون مي شوم كه در اين مورد بيشتر توضيح و صحبت كنيد.
اگر هم لطف كنيد و در مورد نظر لطفتون كه در مورد نويسندگي من داشتيد ، راهنمايي كنيد كه با چه كتابهايي شروع كنم و چي بخونم ممنون مي شم.

149:

منم از اینطور سردرگم کردن خواننده در مورد شخصیتها خوشم میاد اگه رمان شیطان کیست منو خونده باشید می بینیدکه اکثر شخصیتهام مرموزند اصلاً از اسم رمانم معلومه مگه نه؟

150:

آره كه معلومه وسترن جان....خداييش رمان قشنگيه.....!

151:

من در آنجا سعي نكردم چيزي را مخفي كنم.و اصلا هم سعي نكردم اخر داستان چيزي را كشف كنم.فضاي ابتدايي داستان خواننده را به يقين بالايي ميرساند كه اين فضاي يك تيمارستان شايد باشد.نويسنده در اين داستان همانقدر اطلاعات دارد كه خواننده از نوشته درك ميكند.و اين حس به خواننده كمتر دست ميدهد كه در حال بازي خوردن است

در مورد كتابها هم بعدا توضيح ميدهم

ممنون

152:

شاید خیلی کودن باشم اما من نفهمیدم فضای تیمارستانه تا اینکه خودت گفتی!!!!!!!فکر نکنم لزومی به سردرگم
کردن خواننده (تا این حد )باشه!

153:

بازم ممنون از اینکه جواب داید. شاید اگه بهتون بگم که این داستانی که من نوشتم دقیقا واقعیت داشته و فقط مقداری اینجانب به حالت نوشته نزدیکش کرده ام قبول کنید که این (در حالی که حرف شما رو در مورد تکان دادن خواننده قبول دارم) کاملا واقعیت داشته و سعی به معرفی مشکلات داشته ام.

منم از اینطور سردرگم کردن خواننده در مورد شخصیتها خوشم میاد اگه رمان شیطان کیست منو خونده باشید می بینیدکه اکثر شخصیتهام مرموزند اصلاً از اسم رمانم معلومه مگه نه؟



ممنون که WESTERN نیز در این مورد نظر دادند.

154:

نمی دونم از چگونگی نوشته شدن داستانهای مشهور فرانکشتاین و دراکولا خبر دارید یا نه چهار دوست بودند قرار
می ذارند هر کس داستانی بنویسه و صبح به بقیه عرضه کنه دو نفر از اون چهار نفر مری شلی و برام استوکر بودند!شاید اگر اون دو نفر دیگه هم چیزی می نوشتند مثل اون دو حالا مشهور می شدند
پس چرا دیگه ادامه نمی دید؟شاید استوکر و شلی دیگه ای خلق بشه!

155:

خوب من با اجازه دوستان 5 مینی دیگر را که اخیرا نوشتم اینجا قرار میدهم. از دوستان خواهش می کنم که حتما نظر بدهند و از 0 تا 5 به هر کدام از مینی ها امتیاز بدهند.


دید باز
- یک، دو، سه .... و چهارتا درخت
- حالا با اون یکی
- یک ، دو، سه .... سه تا
-حالا با هر دو
- یک، دو، سه، چهار، پنج، شش ، هفت .... هفت تا
-آفرین پسرم همیشه با دوچشمت به زندگی نگاه کن.





شکلهای انتخابی
خنده، گریه،چشمک، تعجب،دسته گل،خجالت، غمگین و .... کاش می دانستم که بچه های این تاپیک کدام شکلک را برای مینی های من انتخاب می کنند.




راه رفتن و نوشتن
او زیبا می نویسد ولی مطمئن هستم اگر می توانست راه برود همه را ازشوق دویدن به وجد می آورد، من راه می روم ولی شاید اگر می توانستم بنویسم همه را از شوق نوشتن ..... این فرق بین western و من هست.




دید بسته
زن با نگرانی از کم شدن مهر و علاقه شوهرش پرسید:
- چند ماهی هست که حلقه ازدواجمان به دستت نیست!
مرد دست چپش را بلند کرد و گفت :
- فکر کنم که شما هم چند ماهی هست که به انگشت کوچک من نگاه نکردی! حلقه برای ان انگشتم کوچک شده بود.





آرزوی اره ای
- اجازه بده من مقداری اره کنم. از بچکی بریدن با اره ، آرزویم بوده است.
اره را گرفت و دو سه بار اره را جلو و عقب کرد و گفت :
بسته . خسته شدم خودت ادامه بده.
حمید اره را گرفت و کارش را ادامه داد .او دائم در این فکر بود که نکند آرزوی ساختن لانه چوبی برای پرندگان که چند روز گذشته را صرفش کرده بود این قدر پوچ و زود گذر باشد.

156:

پس من نظرم رو ميگم.
ناراحت نشيها




157:

اين داستان هم با نام : "حتي يك لحظه" از من :


.................................................. .................................................. .....
- حتي يك لحظه ؟
- حتي يك لحظه.

حتي نتوانست به اين هم فكر كند كه زندگي از يك چشم بر هم زدني ، سريعتر گذشته.

و تمام.
.................................................. .................................................. .....

158:

خیلی خیلی ممنونم دوست گرامی. اصلا هم ناراحت شدن نداره و کلی هم خوشحال شدم.

فقط یک سوال ؟ ایا واقعا شما فکر می کنید که تمام مینی ها باید واقعیت داشته باشند؟ یا این یک اصل در مینی هست؟

در داستان اول دقیقا این اتفاق می افتد شما می توانید در کنار یک خیابان که مقداری درخت در کنارش دارد بایستید و امتحان کنید......

در مورد داستان حلقه ازدواج نیز من مقداری از اغراق استفاده کردم تا یک مسائله مهم زناشویی یعنی ( تحریف شناختی ) را نشان بدهم. سعی کردم که از یه استعاره استفاده کنم و اگر شما ازدواج کرده باشید فکر کنم مطمئن می شوید که همچنین مسائلی خیلی خیلی پیش می یاد ( هر چند که در زندگی عادی هم خیلی از این اتفاقها می افتد)

159:

خواهش ميكنم



خیلی خیلی ممنونم دوست گرامی. اصلا هم ناراحت شدن نداره و کلی هم خوشحال شدم.

فقط یک سوال ؟ ایا واقعا شما فکر می کنید که تمام مینی ها باید واقعیت داشته باشند؟ یا این یک اصل در مینی هست؟

در داستان اول دقیقا این اتفاق می افتد شما می توانید در کنار یک خیابان که مقداری درخت در کنارش دارد بایستید و امتحان کنید......

در مورد داستان حلقه ازدواج نیز من مقداری از اغراق استفاده کردم تا یک مسائله مهم زناشویی یعنی ( تحریف شناختی ) را نشان بدهم. سعی کردم که از یه استعاره استفاده کنم و اگر شما ازدواج کرده باشید فکر کنم مطمئن می شوید که همچنین مسائلی خیلی خیلی پیش می یاد ( هر چند که در زندگی عادی هم خیلی از این اتفاقها می افتد)
ممنون
من نگفتم كه تمام ميني ها بايد واقعيت داشته باشند. يادمه يه جا خوندم كه داستانهايي كه در كنار واقعيت زندگي قرار دارند و به گونه اي نوشته ميشن كه تصور خواننده اين است كه وجود دارند به رئاليسم جادويي معروفند. اين داستان رو هم خوندم هم ميگفتم كه يك داستانه و هم ميگفتم شايد واقعيت داشته باشه.
همانطور كه فكر كنم قبلا گفتم نظرات من رو فقط به ديد يك خواننده بپذيريد . چون نه تخصصش رو دارم و نه معلوماتش رو.
حالا هم احتمالا برداشت اشتباهي داشته‌ام.

در مورد داستان درخت هم بايد امتحان كنم

در مورد داستان حلقه هم چون ديگه خيلي اغراق شده بود گفتم.
از لحاظ كلي موافقم شايد يه چيزهايي باشه كه جلوي چشممان هست ولي دقت نميكنيم.


160:

این سر منم خیلی اومده و همیشه فکر کردم واقعاً تصمیمم اینقدر سرسری بوده؟به نکته خوبی اشاره کردی! در کل
استعداد نوشتن مینی رو داری(برعکس من!)من بازم یک داستان خیلی کوتاه نوشتم تا فردا میام تایپ می کنم

161:

از اینکه این چند روز رو صبر کردم تا شما بیایید نظرتون رو بدید اصلا پشیمون نیستم. ممنونم از نظراتتون. دلگرم کننده بودند. واقعا ممنونم. شما هم در مورد نویسندگی توضیح بدید. البته اگه امکان داره. اینکه شما فقط می نویسید یا اینکه با قاعده و اصول خاصی است؟ اصلا در مورد نویسندگی و شیوه های نگارش و ... سابقه مطالعه دارید؟ شما چه کتابهایی رو برای شروع به من پیشنهاد می کنید؟


خوب با اجازه سه تا دیگه از مینی های جدیدم رو اینجا قرار می دهم. امیدوارم که ناامید کننده نباشند و شما هم حتما نظرتون رو بدید.
این دفعه اصلا به اسم براشون فکر نکردم. شاید بتونم بعدا براشون اسم هم انتخاب کنم.



---------------------------------------------------------------------------------------
خوابت نمی آید؟
نه
به چی فکر می کنی؟
هیچی! تو به چی فکر می کنی؟
به اینکه چرا اینقدر تو فکر هستی؟
من ؟ چطور مگه؟
اخه باز هم دست به سینه خوابیدی
------------------------------------------------------------

سه تا به جلو یکی به چپ ، پای چپ
سه تا به جلو یکی به راست ، پای راست
حالا سه تا به راست یکی به بالا پای چپ
حالا سه تا به چپ یکی به ؟!
موزائیک های پیاده رو تمام شدند و عابر پای راستش را برای عبور از خیابان روی اسفالت گذاشت اما اینبار با زاویه 45 درجه حرکت کرد تا اگر نمی تواند مثل اسب حرکت کند حداقل مثل فیل حرکت کند. مدتهاست که دیگر مثل وزیر راه نمی رود.

----------------------------------------------------------------------

با وجود تمام زیبایی و وسعتش ونمایش آن همه الماسهای چشمک زنش خیلی ها فقط به پلاک هلالی کوچک روی سینه اش نگاه می کردند. آسمان باز هم حسودی اش شد و ابرها را برای مخفی کردن ماه فراخواند.


----------------------------------------------------------------------

162:

تو خیلی نسبت به من لطف داری !من هیچ کار خاصی نمی کنم در کل هرچی به ذهن و قلمم میاد می نویسم هیچ
کتابی نخوندم و بهت هیچی پیشنهاد نمی کنم!!!!چون بنظرم روح نویسنده باید تماماً مال خودش باشه و اصلاً نیازی
نیست از دیگران کمک بگیره!اونم از کسانی که خودشون حتی یک داستان کوتاه هم ننوشتند!!پس لطفاً آزادانه به
کارت ادامه بده چون مهارت عجیب و شوکه کننده ای داری!گاهی به سرم می زنه نکنه این مینی ها رو از جا یی کش می ری!چون برای یک تازه کار خیلی عالی اند!این سه تا هم طبق معمول عالی بود و من نمی دونم چی بگم جداً حرف نداره که بگم!هنوز دومی محشر بود!اینم از داستان دوم من!شما مجبورم کردید داستان کوتاه بنویسم!اما مینی هنوز .نمی تونم!یعنی چیزی به ذهنم نمی رسه

باورود به سالن با یک صف بلند روبرو شد اما قبل از آنکه فرصت غر زدن پیدا کندیکی از دوستانش از وسط صف دست تکان داد(هی ...تراویس پیش دکتره شما با هم آزمایش داده بودید مگه نه؟پس لازم نیست صف بایستی)
جی سن از خدا خواسته به سوی مطب راه افتاد.یکی از دوستانش به شوخی داد زد(برو خوش شانس!اولین باره اون سردردهات به دردت خواهد خوردقسم می خورم معافت می کنند)
جی سن خندان وارد دفتر شد.منشی آنجا نبود پس به سوی مطب رفت اما تالای در را باز کردصدای بغض آلود تراویس را شنید(ازتون خواهش کردم...این باید بین ما بمونه!)
دست جی سن بر دستگیره ماند.دکتر غرید(اما اگه برادرتون علت معافیت رو بپرسه....)
تراویس نالید(یک چیزی پیدا می کنم بهش می گم...لطفاً آقای دکتر چرا نمی فهمید این اونو ویران می کنه اجازه
بدید تا وقت هست پیش هم باشیم و خوش بگذرونیم...اوه خدای من!چقدر وقت هست؟)
دکتر زمزمه کرد(دوست داشتم بگم شش ماه اما خیلی کمتر از اینه...کاش زودتر اقدام می کردید...)
تراویس گریست(نه...نه نمی خوام به این زودی ازش جدا بشم...)
جی سن احساس کرد دنیا بر سرش می چرخد.درد پیشانی اش دوباره و وحشتناک تر شروع شد.برگشت و وحشیانه خود را به سالن انداخت و در مقابل چشمان حیرت زده جوانان بیرون دوید.
با صدای جیغ و داد پرشور بچه های خیابان از خواب بیدار شد و متوجه بارش برف شد.یعنی زمستان آمده بود؟یعنی از وقتی که از شهر خارج شده بود یک سال گذشته بود؟و او هنوز زنده بود؟چقدر دلش برای تراویس تنگ شده بود شاید وقتش بود برگردد و بخاطر بی خبر ترک کردنش از او معذرت بخواهد...با صدای ضرباتی که به در خورد بخود آمد.صاحب هتل بود(آقای مولیگان...یک عده اومدند شما رو به جرم فرار از سربازی ببرند!)
جی سن خندید(منکه گفتم معاف هستم)
آقای فارگو سر تکان داد(منم همین رو بهشون گفتم اما اونا گفتند آقای تراویس مولیگان معاف بودند نه شما!)

163:

راستش رو بخواهید تمام مینی های که من تا حالا نوشته ام نتیجه سالها فکر من هستند. تمام این نوشته ها بر گرفته از تخیلات و تفکرات من بوده اند که سالها به دنبال راه حلی برای ابرازشون می گشتم. این تاپیک به من کمک کرد که این ها رو بنویسم. و راهنمایی ها و دلگرمی های شما و دیگر دوستان تاثیر خیلی زیادی بر کارهای من دارد.


بازم ممنونم از راهنماییتون و لطفتون

164:

حس بد انسان بودن

لجن از سر و رویم پایین می ریزد. بوی تعفن فضولات گاو و گوسفند که با خاک قاطی شده اند و تمام بدنم را در بر گرفته اند قدرت تنفس را از من گرفته اند. آه نه خدا! باران دوباره شروع شد. الان دیگر باید منتظر ریزش قطرات آب از بالای سرم باشم ،سقف بالای سرم پر از سوراخ است. این وضعیت دیگر آخر شانس من است. از زمانی که از مادرم جدا شدم روز به روز اوضاع بدتر می شود. ماههاست که دیگر خواهر برادرهایم را ندیده ام و از آنها هیچ خبری ندارم. یادش بخیر زمانی که درآغوش مادرم همه با هم زندگی می کردیم. وقتی از مادرم جدا می شدیم مادرم می گفت هر وقت بزرگ شوید دوباره ممکن هست بتوانید همدیگر را ببینید .سرما، گرما،خیسی، خشکی، کمبود غذا، تاریکی و خفقان، فشار مداوم خاک و شن اطرافم ....... آه خدا را شکر که من را بذر گل هستم و نه انسان.

165:

امیدوار بودم که حداقل تو این دو هفته دیگر دوستان هم بیایند و نظر بدهند....... مثل اینکه اصلا از اقا پدرام هم خبری نیست.........

166:

بله هیچکس اینورها نیست!خود تو چرا به داستان من نظر ندادی؟منم می بینی که از لجم به داستانهای تو نظر نمی دم!!!!!!!!!

167:


بالاخره من برگشتم!
وسترن جان مثل هميشه قشنگ بود....راستش وسطاش كه رسيد...مخصوصاً اونجا كه يه دفعه از خواب مي‌پره... داشتم نااميد مي‌شدم...امّا وقتي ادامه دادم ديدم نه خير...اين وسترن همون نويسنده‌ي خوش ذوقه...!

168:

خوب من اگر نظر نمي دهم معنيش اينه كه بي نقصه western جان. در ضمن امروز هم به شما حسوديم شد چون mehdi امده بود و واسه ميني شمانظر داده بود ولي حتي نظرش رو در مورد يكي از ميني من هم نداده بود.

169:

اي بابا داداش چوب كاريمون نكن...من شرمنده...راست مي‌گي...بايد نظر مي‌أادم...ببخشيد
.
.
.
مي‌دوني نمي‌خوام دونه دونه نظر بدم....مي‌خوام يه چيز كلّي بگم...البته فقط نظرمه و چون گفتي دارم مي‌گم...مي‌دوني... به نظرم هر چي كه بيشتر مي‌نويسي...بهتر مي‌نويسي...اين خاصيّته كليّه مني ماله... يعني بايد اون قدر بنويسي تا بشي يكي مثل نيچه...!..البته خودت مي‌دوني كه يه روز از نيچه هم بهتر مي‌شي...!
بازم شرمنده!

170:

مثل اينكه شما چوب كاري مي فرماييد. از نظرتون خيلي خيلي ممنونم. دلگرم كننده بود.
شديدا منتظر نظرات ديگر دوستان نيز هستم.

171:

اوه سلام دوستان!خوش اومدی مهدی!بازم شرمنده ام کردید!
hamidma چرا اینقدر اعتماد بنفس کمی داری؟تو محشر می نویسی پسر!!!!
راستی برام دعا کنید اگه بتونم ششصد هزار تومان جمع کنم می تونم کتاب رانده شدگان رو چاپ کنم!!!و حتی طرح روی جلد هم خودم بدم!!!دعا کنید بتونم و البته اگه چاپ شد به فروش برسه!یک آدم خوب پیدا کردم که چاپ خونه داره
اومد کتابم رو دید با تعداد صفحه ها حساب کرد گفت پونصد جلد می تونیم بزنیم!اوه اگه بشه....

172:

واييييييييييييي....تبريك مي‌گم وسترن عزيزم......چه خوب......اين عاليه.....
.
.
.
ببين بذار بي تعارف بهت بگم....اگه بذاري من از خدامه كه هر جوري مي‌تونم تو اين كار كمك كنم.....فقط اگه بذاري..........
.
.
.
داش حميد...تو هم بي‌خيال نشو بازم كاراي قشنگتو برامون بذار....

173:

اوه تو چه خوبیمتشکرم اما فکر نکنم کسی بتونه کمک کنه امیدم به بعد از عید...بذار ببینم چی می شه
خدا بخواد کمکم می کنه انشاالله...از لطفت ممنونم...اما اگه چاپ شدآدرس بده برات یکی پست کنم

174:

باشه....آدرس مي‌دمو منتظر مي‌مونم....!...بد قولي هم نكن كه اصلاً جنبشو ندارم...!
ولي بي شوخي ايشالا هر چي مي‌شه خير باشه و موفق باشي...

175:

حالا....همين حالا كه ديگه كم كمك داره سال تموم مي‌شه و بعدش به هر دليلي ممكنه براي كنار هم بودنمون وقفه بيفته...پس بياين يه بار ديگه دور هم جمع بشيم و داستان بنويسيم....
اگه اجازه بدين اينا نظراي پيشنهاديه منه:

1_ يه بار ديگه همت كنيم و هر كي كه دست به قلم هست رو جمع كنيمو اين سري رو بهتر و جدي تر دنبال كنيم....
2_ موضوع مسابقه يا دوباره آزاد باشه يا بيايم جمع شيم و يه موضوع جالب و قشنگ و نو كه جاي كار زيادي هم داره رو انتخاب كنيم و راجع به اون بنويسيم... كه من خودم با اين دومي موافق ترم....
3_ فعلاً چون هنوز شماها نظر ندادين رو همينا بحث كنيم تا صورت كلّي كار معلوم بشه...
4_ ....خب پاشين بياين نظر بدين ديگه....

176:

نه بابا....نظر....؟...نه به خدا.....!...مسابقه....؟....نه بابا اين حرف‌ها چيه....نه به خدا....نه...!!
.
.
.
خب بيايان نظر بدين ديگه.....!

177:

سلام
کارت عالیه...
من از نوشتن خوشم میاد ولی چون از چیزای زیای خوشم میاد نمیرسم تقویت کنم خودم رو ...

178:

خوب می دونی که من از اول موافق بودم اون داستان دومی رو هم به این امید نوشتم که مسابقه ادامه داره اما دیدم
خیر...خبری نیست!فکر کنم موضوع واحد جالب بشه اما سخته!می دونی که باید حسش بیاد!!!منکه همیشه این
حوالی بودم و مثل همیشه خواهم بود (اگر مشکلی پیش نیاد!)

179:

سلام ببخشید که چند روزی نبودم. با اجازه یه سر به شهرمون زده بودم بسیار بسیار جاتون خالی بود.

من یه پیشنهاد دیگه هم دارم:
به نظر من یه مقدار در مورد اصول مینی و نوشتن ابتدا صحبت و بحث بشه و بعد دوباره شروع کنیم. تا نوشته هامون بجای مینی به شعر و نثرو طنز و ... کلی قالب دیگه تبدیل نشه . واقعا من دوست دارم که بیشتر در این مورد بدونم.

از لطف western جان و Beny-Nvidia و mehdi-shadi هم بسیار بسیار ممنونم.


از خبر احتمال چاپ شدن کتابت خیلی خیلی خوشحال شدم. برام غیر قابل باور بود. یه مقدار در مورد روند چاپ هم توضیح بده اینکه چه کارهایی کردی و تعداد صفحات چقدر بود و چقدر هر جلد هزینه بر می داره و فروشش چقدر می شه؟

بسیار بسیار ممنونم

180:

سلام
من موافقم با این ...
کمک خوبی هم برای من که چیزی نمیدونم میشه ...

181:

ايشالا كه هستي!...پس حالا يه كاري كن تا حسش بياد و يه موضوع هم پيشنهاد بده!

182:

مي‌دونيد.....به نظر من چرا خودمونو محدود كنيم....بياين اول يه موضوع جالب بذاريم و مسابقه رو پيش ببريم...بعد بيايم يه كمي هم جدي تر راجع به اصول نوشتن صحبت كنيم....
...چون به نظر من براي نوشتن نبايد خيلي تئوري كار كرد...به نظر من نوشتن دو تا اصل داره...يكي خواندن يكي تمرين كردن و نوشتن....ولي بازم هر چي كه نظر جمعه...

183:

اولاً شهرت کجاست؟پای سرو بلند؟ثانیاً حرف مینی رو نزن!تو که استعداد داری فکر می کنی همه می تونند؟
من که دیگه از این هم کوتاهتر نمی تونم بنویسم!اونوقت می شه تلگراف!ثالثاً قابلی نداشت!رابعاً کاری برای
کتابم نکردم یعنی یک آقایی که چابخونه داشت و خودش در کار نوشتن کتاب درسی بود اومد خونمون کتابم(رانده شدگان)رو که پرینت کرده بودم دید گفت این بشه کتاب معمولی میشه سیصد و خورده ای بعد نشست حساب
کرد گفت با ویرایش و جلد و...می شه ششصد تومن هذینه بر می داره و هر جلد رو اگه راضی باشی دو تومن
بفروشیم چهارصد تومن سود می کنی!!!!!!!!و گفت گرفتن شابک و مجوز هم راحته!همین!دیگه عرضی؟

184:

و اما مهدی جان....اولاً شهر تو کجاست؟عربستان؟نه یعنی این سوال بی ربط بود!تو که نرفتی شهرت!!!!ثانیاً من همیشه هستم تو نیستی!ثالثاً حس منم نمیاد آقایون بیاند هل بدیم!رابعاً راست می گی محدود کردن نویسنده
بی معنی چون هر کس حس و طرز متفاوتی داره و البته که باید عملی کار کرد گفتم که اصول تئوری رو کسانی
می گند که خودشون حتی کلمه ای ننوشتند تا ننویسی به عیبهات پی نمی بری!وسلام!

185:

مرسي به خاطر نظرت...بعدش هم يه چند وقت ديگه بگذره تو ما رو تو همه‌ي شهر‌هاي نا مربوط مي‌چرخوني ديگه....؟!...اون از اون پيغام خصوصيه و اينم از اين عربستان اين‌جا....!
.
.
.
راستي يه چيزي يادت رفت....اومده بودي كه موضوع پيشنهاد بدي....!

186:

من کی همچین حرفی زدم؟حالا اگه اصرار می کنید...چون من دخترم در مورد پسر خوشگل موضوع بنویسید

187:

پسر بچه
پسر بچه پدر را از خواب پراند. پدر دستش را برای زدن یک سیلی محکم به پسر بچه بلند کرد. پسر بچه فکر کرد که ای کاش در زمان کودکی پدرش، مثل الان هر روز از تلویزیون و روزنامه ها و ... توصیه هایی در مورد تنبیه نکردن پخش می شد. ولی او سیلی محکمی خورد و بارها و بارها این بالا و پایین رفتن دست پدر و افکار پسر تکرار شد.
پسر بچه پاسخ سوال را نمی دانست. معلم دستش را برای زدن یک سیلی محلم به پسر بچه بلند کرد. پسر بچه فکر کرد که ای کاش ........ ولی او سیلی محکمی خورد و ......
پسر بچه با توپ شیشه همسایه را شکست. همسایه دستش را برای زدن یکی سیلی محکم به پسر بچه بلند کرد. پسر بچه فکر کرد که ای کاش همسایشان .... ولی او سیلی محکمی خورد و .....

پسر بچه .........
پسر بچه ............

پسر بچه سالها بعد پدر، معلم، همسایه و .... شد ولی او نیز پسربچه، شاگرد، پسر همسایه و ... اش را سیلی زد. هر چند هر روز شنیده بود که نباید کتک بزند ولی راهی غیر از این شیوه یاد نگرفته بود.



کنترل لحظه ها

برای تمام دقایق آن روز برنامه داشت. ساعت 7 صبحانه، ساعت 7:15 حرکت به سمت شرکت، ساعت 7:30 پارک ماشین در پارکینک،.... ساعت 9:30 قرار با رئیس شرکت جهت ارائه پروژه ای که آینده کاری اش به آن بستگی داشت،.... ساعت 11:30 ملاقات با رئیس بانک برای دریافت وام منزل،..... ساعت 20 قرار با نامزدش برای مشخص کردن زمان عروسی .............
ولی همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد. ساعت 7 و 16 دقیقه و 32 ثانیه .....
اولین چهارراه، ترمز ماشین، ترمز موتورسیکلت، برخورد شدید، پرت شدن موتور سوار، مرگ موتورسوار،...... ..................
او در زندان فکر کرد که ای کاش می توانست برای لحظه ها هم برنامه ریزی کند.

188:

بمیری حمیدما!اینها رو کتاب کن حیف اند....آدم توی همون چند سطر منقلب می شه!

189:

با تشکر از احساسات پاکتون

خیلی خیلی خوشحال می شوم که بدونم ایا در اینترنت می شه نویسنده معروفی که اهل مینی هم باشه پیدا می شه یا نه. اگر بتونم ادرسی پیدا کنم خیلی خوب می شه. شما به من امیدواری می دید که این نوشته ها رو به دیگران هم نشون بدهم.

190:

تصمیم یا ......!!

13 ساله بود که برای اولین بار تصمیم گرفت که به هر پسری که می رسد نگاه کند. به هر پسری که نگاه کرد متوجه شد که آنها زودتر از او این تصمیم را گرفته اند. نمی دانست او زودتر باید تصمیم می گرفت یا انها اصلا به تصمیم گیری نیازی نداشته اند.

191:

اولاً كه مرسي بابت تمام كارات...خيلي قشنگن....حالا خداييش مي‌بيني هر چي بيشتر مي‌نويسي چقدر قشنگتر شده كارات....البته از اولم قشنگ بودا....!
بعدشم اگه منظورت اينه با نويسندش در ارتباط باشي...راستش نمي‌دونم بايد بگردي....امّا اگه دنبال ميني مالاي نويسنده‌هاي معروف مي‌گردي خب تو نت پرن.....منظورت كدومه...؟

192:

ببينم بر و بچ كسي نمي‌خواد موضوع پيشنهاد بده....؟!

193:

من پیشنهاد دادم گوش ندادید

194:

از لطفتون ممنونم. در مورد نویسنده یا مینی مال نویس خوب اگر هر کدوم بشه که خیلی خوبه. اگر ادرسی یا مرجعی می شناسید معرفی کنید.

195:

می گم خوب تاپیک رو برداشتی دستت حمید!یکی نیست بیاد جلوی ایشون رو بگیره؟

196:

آرزوهای تعریف نشده

راننده به تابلوی کنار جاده نگاه کرد. دزفول 90 کیلومتر. در فکرش حساب کرد که با حداکثر سرعت حدود 45 دقیقه دیگه به مقصد می رسد. راننده نمی دانست ارزو کند که ای کاش زمان زودتر بگذرد تا به مقصد برسد یا سرعتش حداکثر نداشت.

197:

من حاضرم 5 دنگ و 99 صدم این تاپیک رو واگذار کنم ولی اون 1 صدم تاپیک رو برای من نگه دارید. راستی فکر کنم دیگه بدونید که شهر من کجاست...........

198:

دیگه من بهت چی بگم گرما زده؟اونجا حالا هوا خوبه نه؟راستی در مورد تاپیک با صابخونه فراری اش حرف بزن بنظرم
وقتشه اینجا رو ازش بگیریم

199:

صاحبخانه

چند روزی بود که صاحبخانه به سفر رفته بود و گیاهان باغچه تشنه بودند. گیاهان با هم تصمیم گرفتند که دست جمعی دعا کنند تا هر چه زودتر صاحبخانه از سفر برگردد تا به آنها آب بدهد.
- خدایا مدیر شرکت به صاحبخانه زنگ بزند و مرخصی اش را لغو کند.
- خدایا پول صاحبخانه تمام شود و مجبور شود سفرش را نیمه کاره رها کند وبرگردد.
- ...........

نوبت دعای جوانه گل رز که تازه از زیر خاک بیرون آمده بود، شد.جوانه گل رز چون تا حالا صاحبخانه ای ندیده بود فقط دعا کرد که ای کاش هر چه زودتر تشنگی اش رفع شود.گیاهان باغچه به دعای او خندیدند.
همان روز دعای گیاهان باغچه اجابت شد. جوانه گل رز که برای اولین بار ، سیراب شدن را حس می کرد، سعی کرد تا صاحبخانه را پیدا کند ولی کسی را ندید . بقیه گیاهان باغچه با آنکه دیگر تشنه نبودند ولی مثل همیشه صورتشان را به بالا نگرفتند تا از سیراب شدن لذت ببرند. آخر آنروز فقط باران آمد.


پینوکیوی پدر و مرد عنکبوتی پسر


پینوکیو بعد از تبدیل شدن به یک خر وقتی که دید خری با قابلیتهای انسانی شده و تماشاچی های سیرک شدیدا او را تشویق می کنند، پیشنهاد فرشته برای برگردوندش به شکل انسان را قبول نکرد. پسر بچه که جلوی تلویزیون نشسته بود فکر کرد ای کاش هیچگاه خر شدن را قبول نکند هر چند همه دنیا برایش دست بزنند.
مرد جوان بعد از تبدیل شدن به یک عنکبوت وقتی که دید انسانی با قابلیتهای عنکبوتی شده و مردم شدیدا او را تشویق می کنند، برای همیشه مرد عنکبوتی ماند. پسر بچه که جلوی تلویزیون نشسته بود فکر کرد ای کاش حداقل یک عنکبوت شود تا مورد توجه دوستان و خانواده اش قرار بگیرد.
پدری که در بچگی پینوکیو را دیده بود تمام فکرش به دنبال راه حلی بود که بتواند برای رفع مشکلات رفتاری و اخلاقی پسرش که دوران کودکی اش مرد عنکبوتی دیده بود، راه حلی پیدا کند.

200:

عالی بودند داستان هات حمیدما جان . . .

شکست
هوا سرد بود و باران داشت تند تر میشد . یک پیکان قدیمی ایستاد جلومون و ما هم بی درنگ سوار شدیم . داشتیم راجع به درس صحبت میکردیم که راننده گفت من شکست خوردم ...
دوستم به من نگاه کرد و از من پرسید : "چی داره میگه ؟"
قبل از اینکه جوابی بهش بدم رانند گفت : من بهترین دانش اموز وقت خودم بودم ... شب و روزم رو درس پر میکرد ... ولی اخر سر هم شکست خوردم ...
پرسیدم : "چرا شکست خوردید ؟ مگه درس خوندن بده ؟"
گفت : " من وقتی هم سنه شما بودم نقشه های زیادی برای اینده کشیدم ... همیشه به فکر اینده و درسم بودم ... با خودم فکر میکردم که وقتی پدرم فوت کنه من باید چه طوری خرج مادرم رو بدم ؟"
پرسیدم : "خوب ؟"
خنده ای بلند سر داد و گفت : "به جای پدرم ... مادرم فوت کرد ... پدرم ورشکست کرد ... من نتونستم درس بخونم ..."
ساکت شدیم ...
بعد با صدای بلند گفت میدونید چرا ؟
منتظر سوال ما نشد و گفت : "اشتباه من فقط, حرکت در یک بعد بود ..."

201:

کنکور
وقتی شب از سر کار برمی گشت پای درس هاش می نشست و تا صبح درس میخوند و بعد می رفت سر کار . . .
همین طور ادامه داشت ...
سر کار براش اتفاقی افتاده بود دیگر نمی توانست کار کند ...
مادرش گفت: " من به جای تو کار میکنم ولی تو باید درست رو بخونی "
پسر گریه کرد و گفت : "چشم مادر"
مدتی گذشت ...
یک روز چند تا بچه با سنگ لامپ تیر چراغ برق دم در خانه را شکستند ...
ان شب پسر نتوانست درس بخواند ...
چون دست مزد کار مادر فقط برای غذای این خانواده کافی بود نه قبض های برق ...

202:

غریب
دختر به مادرش میگوید : "منم میخوام با داداش بگردم تا شهر رو ببینم ..."
مادرش به او میگوید : "دست برادرت را بگیر تا گم نشی ... تو شهر غریب ..."
دختر رو به مادرش میگوید : "بسه دیگه مامان من 7 سالمه ... "
برادر رو به خواهرش میگوید : "حرف مادر رو گوش کن ... حالا خوبه 7 سالته اینکارو میکنی ..."
دخترک قهر میکند و به حیاط می رود ...
برادر عصبانی میشود و میگوید : "من تو رو با خودم نمیبرم ..."
زن به پسرش میگوید : "کاریش نداشته باش ... از وقتی فهمیده ما برای پیدا کردن کار به شهر اومدیم اینطوری شده ... "

203:

پیرمرد
خیابان شلوغ بود ...
پیرمرد به مردم چشم دوخته بود ...
هیچ کس به او توجه نمی کرد ...
او فقط میخواست کسی صندلی چرخ دارش را به ان طرف خیابان ببرد ...

204:

مرد

صدای زن تمام کوچه را پر کرد ...
مثل اینکه با شوهرش داشت دعوا میکرد ...
زن های محله که از کوچه رد میشدند چند لحظه توقف میکردند و به مشاجره ی انها گوش میدادند ...
زن : "مگه تو مرد نیستی ؟ مگه تو نباید خرج منو این بچه رو بدی ؟ مگه من کلفت مردم ام که باید کار کنم و پولشو بدم به تو ......"
شب شد ...
مرد دوباره در فکر راهی برای برای ترک اعتیادش بود ...

205:

ببخشید زیاد ویرایش میکنم چون به غلط املایی حساسم ...

206:

اولین روز
در حال تلو تلو خوردن بود که مادرش گفت : "بچه جون من مگه بهت نگفتم شب زود بخواب ؟"
پسر بچه جوابی نداد و لقمه ی کوچکی را که مادر برایش درست کرده بود را در دهانش گذاشت ....
مادر با خودش گفت : "باید زود بیدار شدن رو یاد بگیره ... حق هم داره بچه ام ... هنوز روز اوله کلاس اولشه ...یاد میگیره..."

207:

تولد
نصفه شب بود ... داشت در حیاط پرورشگاه گریه میکرد ...
نگهبان پیر و مهربان پرورشگاه پیش او نشست و پرسید : "چرا گریه میکنی ؟"
اشکهایش را پاک کرد و گفت :"مامانم به خوابم اومد ... منو بوسید و رفت ... حرفی هم نزد ... ولی چرا حرفی نزد؟ مگه من چیکار کردم ؟"
نگهبان پاسخ داد : "ناراحت نباش ... حتما اومده بود تولدت رو تبریک بگه ..."

208:

قسمتی از یه داستان واره که خودم نوشتم و البته منشرش نکردم :
البته تا تراژدی اولش رو اینترنت هست ...

:
این کتاب ، مجموعه ای از نوشته های گسیخته من در سال هایی است که بهترین سال های عمر خوانده میشود ولی نه برای من و هموطنانی که همسن من هستند. شاید این کتاب را برای این مینویسم چون کار دیگری از دستم بر نمی آید. این کتاب یک فریاد است یک اعتراض،یک نعره از ته دل و شاید هم هق هق گریه ی یک نسل ، یک نسل قربانی ...

نسلی که زنده است و مرده ، شاد است و افسرده . به روبه رو نگاه میکند و "پوچ" میبیند، به پشت مینگرد و طرحی میبیند از تاریخ که "پارس" نام نهادندش ... آری ، نامی که حتی نتوانستیم لفظش را پاس داریم . همان "فارس" را میگویم !

نسلی که بر روی ویرانه ای به نام "فرهنگ ایرانی" ایستاده است و کلمه "مسلمان" بر دوشش سنگینی میکند .

نسلی که "همزیست" است با نسلی دیگر یا بهتر بگویم ملتی دیگر!

در تمام عالم هستی تنها اینجاست که ملیت مادر و فرزند یکی نیست! فرزند"جوان" است.

نسلی که دیگر از "توهین به مقدسات" ابایی ندارد، درباره دیگر مقدسی برای او وجود ندارد و تا هست تقلیدی است غریزه وار ...

مردم دنیا! اینجا سرزمین پارس است . اینجا "جمع بین اضداد" است . اینجا آخر دنیاست ...

209:

سلام
راجع به داستانت میخوام بگم چرا اینطوری فکر میکنی ...؟؟؟

امضات هم خیلی عالیه ...

210:

از انجایی که من دوست دارم برای نوشته هام از صفر تا 5 نمره بدهند به نوشته های شما نمره می دهم..
از انجایی که دوستان در مورد نوشته من خیلی سخت گیری کردند من هم در مورد نوشته های شما سخت گیری می کنم و از انجایی که سخت گیری دوستان باعث شد که بهتر و بهتر بنویسم ..........پس به مینی های شما 1.5 از 5 می دهم بجز به مینی تولد با نمره3

211:

امیدوارم که شما هم سخت گیری کنید و به مینی های من نمره بدهید.......

212:

همه داستانهات قشنگ بودن.ولی این قشنگ ترینشون بود.


213:

ممنونم .. این برام افتخاره که از شما 1.5 بگیرم .. ولی از اخری خودم هم خوشم اومد ...
ممنون ...

214:

سلام من تازه عضو شدم تا الان داستان کوتاه چند تایی نوشتم ولی تا الان به فکر اینکه به کسی بدم که بخونه نبودم چون تا الان با یه نفر که فکر کنم از داستانهای من خوشش بیاد اشنا نشدم.خوشحال میشم اگه با هم همکاری کنیم.

215:

خوش اومدی دوست عزیز و جای درستی اومدی بفرما تو!مطمعنم داستانهای شما هم مورد پسند همه قرار خواهد
گرفت یک نموررره بیا بینیم!

216:

منم موافقم یه داستان کوتاه در مورد یه موضوع جالب.هر چند نوشته های من به قول یه نفر شبیه حرفای یه دیوونه یا یه ادم افسرده هست ولی سعی میکنم اینبار شاد بنویسم .من تازه عضو شدم منو تحویل بگیرید.

217:


من نظرم اینه که انسانهایی که دیوانه هستند و یا افسرده نویسنده های قابل تری هستند. شما هر چی در درونت هست بنویس هر چند ناشاد باشه سعی نکن روند درونت را عوض کنید....

218:

اسم دیونه اوم وسط بگم من یک داستان .. البته الان مینویسم شاید بد بشه ...

دیوانه
همه خواب بودند ...
صدای ناله ای به گوش میرسید ...
مرد خانه بیدار شد تا قضیه را جویا شود ...
همه جای خانه را گشت ولی چیزی نیافت ...
چراغ ها را خاموش کرد تا بخوابد ولی ناله شروع شد ...
در چهره ی مرد ترسی نشست ...
چراغ ها را روشن کرد و صدا را که هر لحظه بلند تر میشد دنبال کرد ...
به انباری رسید و به یاد اورد که به پسرک عقب مانده اش شام نداده است ...


چی نوشتم ...

219:

اوه منو ترسوندی پسر!جالب بود منم به نوشته هات سه نمره می دم اما نمره پنج مال حمید...

220:

قضاوت درون

مرد جوان وقتی چاق بود و لباسهایش برایش تنگ بودند هم دیگران مسخره اش می کردند و هم خودش. مرد جوان وقتی لاغر شد و لباسهایش برایش گشاد شدند اگر چه دیگران مسخره اش می کردند ولی خودش لذت می برد.

221:

شما به من خیلی لطف دارید من هم نمره 3 را به مینی دیوانه می دهم در یک متن کوتاه یه شوک خوب به خواننده می دهد.

222:

شما به من خیلی لطف دارید من هم نمره 3 را به مینی دیوانه می دهم در یک متن کوتاه یه شوک خوب به خواننده می دهد.
سلام
ممنون از شما که لایق دیدید منو برای 3 ...
اگه ممکنه این تاپیک رو بی صاحب نذارید سریع سریع بیاید ...

223:

ترس

برای خرید هم که شده باید بیرون میرفت ولی میترسید ...
با اینکه 47 سالش بود ولی باز هم نمی توانست بر ترس غلبه کند ...
ترسش از نگاههای سنگین مردم که به یک زن کوتوله نگاه میکنند بود ...

224:

منو اميدوار كرديد من سعي ميكنم يكي از نوشته هامو بيارم اينجا .راستي ميخواستم بگم كسي يه كتاب در مورد عرفان سراغ داره كه عرفان رو از اولين مرحله هاش توضيح بده.مرسي. در ضمن يه موضوع خوب براي تحقيق ادبياتم ميخوام در حد دانشگاهي.

225:

منتظریم دوست عزیز ...

راستی چرا بچه های این تاپیک همه با هم غیبشون میزنه ؟

226:

تلفن

داشت زنگ میزد که روی صحفه اش نوشته بود شماره ناشناس من هم فکر کردم اونه ...
گوشی رو برداشتم ...
حرفی نمیزد ...
من هم گفتم : "میدونی که دوست دارم .. چرا حرف نمیزنی ؟ راست میگم ... من عین اونای دیگه نیستم ... "
صدای بلند خنده ای از اون طرف خط اومد و بعد گفت :"منم بابا ارمین .. دوست دارم دیگه چیه ؟"

اینو نفهمیدم چطور نوشتم ... ولی خیلی قشنگه به نظرم ...
راست میگن که بهترین اثار در یک لحظه خلق میشه ...
چقدر تعریف کردم از خودم ...

227:


من میدونم چطور نوشتی.احتمالا اون لحظه که میخواستی این و بنویسی یکی از سوتی های این man hunter که تو تاپیک سوتی بازار انجمن متفرقه زیاد از این سوتی ها نوشته بود یادت اومده.واسه همین این و نوشتی.دی

228:

نه بابا سوتی چیه ؟
نوشته نوشتیم سوتی به یادت میاد اقا سامان ؟
راستی سمت کاربر فعال رو بهت تبریک میگم ... :پی این :پی هم جدیده که همون خودمونه ...

229:

پس بالاخره متوجه شدیما می ریم جای دیگه جمع می شیم از شما بد می گیم! راستش من در مورد خودم بگم که...چون سرم با رمان چهارمم گرمه نمی تونم زیاد به اینجا سر بزنم البته میام می خونم اما نمی دونم چه نظری بدم! خودم هم که...به زحمت دو تا داستان کوتاه نوشتم تا اینجا بذارم اما مینی...نمیدونم امتحا ن نکردم بخاطر گل روی شما امروز سعی کنم ببینم چیزی جرقه ای به ذهنم می زنه؟اما تلفن تو بامزه بود!

230:

هر چند اینجا جاش نیست ولی شما کتاب عرفانی رو برای چی می خواهید بخونید؟ اینجوری بهتر می شه راهنمایی کرد

راستی من به خاطر یه عمل حدود چند روزی نمی تونم باشم دعام کنید که از عینک رها بشم

231:

به به سلام نویسندگان عزیز!
میبینم که داره یه اتفاقاتی میافته اینجا!!!
نوابغ همه جمعند چرا منو خبر نکردید؟

خوب حالا که دارید مینیمال مینویسید بهتره یه خورده درباره ی خودش هم اطلاعات داشته باشیم


با اجازه ی وسترن عزیز که اصلا از این تئوری ها دوست نداره

232:

مینی مالیسم یا کمینه گرایی، مکتب هنری است که اساس آثار و بیان خود را بر پایه سادگی بیان و روش‌های ساده و خالی از پیچیدگی معمول فلسفی و یا شبه فلسفی بنیان گذاشته‌است.
مینی مالیسم در شکل‌های مختلفی از طراحی و هنر، به ویژه در هنرهای تصویری و موسیقی استفاده می‌شود.مینی مالیسم پس از جنگ جهانی دوم، در هنر غرب به وجود آمد و بیشتر از سوی هنرمندان هنرهای تصویری آمریکایی در اواخر دهه ۶۰ میلادی و اوایل دهه ۷۰، گسترش پیدا کرد. مینی مالیستها معتقدند با حذف حضور فریبنده ترکیب بندی و استفاده از موارد ساده و اغلب صنعتی که به شکلی هندسی و بسیار ساده شده قرار گرفته باشند،می توان به کیفیت نـاب رنگ، فرم،فضا و ماده دست یافت. از هنرمندان این سبک می‌توان به دیوید اسمیت، دونالد جاد، ارنست تروا، سول لویت، کارل آندره، دن فلاوین، رابرت رایمن، رونالد بلادن و ریچارد سِرا اشاره کرد. آثار هنر مندان مینی مالیست گاه کاملاً تصادفی پدید می‌آمد و گاه زادهٔ شکل‌های هندسی ساده و مکرر بود. مینی مالیسم نمونه‌ای از ایجاز و سادگی را در خود دارد و بیانگر سخن رابرت براونینگ است: (Less is more) «کم زیاد است».

233:


234:

مینی مالیسم در ادبیات، سبک یا اصلی ادبی است که بر پایه فشردگی و ایجاز بیش از حد محتوای اثر بنا شده‌است. مینی مالیست هادر فشردگی و ایجاز تا آنجا پیش می‌روند که فقط عناصر ضروری اثر، آن هم در کمترین و کوتاه ترین شکل، باقی بماند. به همین دلیل کم حرفی از مشخص ترین ویژگی‌های این آثار است. مینی مالیسم ادبیات داستانی را با بیان‌های زیادی از جمله «کوتاه نویسی» و «داستانِ کوتاهِ کوتاه» خوانده‌اند. کوتاه نویسی مینی مالیست‌ها نظر بسیاری از منتقدان ادبی را به خود جلب کرد، آنها نظر موافقی با اینگونه داستان‌ها نداشتند. زیرا به عقیده آنها مینی مالیست‌ها بیش از حد شاخ و برگ عناصر داستان را می‌زنند و لطف و روح داستان از بین می‌رود. منتقدان، مینی مالیست‌ها را با اسامی «رئالیسم سوپر مارکتی»، «آدامس بادکنکی شیک» و «مینی مالیسم پپسی کولایی» خواندند.

235:


236:

داستانک دریک لحظه از زمان اتفاقی می افتد و دیگر تمام می شود.
در داستانک همه چیز حول ماجرا می چرخد و شخصیت مورد بررسی و عرضه قرار نمی گیرد چراکه مجالی برای معرفی شخصیت نیست. بازیگرانی که تنها تک نقشی بازی کرده و پنهان می شوند تنها برای عرضه ی اتفاقی است که قرار است یک لحظه سایه وار بیاید و برود . بن مایه ی داستانک آنقدر قوی است که شاید در ده خط ویا کمتر آنچنان مفهومی را به خواننده می رساند که تکلیف او را خیلی سریع مشخص می کند . یعنی این است و دیگر هیچ و تو می توانی قضاوتی داشته باشی و یا اصلا هیچ قضاوتی نکنی .

به واقع داستانک به تصویر کشیدن یک ایده است .ایده ای که با یک بن مایه ی قوی نیاز به شرح و توصیف و چرایی ندارد. چیزی دارد اتفاق می افتد و در حال شدن است .این رویداد در پی کشف مدلول های گوناگون نیست و مجالی برای ایجاد مدلول های جدید ندارد بلکه یک دال موجب یک مدلول شده است که در این سیر قابل طرح است .
کلیدهای نشانه ای در داستانک راه عبور به عمق رویداد و پدیده های کشف نشده هستند . نشانه هایی که از این پس با آن مواجه می شویم هرچند جزیی و کم , کار بسیاری از جملات نیامده و استدلالات نشده و نتیجه گیری های به پایان نرسیده را انجام می دهند . درواقع داستانک حجمی کوچک را از عناصر بسیار ساده و کوچک به
خود اختصاص داده و با ساختار زبانی درگیر می شود . بطوریکه به داستان های 55 کلمه ای * داستان های کوتاه کوتاه می گویند . داستانک ها نیز در قلمرو سبک مینیمالیسم قرار می گیرند . که این قلمرو شامل تمامی آثار هنرهای تجسمی و غیرتجسمی است که با ابزاری ساده وهرچند جزیی به ظهور می رسند . تصویر یک آهو با چند خط , یک پرنده با 2 منحنی , اندام ساده انسان با چند برش خطی , هایکوها , کاریکلماتورها , قطعه های کوچک ادبی و داستانک های کوتاه در این قلمرو قرار دارند .
بنابراین قلمرو مینیمال شامل کلیه آثار هنری
قوطی کبریتی ا
ست . و ایجاز که یکی از خصیصه های هنر مدرن به شمار می رود در این قلمرو شرط اساسی محسوب می شود و به هنرمند اجازه ورود به آن جهان را می دهد عرصه ی داستانک عرصه ی متن مدرن است . در متن مدرن چه نظریه چه داستان و چه داستانک بی ریشگی شرط اساسی ورود به قلمرو آن است . ابتدا و انتهای یک متن مدرن تنها بر پایه ی خودش استوار است و هرگونه قضاوتی را می تواند بدون هیچ پشتوانه فکری استناد شده اجرا نمود و خواننده را با موجی از تازه ها ، ابهامات ، ایده های جدید وپدیده های هیجان انگیز مواجه کند . اما این بدان معنا نیست که متن مدرن چه در قلمرو داستان چه نظریه بر هیچ اصولی استوار نباشد . بلکه وقتی در این قلمرو قرار می گیرید ، به شما خواهد گفت برای " گویه " احتیاج به هیچ " واگویه " ای نخواهید داشت . ما هیچ منطق ارائه شده را که منتقدین ، داستان نویسان و شاعران پیش از ما گفته اند و انجام داده اند را به قلمرو خود وارد نمی کنیم بلکه ما روش کار خود را داریم و روش کار ما بر پایه ی پدیده محوری استوار می باشد . ما پدیده ها را خلق می کنیم و خلق یک پدیده ی نادر و نو، ریشه اش را تنها در زمانی که در حال گذر است می توان یافت
خصوصیت دیگر یک داستانک پیچیده نبودن آن است . در یک داستانک ساختارشکنی و نحوشکنی به مفهوم بغرنج بودن نیست . بلکه فرم و محتوا دو لایه متفاوتی هستند که نویسنده ناچار می شود فرم را برای فرود ماجرا بکار بگیرد و او آنقدر خود را در این عرصه آزاد می بیند که می تواند ساختار را در هم بریزد و حتی یک کلمه را بعنوان یک ماجرا دنبال کند و یا اصلا خلق یک کلمه یا فعل ، محور داستان باشد . با وجود اینکه محدوده ی رشد یک داستانک در چند خط خلاصه می شود اما نویسنده آنقدر آزاد است که می تواند از هر چیز برای داستانش کمک بگیرد . این چیز میتواند یک شئ بی ارزش ، یک حرف ؛ یک آدم یا یک کره ی خاکی دیگر باشد .
داستانک دارای سه مشخصی اصلی است :

ف
یزیولوژی حرکت
فیزیولوژی رویداد و بی رویدادی
فیزیولوژی بی زمانی در زمانی



فیزیولوژی حرکت:
جریان در داستانک نوع خاص در حال شدن و پرتاب شدن است . جنبش و حرکت از عناصر اتفاق و پیش زمینه محسوب می شود . این حرکت گاهی مافوق تصور است و قابل اندازه گیری نیست . داده ها آنچنان سریع و بی مجال به سوی نویسنده و خواننده می تازند که متافیزک داستان را تحت الشعاع قرار می دهند . این خصوصیت از داستانک پیش زمینه و پدید آورنده ی دو خصوصیت دیگر داستانک است ؛ رویداد و بی رویدادی و بی زمانی در زمانی .
فیزیولوژی رویداد و بی رویدادی : در داستانک می تواند رویدادی اتفاق بیافتد و می تواند که نه !
چرا که شرح رویداد با وقوع رویداد دو چیز متفاوت هستند . گاه رویداد در حال شدن است و در حینی که دارد اتفاق می افتد ، ارائه می شود و گاه رویداد از قبل اتفاق افتاده است و کسی دارد با آن بازی ذهنی میکند . پرداختن به موضوع داستانک از نوع اول بسیار مشکل تر از نوع دوم است زیرا نویسنده باید آنقدر تردست باشد و بر ایدئولوژی اثر آگاهی داشته باشد که بتواند آن را به چالش ده خطی* و در لحظه ای درآورد.

فیزیولوژی بی زمانی در زمانی زمان از نظر مفهومی در اثر مدرن معنای خاصی ندارد . زمان تنها یک ابزار برای دیواره ی تشخیص و تفکیک است آنهم به طور نامحسوسی که خواننده نیازی به درگیری زمانی آنهم از نوع متعارف نداشته باشد . در جایی شاید تیک تاک ساعت ، اعداد ، و نشانه های بیرامون در خط زمانی دیده شوند اما ماجرا در داستانک آنچنان وزنه ای سنگین به خود داده است که زمان در متن جایی برای نمود نخواهد داشت . چرا که تا هنوز آخرین کلمه در " اثر " به پایین و حاشیه متن پرتاب نشده است زمان داستانک در حال شدن است و پایان نیافته است .

بعنوان نمونه با هم داستانک زیر را مرور می کنیم :

ونونا , سر کوچه ی سوم خونه داره !
ویونا , در ردیف سوم کوچه ی سوم خونه داره !
درست روی خونه ونونا یه علامت گنده سبز می شه که ویونا در پنجرش رو می بنده
علامت گنده هی گنده و گنده تر می شه جوری که تموم کوچه ی سوم رو داره می گیره
ونونا کمک می خواد!
اما ویونا توی خونشه و هیچ خبر نداره ونونا خفه شده واونم داره می ره که کم کم خفه بشه !
* در داستانک بالا ویونا متوجه اتفاقی می شود که این اتفاق دارد اتفاق می افتد. ونونا کسی است که در یک سیر خطی در کنار ویونا و کمی آنطرفتر قرار دارد. ویونا از وقوع حادثه چشم پوشی می کند که این چشم پوشی موجب معدوم شدن خود و دیگری است .
در اینجا نه ویونا از وقوع حادثه توضیحی دارد اما چیستی و چرایی حادثه مورد سوال قرار می گیرد .
تنها دو عنصراو – و– دیگری در یک برش زمانی در لحظه ای معدوم می شوند و پس از پایان ازهیچ کدام هیچ اثری نمی ماند .
زمانی که در این چرخه می گذرد زمان اکنون است و علامت گنده نشانه ای از چیزی است که قابل بیان نیست و یا نخواسته که باشد .
فلسفه ی طرح این داستانک همراه با فلسفه انتخاب سبک مینیمال در این روایت قابل تشریح و روشن انگاری است . همان اندازه که برای ویونا اتفاق در حال شدن هیچ اهمیتی ندارد به همان اندازه معدوم شدن ونونا نیز اهمیتی ندارد . از سویی دیگر دنیای غالب ویونا همانند سبک انتخاب روایت , کوتاه , کوچک و
قوطی کبریتی است . شاید این قوطی کبریت پر از دانه های باروتی است که با هم به آتش کشیده می شوند و شعله ای به فراتر بیش از یک چوب کبریت خواهند داشت .
در واقع این سبک به نوعی مجال اندیشیدن به خواننده اثر را فراهم کرده و نیز قادر است پایگاه قدرتمند فکری نویسنده را در یک چشم برهم زدن متبلور کند .
در این مجال اگرچه جای پرداختن به فلسفه ی ایجاد سبک مینیمال و انتخاب آن از سوی هنرمندان در پیش است اما اشاراتی جزیی به فلسفه ی معنی دار این سبک و استفاده از پایگاه فکری مونادولوژی خواهد شد .
روند شکل گیری ادبیات کمینه هنر مینیمال در سال 1950 بوجود آمد که این جنبش تا دهه 60 و 70 ادامه پیدا کرد . این نمود بیشتر در عرصه هنرهای تجسمی , معماری و موسیقی کاربرد یافت و پس از آن مورد استفاده ادبیات قرار گرفت . و موفق به ایجاد سادگی در فرم و محتوا گردید. این سبک در جستجوی حذف هرگونه پیشگویی های شخصی از سوی نویسنده بود . درواقع هدف مینیمالیسم این است که به خواننده و یا تماشاگر اجازه دهد نا با اشتیاق زیاد اثر هنری را تجربه کند بدون آنکه باعث عدم درک و مفهوم از ترکیب و موضوع اثر شود .ادبیات مینیمال با استفاده کمینه از کلمات به ظهور میرسد و از بکارگیری قیدها اجتناب نموده و متن ارائه شده خود موظف است مفهوم و معنا را به خواننده برساند .
این جنبش با استفاده و توصیف فرم های گوناگون هنری نمود پیدا کرد. وهر جا که اثری کوتاه ارائه می شد , وارد آن حوزه قرار می گرفت .
قابل ذکر است , ارنست همینگوی در ارائه داستان های کوتاه , ساموئل بکت در عرصه خلق آثار نمایشی کوتاه و داستان , فیلم سازی چون روبرت برسون و حتی طراحان اتومبیلی چون کولین چاپمن در این میان مطرح می باشند .
که پس از آن نویسندگان جوانی وارد این عرصه گردیدندو توانستند ژانرهای جدیدی را وارد این عرصه نمایند . چنانکه امروزه در قلمرو مینیمالیسم شاهد ظهور مکاتب وابسته به این ژانر چون مینیمالیسنم پست مدرن
می باشیم . از سویی دیگر دنیای الکترونیک به بسط این ژانر هنری دامن زد و عبور فرد را از میان خیل بی پایان کلمه ها رهانید و موجب خلق بایت های داستانی شد .
بایت های داستانی به وسیله و برای اینترنت پدید آمدند. آنها در ازدحام داستان های خیلی کوتاه دارای هسته های فلسفی شدند*.
فلسفه ی ادامه ی این روند استفاده از داستان های 55 کلمه ای , داستان های صد کلمه ایfast fictions و ... موجب شکافتن مرزهای داستانک در خلق فلسفه ی مینیمالیسم پست مدرن گردید .
مینیمالیسم پست مدرن, شرح و نقد تمامی دانسته های مورد استفاده و کشف شده موجز ما که شامل تمامی افوریسم ها * و مقال های کوتاه ما است می باشد. در واقع فلسفه ی مدرن وابسته به جهان هنر مینیمال , شامل کلیه ی مفاهیمی می شود که ما در پیش رو داشته و یا خواهیم داشت .
در ادامه روشن است در ایجاد و تحول این سبک دیدگاه فیلسوفانی چون لایبنیتز و ادموند هوسرل قابل طرح می باشد ....


-----------------------------
1- داستان مورد اشاره از سوی نویسنده نوشته شده است.
Fiction 55 2-
تولد داستان های 55 کلمه ای در سال1986توسط مجله ی New Times کالیفرنیا صورت گرفت که این مجله برای اولین بار مسابقات داستان های کوتاه کوتاه 55 کلمه ای را برگزار نمود که پس از آن این مسابقات سالیانه برگزار می گردید و ژانر جدیدی را وارد عرصه ی داستان کوتاه کرد.

3- کوتاه ترین داستان / استنلی بابین / مهران رضایی
* aphorism4-







کد:
برای مشاهده محتوا ، لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید



راستی این عنوان زیبا و ترجمه شده رو من انتخاب نکردم به خدا



237:


238:

تاثیر جریان مینیمال بر هنر ادبیات بسیار جذاب است. نویسنده این سبک هنری با پرهیز از به کار بردن قیود و دیگر اطلاعات غیر ضروری، علاوه بر اینکه داستان خود را ساده و کوتاه تر تهیه می کند به خواننده این اجازه را می دهد که در بسیاری از موارد خود قسمت هایی از داستان را با دید گاه شخصی تصور یا درک کند، او را مجبور می کند که در قسمت هایی از داستان تصمیم بگیرد و مسیری را برای ادامه انتخاب کند. شخصیت هایی که در این گونه داستان ها یا رمان ها وجود دارند عموما افراد عادی هستند و در میان انها هرگز یک شاهزاده، یک کاراگاه بسیار باهوش، یک فرشته زیبا و ... پیدا نمی شوند.

239:


240:

اووووووووه نوشین جان کلی منو شرمنده کردی!با این همه توصیفات و اطلاعات مفید کمک خیلی بزرگی به من کردی خوشحالم تو هم ما رو پیدا کردی تنهایی داشتیم دق می کردیم!!!!!!!

241:

خیلی وقته متوجه شدم ...
ناراحتم از این که ادم توی این دنیا هم تنها میمونه ... :(

242:

نوشین جان ممنون از این مطلبت ...
معلم من پرسید مینیمال چیه من هم یک چیزایی عین این گفتم ان شا ا.. اینا رو براش میبرم ..

243:

خوب تو هم بیامی شینیم غیبت این حمید!

244:

خواهش می کنم دختر خوشمله..شما لطف داری

نوشین جان ممنون از این مطلبت ...
معلم من پرسید مینیمال چیه من هم یک چیزایی عین این گفتم ان شا ا.. اینا رو براش میبرم ..
خواهش می کنم
البته سبک مینیمال فقط تو ادبیات نیست..تقریبا میشه گفت ادبیات جزو اخرین موضوعاتی بود که این سبک واردش شد.
مینیمال تو موسیقی، نقاشی، مجسمه سازی، معماری، فلسفه و ... هم هست.

تازه کجاشو دیدین؟
داستاناتونو خوندم ایشالا فردا که یه خورده وقت پیدا کردم میام نظرمو میگم

اگه شماها هنوز پایه باشین خودمم چند تا داستان میذارم

245:

حمید مثل اینکه فعلا کار داره .. عمل جراحی داره ... ولی سعی کنید بیاید ...
من امرزو یک از دوستام از دنیا رفت ...
نمیدونم چیکار کنم ...
خیلی ناراحتم شما نرید ...

246:

بیاید بذارید ..
من هم سعی میکنم بذارم ...
یک داستان غمناک به افتخار دوستم که شاعر بود و برای خودش شعر میگفت .. البته شعر های زیبا اگه بتونم دفتر چه خاطراتش رو بگیریم از خوناده اش میذارم اینجا .. واقعا حیف شد ...

247:

چی؟تو چی داری می گی؟حمید جراح بود یا خودش جراحی میشهدوستت فوت شد؟ اینجا چه خبره؟راست
می گید یا می خواهید منو بترسونید؟

248:

حمید مثله این که میخواست چشمش رو عمل کنه فکر کنم تا از عینک خلااص بشه ...
بله دوستم فوت شدند ...

راستی من به خاطر یه عمل حدود چند روزی نمی تونم باشم دعام کنید که از عینک رها بشم

249:

خوب خداروشکر مساله چشم و عینک بود ترسیدم ها...با این حساب تا مدتها از نوشته های محشر ش دور خواهیم بود حیف!!!!!!!!اما واسه دوستت متاسف شدم نمی تونم تجسم کنم چه حالی می تونی داشته باشی خدا صبر بده

250:

ممنون از دلداری ولی حمید از عینک خلاص میشه .. عمل زیاد مهمی نیست تا جایی که میدونم یکی از دوستام هم کرده بود چند روزه خوب شد ...
امیدوارم حمید هم خوب بشه ...

251:

اگه ممکنه یه توضیحی در مورد زاویه دید در داستان برام توضیح بدید چون من همیشه این مشکل رو داشتم که برای داستانم کدوم زاویه دید رو انتخاب کنم بهتره.ممنون .

252:

علاوه بر کلمات و عبارات انتقالی، عامل دیگری که باعث انسجام متن می شود پیروی از یک زاویه دید خاص است. زاویه دید نشان دهنده رابطه نویسنده با موضوع است و به این ترتیب منظری خاص برای نگارش اتخاذ می شود. زاویه دید به ندرت در یک نوشته عوض می شود و استفاده نادرست از آن و مخلوط کردن زاویه های دید مختلف باعث می شود متن یکدستی و انسجام خود را از دست بدهد. به طور کلی، عواملي كه زاويه ديد را مي­سازند عبارتند از شخص، زمان، و لحن.

شخص:

از منظر شخص، سه نوع زاویه دید را می توان از هم بازشناخت: اول شخص، دوم شخص، و سوم شخص. منظور از اين سه نوع شخص كم و بيش همان است كه در تصريف افعال گفته مي شود. اول شخص به «من» و «ما»، دوم شخص به «تو» و «شما» و سوم شخص به «او» و «آنها» باز مي گردد. اما هنگام بحث درباره زاويه ديد، موضوع بسيار پيچيده تر است. اگر راوی یا توصیف کننده خود درگیر در ماجرا باشد و در صحنه حضور داشته باشد، متن دارای زاویه دید اول شخص است. اصولاً زاویه دید اول شخص غالباً برای ايجاد رابطه اي صميمي و نزديك با خواننده و همچنين براي بیان تجربیات شخصی مورد استفاده قرار می گیرد و در نوشته های رسمی و علمی چندان کاربردی ندارد. به دلیل این که نویسنده یا راوی خود در داستان حضور دارد، در این نوع زاویه دید از ضمیر اول شخص «من» یا «ما» و ضمیر متصل «-م» استفاده می شود. نوشته زیر بخشی از داستان «رجل سیاسی» از مجموعه «یکی بود و یکی نبود» اثر محمدعلی جمالزاده است:
می پرسی چطور شد مرد سیاسی شدم و سری میان سرها در آوردم. خودت باید بدانی که چهار سال پیش مردم بودم، حلاج و کارم حلاجی و پنبه زنی. روز می شد دو هزار، روز می شد یک تومان در می آوردم و شام که می شد یک من نان سنگک و پنج سیر گوشت را هر جور بود، به خانه می بردم. اما زن ناقص العقلم هر شب بنای سرزنش را گذاشته و می گفت:
«هی برو زه زه زه سر پا بنشین خایه بلرزان، پنبه بزن و شب با ریش و پشم تارعنکبوتی به خانه برگرد، در صورتی که همسایه مان حاج علی که یک سال پیش آه نداشت با ناله سودا کند، کم کم داخل آدم شده و برو بیایی پیدا کرده و زنش می گوید که همین روزها هم وکیل مجلس می شود با ماهی صد تومان دو هزاری چرخی و هزار احترام! اما تو تا لب لحد باید زه زه پنبه بزنی! کاش کلاهت هم یک خورده پشم داشت!».
این زاویه دید فقط در بیان تجربیات شخصی مثل سفرنامه و خاطره نویسی و در داستان نویسی کاربرد ندارد، بلکه در نگارش چکیده مقالات و به ندرت در مقدمه کتابها نیز به ویژه در غرب از این زاویه دید استفاده می شود. به عنوان مثال چکیده یا مقدمه مقاله را بر اساس این زاویه دید می­توان اینگونه آغاز کرد: «در این مقاله بر آنم تا چگونگی ظهور و افول جنبشهای اجتماعی را به اختصار مورد بررسی قرار دهم ....». اما باید توجه داشت که در این کار نباید زیاد افراط کرد. به همین دلیل است که در فارسی توصیه می­شود که در نوشته جات علمی از زاویه دید سوم شخص استفاده شود، چرا که زاویه دید اول شخص اصولاً برای بیان تجربیات شخصی مطلوب است.


کد:
برای مشاهده محتوا ، لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید

253:


254:

سلام
نوشین عزیز اگه ممکنه داستان بذار از خودت ... تا ما هم ترغیب بشیم ...

255:

نوشین جان از اطلاعات بسیار خوبت ممنونم.مرسی.

256:

اوایل فقط همدیگر را نگاه می کردند. روی پله ها می نشستن و دزدکی همدیگر را نگاه می کردند. چند روز که گذشت با نگاهشون لبخند هم می زدند. یک روز یکی شان پیش قدم شد و اسمش را گفت. لبخند طرف مقابل را که دید، قند توی دلش اب کردند.
حالا بعد از دو سال زندگی مشترک دارند از هم جدا می شوند. وقتی دفتر را امضا می کردند قرار گذاشتند که دیگه همدیگر را نبینند.

257:

نوشین جان قشنگ بود.منکه هنوز چیزی به ذهنم نزده بنویسم!راستی بچه ها می بینیدکاربر فعال انجمن ادبیات و علوم انسانی شدم شروع کنید به تبریک گفتن منتظرم!

258:

مي‌دوني كه اولين تبريك مال خودمه....!
پس كلّي تبريك وسترن عزيزم.........................!نه....بيش تر از اين!:d

راستي بچّه‌ها من بعد از كلّي وقت كه تو تاپيك نيومدم بالاخره يه كمي وقتم آزاد شد.....قول مي‌دم يه سري از كاراي قشنگتونو بخونم....نوشين خانوم.....اون موقعي كه ما بوديم شما نبوديد! امّآ مثل اينكه خيلي اهل قلميدا.....!قول مي‌دم كاراتونو بخونم.........

259:

تبریک وسترن جان!... ایشالا مدیر شی
بچه ها من منتظرم شماها یه حرکتی بکنید.
نه که تازه اومدم...یه خورده غریبی می کنم

260:

تبریک میگم وسترن عزیز ... مبارک باشه ...
راستی نوشین جان داستانت عالی بود ...

261:

من هم یکی به ذهنم اومد ... راستی نوشین جا اگه ناراحت نشی میخوام چند تا ایراد بگیرم ... شما هم از ماله من بگیر .. تا کاره همه خوب بشه روز به روز ...
و بشیم یک پا وسترن و حمید و مهدی ... راستی از حمید کسی خبری داره ؟ :( خدا کنه اتفاقه بدی نیفتاده باشه ...

اولا اینکه این داستان قشنگ بود ولی نتیجه ای نداشت حتی اگه به خواننده واگذار بشه ... دو کلمه ی نگاه می کردند هم تکرار داره که جایز نیست ...

ببخشید ها .. :( ولی برای خودتون خوبه اشکال های من رو هم بگید ...

262:

من هم یکی به ذهنم اومد ... راستی نوشین جا اگه ناراحت نشی میخوام چند تا ایراد بگیرم ... شما هم از ماله من بگیر .. تا کاره همه خوب بشه روز به روز ...
و بشیم یک پا وسترن و حمید و مهدی ... راستی از حمید کسی خبری داره ؟ :( خدا کنه اتفاقه بدی نیفتاده باشه ...

اولا اینکه این داستان قشنگ بود ولی نتیجه ای نداشت حتی اگه به خواننده واگذار بشه ... دو کلمه ی نگاه می کردند هم تکرار داره که جایز نیست ...

ببخشید ها .. :( ولی برای خودتون خوبه اشکال های من رو هم بگید ...

263:

مرسی بنی عزیز که نظرتو گفتی

264:

من در مورد تبریک گفتن شوخی کردم اینقدر منو شرمنده نکنید اما مهدی جان از اینکه آفتابی شدی خوشحال شدم
و به نوشین جان باید بگم از داستانش خوشم اومد اتفاقاً نتیجه خوبی هم داشت و این برام جالب بود در چند سطر پایان عاقلانه داشته باشه
موفق باشی دخترم!!!!!

265:

خب نوشين خانوم...اولاً كه اصلاً غريبي نكن!
بعدش هم داستانت واقعاً قشنگه و به نظرم هم موضوع خوبي داره...هم سير جالبي داره و هم خوب و واقعاً ميني مال بهش پرداختي...فقط نمي‌دونم چرا احساس مي‌كنم كه آخر داستانت چند تا كلمه يا يه جمله كمه....امّا بازم مي‌گم كه خيلي قشنگه.....

266:

ممنون عزيزم...
از اين به بعد شايد آفتابي تر هم بشم....فقط دعا كن....!

267:

ممنونم
نه برای چی ناراحت بشم؟
در مورد ایراد اول باید بگم که اگه راستشو بخوای و عصبانی نشی اصلا قصد نداشتم نتیجه گیری کنم البته هر کسی که یه داستان مینیمال رو می خونه می تونه یه برداشتی ازش داشته باشه. این یکی از ویژگی های داستان مینیمال و در کل یک اثر هنریه (البته اصلا منظورم نبود که این یه اثر هنریه)
اگه نتیجه ای گرفتی یا نگرفتی در کل حق با توئه چون هر کسی بر اساس طرز فکر خودش از یک اثر تاثیر می گیره و به سازنده اثر هم ربطی نداره
در مورد ایراد دوم هم دومی رو حذف کن ببین واقعا خوب میشه؟
البته مطمئنا که این یه کار کامل نیست و یه عالمه ایراد داره .. اگه نداشت که خوب من الان ویرجینیا وولف بودم
در هر صورت خوشحالم که نظرتو گفتی

من در مورد تبریک گفتن شوخی کردم اینقدر منو شرمنده نکنید اما مهدی جان از اینکه آفتابی شدی خوشحال شدم
و به نوشین جان باید بگم از داستانش خوشم اومد اتفاقاً نتیجه خوبی هم داشت و این برام جالب بود در چند سطر پایان عاقلانه داشته باشه
موفق باشی دخترم!!!!!
مرسی عزیزم نظرت برام خیلی مهمه

همون طور که به بنی هم گفتم این که چه نتیجه گیری داشته باشین و چه طور به نظر بیاد به خودتون برمی گرده و اصلا هم عجیب نیست که دو نفر دو نظر مخالف درباره یه اثر داشته باشن

خب نوشين خانوم...اولاً كه اصلاً غريبي نكن!
بعدش هم داستانت واقعاً قشنگه و به نظرم هم موضوع خوبي داره...هم سير جالبي داره و هم خوب و واقعاً ميني مال بهش پرداختي...فقط نمي‌دونم چرا احساس مي‌كنم كه آخر داستانت چند تا كلمه يا يه جمله كمه....امّا بازم مي‌گم كه خيلي قشنگه.....
اول مرسی که دلداری دادی
بعد هم نظر لطفته...
خوب به نظر چی کمه؟
اگه می خواستی درستش کنی چی می نوشتی؟
ممنونم




1- بچه ها شما هم یه حرکتی بکنید.
2- بازم داستان دارم ولی اولا ترجیح می دم شماها هم بذارید بعد من بذارم
دوما می خوام تک تک بذارم که نظرتونو درباره ی هر کدومشون بدونم
3- خیلی ذوق زده ام کردید اصلا فکر نمی کردم کسی تو این تاپیک بیاد
4- منتظرم!


268:


269:

نوشین جان تو منتظر نباش داستان داری بذار ما هم می رسونیم...در ضمن صابخونه تاپیک رو اجاره داده به ما رفته عروسی چرا اینجا سر نزنیم ؟گلدونهاشو به ما سپرده!من توی یک مسابقه شرکت می کنم براش دوتا داستان کوتاه
نوشتم(اینجاش شنیدنی مهدی جان!)مجبور شدم برای اولین بار ایرانی بنویسم و آخرش رو خراب کنم حالا می بینم
نویسنده های ایرانی حق دارند هر کاری کردم نشد آخرش خوب تموم شه!!!!بفرستم مسابقه بعد می ذارم اینجا شما هم بخونید نظر وَدید!

270:

البته به من هم برمیگرده ....
با این حساب من ..
شوخی کردم کارات خوبن ادامه بده ...

271:

راستش نمي‌دونم چي كمه....امّا گفتم كه...به نظرم موضوع خوب و سير خوبي داره...فقط همون كه گفتم....كه البتّه خودتم مي‌دوني كه اگه مي‌دونستم چي كمه همون دفعه اول بهت مي‌گفتم ديگه....!

272:

پس ديگه اين يكي رو واقعاً نمي‌شه از دست داد.....فكرشو بكن....وسترن ايراني نوشته...!
من يكي كه از همين الان قبل از اين كه بذاري مي‌خوام نظر بدم:
.
.
.
چيه....واقعاً فكر كردي نظر مي‌دم تا نذاري....!؟!
ولي بي شوخي زودتر بذار كه مي‌خوام اين شاهكارتو ببينم

273:

چه شاهکاری پسر؟بگو آفتابه !ولی خوب به خودم امیدوار شدم چون از لحظه ای که موضوع رو بهم دادند تا یک ساعت بعد نوشته بودم!!!!!!!بعد موضوع دوم گفتند در مورد تصادفات بنویس شانست زیادتر میشه اونم در عرض چند دقیقه موضوع به ذهنم اومد رفتم نوشتم فرستادم دوستم باورش نمی شد !اما من هنوز خودم هم باورم نمی شه من...وسترن...ایرانی نوشتم بالاخره!ولی یک چیزی اعتراف کنم؟در حین نوشتم احساس نمی کردم ایرانی می نوسم فقط اسمها ایرانی بودند فضا بازم فرنگی بود!

274:

با سلام خدمت دوستان گرامی
از لطفتون خیلی خیلی ممنونم. عمل موفقیت امیز بود. ولی فعلا نباید با کامپیوتر کار کنم. الان هم همسرم خواب هست که یواشکی دارم این مطلب رو می نویسم.
از اینکه این همه مطلب جدید و داستان جدید گذاشتید خیلی خیلی خوشحال شدم. مینی می نویسم ولی چون نباید پای کامپیوتر بشینم فعلا فقط اجازه دارم یه خورده بنویسم. بعدا حتما همه را می گذرام.

موفق باشید

275:

اوه سلام حمید جان.خداروشکر بالاخره آواتار تورو می بینیم!!!!!!!!خوش اومدی و سلامت باشی...بی صبرانه منتظر
مینی مال های تو هستیم زود خوب شو بیا بنویس!

276:

سلام
حمید جان خوشحال شدم که حالت خوبه ...
زودتر بیا تا این تاپیک نرفته به اعماق ...
من هم میام اسپم میدم نره ..
ولی خودت رو برسون ..

277:

حیف که وقتشو ندارم وگرنه همکاری میکردم!!!

278:

wowwwwwwww
داش حميد....خدا رو شكر كه همه چي ختم به خير شد....ببين چي كار كردي كه وقتي مي‌ياي همه برات سر و دست مي‌شكوننا.....!....حالا خدا رو شكر كه حالت خوبه...مي‌گم تو كه تو اين مدّت ننوشتي...يه مدّتم صبر كن كه دوباره چشم اين داداش ما نريزه به هم....!

279:

تو اين تاپيك نمي‌شه و نمي‌نويسم و وقت ندارم و اينا نداريم.....!
حالا چي مي‌شه يه وقتي هم براي ما بذاري رفيق؟!

280:

يعني رسماً يه پست ديگه بدم همه شاكي مي‌شن!:d
امّا خب مگه چيه.....دلم مي‌خواد زودتر داستان وسترن رو بخونم......همون داستان ايرانيش.....!

281:

الان تقريباً ساعت 11 شبه. اين دوتا ميني مال رو امروز سر كلاس نوشتم! براي همينم احتمالاً كه نه؛ صد در صد از كاراي شما ضعيف تره.گفتم كه بدانيد نويسنده خود آگاه تر است به اين موضوع!! ولي خداييش نظر بديم ببينم چي از آب در اومده اين ميني‌هاي سر كلاسيم!


بچّه تر كه بود هميشه وقتي كه تنبيه مي‌شد مي‌فهميد كه براي اصلاح اشتباهش خيلي دير شده است. وقتي دانشگاه قبول نشد، تازه متوجّه شد كه چقدر دير شده براي درس خواندنش. وقتي از همسرش جدا شد، آن وقت بود كه فهميد چقدر زودتر از اين‌ها بايد رفتارش را عوض مي‌كرد.حتّي وقتي به فكر بهتر كار كردن افتاد كه ديگر كارش را هم از دست داده بود...
...ديگر واقعاً خسته شده بود.از خيابان كه رد مي‌شد به اين فكر مي‌كرد كه چطور مي‌تواند خودش را اصلاح كند...امّا با صداي بلند و طولاني ترمز كه نگاه همه را به خودش جلب كرد، تازه فهميد كه براي آخرين بار، باز هم دير شده است....

282:

خب...ديدي قبلي چقدر افتضاح بود؟!....اينم همون دوميه كه گفتم:


هوا به شدّت طوفاني و مه آلود بود. او هم از صبح بي‌تابي مي‌كرد.احساس خوبي نداشت.مدام به اين فكر مي‌كرد كه اين بار ديگر قطعاً حادثه‌اي پيش مي‌آيد:« علي، ازت خواهش مي‌كنم تو اين هوا جايي نرو... مي‌دونم كه هر دفعه همينا رو بهت مي‌گم، امّا باور كن كه اين دفعه فرق مي‌كنه....مطمئنّم اين بار ديگه يه اتّفاق بدي مي‌افته...» امّا علي نمي‌توانست كه نرود.هواپيما 2 ساعت ديگر پرواز مي‌كرد؛ آن هم در همين هواي مه آلود...
هواپيماي علي بلند شد.امّا همسرش حق داشت.قرار بود اتّفاق بدي بيفتد.بر اثر يك بي‌دقّتي كوچك شير گاز خانه به شدّت نشت كرد...
1ساعت بعد علي به مقصد رسيد؛ بدون اينكه بداند همسرش واقعاً حق داشت....


حالا خداييش نظر بديد جميعاً!

283:

من از دومی خوشم اومد فجیع!بااین شرایط داستان ایرانی منو فراموش کنید اگه توی تاپیک بذارم فقط می خندید! یعنی می تونستم تا حالا بذارم برام مسابقه اهمیتی نداره فقط جداً خجالت می کشم!یعنی یکی بشینم سه سال زحمت بکشم بنویسم و یکی در عرض نیم ساعت؟مسلمه فرق بزرگی خواهند داشت!

284:

مرسي از نظرت...من خودمم از دومي بيشتر خوشم اومد...چون اون موقع كه نوشتم كلاسمون ساكت تر بود!
ولي خداييش بذار داستانتو....البتّه اگه واقعاً اين قدر برات سخته و اذيّت مي‌شي كه هيچي امّا اگه نه بذار كه يه جماعتي انگشت به دهن موندن واسه خاطر داستان تو!:d

285:

با سلام خدمت همگي دوستان!
بسيار خوشحالم که در اين تاپيک، شما آثار خودتون و ديگر نويسندگان نوپا رو نقد مي کنيد، که من هم يکي از اونها هستم.
البته من يک سال هم نميشه که دست به قلم شدم، اما شعر گفتنم خوب بود و سر همين به نويسندگي علاقه مند شدم، اون هم تو حيطه داستانهاي کوتاه و يا قطعه هاي ادبي مثل شل سيلور استاين، چون فکر نمي کنم تو کشوري مثل ايران، کسي به خوندن چيزهاي بلند علاقه داشته باشه، و يا وقتش رو داشته باشه.
در ضمن من اطلاعاتم بسيار کمه در اين مورد و به صادق هدايت و چوبک و جمال زاده و شل سيلور استاين محدود ميشه، يعني کلاً داستان بلند نخوندم و با عرض شرمندگي، هنوز شعرهاي مولانا و سعدي رو نخوندم! البته در مورد هدايت بگم که من فقط بوف کورش رو قبول دارم و چند تا ديگه. بقيه اش واقعاً مزخزفند: خودکشي، مرگ، پوچي، نيستي...
از اون جايي که اينجا جو دوستانه اي داره و يکي از دوستان هم منو دعوت کرده، در نتيجه من تاپيک مجزاي خودم رو ول مي کنم و الان براتون چندتا نوشته مي زارم تا نقد کنيد. اميدوارم آقايون پدرام و مهدي و آقا وسترن رمان نويس و بقيه، اين بنده حقير سرتا پا تقصير هم بپذيرند. نظر شما برام خيلي مهمه...

286:

این داستان کوتاه رو موقعی سرما بیداد می کرد و شرکت گاز خودش رو خفه کرده بود تا ملت نمیرن بر اثر گازگرفتگی، نوشتم:

بادکنک

باز هم دخترم با همان صورت معصوم و قشنگي و لبخندي هميشگي که بر لب دارد، به استقبالم مي شتابد و خود را دوان دوان به آغوش گرمم مي رساند:
- سلام بابايي!
در حالي که او را در آغوش گرفته ام، با لبخندي بر لب مي گويم: "سلام دختر ماهم، حالت خوبه؟"
خودش را از آغوشم جدا مي کند و مي گويد: "خوبم بابايي، خسته نباشي!"
به زور کتم را از تنم درآورده و کيفم را هم در دستش مي گيرد. اصرارم بي فايده است و وقتي که مي بينم با آن جثه نحيفش سعي دارد کيف را به زور از زمين بلند کند، ناخودآگاه خنده ام مي گيرد. به کمکش مي شتابم: "دخترم، نمي گي کيف بابايي امروز خيلي سنگين شده که مي خاي بلندش کني، اون هم تک و تنها؟!"
کيف و کتم را از او مي گيرم و به اتاق شخصي خودم مي برم، سپس به هال مي آيم و در مبل مي نشينم. او هم مي آيد و در کنارم مي نشيند و دستان کوچکش را در دستم مي گذارد و مي گويد: "بابايي، بابايي! من بادکنک مي خام!"
آن قدر خسته ام که اصلاً حال و حوصله جواب دادن ندارم. مي خواهم تا ساعتي ديگر که باز هم بايد بيرون بروم، چرت مختصري بزنم، اما مگر اين وروجک مي گذارد چشم روي چشم بگذارم؟ من هستم و اين دختر شيطان و پر جنب و جوش، که پس از مرگ مادرش، تنها انيس و مونسي و اميدي که در اين دنيا برايش مانده، پدرش است...
نمي توانم جواب ندهم: "بادکنک؟ بادکنک واسه چي ميخاي بابايي؟"
- "امروز همه بچه ها تو کوچه داشتن با بادکنکهاشون بازي مي کردن، اونا رو فرستاده بودن هوا. من رفتم از دوستم بادکنکش رو گرفتم و بادش کردم، اما نمي ره هوا! من از اون بادکنکهايي که ميره آسمون، ميخام!"
همين رو کم دارم! تو اين اوضاع قمر در عقرب، بايد بنشينيم و براي خانم بادکنک درست کنيم! به خودم از درون تلنگري مي زنم و يادم مي آيد که هيچ وقت نخواسته ام اعصاب خرابم را به اين بچه معصوم نشان بدهم. اين است که خود را کنترل مي کنم، با لبخندي بر لب به او مي گويم تا بادکنکش را برايم بياورد. دوان دوان به سمت اتاقش مي رود و و خيلي سريع با بادکنکي در دست، به طرفم مي آيد: "بابايي، با فوت کردن نميشه ها! من فوت کردم ولي نرفت هوا. خواستم از پسرهايي که تو کوچه بودن بپرسم، اما روم نشد!"
ناخودآگاه در آغوشش مي گيرم و مي گويم: "خوب کاري کردي عزيزم، که از خونه بيرون نرفتي. تو ديگه بزرگ شدي، بايد حجب و حيا داشته باشي، مثل مادرت!"
چشمهايش از تعجب گرد مي شود، رو به من مي کند و مي گويد: "چي؟ حجب و حيا چيه بابا؟"
با هم به سمت کپسول گاز در آشپزخانه مي رويم که براي روز مبادا آن را کنار گذاشته ام. بادکنک را ازدستش مي گيرم و آن را با گاز پر مي کنم. آن قدر عجولانه رفتار مي کنم که عاقبت صدايش در مي آيد: "بابايي، چرا اينقدر هولي؟ بادکنکم که هنوز گنده نشده! مي خام بادکنکم از مال همه گنده تر بشه..."
- "دختر گلم، آخه من کار دارم بايد سريع برم بيرون، همين قدر بسه؛ اگه زياد گاز بخوره مي ترکه، همونطور که اگه تو هم زياد غذا بخوري، مي تِرِکي!"
با شنيدن اين حرف، آنقدر بلند مي خندد که دندانهاي نامرتبش کاملاً معلوم مي شود... به او اخم مي کنم و مي گويم که نخي بلند و يک چوب به من بدهد. بعد از چند دقيقه با نخي بلند که از چرخ خياطي برداشته و يک چوب بستني، برمي گردد. بادکنک را محکم مي بندم، و سپس با دخترم به حياط مي رويم. بادکنک را که در آسمان رها مي کنم، همينطور بالا و بالاتر مي رود. حس عجيبي به من دست مي دهد! حس مي کنم بچه شده ام. ياد بچگيهاي خودم مي افتم؛ اما مگر اين دختر مي گذارد چند دقيقه اي هم من بچگي کنم؟ با زور و التماس، چوب و نخ را از دستم مي گيرد و سپس هر دو به بادکنکي که در آسمان رها کرده ايم، خيره مي شويم...
- "بابايي، وقتي آدم مي ميره، ميره تو آسمونا؟ تو هميشه بهم ميگي!"
- "آره عزيزم، ميره اون بالا بالاها... خيلي دور..."
- "الان هم ماماني اون بالاهاس؟"
- "آره قربونت برم، ماماني رفته اونجا... اصلاً چرا اين سوالها رو مي پرسي؟"
- "ميخام ببينم ميشه به ماماني گفت تا بياد پايين تر تا ما ببينيمش؟"
- "نه عزيزم، نميشه. ماماني ديگه اونجا مي مونه. تا بالاخره من و تو هم بريم پيشش."
- "دروغ ميگي! پس چرا ميشه اين بادکنکا رو اورد پايين و نذاشت خيلي بالا برن؟ اصلا چرا گذاشتي ماماني خيلي بره بالا و ديگه من هيچ وقت نبينمش؟ چرا ماماني رو ول کردي تو آسمون؟"
نمي دانم که به اين حرفهايي که مي زند، بخندم يا گريه کنم. هم بغض کرده ام و هم لبخند بر لبانم نشسته است... به او مي گويم:
"عزيزم، الان ماماني تو يه جايي هست که خيلي بهتر از اينجاست. مامانت رفت و من کاري نمي تونستم بکنم، چون ديگه هيچ چيزي تو اين زمين واسش نمونده بود، به هيچ چيزي وصل نبود. بادکنکت به نخي که تو دستته، وصله؛ تو هم اگر نخ رو ولش کني، بادکنک ميره اون بالاها و واسه هميشه غيب ميشه..."
...بعد از اينکه اشکهايم را پاک مي کنم، رويم را به طرف دخترم برمي گردانم. اما مي بينم که ديگر نخ بادکنک را ول کرده است. بادکنک دارد همانطور بالاتر مي رود، آن نخ بلند بالا هم که به آن وصل است همراه با آن بالا مي رود. با خشم به او مي گويم: "چرا ول کردي بادکنکت رو؟ مگه نميخاستي باهاش بازي کني؟ چرا ولش کردي بره؟"
دخترم ديگر طاقت نمي آورد و اشک از چشمانش سرازير مي شود: "بابايي، خودت گفتي اون بالاها از اينجا قشنگتره... من هم گفتم بادکنکم رو ول کنم تا بره يه جاي قشنگتر. بره و به ماماني سلام برسونه. بهش بگه که من و تو چقدر دلمون براش تنگ شده... کاش... کاش... من مي تونستم جاي بادکنکم باشم..."
دلم مي خواهد همراه با دخترم يک دل سير گريه کنم، اما نه وقتش را دارم و نه حوصله اشک ريختن را. اين است که به او اخم مي کنم تا منظورم را بفهمد و اشکهايش را پاک کند. سپس بغلش مي کنم و به خانه مي رويم. او را روي کاناپه مي خوابانم؛ وقتي که مطمئن مي شوم خوابيده است، آرام و پاورچين به سمت در خانه مي روم و از خانه خارج مي شوم.
****************************************
...خيلي عصبي هستم. طبق معمول، از آن همه افراد بدهکاري که به آنها سرزده ام، حتي يک ريال هم نصيبم نشده است. بسيار تند قدم بر مي دارم و بالاخره به کوچه مي رسم. تا وقتي که به انتهاي کوچه و جلوي درب خانه برسم، کارم نفرين زمين و زمان است. همين که درب خانه با چرخاندن کليد باز مي شود، بيني ام بوي مشکوکي را حس مي کند. دستم را جلوي بيني ام مي گيرم و فکر مي کنم که بالاخره اين دختر آتشپاره، جايي را به آتش کشيده است؛ اما اينطور نيست.خود را که به درون خانه مي رسانم، بوي تند گاز به مشامم مي رسد. سريع به آشپزخانه مي روم، با ديدن پيچ شل کپسول گاز بايد خودم را سرزنش کنم، اما وقت اين کار را ندارم، چرا که در همين لحظه به ياد دخترم مي افتم...
از آشپزخانه بيرون مي آيم و به سمت کاناپه مي روم. دخترم با لبخندي هميشگي که برلب دارد، چشمانش را برهم گذاشته و صورت معصومش رنگ به چهره ندارد. تنها کاري که در اين لحظه مي توانم بکنم، دعا به درگاه خداوند است و اينکه او دوباره از خواب بلند شود. او را تکان مي دهم. دوباره... دوباره... اما بي فايده است... هنگامي به خودم مي آيم که اشکهايم بر صورت دخترم ريخته است و ناخودآگاه لبخندي بر لبانم مي نشيند. لبخندي ناشي از اين شادي انکارنشدني که دخترم چه سريع به آرزويش رسيده است...

287:

این اولین داستان کوتاه من واسه موقعی که از گناه کردن خسته شده بودم و اونرو نوشتم و بعدها ادامه دادم، یک نفری بهم گفت که خیلی قشنگه، اما خودم اینطور فکر نمی کنم، چون اون زمون خیلی تو جو صادق هدایت بودم، به هر حال این شما و این هم داستان نیمه کوتاه:

دشمن درون

شب از نيمه گذشته است و من از خواب پريده ام. خودم هم دقيقاً نمي دانم چرا، اما فکر مي کنم، تنها دليلي که باعث شده مانند ديوانه ها در نيمه شب، قلم و کاغذ به دست بگيرم و تلقينات ذهني خود را به وسيله حروف نقاشي کنم، يک عامل پيچيده، مرموز و ناشناخته است. چيزي که من به غير از "افکار موهوم"، نمي توانم نام ديگري را بر آن بگذارم، اما شايد مانند يک ديو، يک قاتل زنجيري، و يا يک بيمار مازوخيستي، بر تمام پيکرم سايه افکنده است. مغزم از وجود اين ديو قاتل خسته شده و قلبم، ديگر طاقت موج اين سيل هستي برانداز را ندارد. سيلي که مي خواهد پايه هاي فکري و حقايق قلبي من را، به کلي شستشو دهد؛ به طوري که در مغزم تنها او سلطه گر باشد و قهقهه هاي مستانه اش به گوش برسد...
انگار ديگر چيزي در بدنم به نام "عقل" وجود ندارد. هر چه هست و نيست، به يغما رفته و مرا وادار کرده تا در اين نيمه شب، اين مهملات را بر روي کاغذ بياورم تا شايد، اين آخرين دست نوشته، اين وصيت نامه هم، خود دليلي گواه بر ديوانگي ام باشد. و چه پايان غم انگيزي! پاياني که در آن بالاخره هيولاي درون تو، بر تو غلبه مي کند و به راحتي، اساسي ترين پايه هاي ذهني ات، مانند خدا، مذهب، منجي، عشق و ايمان را به ملعبه و بازي مي گيرد. همانطور که سرتاسر اعضاي بدنم را اکنون به بازي گرفته است...
آه! خيلي ناراحت کننده است! درست است که من به طرف مرگ دارم کشيده مي شوم و هيچ گونه مقاومتي نمي توانم بکنم، اما از آن ناراحت کننده تر، چيز ديگري است. چرا که عموماً مردم عادت دارند هرگونه افکار و عقايد منثور که با عقل آنها جور درنيايد، مسخره و مضحک تلقي بکنند و به آن هيچ توجهي نشان ندهند؛ مانند همين نوشته هاي من در آخرين لحظات بودنم!
آيا بعد از من، کسي ديگر هم پيدا خواهد شد تا به دردي همانند من دچار شود؟ دردي که فکر نمي کنم لاعلاج باشد، اما افسوس که تمام تجربيات کساني که همانند من بوده اند، نابود و نيست گشته، فقط به خاطر اينکه با افکار عمومي منطبق نبوده، و به راحتي با انگ "مضحک" زدن به آن، وارد زباله داني تاريخ شده است. آيا اين مردم فکر نمي کنند دنيايي که در آن زندگي مي کنند، مضحک تر از هر چيزي است؟ يک ميل و قوه شديد، بر مغز آنها حکمران شده و آنها را به هر سمت و سو که بخواهد، مي راند. همانندي اسبي چموش و رام نشدني، که به بهانه سياحت و گشت و گذار، آنها را تا قعر دره ها پرت کرده و با اين حال، خودشان خبر ندارند!
فکر مي کنم تنها گناهي که در زندگي مرتکب شده ام، اين است که اين موجود سلطه گر را عميقاً در وجودم حس کرده ام و سعي کرده ام که با آن به مبارزه بپردازم، چرا که پيش خود فکر مي کردم، اين کار موجب امتياز بي چون و چراي من، نسبت به ديگران خواهد بود؛ اما کاش به اين سادگي بود... چون هربار که تمام وجودم را کند و کاو کرده ام و سعي کرده ام، از رازهاي دروني خودم باخبر شوم و خودم را تابع ميل و عقيده اي عالي که در فطرت ام قرار داشته بکنم، نتوانسته ام و همواره، دير يا زود، شکست خورده ام. اين هيولاي شيطاني که من را کاملاً احاطه کرده، به اين زوديها - نه، اصلاً هيچوقت - دست از سرم برنخواهد داشت. براي من هيچ اهميتي ندارد که ديگران اين حرفها را باور کنند، من فقط از شکستهاي بيشمار خود در اين نبرد جانکاه، سرخورده و عقده اي شده ام؛ طوري که ديگر زندگي و مرگ برايم مفهوم يکساني را دارد. بهتر است قبل از اينکه تمام بدن و انگيزه ام، و حتي اين نوشته ها، تابع ميل آن هيولاي درونيم بشود، خود را به آغوش مرگ بسپارم. ديگر ترسي از مرگ ندارم، چرا که در حدي هستم که بتوانم به مبارزه با دشمن درونيم، اکتفا کرده باشم...
دنيا، واقعاً چه جاي مضحک و ديوانه واري است! من از زندگي در اين بيغوله خسته شده ام. آيا دردناک نيست؟ از اين بدتر که همواره از همان اوائل زندگي و طفوليت، يک سري حقيقتها را به زور در گوشت بخوانند و بهت تلقين کنند، اما با گذشت سن و نگاهي دقيقتر به پيرامون، معلوم شود آن حرفها و حديثها، فقط براي گول زدن تو بوده است؟ حقائقي که به خودي خود کامل هستند و نقصي بر آنها وارد نيست، اما تو در مي يابي که براي زنده ماندن، بايد قربانيشان کني و خود را برده ديگران کني؛ کساني که خود را تا عرش اعلي بالا برده و خود را خدايي فرض کرده اند. آن ايماني هم که دل خود را به آن خوش کرده بودم، کفر بود. من براي زنده ماندن در اين جامعه چندخدايي، هرگونه حرفي را که منافع شخصي خودم در آن دخالت داشته، بي چون و چرا، پذيرفته ام، بي آنکه برايم اهميتي داشته باشد که خداوند واقعي چه مي گويد...
اين دشمن، همواره در طول زندگي من را گول زده، به وسيله الهاماتي شيطاني که به من القاء کرده است. خود را که شايد پست ترين موجود کره زمين باشم، بدون هيچ دليلي، انسان صاحب اسم و اعتبار دانسته ام. فقط به خاطر اينکه برخلاف ديگران، با خودم مبارزه کرده ام نه با ديگران، ولي همواره در آن شکست خورده ام...
از همان موقعي که سعي کرده ام خودم را بشناسم، دريافته ام که مغزم، بي خاصيت ترين و پوچ ترين عنصر بدنم بوده است. انگار اصلاً چيزي به نام قطعيت، حتمي بودن و صراط مستقيم، در قاموس آن وجود نداشته است. من همواره سعي مي کردم که براي پيشرفت، براي گذراندن وقت، پاره اي از کارها بپذيرم؛ چرا که آنها برايم به منزله نور اميدي بودند که مرا از رختي و سستي و نااميدي بيرون مي آوردند. وليکن، تاثير اين کارها هم موقت بوده و هيچ تاثيري در بهبودم نداشته است. مي توانم بگويم که هيچوقت نشده که کاري را با يقين و اطمينان انجام دهم، هرچه که بوده از روي شک و ترديد بوده و بعداً، من را در ميان انبوهي از سوالات بي جواب قرار داده است. سوالاتي مزخرف و دردآور، که گاهي اوقات همه چيز را نفي مي کند و به تنها کارهاي مفيدي که انجام داده ام، به ديده طعن و تحقير مي نگرد...
پس از عمري سعي و کوشش و پندار و اوهام، در آخرين لحظات عمرت، ندايي از جانب آسمان به تو وحي مي شود، و تو را با حقيقتي که يک عمر آن را به گونه هاي مختلف تفسير کردي، مواجه مي کند. تفسيري که هرچند ديگر مبهم نيست و با آن مي توان جايگاه خود را در زندگي پيدا کرد، اما مواجه شدن با همچنين حقيقتي در آخرين لحظات عمر آدمي، همچون زهر، کشنده است.
هيچ وقت آن شب فراموش نشدني را يادم نمي رود؛ شبي که اهميت آن براي من به قدري بود که زندگي من را در واقع به دو برهه تقسيم کرد؛ هرچند تمام مراحل زندگيم چندان قابل تعريف و مطابق درخواست و ميل خودم نبود و آنطور که خواستم، زندگي نکردم، همانطور که قبلاً نيز گفتم؛ اما در واقع بعد از اين با اين حقيقت رو به رو شدم که بايد با خودم کنار بيايم، نه کس ديگري. فهميدم که هنوز به آخر خط نرسيده ام و هنوز به طور کامل خود را در قمار زندگي نباخته ام و شانسي وجود دارد...
آن شب در کنج کلبه کوچک خود نشسته بودم و از طريق يک روزنه، يک پنجره، به قرص کامل ماه در آسمان نگاه مي کردم. حالت نگاهم رقت برانگيز بود، دلم براي ماه مي سوخت. چرا که با او شباهتهايي احساس مي کردم. نورافشاني ماه در شب برايم سوال برانگيز شده بود. سوالي که ناشي از يک کنجکاوي عجيب و تلاش براي درک مسئله اي به ظاهر خيلي مضحک، بود و تاکنون در زندگي به آن اصلاً توجه نکرده بودم. با خود فکر کردم که ماه از ظلمت زمين و زمانه به تنگ آمده و با نورافشانيهاي خود، خيلي چيزها را مي خواهد رسوا کند. اما افسوس، چرا که او هم دست نشانده کس ديگري بود و زمان کاري بدي را، عمداً برايش مطرح کرده بودند. برايم اين باور ايجاد شده بود که اين نور سفيد سحرانگيز، تنها حقيقتي هست که مي توان به آن اعتماد کرد؛ هرچند که کسي به آن توجه نمي کرد و زماني بود که همه، خسته از ظلم و جور زمانه، که خود مسبب آن بودند، به خواب و رويايي شيرين پناه مي بردند تا بلکه بتوانند به خواسته هاي خود حداقل در عالم رويا، برسند و خود را براي روزهاي بعدي، آماده کنند.
به اين نور عادت کرده بودم. انگار جنبه هاي ديگري از وجودم را به من تداعي مي کرد. هميشه نور زرد رنگ روز، چشم را مي زد و اذيت مي کرد، چيزي که در مورد نور ماه اينگونه نبود. همين زل زدنها و خيره شدنها به اين نور بود که من را به اين درد مهلک گرفتار کرد. به اينکه آنطور که فکر مي کنم از همه دشمنان نبريده ام؛ حتي با اينکه ارتباطات خود را با همه موجودات قطع کرده ام و زندگي ام را به طور احمقانه و مضحکي در اين کلبه محصور کرده ام، باز هم آن پوچي و نيستي، ترس و شک، و دشمني با عالم و آدم در من وجود دارد. هر مشکلي که بود، مربوط به خودم بود و کاملاً مطمئن بودم. چون که من پاي خودم را به کلي از زندگي آدمهاي به ظاهر خوشبخت بيرون کشيده بودم و کسي برايم نمانده بود که او را مقصر بدانم. اين افکار موهوم هرچه که بود، از وجود نحس خودم ساطع مي شد، نه کس ديگري و من براي اولين در عمرم در زير نور ماه به آن حقايق پي بردم...
فکر مي کنم همان شب بود، پس يکي دو ساعت زل زدن به قرص ماه و پيدا شدن اين افکار جديد در من، احساس خواب آلودگي به من دست داد و تصميم گرفتم که بخوابم. نور ماه از پنجره کلبه کاملاً به درون کلبه نفوذ کرده بود و مزاحم خوابم بود. به صرافت افتادم تا چيزي را بر روي پنجره نصب کنم تا مانع ورود آن نور شوم، نوري که کاملاً زندگي من را همراه با جزئياتش روشن کرده بود، چرا که من زندگي خودم را به آن کلبه محدود کرده بودم. خيلي سريع جستجويم نتيجه داد و چيزي که مي خواستم پيدا کردم. انگار تمام اشياء درون کلبه از اين نور متنفر بودند، چرا که معمولاً کم پيش آمده که در زندگي به سرعت به چيزي برسم و گمشده هايم به قدري است که امکان شمارش آنها وجود ندارد...
همين که نزديک پنجره شدم تا آن نور را از کلبه بيرون برانم، صدايي عجيب را از پشتم شنيدم. سريع به عقب برگشتم و سعي کردم که منبع صدا را تشخيص دهم؛ اما بي فايده بود و هيچ موجود ديگري در کلبه به چشم نمي خورد. ترسم کم کم داشت فزوني مي گرفت و عقلم رو به زوال بود. همنطور که داشتم کلبه را با نگاههاي هراسناکم برانداز مي کردم، ناگهان متوجه حضور يک سايه روي ديوار شدم. سايه اي که با نگاه اول فهميدم که ظاهراً متعلق به من است، اما در واقع هيچ شباهتي به من نداشت و بيشتر مانند يک هيولا بود تا انسان؛ اول فکر کردم که به خاطر خواب آلودگي و خستگي دارند اين تصاوير جلوي چشمانم رژه مي روند؛ اما نه! اين يک واقعيت محض بود. يک حقيقت تلخ، يک زهر کشنده که هر کسي تاب ديدن آن را نداشت. آن نور سايه هيولايي و باطن پست من را آشکار کرده بود.
اول که خودم خيلي ترسيدم؛ در يک آن تصميم گرفتم که از کلبه فرار کنم و اين هيولا را در جلوي چشمانم نبينم. اما فکر فرار از خودم، سايه ام، خيلي احمقانه به نظر مي آمد. آرامش خودم را حفظ کردم و سعي کردم که منطقي تر فکر کنم. مگر غير از اين بود که براي اولين بار در زندگي ام توانسته بودم با حقيقت رو به رو شوم؟ آيا شانس به من رو نکرده بود؟ بيشتر که فکر کردم، ديدم نبايد از خودم فرار کنم، بايد از اين فرصت استفاده مي کردم، چرا که فرصت زيادي تا طلوع صبح باقي نمانده بود...
نور ماه برخلاف نور خورشيد، سايه حقيقي من را به من نمايانده بود، چرا که آن سايه کذايي در آن شب، هيچ شباهتي به سايه ام در زير نور خورشيد نداشت. هر چه که به ديوار کلبه نزديکتر مي شدم، آن سايه از من بزرگتر مي شد. واقعاً عجيب بود! اين سايه و هيولا، لجام گسيخته بود، از قوانين عقلي پيروي نمي کرد، انگار دوست داشت هر غلطي که مي خواهد بکند! به اين فکر افتادم که تمام بدبختي هايم را سر او داد بزنم، بابت تمام نااميديها، بي عقلي ها، ديوانگيها و هزاران جور مسائل و مشکلات ديگري که در طول ساليان زندگي نکبت بارم برايم پيش آمده بود؛ اما کاش به اين سادگي بود... چون هربار که سعي مي کردم او را متهم کنم و از او گله کنم، هيچ فايده اي نداشت، چون هر حرفي که مي زدم همان را تکرار مي کرد و من را متقابلاً مورد هدف قرار مي داد؛ اگر انگشت اتهام به سوي او دراز مي کردم، او هم همينکار را مي کرد. واقعاً دردآور بود! کارم به جايي رسيده بود که حتي ديگر اين هيولاي سايه اي، من را هم از خود مي راند و طرد مي کرد و هستي من را نفي مي کرد. انگار براي او اهميتي نداشت که من باشم يا نباشم، چون که او هر کاري که خواسته بود با من کرده بود.
همين چيزها بود که ناخودآگاه افکار مسخره اي مثل خودکشي در ذهنم راه پيدا کرد. اما خودکشي دواي دردم نبود؛ اين مضحکترين پاياني بود که مي توانستم براي زندگي خودم تصور کنم. هرچند در طي تجربيات زندگي به اين حقيقت پي برده بودم که اصولاً، بشر تاب ديدن حقيقت و شناخت خود را ندارد. اما براي من اهميتي نداشت، چرا که در آن لحظه خود را يک موجود مافوق ديگران احساس مي کردم و به اينکه تاکنون توانسته ام در حوادث زندگي، تا بدينجا طاقت بياورم، افتخار مي کردم. اين احساس مافوق بودن به وسيله نور ماه در آنشب به من القا شده بود...
مي خواستم که کمر اين غول را بشکنم، او را خوار و ناچيز کنم، به تلافي همه رنجهايي که به خاطر او بر سرم آمده بود، او را شکنجه دهم؛ اصلاً قصد داشتم که آن سايه را نابود کنم. او مسبب پيدا شدن همه افکار شيطاني در من بود و او بود که چشمان من را کور کرده بود، چشمي که بايد خودم را مي ديد، نه ديگران را. سعي و تلاشم بر اين بود که ديگر به هيج وجه زير بار سايه نروم و گول حرفهايش را نخورم. او در اين لحظات هم سعي بر تبرئه خود داشت، اما من ديگر کسي نبودم که اين حرفها را مهم تلقي کنم. چون اگر او هم تبرئه مي کردم، کس ديگري را نمي توانستم مقصر بدانم. مني که حتي بهترين وجود و خالق خودم را انکار کرده بودم، او را مقصر مي دانستم و به شدت احساس پوچي و تنهايي مي کردم...
در همين حال که از خودم متنفر مي شدم، حالم به يک بار بد شد. تمام سرم گر گرفت و احساس سرگيجه اي شديد به من دست داد. ديگر نمي توانستم تعادل خود را حفظ کنم. داشتم مي خوردم زمين. ناچار شدم که دو دستم را بر زانوهايم قرار دهم و خود را خم کنم. اگر اينکار را نمي کردم، حتماً زمين مي خوردم. حالتي که پيدا کرده بودم، مانند يک دونده بود که قصد تازه نفس کردن داشت. اما مشکل من خستگي نبود، چيز ديگري بود. هر چه که بود تصميم گرفتم در همين حالت بمانم، چون سردردم کمي بهتر شده بود.
در همين حال به سايه ام روي ديوار نگاه کردم. هرچند برايم باور نکردني بود، اما ديدم که آن موجود سياه پوش نيز به مانند من روي ديوار زانو زده و کمر خود را در مقابل من خم کرده است. احساس عجيبي به من دست داد، چرا که توانسته بودم آن موجود غول پيکر را به تسلط خود درآورم. حالت عجيبي بود، انگار هر دو به يکديگر داشتيم احترام مي گذاشتيم. خودم هم نمي دانستم که چگونه باعث شده ام که اين سايه لجام گسيخته و هرزه، خود را مطيع و رام نشان دهد و ديگر قصد گردن کشي نداشته باشد. اين سوال هم مانند خيلي سوالات ديگر که در آن شب برايم پيش آمده بود، به سرعت پاسخ داده شد. انگار که مغزم در زير اين نور، فرصتي پيدا کرده بود تا لکه هاي چرک و کثافت را از خود پاک کند و مهلتي را براي يک زندگي بهتر به من دهد. آن نور ماه به مانند معجزه اي در زندگي من عمل کرده بود و حقيتاً جلوه اي از نور الهي بود. تثليث خيلي جالبي بود. من در مقابل اين اشعه، اين وجود ماورايي و حقيقت بي پايان سرخم کرده بودم، شک و ترديدم را نسبت به او برطرف کرده بودم، مطيع او شده بودم و اکنون به چشم خود مي ديدم که چگونه آن سايه نيز تحت کنترل من در آمده بود...
مي توان گفت که از همان شب به بعد، تغييرات محسوسي را در زندگي خودم عيناً مشاهده کردم. راحتتر توانستم با خودم کنار بيايم. تمام دغدغه هايي که در طول روز داشتم با فرارسيدن شب برطرف مي گشت. وقتي که در زير نور ماه، آن حرکات را تکرار مي کردم و آن سايه به چنگ من مي افتاد، شادي آکنده از ترس و اميدي به من دست مي داد. هر شب، کار من به جا آوردن اينکارهاي به ظاهر عجيب و غريب بود. بعد از آن احساس مي کردم که قدرتمندترين موجود هستم و مي ديدم که برخلاف ديگر انسانها، هيچ احساس ترس، نااميدي، جهل، حرص و شهوت، در من وجود ندارد. اين چيزها که از وجودم تخليه مي شدند، احساس مي کردم که ديگر هيچ غمي برايم نمانده و هيچ وقت تا اين حد اميدوار نبوده ام. ولي همه اينها تا وقتي بود که آن نور اميد و اشعه هستي در زندگي من پرتوافشاني مي کرد و در روز، درست مانند قبل بودم. در تمام طول روز ترسم از اين بود که مرگ به سراغم بيايد، در حالي که نتوانسته باشم در شب آن روز، آن غول را متقابلاً شکنجه کنم. در تمام طول روز، تلاش براي يافتن خودم بي فايده بود. سايه ام يک سايه معمولي بود. هيچ فرقي با خودم نداشت و کاملاً مطيع بود. من از نور خورشيد به خاطر جلوه گري دروغينش متنفر بودم. نمي توانستم روزها را تحمل کنم.
همه چيزهايي که تا الآن نوشتم، به درد هيچ کس ديگري نمي خورد. هرکسي بعد از رفتن من، اين نوشته ها را بخواند، معلوم است که چه قضاوتي درباره آن خواهد کرد. من بايد بنويسم، بايد، من به خاطر اين مي نويسم که اين نياز فعلاً برايم ضروري شده است، مي خواهم با نوشتن يک مروري بر زندگي ام بکنم و ببينم که حقيقتاً چه چيزي را به دست آورده ام...
هراس از مرگ در طول روز، هيچ وقت من را راحت نگذاشته است، اما اکنون برايم چيزهايي هراس برانگيز و مخوفتر از مرگ وجود دارد. من از زندگي مسالمت آميز با دشمن درونيم خسته شده ام. آخر اينهمه کلنجار به چه دردي مي خورد؟ عمري تلاش و کوشش براي هيچ و پوچ و الآن خودم هم نمي دانم که واقعاً چه کسي هستم. مثل اينکه قسمت من در زندگي اين بوده که در آخرين لحظات زندگيم، به اشتباهات خودم پي ببرم، خودم را بازنده احساس بکنم و همچنين، نيازي مبرم به حضور نور ماه در امشب؛ نمي دانم، شايد ماه پشت ابرها پنهان شده و يا شايد کور شده ام. دوست دارم يک بار ديگر آن اشعه به زندگي من رو کند، براي آخرين بار؛ بتوانم دستاورد خودم را از زندگي عملاً مشاهده کنم، چرا که قضاوتهاي من همه يک طرفه است و من بي آن نور الهي در امشب، نمي توانم زنده بمانم. عمده اشکال کار من اين بوده که صرفاً به تماشاي نور بسنده کرده ام. من شايد بتوانم از همه آدمها خود را فرضاً بالاتر بدانم، اما از يک کرم شب تاب نه؛ من بايد از آن نور چيزي را براي خودم نگه مي داشتم. من بايد از دنيا چيزي که متعلق به خودم بود، برمي داشتم و نمي گذاشتم که از دستم برود. بايد در روز با آن نور زندگي مي کردم، شايد مي توانستم در روز هم به خيلي از حقيقتها پي ببرم؛ و اين همان چيزي است که من در آخرين لحظات زندگي به آن رسيده ام. من خواهم رفت و اين نوشته ها خواهد ماند، ولي افسوس که هيچ کسي، کمترين توجهي به آن نمي کند...

288:

این شعر رو امسال برای شب یلدا نوشتم، هر چند وقتی اون رو خوندم تو جمع، هیشکی گوش نکرد...

صد، دوصد، سيصد، هزار بار اين حقير، تبريک گفت/چون که در جمعه بشد، يلدا و قربان، نيک، جفت

عيد قربان، ليک رفت و آمده يلدا شبي/تا که در امشب شود، شادي ما، برپا همي

من، همي دانم که بر تو دي و پار، چون باد رفت/هرچند، بسيار سخت، با کارت سوخت، بنزين و نفت

آن که شخصي داشت و سهميه اي کمتر بسوخت/از براي چند ليتر، بنزين، براي باک، سوخت

وآن که وانت داشت و سهميه اي بيشتر بداشت/هرچه باقي ماند درون باک دوستانش گذاشت

وآن که بود او بي مرام و معرفت، دادش گران/از براي خواستاران، ليتري چهارصد تومان!

تا بدانجايي رسيد مشکل، جرايد خورد تيتر/نوعروسي کرده مهر خويش را، پنجاه ليتر

اي عزيزم، گر هنوز، در فکر بنزين مني/من قبولت هيچ ندارم، گرچه اي، هم ميهني

اي دوصد لعنت بر اين سهميه و بنزين باد/ هر کسي باور ندارد اين مسائل، نيست باد

يلدا، يعني که اي دوست، زندگي کوتاه است/اندر اين دنياي فاني، سوي باقي راه است

گر در اين جمع هست يک نامهربان، مغرور فرد/من همي دانم که او آدم نيست و نيست مرد

سيصد و شصت و چهار روز بگذشت و باز يلدا بشد/جمع شدند، فاميل و دوستان، هيچکس تنها نشد

در ميان جمع، جاي ميزبان، نتوان نشست/چون که هرجا رفت ميزبان، خنده بر لبها نشست

از کجا گويي تو مي داني که فردا زنده اي؟/اين که را گويي همي، نتوان بگفتش زندگي

زندگي آن کرد، خنده بر لب مردم نشاند/هرچه غم و غصه و اندوه و ماتم بود، کُشاند

آنچه در دنيا، تو بيني آن فراوان، ماتم است/پس بخند و شاد باش، هرچه بخندي تو، کم است

چرت و پرت بسيار گفتم، مهملاتم ناتمام/پس سخن کوتاه بايد، بدرود و والسلام

289:

دوستان خواهش می کنم جسارت من رو ببخشند!
آخه واقعاً این داستانها تو گلوم گیر کرده بود و باید نقد می شد.
در ضمن دارم یه مقاله تحقیقاتی راجع به بحران در روابط دختر و پسر در ایران می نویسم که ان شاء ا...، اگر خواستید و تمومش کردم، تو اینجا آپلود می کنم...
راستی چرا این تاپیک مهم نشده؟؟؟!!
شما نوشته هام رو بخونین و نظر بدین، من هم اگه خدا بخاد adsl می گیرم و اون وقت من هم سعی می کنم منتقدی خوب برای نوشته هاتون باشم، هر چند ما هنوز خیلی کوچیکیم...

290:

بي نهايت

دو دخترك در يك كوچه باريك، مي خواستند "لي لي" بازي كنند.
دخترك اول گچ را بدست گرفته بود و داشت خانه ها را روي زمين نقاشي مي كرد: 1،2،3 ،... اما به آخرين خانه كه
رسيد، نوشت: ∞ . آخر آن روز چيز جديدي را ياد گرفته بود و ذوق داشت.
دخترك كوچكتر، آن گوشه داشت دوستش را تماشا مي كرد. اما وقتي نگاهش به خانه آخر رسيد، مات و مبهوت
شد، آخر تا به حال همچين عددي را نديده بود!
رفت جلو، پيش دخترك بزرگتر و ازش راجع به آن علامت عجيب و غريب پرسيد: "اين ديگه چيه كه كشيدي؟
1،2،3 ،... خب! اين خونه آخري شمارش ميشه 10 . اين ديگه چيه به جاي 10 كشيدي؟"
دوستش جواب داد: "مگه نميدوني؟! اين علامت بي نهايته ديگه!"
اما دخترك كوچكتر نمي دانست.
-"امروز خانم معلم بهم ياد داد. بهش گفتم خانم يه عدد بگين كه از همه عددها بزرگتر باشه، آخه ما يه دوست
داريم كه خيلي دوستش داريم! گفتش شماها هنوز زوده تا ياد بگيرين! ولي من هي اصرار كردم، خانم معلم هم رفت پاي
تخته، يه شكل اينجوري ∞ پاي تخته كشيد و كنارش نوشت: بي نهايت. راستش رو بگو! تو هم منو " بي نهايت" تا
دوست داري؟ دروغگو دشمن خداس!"
اما دخترك كوچكتر رفت، همانجايي كه گچ روي زمين افتاده بود، علامت را پاك كرد و عدد بعدي، 10 را نوشت:
"من اصلاً از اين علامت خوشم نمي ياد. اين كه اصلاً شبيه بقيه عددها نيست! اصلاً رقمي توش نداره! تازه اگه به بزرگي
هم باشه، به نظر من عدد 20 از همه بزرگتره و گنده تره، نه ايني كه تو ميگي! اصلاً از كجا معلوم راس ميگي؟"
-"چرا پاكش مي كني؟ به قرآن، خانم معلم خودش به من ياد داد! بعدش هم از من پرسيد مگه ميخاي به كسي از
دوستات بگي كه چقدر دوستش داري؟ من هم گفتم آره! حالا تو هم اگه منو دوست داري، علامتش رو دوباره بكش،
خيلي آسونه! اگه نكشي باهات قهر مي كنما!"
دخترك كوچكتر رفت روي خانه آخري، با گچ يك دندانه براي 10 گذاشت، آن را 20 كرد و رو به دخترك بزرگتر
گفت: "ولي من تورو 20 تا دوست دارم."
--------------------------------------------------------------------------------------
روي خانه آخر لي لي، 20 و ∞ روي هم قاطي شده بودند و محو شده بودند.
"قهر، قهر، تا روز قيامت!" دو دختر از هم جدا شدند.
اين بار، 20 و ∞، به عنوان معياري براي ميزان تنفر، در ذهن دو دخترك نقش بسته بودند...

291:

سلام دكي!
اولاً كه خيلي خيلي لطف كردي كه دعوت ما رو قبول كردي و اومدي اين جا، ايشالا كه از اين به بعد هم مين جوّ صميمانه‌ِ اين جا حفظ بشه و هممون كلّي جلو بريم كنار هم...
فقط يادت باشه دكتر جون كه اين وسترن عزيز ما اصلاً و ابداً آقا نيست....!...امّا انصافاً خيلي خانومه.....( وسترن جان همين بهانه‌ي خوبيه كه بياي اون داستانت رو بذاري ديگه...نه؟!!!)
گفتم كه اشتباه نكني از اين به بعد....!

292:

پس كه اينطور!
اميدوارم خانم وسترن مارو ببخشند و ايشان و ديگر اعضاي بسيار محترم اين تاپيك، مارو نوميد نكرده و منتقد و مشوق خوبي براي نوشته هايم باشند، ان شاء الله.

293:

حال می کنم آقا وسترن می گیداما خیلی خوشحال شدم یک نفر دیگه هم به جمعمون اومده شرمنده هنوز وقت
نکردم نوشته هاتو بخونم اما مال خودم رو فقط بخاطر تو مهدی جان می ذارم اما توروخدا هر قدر دوست داری بخند
اسمشو گذاشتم امید
برف داشت اسم زیـبای برادرش را مخـفی می کرد اما او هنوز هم ایستاده بود و با چشمان پراشکش نـابـاورانه به سنگ قبر زل زده بود.چطور ممکن بود او باعث مرگش شده باشد؟او که غـیر از امید چـیز دیگـری در این دنیـا نداشت.در حقیقت می دانست از کی شروع به از دست دادن امـید کرد.روزی کـه به بهـانه ی دعوا با صاحب کارش،برای اولین بار لب به الکل زد.امید بیچاره تمام شب در نگـرانی منتظر او بیدار مانده بود و با برگشتن مست او،ویران شده بود(چکار کردی داداش؟قول بده دیگـه این کار رو نکنی)و او در عالم مستی،قولی دروغین به امید داده بود.روز بعـد بهانه دیگری به دستـش افـتاد.بهانه ای کوچکتـر از قـبلی اما باز هم نتوانست جلوی خود را بگیرد و بـرای فرار از غم کوچکش به الکـل روی آورد.وقتی به خانه برگشت خیلی سعی کرد از امید مخفی کند اما او فهمیده بـود و قلب پاکش شکسته بود(تو به من قول داده بودی...لطفاً دیگه این کار رو نکن!بخاطر من،بازم قول بده ، ایندفعه قول مردونه) و او باز هم قولی سست تر از قبلی به امید داده بـود.با گـذشت روزها,بهانه های زیادتر اما کوچکتری به دستـش افـتاد و او هر بار نـاتوان تر از قبل به نوشیدن ادامـه داد.امید هم ناتـوان تر از قـبل سعی می کرد منصرفش کند.دیگـر کـارش به قسم خوردن به جان خود رسیـده بود اما الکل کـار خود را کرده بود و او را به یک فرد بی رحم و بی غیرت و بی مسـئولیت تـبدیل کرده بود.بـطوری که نـه تنها قول نمی داد بلکه بخاطر قسم خوردن امیـد به جان خـودش او را به بـاد فـحش و تمسخر می گرفت.حالا که حساب می کـرد متـوجه می شد یک سال تمام او از امید غـافل بود و در عالم خود خوش می گذراند تـا اینکه بالاخره امید سقوط کرد!عصر یک روز سـرد زمستانی،وقتی به خانه برگشت همسایه ها به او خبر دادند امید سر کلاس بدحال شده.در بـیمارستان با حقیقت تلخی روبـرو شد.کبـد امید از کار افـتاده بـود ! در حقیقت امید بارها به او از درد وحـشتناک پهـلو و استفراغـهایش شکایت کرده بود امـا او از بس مست ولایعقل بود،توجه نکرده وحتی با وجود نحیـف بودن امید،علتـش را پـرخوری می دانست!برای نجات جـان امید باید در عـرض چند روز باقی مانـده کبد پیوند می زدند و پـیدا کـردن کبد مناسب وقت گیر بـود.دکتـرها می گفتـند تکه ای از کبـد برادر می تـواند جان امید را نجات دهد.پـس او کـه بالاخره به ارزش امید در زندگی اش پی برده بود با وجـود آنکه می دانست عمل خطرناک و هذینه برداری است قبول کرد امـا جواب آزمایش منفی درآمـد.کبد او به عـلت نـوشیدن الکل، سلامتـی و صلاحیت کافی برای نجات جان امـید را نداشت و او این تک شانس زنده نگه داشتـن برادر عزیزش را بخاطر لحظـات کـوتاه خوشگـذرانی از دست داده بـود.آنجا کنار تخت امیـد نشسته،دست سـرد او را بـدست گرفـته و اشک ریـزان منتظر شنیدن صدای سوت دستگاه قلب بود.کاش هیچوقت امید به جان خودش قسم نمی خورد شاید اگـر او سر قـولش می ماند...شایـد اگر یکبار دیگر چشمان معصوم امیـد به او نگاه می کرد او می توانست قول محکم و ابدی به او بدهد اما می دانست برای قول دادن به امید دیگر خیلی دیر بود بـاد وحشتنـاکی وزیدن گرفت و برفهای روی سنگ را کنار زد و باز اسم زیبای امید درخشیدن گرفت. بغـض گـلویش را دریـد.این غم بهانـه نـبود بـزرگترین مصیبت زنـدگی اش بود امـا او دیگـر محال بود بنوشد.چون اینبار به روح امید قسم خورده بود.

294:

قشنگ بود ولي پايانش حدس زدني بود و سوژه اش، نه چندان بكر.

295:

دوست جدید بگم چی بگم ؟؟
دکتر زیگن ... (خلاصه میکنم ... اول میخواستم بگم زیگ زاگ ...)
داستان هات خوب بودن ... ولی نوشته دشمن درون توش از کلماتی که درکش کمی سخته استفاده شده و خواننده تا اخرش شاید نخونه ...
ولی اون دختر کوچیکه خیلی جالب بود . با اینکه اخرش از اول معلوم بود ...

وسترن عزیز .. خیلی قشنگ بود این یکی ... یک جوری شدم وقتی خوندم ...

296:

من بازم جا موندم
تازه عید هم نیستم خیلی بدید داستان نمی ذارید وقتی من می خوام برم می ذارید امشب هم فکر نکنم وقت کنم بخونم
اشکال نداره بعد عید میام دوباره..پس فعلا

297:

اینو خودم مینویسم .. داستان نیست .. فقس کمی میشه گفت شرح حاله ...

آخر سال ...
وقتی که میبینم سال داره تموم میشه .. میترسم برگردم و پشت سرم رو نگاه کنم با اینکه کار اشتباهی نکردم .. ولی باز هم میترسم ... چون همه خوبی هام با یک اشتباه عوضی فرض شده بود ... امسال هم گذش عین سال های قبل ... ولی حس الانم عین همیشه نیست ... همیشه حداقل برای تعطیلات خوشحال بودم ولی الان ناراحتم و از هر فردا میترسم ... نمیدونم چرا .. واقعا نمیدونم ... ولی میترسم ... انگار که قراره فردا اتفاق بدی بیفته .. انگار که قراره کسی بمیره ... تا حالا هر چقدر به اینده فکر کردم ... غلط از اب در اومده ... شاید هم به خاطر همین دیدگاهم دارم بد فکر میکنم تا خوب در بیاد ... ولی نمیشه که ... اگه من همیشه اینجوری فکر کنم چطور لذت ببرم ؟ ... نمیدونم ... بچه که بودم فکر نمیکردم اینجوری بشم ... طرز فکرم اینطوری بشه ... ولی الان میبینم بهترین طرز فکر همینه .. حداقل بین هم سن و سال هام که اینطوریم ... من تا حالا هر کاری از دستم بر اومده برای همه کردم ولی اونا نه به غیر از یکیشون که اسمش آرمانه ... من یک جور هایی چند بعدی حرکت میکنم .. عین بقیه نیستم که فقط مثلا برم درس بخونم یا فقط برم تو کاره دیگه .. من تا حالا که با این روش احساس شکست نمیکنم ... همین رو هم ادامه میدم ... ولی اینجوری خوب هم هست برام ... چون من معتقدم انسان باید خودش رو مثل درخت از هر طرف پرورش بده و بزرگ بشه ... چون انسان فقط لایقه اینه ... البته شاید خیلی ها مخالف باشن ... ولی من معتقدم که اونا به دلیل ضعیف بودنشون این فرض رو میکنن ...
مثلا من یکیو میشناسم با اینکه داره تافل میخونه سر امتحان انگلیسی دبیرستان که چیزی نداره داره گرامر میخونه و این نشون دهنده ی ضعف وجود اونه ... البته فکر میکنن حسودی میکنم ولی نه . اینطور نیست ...
تا حالا شده بهترین دوستت رو از دست بدی اونم موقعی که قراره بری ملاقاتش ؟ برای من امسال اتفاق بد خیلی افتاد ... خوب هم افتاد که یکیش عاشق شدنمه ... البته میشه گفت یک طرفه شاید اون منو نشناسه ولی فکر نکنم ... کمی هم ترس از این عشق لعنتی دارم ... نکنه نتونم خودم رو اثبات کنم ؟ ... ولی اگه بتونم اثبات کنم که دیگه حرفی نیست ...
امسال سال تقریبا خوبی بود ... ولی نمیدونم چرا احساس بدی دارم ... نکنه من خودم رو لایق این سال خوب نمیبینم ؟ مگه من چمه ؟

این نوشته هم با ابهام تموم شد راستش برای خودم هم مبهمه ...
نظرتون راجع به این مشکل من چیه ؟

298:

نوشین که داره میره بقیه چی؟بچه ها عید هستید یا منم طلاق بگیرم؟راستی من این داستان کوتاهی که گذاشتم موضوعش رو ازرمان خودم کش رفته بودم(فکر کنم کسایی که رانده شدگان رو خوندند فهمیدند) گفتم که یک داستان سرپایی در مورد روابط انسانها و بهداشت باید می نوشتم فکر کردم از جهت دیگه همون موضوع رو بنویسم اینبار با پایان بد(لایق داستانهای ایرانی!)دومی رو هم می ذارم با هم بخندیم هنوز باورم نمی شه منو مجبور به نوشتن این داستانها کردند اما دکتر...تازه وارد از اینکه گفتی آخرش رو می شه حدس زد معلومه موفق بودم چون داستانهای ایرانی با همون صفحه اول لو می رند
مهدی رفتی عید دیدنی؟آجیل ها رو پر کن جیبت واسه آبجی بیار!

شـوق زیـبایی در خوابگاه افـتاده بود.هر کس گـوشه ای مشغـول آماده سازی جشن تـولد بـود.یکی بادکنکها را فوت می کرد،یکی شمعها را روی کیک می چید،یکی جلوی آینه ایستاده بود و به خودش می رسید!سعید روی نردبام فلزی ایستاده بود و در حالی که اسم فرزین را با کاغذهای رنگی می برید تا به دیوار بچسباند، پرسید:(چطوری قراره بکشونیدش اینجا؟اونطور که میدونم تا عصر کلاس داره)فرید از آن طرف گفت:(یک بهانه ای پیدا می کنیم)مهیار در حالی که به کیک ناخونک می زد گفت:(هیچ بـهانه ای نمی تونه بچه خر خونی مثل فـرزین رو وسط روزخـونه بکـشونه!)فـرید خندید:(اونش با من!) مـحمد آخرین بادکنک را هم فوت کرد و به پارسا داد:(فکر نمی کنی بهتره از حالا بهانه تو پیدا کنی؟ تا چند دقیقه دیگه کارها تموم می شه همه هم که اومدند)سعید هم از نردبام پایین آمد:(راست می گـی من و پدرام هم عصرکـار داریم یک جـوری بشه لااقـل تا ساعت شش جـشن تموم بـشه ما بریم)علی و امیـر هم در حالی که وارد اتاق می شدند،موافقت خود را اعلام کردند:(آره ما هـم باید تا ساعت هفت بریم شام دعوتیم)فرید موبایل را از جیبش در آورد:(خیلی خوب... خیلی خوب بفرمایید...بهانه رو حال کنید)و زنگ زد:(الو فرزین...می دونم می دونم...نه قطع نکن خیلی مهمه...می تونی همین حالا به خونه بیـایی؟گفتم می دونم کلاس داری اما...بایـد بیایی)و ناگـهان حالت چهـره و صدایش تغیـیر کرد(بابات اومده...همه چیز رو فهمیده حالا هم داره محمد رو می کشه!)بچه ها بناگه به خنده افتادند.فرید از ترس لـو رفتن دستش را جـلوی گوشی گذاشت و با خشم به آنها اشاره داد ساکت باشند.هـر کس به طریقی جلوی دهانش را گرفـت و فـرید بدون خارج شدن از حس ادامه داد(چه بدونم چطـور شده؟ظاهـراً به علی زنگ زده در مورد کرایه خوابگاه تو بپرسه اونم لو داده...ای بابا این حرفها رو ول کن بابات حرف حالیـش نمی شه که!زود بـیا توضیح بده وگـرنه یا پلـیس میاد یا آمبولانس!)و قـطع کـرد.بناگه سـالن با صدای خنده های کنترل شده پر شد. تمام کارها تمام شده بود و همه در لباسهای شیک و عطراگین نشسته،منتظر بودند.در آخر پدرام تحمل نکرد و پـرسید (فکر نمی کنـید خـیلی دیر کرده؟بـرای کسی که باباش داره هم اتاقـی شو می کشه نیم ساعت زمان زیادی!)سعید گفت(راست می گی،فرید بردار یک زنگی بزن ببین کجا موند؟)فرید غرید: (چی بگم؟بگم بابات قـاتل شد دیگه لازم نـیست بیایی؟)همه هـم صدا داد زدند(اَه شوخی دیگـه بسه!) فریـد ترسید و با عجله زنگ زد. مـدت زیادی طول کشید تا اینکه شخص ناشناسی گوشی را بـرداشت. فرید بـا تعجـب پرسید:(فـرزین؟)مرد جـواب داد:(شما از اقـوامش هستید؟)(نه دوستشـم)(راستش آقای بهایی تصادف کردند من اونو بیمارسـتان آوردم و در...)صدای فرید به لرز افتاد:(چی شده؟)صدای مرد گرفته شد:(سرعتش خیلی بالا بود غیر از خودش دو تا ماشین دیگه رو هم چپ کرده...)صـدا در گلوی فریـد شکست:(حالا حالش چطوره؟)مرد مدتی مکث کرد.دنیا بر سر فرید چرخید.بقیه هم بـا نگرانی از جـا بلـند شـدند و دورش حلقـه زدنـد(چی شده فـرید؟)مـرد جواب داد(هیچکس از این تصادف زنـده نمونده حتی از اون دو ماشـین یکی سرویس بچـه های دبستانی بوده و...)فـرید دیگر نتوانست گوشی را بالا نگه دارد.دستش افتاد اما نگاهش بالا رفت و بر اسم فرزین نوشته شده بر دیوار افتاد... ((تولدت مبارک))

299:

با سلام خدمت همگی!
خدمت خانم محترم وسترن، عرض کنم که این داستانهای شما خوبن؛ یعنی جزییات خوب نمایش داده میشن و حوادث هم خوب بیان میشن، اما تو این داستان یه مقدار اغراق آمیز شما اون رو بیان کرده بودین، یعنی جزییات حادثه رو بیش از حد نشون داده بودین، مثل تصادف که نوشته بودین دو تا ماشین دیگه هم چپ کردن و سرویس بچه ها، حالا اگه سرویس بچه ها اتوبوس بوده، پس باید پسره با تانک تو خیابونا می رفته که بتونه اوتوبوس رو چپ کنه! بعدش هم تعدد شخصیتهاش یه مقدار زیاد بود که خب، البته چاره هم براش نبوده...
من نظر شخصیم اینه که داستان کوتاه نباید فقط یک بار خواندنی باشه؛ هرچند خیلی هاشون اینطورین؛ ولی حداقلش باید خواننده رو توی موقعیت و حس جدید قرار بده و بهش یه چیز جدیدی یاد بده... البته خیلی سخته نوشتن چیزی که هم کوتاه باشه و هم قشنگ، چون اونجوری دیگه نمیشه اسم داستان کوتاه رو روش گذاشت و باید بهش گفت قطعه ادبی.
در ضمن اگه ایدی من خیلی مسخره ببخشید، ولی خب خودم رو ترجیح دادم ناشناس باقی بزارم تا بر حس شهرت طلبیم غلبه کنم و هر جایی مشخصاتم رو لو ندم. اما خب می تونین دکتر ارفریرن،دکتر لاست، دکتر لوزمیگ و یا دکتر انزوفاسن صدام کنین!!!
اسمم هست سعید.
در ضمن من یه خواهشی هم که از خانم وسترن (چون ظاهراً ایشون از بقیه فعال ترن) و همچنین بقیه دوستان دارم، اینه که خواهشاً این نوشته های مارو بخونند و نقد کنند، چون الان وقتی میخام دست به قلم بشم، دلم میگه نه؛ چون دوست دارم ببینم آثار قبلیم در چه حد و سطحی بوده و نظر محترم بقیه؛ حالا امیدوارم که انتظاراتم از تاپیک برآورده بشه...
از اینکه در اخرین روزهای سال با همچین فوروم و تاپیکی اشنا شدم خیلی خوشحالم. سال نو رو به همتون تبریک عرض می کنم و مطمئن باشید من برخلاف بقیه، با ایرانسل 24 ساعته تو این تاپیک هستم! این شما و این هم نوشته ای مسخره که من درباره سال جدید نوشتم، چون دیدم برای سال جدید چیزی تو چنته باید داشته باشیم! خواهشاً نظر بدین:

سال جدید دارد می آید، اما من دلم مرده است...
دلم به یک خانه تکانی احتیاج دارد...
در این یکسالی که بر من گذشته، قبل و روحم پر از زنگار و آلودگی گردیده، اما من با زرنگی خاصی، به نظافت جسم و زندان درون خودم بسنده نموده ام.
آه! صد افسوس! من از این عاداتی که مثل خوره به جانم افتاده و امسالی که گذشت را نیز، مانند قبل برای من تاریک و تار جلوه داد و زندگی خودم را در مقابل چشمانم سوزاند، متنفر شده ام.
گاه دلم می خواهد همه این کنه هایی را که به من چسبیده اند و ثانیه ای من را راحت نمی گذارند، از روح خودم جدا کنم؛ اما حیف که دیگر چیز دیگری برایم نمی ماند؛ هویت و حقیقت من را اکنون همین کنه ها، همین اشتباهات، همین دردها و همین خوره ها تشکیل داده اند...
اما می دانم؛ خوب می دانم. این حرفها و ناله ها و رجزها و نفرین زمین و زمان، هیچ چیزی را حل نخواهد کرد. چندین سال آزگار است که همین چیزها را عمیقاً تجربه کرده ام و به بیهوده بودن آن پی برده ام. این غرزدنها و فریادها، بیش از هر چیزی، همان اندک اعمال نیک مرا نیز در نظرم تباه جلوه داد و امید را در مقابل چشمانم، از دست رفته تلقی کرد...
چه بخواهم، چه نخواهم، سالی دیگر بر من گذشته؛ از کجا معلوم که من همان آدم قبلی باشم؟! اگر تمام سلولهای بدنم، چندین و چند بار مرده اند و زنده شده اند، پس چرا سلولهای مغزم اینگونه نباشند؟
من به کودک درونی خود مجال رشد نداده ام. کودکی که می توانست، تمام دغدغه ها و دردهای من را با رفتارهای بچه گانه اش، با قضاوتهای عجولانه اش، با ساده اندیشی و خام بودنش، بکاهد و اندکی از اضطراب ودلهره درونی کم کند.
من از این زمانه آخرالزمان می ترسم. من از دیگران می ترسم. من حتی دیگر از خودم و هیولای خودم می ترسم. من از همه چیز می ترسم. من از خداوند می ترسم...
این حس ترس در من جاودانه شده و انگار دیگر رجا در من مرده؛ انگار تلقینات شیطان مثمر ثمر واقع شده.
کاش تنها همین بود! تمام زندگی ام پر شده از یکدستی و بی تفاوتی؛ مصداق زندگی من و یا ماهای کنونی، شباهت تضادهاست. آخر دیگر تفاوتی نمانده که دلم را به آن خوش کنم: تفاوت شب با روز، خوب با بد، نیکوکار با ستمکار، عشق با شهوت، انسان با حیوان...
من هیچ وقت نخواسته ام با این حرفها، خاطر کسی را مکدر کنم، چرا که این حرفها مربوط به بعد درونی من است. ولی خب دلم می خواهد تنها تفاوتی که در زندگی برایم مانده و آن تفاوت بعد درونی و بیرونی من است، در نظر دیگران آشکار سازم؛ شاید آنها اندکی امیدوارتر شوند!
من این حرفها را به این امید می نویسم که شاید از ذهنم به کاغذ منتقل شوند؛ بلکه به نوعی از افکار و مغز من جدا شوند، تا بتوانم این امید را داشته باشم که با دلی سبکبار و بی تلاطم، به سوی معبود همیشگی سفر کنم...

300:


301:

با سلام خدمت همگی!
خدمت خانم محترم وسترن، عرض کنم که این داستانهای شما خوبن؛ یعنی جزییات خوب نمایش داده میشن و حوادث هم خوب بیان میشن، اما تو این داستان یه مقدار اغراق آمیز شما اون رو بیان کرده بودین، یعنی جزییات حادثه رو بیش از حد نشون داده بودین، مثل تصادف که نوشته بودین دو تا ماشین دیگه هم چپ کردن و سرویس بچه ها، حالا اگه سرویس بچه ها اتوبوس بوده، پس باید پسره با تانک تو خیابونا می رفته که بتونه اوتوبوس رو چپ کنه! بعدش هم تعدد شخصیتهاش یه مقدار زیاد بود که خب، البته چاره هم براش نبوده...
من نظر شخصیم اینه که داستان کوتاه نباید فقط یک بار خواندنی باشه؛ هرچند خیلی هاشون اینطورین؛ ولی حداقلش باید خواننده رو توی موقعیت و حس جدید قرار بده و بهش یه چیز جدیدی یاد بده... البته خیلی سخته نوشتن چیزی که هم کوتاه باشه و هم قشنگ، چون اونجوری دیگه نمیشه اسم داستان کوتاه رو روش گذاشت و باید بهش گفت قطعه ادبی.
در ضمن اگه ایدی من خیلی مسخره ببخشید، ولی خب خودم رو ترجیح دادم ناشناس باقی بزارم تا بر حس شهرت طلبیم غلبه کنم و هر جایی مشخصاتم رو لو ندم. اما خب می تونین دکتر ارفریرن،دکتر لاست، دکتر لوزمیگ و یا دکتر انزوفاسن صدام کنین!!!
اسمم هست سعید.
در ضمن من یه خواهشی هم که از خانم وسترن (چون ظاهراً ایشون از بقیه فعال ترن) و همچنین بقیه دوستان دارم، اینه که خواهشاً این نوشته های مارو بخونند و نقد کنند، چون الان وقتی میخام دست به قلم بشم، دلم میگه نه؛ چون دوست دارم ببینم آثار قبلیم در چه حد و سطحی بوده و نظر محترم بقیه؛ حالا امیدوارم که انتظاراتم از تاپیک برآورده بشه...
از اینکه در اخرین روزهای سال با همچین فوروم و تاپیکی اشنا شدم خیلی خوشحالم. سال نو رو به همتون تبریک عرض می کنم و مطمئن باشید من برخلاف بقیه، با ایرانسل 24 ساعته تو این تاپیک هستم! این شما و این هم نوشته ای مسخره که من درباره سال جدید نوشتم، چون دیدم برای سال جدید چیزی تو چنته باید داشته باشیم! خواهشاً نظر بدین:

سال جدید دارد می آید، اما من دلم مرده است...
دلم به یک خانه تکانی احتیاج دارد...
در این یکسالی که بر من گذشته، قبل و روحم پر از زنگار و آلودگی گردیده، اما من با زرنگی خاصی، به نظافت جسم و زندان درون خودم بسنده نموده ام.
آه! صد افسوس! من از این عاداتی که مثل خوره به جانم افتاده و امسالی که گذشت را نیز، مانند قبل برای من تاریک و تار جلوه داد و زندگی خودم را در مقابل چشمانم سوزاند، متنفر شده ام.
گاه دلم می خواهد همه این کنه هایی را که به من چسبیده اند و ثانیه ای من را راحت نمی گذارند، از روح خودم جدا کنم؛ اما حیف که دیگر چیز دیگری برایم نمی ماند؛ هویت و حقیقت من را اکنون همین کنه ها، همین اشتباهات، همین دردها و همین خوره ها تشکیل داده اند...
اما می دانم؛ خوب می دانم. این حرفها و ناله ها و رجزها و نفرین زمین و زمان، هیچ چیزی را حل نخواهد کرد. چندین سال آزگار است که همین چیزها را عمیقاً تجربه کرده ام و به بیهوده بودن آن پی برده ام. این غرزدنها و فریادها، بیش از هر چیزی، همان اندک اعمال نیک مرا نیز در نظرم تباه جلوه داد و امید را در مقابل چشمانم، از دست رفته تلقی کرد...
چه بخواهم، چه نخواهم، سالی دیگر بر من گذشته؛ از کجا معلوم که من همان آدم قبلی باشم؟! اگر تمام سلولهای بدنم، چندین و چند بار مرده اند و زنده شده اند، پس چرا سلولهای مغزم اینگونه نباشند؟
من به کودک درونی خود مجال رشد نداده ام. کودکی که می توانست، تمام دغدغه ها و دردهای من را با رفتارهای بچه گانه اش، با قضاوتهای عجولانه اش، با ساده اندیشی و خام بودنش، بکاهد و اندکی از اضطراب ودلهره درونی کم کند.
من از این زمانه آخرالزمان می ترسم. من از دیگران می ترسم. من حتی دیگر از خودم و هیولای خودم می ترسم. من از همه چیز می ترسم. من از خداوند می ترسم...
این حس ترس در من جاودانه شده و انگار دیگر رجا در من مرده؛ انگار تلقینات شیطان مثمر ثمر واقع شده.
کاش تنها همین بود! تمام زندگی ام پر شده از یکدستی و بی تفاوتی؛ مصداق زندگی من و یا ماهای کنونی، شباهت تضادهاست. آخر دیگر تفاوتی نمانده که دلم را به آن خوش کنم: تفاوت شب با روز، خوب با بد، نیکوکار با ستمکار، عشق با شهوت، انسان با حیوان...
من هیچ وقت نخواسته ام با این حرفها، خاطر کسی را مکدر کنم، چرا که این حرفها مربوط به بعد درونی من است. ولی خب دلم می خواهد تنها تفاوتی که در زندگی برایم مانده و آن تفاوت بعد درونی و بیرونی من است، در نظر دیگران آشکار سازم؛ شاید آنها اندکی امیدوارتر شوند!
من این حرفها را به این امید می نویسم که شاید از ذهنم به کاغذ منتقل شوند؛ بلکه به نوعی از افکار و مغز من جدا شوند، تا بتوانم این امید را داشته باشم که با دلی سبکبار و بی تلاطم، به سوی معبود همیشگی سفر کنم...

302:

دوستان محترم، اینا چندا تا فایل متنی راجع به چگونگی نوشتن داستان کوتاه هستش با حجم 92 کیلو بایت. امیدوارم که تو ایام عید بخونید و حالش رو ببرید:
1-چگونه داستان کوتاه بنویسیم
2-ماهیت داستان نویسی
3- راز نوشتن داستانهای کوتاه بزرگ

کد:
برای مشاهده محتوا ، لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید

303:


304:

وسترن خیلی قشنگ بود ....
یاد یک ماجرا شبیه این افتادم ...

305:

دوست عزیز دکتر ....
نوشته هات خوبن ولی صمیمیتی توشون نیست .. شاید هم من نمیتونم بیان کنم چی نیست ... ولی از کلماتی استفاده کردید که درکش سخته ... و خواننده زده میشه ...

306:

وسترن جون.....يعني چي كه تو مي‌شيني داستان‌هاي خواهر منو مسخره مي‌كني....؟! خوشت مياد من داستان‌هاي داداش تو رو مسخره كنم...؟!!!
ولي خداييش داستانت قشنگ بود....فقط مي‌دوني نظرم چيه...داستانت رو اگه آدم همين جوري بخونه خيلي به نظرش نمياد...امّآ تو اصلاً انگار با اين ذهنيّت كه سطح اين داستان بايد با بقيّه‌ي كارم فرق بكنه نوشتي.....يه جوري از كارات مي‌گفتي آدم مي‌ترسيد بخونتشون...به اين قشنگين كه خب....!
البتّه به نظرم هنوزم دير نشده....اگه دلت مي‌خواد مي‌توني پست‌هاتو ويرايش كني و اسم همه‌ي شخصيّت‌هاتو خارجي كني....شايد تو هم مثل ما به نظرت اومد كه چقدر كارات قشنگن....!
بابت آجيل و اينا هم خيالت تخت...!

307:

دكتر....يعني سعيد جان....يه خواهشي بكنم....؟...قبل از اينكه راجع به داستانات بگم....مي‌خوام خواهش كنم يه كمي راحت تر حرف بزن....چرا اين قدر معذّبي....؟راحت باش...كسي كاريت نداره كه....اين جوري خودتم احساس بهتري خواهي داشت....! باور كن!
راجع به كاراتم به نظرم يه كمي زيادي تو نخ كافكا يا همون صادق هدايت كه گفتي هستي....به غير از يكي دو تا كارت....به نظرم تو بقيّشون همش از يه سبك و يه سري لغات و يه طرز فكر استفاده مي‌كني....من خودم تمام كارات رو تا آخر خوندم....امّا به قول beny_Nvidia به نظرم هر كسي حوصلش نياد كه تا آخر بخونه....
ببخشيد كه دارم همين جوري نظرمو مي‌گم....چون گفتي دارم مي‌گم....
.
.
.
راستيbeny_Nvidia عزيز...يه بار ديگه هم بابت اون تاپيك شرمنده......اشتباه از من بود....نبايد يادم مي‌رفت.....يه دنيا معذرت

308:

نه بابا مشکلی نیست ... فهمیدم اون موقع .. فقط خواستم یاد اوری کنم ....

309:

مهدي جان، خيلي ممنون که نوشته هام رو خوندي، واقعاً از اينکه تونستي اراجيفم رو تحمل کني، ممنونم! انتقادتون درسته، لامصب خيلي رفتم تو جو هدايت، ولي ديگه دارم ازش ميام بيرون، چون حتي بوف کور هم يه عده مي خونن ميگن مزخرفه، چه برسه به نوشته هاي من! ولي کاش نکات مثبت نوشته هام هم مي گفتين تا اون رو تقويت کنم...
خدمت Nvidia عزيز، عرض کنم که برا شما عاشقي هنوز زوده، فکر نکن من ميخام دخالت کنم، ولي واقعاً مي گم، تو 17 سالگي از اين جور چيزا خيلي پيش مياد. من خودم شخصا به برادرم يه زموني حسوديم مي شد چون مدام خودم رو براي دختر جماعت کوچيک مي کردم، اما اون اصلا هيچي بهشون محل نمي ذاشت. نمي خام نصيحتت کنم، ولي واقعيت اينه که به عاشقيت فقط به چشم يه تجربه نگاه کن. يه تجربه خيلي خوب در جهت شناختن جنس مخالف، و سعي کن وقتت رو نگيره. عشق واقعي جز در زير يک سقف و چندين سال تجربه زندگي مشترک، به دست نمي ياد... اينارو همش از ته قلبم بهت دارم ميگم، خدا شاهده. من خودم خيلي از اوقاتم سر اين مسخره بازيها تلف شد...
اين نوشته اي که اين زير مي بينين، يکي دو هفته پيش نوشتم، مي دونم مسخره اس، ولي خب بخونيد و بخنديد، چون واقعاً نمي دونستم چي جوري تنفرم رو از اين دوستيها نشون بدم. نظر يادتون نره..

ماجراي دوستي خانم 1 (يک) با آقاي 2 (دو)

آهاي دخترا و پسرايي که با هم دوستيد / ماجراي دوستي خانم 1 با آقاي 2 رو مي دونستيد؟
يه روز، خانم 1 تو خيابون واساده بود / مغرور، جوري که انگار از دماغ فيل افتاده بود!
وقتي آقاي 2 داشت از خيابون گذر مي کرد / دختراي مردم رو ديد مي زد و نظر مي کرد
خانم 1 رو ديد و ساده فرضش کرد / با خودش گفت که ميشه راحت خرش کرد!
اما چون آقاي 2 بود، هيشکي بهش پا نمي داد / توي جمع يکها، کسي اونو راه نمي داد
خلاصه رفت و خودشو به پاي خانم انداخت / تيکه اي گفت که لپاي خانمه گل انداخت!
خانمه که اول اصلاً محلش نمي ذاشت / ناز و عشوه اي اومد و نگاهي بهش انداخت
آقاي دو جرات کرد و ازش پرسيد / چطورين مادمازل، حاضرين با من دوست شيد؟
خانمه کمي دقيقتر شد و 2 رو نگاه کرد / بعدش اخمي کرد و اونو دعوا کرد!
گفت توقع داري که بهت اعتماد کنم؟ / به همين راحتي عشق من صدات کنم؟
تو دو هستي و از جنس من نيستي! / بزار راحتت کنم، برام قد ارزن نيستي!
اينکه مي بيني من تک و تنهام / معني اش اينه که هيچ پسري تا به حال نبوده باهام!
خودت قضاوت کن، تو 2 هستي / حتما واسه کسه ديگه اي پادو هستي
فکر نکن که اينجا هرکي هرکيه / دوستي پسر و دختر انقدر کشکيه!
تو 2 هستي و 1 نمي بينمت / سر همين قضيه اس که شک کردم بهت!
اما آقاي 2 فکري کرد و بهش گفت / اين حرفا چيه، جونم رو برات ميدم مفت!
واقعيت اينه که الان مست مستم / تو اين دنيا فقط شمارو مي پرستم!
اينکه مي بيني من دو هستم / به خاطر اينه که خيلي گل هستم
1 هاي زيادي برام بودند خاطرخواه / شدم 2، تا ازم سر نزنه گناه!
تا آخر عمرم برات مي مونم وفادار / تو هم بيا و بشو براي من، هوادار
خلاصه آقاهه انقدر گفت از عشق و پول / تا تونست بزنه خانم 1 رو گول!
خانمه نگاهي بهش کرد و گفت / شرطي هست براي اينکه بشيم جفت
من هزارتا مثل تورو مي خورم / سرشونو با شمشير بيخ تا بيخ مي برم
اگه يه روزي بفهمم با کسي ديگه بودي / هرچي ديدي، از چشم خودت ديدي، فهميدي؟!
خلاصه، اينجوري شد که اين دوتا با هم يار شدند / عاشق و دلدار تمام عيار شدند
صبح تا شب رو با هم خوش مي گذروندند / با همديگه آهنگهاي گوگوش مي خوندند
آقاهه همش کادو مي گرفت برا خانم و بود بي خيال / نمي دونست که بدهيش شده يک ميليارد و چهارصد ريال!
خانمه هم به خيال خودش داشت ثواب مي کرد / چون که خواستگارا رو همش جواب مي کرد
همه شبها رو دير مي اومد خونه / به کسي نمي گفت که تا اين موقع کجا مي مونه
اما مگه عشق کشيکه، اون هم به اين زودي؟ / "از جلو چشام دور شو، برو همونجا که بودي!"
کاش اين قضيه به همين راحتيها لو نمي رفت / وقتي که عکس يک خانم تو کيف اقاي 2 مي رفت!
مگه نمي شد ناديده گرفت و گذشت؟ / وقتي 1 داشت کيف 2 رو مي گشت!
درآورد عکسو ديد يک خانم 2 ناز / خوشگل و خوش تيپ و يه پا سروناز!
همونجا شمشير رو کشيد بيرون و گفت / مرتيکه زالو صفت خرفت
پس تکليف قولي که دادي چي شد؟ / مگه برات بهتر از من هم کسي مي شد؟
آقاي 2 اول حاضر به صحبت نبود / اما ديد الآنه که بميره، خيلي زود!
بهش گفت: جون من شمشير رو پايين بيار / ناسلامتي ما باهم هستيم رفيق و يار!
اگه به من امون بدي، راستش رو مي گم / اين بار بهت صداقت و درستي هديه مي دم
منم يه زموني مثل تو تک و تنها بودم / کاشکي گول هر آدم بي سر و پايي رو نمي خوردم!
من 1 بودم و يه خانم 2 خرپول / خب معلومه که هر کسي راحت مي خوره گول!
من که اصلاً بهش نداشتم اعتماد / به زودي بهش داشتم اعتقاد
منم با اون همون شرط رو کردم / فکر مي کردم که خيلي مردم!
هربلايي بياري سرم، خودت مي کني زيان / خواهش مي کنم به من آسيب نرسان!
گوش خانم 1 اصلاً نبود بدهکار / چون که غرورش شده بود جريحه دار
اصلاً عصبي بود و هيچي حاليش نبود / شمشير رو زد گردن آقاي 2، خيلي زود!
سر آقاي 2 صد قدم از گردنش پريد / رفت تو آسمون و هزار دور چرخيد
آقاي 2 بدبخت رو يکش کرد! / تو اين دنيا براي هميشه تکش کرد!
سر آقاي 2 اومد و افتاد رو خانم 1/ اون شده بود خانم 2، ديگه نبود خانم 1!

310:

سلام
ممنون از حرفات کاملا موافقم البته نکنه فکر کنید من اهله دختر و .. ام .. اینم میشه گفت ناگهانیه ... که فرداش معلوم نیست ... به هر حال ممنون از نظرات سازنده ..

311:

سعيد جون
به نظرم نكته‌ي مثبت كارات اينه كه واقعاً توي داستانات توي موضوعي كه داري مي‌نويسي غرقي....من وقتي كارات رو خوندم به اين فكر مي‌كردم كه تو واقعاً داري درگيري‌هات رو مي‌نويسي.....امّا در كل نظرم رو تو اون پست قبليم گفتم....
راستي انگار كم كمك يخت داره آب مي‌شه‌ها....!ديدي اين جوري راحت تره؟!...:d

312:

راستي بچّه‌ها تا يادم نرفته.....
هر كدومتون...هر جاي دنيا كه هستيد....حتماً و حتماً كتاب « كافكا در كرانه» اثر « هاروكي موراكامي» رو بخونيد......اين كتاب بي نظيره....شك نكنيد...وسترن جان مخصوصاً تو....شك ندارم كه عاشقش مي‌شي....محشره....

313:


314:

عدالت یا بی عدالتی


عدالت واقعی رو در یک رویا هم نمیتوانید ببینید زیرا هیچ کجا عدالتی وجود ندارد چه در رویا چه در حقیقت ...
عدالت فقط اسمی از یک پدیده است که باعث میشود خیلی ها از آن ناراحت و خیلی ها خوشحال شوند ...
عدالت رواج یافته بین ما همان بی عدالتی است که ما آن را از روی اجبار و یا تحمیل تحمل میکنیم تا قربانی عدالت واقعی جامعه خود که همان نهایت بی عدالتی است نشویم ...
آیا این عدالت است کارگری با خجالت وارد مغازه ای شده و با ترس اینکه پول کم بیاورد خرید کند ؟
آیا این عدالت است که بیچاره ای در بین مردم تکدی گری کند بدون آنکه امیدی به فردا داشته باشد ؟
آیا همه این ها نمونه ای از عدالت هستند ؟
ولی بی عدالتی هم زیباست ...
میدانید چرا !؟

زیباست به دلیل آن که وجود بی عدالتی در جامعه ای نشان از ترس مردم از عدالت واقعی است که با وجود این ترس میتوان با کمی شجاعت به میان بی عدالتی رفت و ان را متلاشی ساخت ...
ولی اینجاست که شجاعت جای خود را به ترس میدهد ...آن هم به ترسی متفاوت ... نه مانند ترسی که از وجود عدالت دارند ... بلکه بیشتر و فراتر از آن ...
سوال اینجاست که آیا ترس مانع عدالت میشود یا بی عدالتی !؟

315:

نظر یادتون نره دوستان عزیز ...

316:

قشنگ بود.ولی انقدر عدالت و شجاعت و بی عدالتی تو جمله هات بود که من گیچ شدم
کاری به جاهای دیگه دنیا ندارم ولی تا این ...ها تو کشور مون هستند ما حتی خواب عدالت رو هم نمیتونیم ببینیم.

317:

همیه اولین نفر تو هساتی که نظر میدی اون هم من بهت لینک میدم ...
عدالت هم خوبه بی عدالتی هم زیباست چون ادم های واقعی معلوم میشند ...

318:

با سلام خدمت همگی دوستان عزیز!
خیلی خوشحالم و سال نو رو بهتون تبریک می گم.

خب، آقای nvidia راجع به عدالت حرف زدن. باید اول ببینیم عدالت چیه و تفسیرش کنیم. بعضیها می گن عدالت یعنی تساوی و یا احقاق حقوق خود، ولی امام علی (ع) یه تعریف جامعتر داره که میگه عدالت، هرچیزی را سر جای خود می نشاند.
تعریفی که کاملاً پرمعنا و شایسته است. شما در نوشته خود نمونه هایی آورده اید، ولی به نظر بنده چندان وجه عدالت در آنها مطرح نیست. نمونه ای مثل کارگری که خرید می کند، بیشتر وجه اقتصادی و تورم و ناکفا بودن حقوق را مورد نظر دارد. به نظر بنده عدالت یعنی اینکه کسی از صدا و سیما بیاید و شورایعالی امنیت شود، مدیر فدراسیون والیبال به کشتی برود، شهردار رئیس جمهور بشود، کشتی گیر سیاست مدار بشود و به عبارتی در مملکت ما، با هزاران نفر مواجه شویم که همه کاره و هیچ کاره هستند و آخر سر هم خودشان دقیقاً نمی دانند چه کاره هستند و مدام وزارتخانه های دیگر را بهانه می کنند. و وقتی به مشکلی مثل همجنس بازی در کشور می خورند، آن را کلاً از پایه و بن می کنند، چه برسه به مشکلی مثل خودارضایی که جوانان رو نابود کرده، ولی جوانای ما انقدر صبر و حوصله دارن که ماشالا هیچی نمی گن و بالاخره روزی متوجه خودسوزی نسل سوم خواهیم شد که دیر است...
خب، من همین الان بگم که دارم چرت و پرت میگم، می دونید چرا؟ چون من هم مثل خیلیهای دیگه فقط انتقاد می کنم و زر مفت میزنم ولی به پای عمل که می رسه، عین خر تو گل می مونم. شما به نکته جالبی اشاره کردید، عدالتی و ناعدالتی هردو زیباند، به دلیل اینکه در مواقعی عدالت به ضرر آدم تمام می شود، مثلاً وقتی که یک رئیس پسر احمق و دست و پا چلفتی خود را مسئول تمام امور می کند. و یا برای کسانی که از پول بیت المال می خورند، خب عدالت به ضررشون تموم می شه. ولی تجربه نشون داده که همیشه باید یکی از اینها رو قربونی کرد، یا عدالت و یا ناعدالتی. ولی این رو در نظر بگیریم که ناعدالتی به نفع قشر خاص جامعه است، ولی عدالت، مدافع منافع همگی جامعه است.
ما ایرانی یه مشکل بزرگی که داریم، اینه که به دلیل نبودن روحیه انتقاد تو کشور، یا بلدیم هر کاری که می تونیم بکنیم و کسی هم نتونه ازمون انتقاد کنه، و یا به دلیل همین نبودن روحیه انتقاد، مدام تو کوچه بازار از این و اون و رهبر و نظام ایراد بگیریم و دق دلمون رو ناشی از این مسئله خالی کنیم، ولی وقتی به خودمون می رسه، رشوه بگیریم و بدیم و پارتی بازی کنیم و ... من منکر نمی شوم، که باید اجرای قانون و عدالت مداری، از بزرگان مملکت شروع شود، ولی ما یعنی افراد عامه جامعه نیز نقش بزرگی رو ایفا می کنیم. من خودم به این نتیجه رسیدم که باید خودم رو اصلاح کنم، نه غر بزنم.
ما مشکل اساسیمون اینه که عدل خدا رو هم زیر سوال بردیم. ما خیلی از کارها رو فقط به خاطر اینکه تو جامعه جا افتاده، انجام می دیم و وقتی ازمون سوال بشه، می گیم مملکت بی صاحابه و یا چیزی شبیه این و یا اینکه همه اینکارو می کنن. ما الان بیش از هر چیزی به منجی نیاز داریم. ما به انقلاب فرهنگی نیاز داریم که توسط یک عده قشر خاص همه گیر بشه و افراد رو هدایت کنه. چیزی که صدالبته تو یک روز و دو روز ایجاد نمیشه. من از کسانی که کارشون انتقاد گیریهای بی پایه و اساس و رادیکالی هستش، می خام بپرسم شما که اینقدر سنگ وطن رو به سینه می زنین، تابه حال چی کار کردین؟
بدبختی ما اینه که انتقادهامون هم درست و حسابی نیست. فقط بلدیم بدی دشمن رو بگیم، نه خوبیهاشو. انصافاً از جامعه آمریکا باید یه چیزهایی رو باید یاد گرفت که روی ما مسلمون نماها رو سفید کردن...
امیدوارم زیاد سرتون رو درد نیاورده باشم. اما لازم دیدم این دردها و نظرها و دغدغه ها رو بگم، حالا نظر شما رو نمی دونم...

319:


320:

سلام
اقای دکتر ... منظور من طوری بود که در اون وضع قرار گرفته باشید ...
البته حق با شماست ...
یک چیزی که مثل اینکه نمیتونید ترک کنید مثل اینکه این طولانی نویسی و استفاده از کلماتیه که هضمش سخته ... که من در نگاه اول فکر کردم یک داستانه ...
ممنون بابت نظراتتون ...

321:

هویت

لحظه ی سال تحویل به خودم قول دادم تا این سال را با تمام تلاشم به بهترین نحو تمام کنم ...
اولین جایی که باید میرفتم سر خاک پدربزرگم بود که اسمش را به یادش بر من که بزرگترین نوه پسرش بودم نهادند ...
سر خاک آن بزرگ که رسیدم بعد از شست و شوی سنگ قبر فاتحه ای خوانده و بعد از درد دلی با وی برای برگشت آماده شدم ولی وقتی از جایم بلند شدم دورم را قبر هایی را که بر روی سنگ مزارشان نام فامیلی من حک شده بود گرفتند ...
ناخودآگاه برای پیدا کردن هویتی آشکار بین آنها قدم زدم تا با اجدادم که همه در آنجا دفن شده بودند آشنا بشم ...
هر قدمی که بر میداشتم سکوت قبرستان تاثیرش را در من بیشتر نشان میداد ... قدم هایم سنگین تر شده بود ...
دلیلش را نمیدانستم ولی حسی شبیه ترس از مرگ و یا ملاقات با عزیزان و یا چیزی دیگر که توانایی درکش را نداشتم بر من غلبه کرده بود ...
مزار انسان هایی را که در ذهن من با خوبی نقش بسته بودند زیبا می دیدم و بقیه را کمی متفاوت ... که این تفاوت شاید به میزان شناخت من از آنها بوده و نه چیز دیگر ...
به انتهای قبرستان که نزدیک تر میشدم قدم هایم سبک تر میشد ... سبک تر ... سبک تر ... تا جایی که رسیدم به سنگ مزاری برزگ که رویش نوشته بود "خوش آمدی بمزارم نمودی یادم / بخوان بخوان سوره الحمد تا کنی شادم " رسیدم ...
پاهایم قدری سبک شده بود که نشستم و وظیفه ام را که انگار به من متوسل شده را انجام دادم ...
پاهایم توانی برای برگشت گرفت ...
در راه به فکر آن سنگ مزار بودم ...
حتی یادم رفته بود اسم صاحبش را بخوانم ...




نظر یادتون نره ....

322:

بچّه‌ها سلام...عيد همتون مبارك....سال خوبي داشته باشيد....
...امّا يه چيز مهم.....
يه پيغام خصوصي از وسترن داشتم كه واقعاً نگرانم كرد....گفته بود يه مدّت نمي‌ياد چون يه مشكلي براش پيش اومده.....ظاهراً خيلي وضعيتش خوب نيست...انگار حسابي به هم ريخته بود.....به خدا خيلي نگرانم كرد.....اون برام از خواهرم عزيزتره.....تو رو خدا براش دعا كنيد....تو رو خدا دعاش كنيد بچّه‌ها.....

323:

چرا ؟ اول سالی خدا کنه چیز بدی نباشه ........

324:

منم نمي‌دونم چي شده...خيلي نگرانم...تو رو خدا دعا كنيد بچّه‌ها....

325:

من هم شخصاً امیدوارم برای ایشان اتفاقی نیافتاده باشه! به هر حال من خیلی خوشحال می شدم که نظر ایشون هم درباره کارام ببینم، ولی اگه نظر اون هم مثل آقا مهدی و انویدیا باشه، باید دیگه کاسه و کوزه خودم رو جمع کنم و برم! چون اینجوری که شما از دشواری و غامض بودن نوشته هام حرف می زنین، نمی دونم باید به خودم افتخار کنم و یا سبک خودم رو عوض کنم؟ ولی تو این متن عدالت که من چندان پیچیده حرف نزده بودم؟؟
به هر حال طبیعی هستش، ما تو این جمع تازه واردیم و ...

326:

یعنی چی کاسه و کوزه و جمع کنید ؟ اگر هم قرار باشه ما باید عادت بدیم به شما خودمون رو عزیز .. رفتنی در کار نیست ...
نه خوب شاید برای من و مهدی دشواره .. شما کارتون رو بذارید حمید و وسترن که اومدن نظر اونا رو هم بدونید ...
راستی در باره کار من نظر ندادید ... :(

327:

خيلي ممنون انويديا عزيز! حرفات بهم روحيه داد.
كاش مثل من اسمت رو مي گفتي، من سعيد هستم.
نوشته ات جالب بود ولي بهتر بود كاملترش مي كردي به عنوان يه داستان كوتاه كه آخرش نتيجه اي براي مخاطب به همراه داشته باشه.
اون نوشته ام كه درباره آقاي 2 و خانم 1بود، مسخره بود؟ نظرتون رو بگين، ناراحت نمي شم!

328:

سلام
دکتر جان اسم من بنیامینه ...

درمورد نظرتون راجع به داستان من ... نتیجه نتونستم بگیرم ...ولی وقتی روی کاغذ اوردم نتیجه گیری و ویرایش میکنم ...
البته یک چیزیز دوستان اگه ممکنه بگید مثلا من یک جا از یک کلمه اشتباه استفاده کردم ... اونو به من یادآوری کنید تا تکرار نکنم ...
در مورد داستان شما هم عالی بود .. من که خوشم اومد .. چون واقعیت بود ...



این هم ایدی من ...
hardware_enthusiast

329:

سعيد جان اول از همه به قول بنيامين رفتني در كار نيست....!...پس بشين و بنويس و حالشو ببر!
بعدشم به نظر من متنات دشوار نيست....به نظرم خيلي با تكلّف نوشته شدن....يعني مي‌شه همون مفاهيم رو با كلمات صميمي تر و جذّاب تر و شايد حتّي قشنگ تر منتقل كرد......
.
.
.
راستي بچّه‌ها تو رو خدا يادتون نره براي وسترن دعا كنيدا....

330:

اینی که میخوام بنویسم واقعیه و ممکنه خوب نتونم منتقلش کنم ...

نظر یادتون نره ...


قرعه کشی
ساعت 3 قرار بود مراسم آغاز شود ولی به دلیل جلو رفتن ساعت رسمی کشور مراسم هم یک ساعت به عقب افتاد ...
بلاخره مراسم شروع شد ...
مجری مراسم قرعه کشی قوانین رو به شکل زیر بازگو کرد تا همه از نحوه برگزاری آن مطلع شوند ...
"برگه ها رو به داخل ظرفی شیشه ای باید می انداختیم ... از بین آنها 12 برگه به دست کودکان باید کشیده می شد ... شماره برگه ها به ترتیب از 1 تا 12 یادداشت می شدند ... توپ هایی هم در داخل گردونه ی قرعه کشی بودند که از 1 تا 12 شماره گذاری شده بودند که با خروج هر شماره عدد برگه ان شماره از دوره مسابقات حذف میشد ... و به شماره ی توپ اخر یک عدد ال سی دی 42 اینچ سامسونگ قرار بود اهدا بشه ..."
قرع کشی شروع شد ...
شماره اولی که از ظرف بیرون آمد شماره اخرین ته برگ من بود ...
شماره 5 هم یکی از شماره های ته برگهای من بود ...
شماره 10 هم همینطور ...
12 شماره فیش انتخاب شد و مرحله اول قرعه کشی تمام شد و این اتمام باعث رفتن خیلی از مهمان هایی شد که شانس با آنها نبود ....
شانس من برای برنده شدن زیاد شده بود ولی من فقط از خدا میخواستم کسی برنده ی ال سی دی شود که واقعا نیاز دارد ...
هر شماره که از گردانه بیرون می آمد من همین درخواست را از خدا میکردم تا اینکه شماره 10 و 5 و 1 من به ترتیب در 5 تا توپ آخر از دوره حذف شدند ولی با هر بار حذف شدن من بر درخواستم از خدا بیشتر تاکید میکردم تا اینکه نفر اول اعلام شد و از انتهای سالن صدای خوشحالی پیرزنی با دختر دم بختش بلند شد که معلوم بود آخرین شماره برای ته برگ آنها است ...
سالن برگزاری مراسم تقریبا خالی شد ... در این میان دو نفر خیلی خوشحال بودند ... یکی پیرزن بود که توانست بخشی از جهیزیه دخترش را فراهم کند و دیگری هم من که فهمیدم خدا دعاهای من را قبول میکند ...

331:

قشنگ بودش. جالب بود. شما بهتره نوشته هات رو کمی بلند تر کنی، بنیامین جان!
حالا نوشته من رو داشته باشید، نظر یادتون نره!

اونانیرن (معادل آلمانی "خودارضایی")

پسر جوان خسته بود. به رختخواب خود پناه برد و تن سرد و خسته خود را در آغوش تخت گرم و نرم، رها کرد. اما با اولین تماس شکم خود با تخت، یکدفعه حس عجیبی بر او غلبه کرد که تمام خستگیها را از تن او به بیرون برد. هرچند، این اولین بار نبود که با همچنین شرایط و احساساتی مهیج، روبرو می شد؛ تا به حال بیش از هزار بار به خود قول داده بود که بر خود غلبه کند، اما راه چاره ای برای گریز از آن میل کشنده در خود نمی یافت.
غلت زد و به پهلو خوابید. سعی کرد با یاد آوردن پروردگار و خواندن چند دعا، از التهاب خود کمی کمتر کند، اما هر بار که آن تلقینات و وردها را تکرار می کرد،گذشته اش بیش از پیش در جلوی چشمانش مجسم می شد و از اراده ی او اندک اندک کاسته می شد؛ چرا که جوانی اش در جلوی چشمانش داشت می سوخت و دود می شد و به هوا می رفت. می خواست به خود بقبولاند که معتاد نیست و راه چاره ای برای او پیدا خواهد شد، اما افسوس که اطرافیان او، کسانی در مرتبه سنی او نبودند که بتوانند او را درک کنند. البته، برای او هیچ اهمیتی نداشت که دیگران دغدغه های او را باور کنند یا نه؛ فقط می ترسید فردا بمیرد و هنوز، در انتظار فرصتی رویایی در زندگی، برای ترک عمل نفرت انگیزش باشد. او هربار پلها را خراب کرده بود و دیگر راه برگشتی را برای خود نمی دید. نمی دانست به چه کسی شکایت کند. او حتی از جنسیت خود متنفر شده و گاه حتی از خلقت خود هم شکایت می کرد؛ اما افسوس که این افکار موهوم و مسخره، ذهن او را بیشتر آلوده می کرد و او را به سوی سرانجام خودنابودی، سوق می داد...
پسر جوان، آن شب نیز همان کار را تکرار کرد؛ نتوانست طاقت بیاورد.
صبح، مادر جوان برای بیدار کردن او به بالینش آمد، چرا که هنوز او خوابیده بود. کنار او تکه کاغذی بود که در آن، همه حرفهای که نمی توانست بزند و دردهایی که گفتنش به دیگران دشوار بود، نوشته شده بود؛ حتی احساسات و امیال طبیعی سرکوب شده خود را. مادر با خواندن کاغذ، به خشم آمد و پسر را تکان داد، اما دیگر دیر شده بود؛ چون شیطان، راهی احمقانه برای رهایی از گناه به او پیشنهاد کرده بود.

332:


333:

سلام دوستان شرمنده که دیر کردم!به لطف دعاهای شما مشکلم رو حل کردم اومدم خدمتتون
بنیامین عزیز از هویت و این داستان قرعه کشی خیلی خوشم اومد البته هویت بیشتر!به نوعی ساده و تمیز می نویسی من خودم موافق این طرز هستم همونطور که می دونید یعنی اگه رمانهام رو خونده باشید خیلی ساده و حتی بچه گانه نوشته شده طوری که همه می تونند بفهمند چه خبره!ودرست نقطه مقابل تو آقا سعید ما هستند!من متاسفانه نمی تونم چیزهایی رو که می نویسید جمعبندی کنم البته اینم بگم این مشکل منه چون گفتم من اهل سادگی هستم نه عمق!یعنی از دستم بر نمیاد عمیق بنویسم وگرنه از خدام بود!
این نوشته آخری خوشم اومد و تا حدودی فهمیدم چه خبره(گرچند بازم توی شک هستم اون راهی که شیطان پیشنهاد کرده چی بوده؟خودکشی؟درست حدس زدم؟)اما اگه به صفحات قبلی این تاپیک سر زده باشید یک مسابقه
کوچیک ترتیب داده بودیم که اونجا نظرها متفاوت بود حتی به نظرم اگر چه صاحب خونه تشریف نداشته باشه(پدرام
آشنا)اونم مثل شما می نویسه یعنی این تفاوت نظرها بخاطر تفاوت طرزهاست البته من برای اینکه لااقل کمی به
نوشته هام سنگینی و ابهت بدم نوشته های شما رو خواهم خوند بلکه یاد گرفتم!ولی خودمونیم جای حمید بدجوری
خالیه چون بنظرم تاپیک رو اون می ترکونه!

334:

آخيييييييييييييييييش! خيالم راحت شد...حالا بهتر مي‌تونم كاراتونو بخونم و نظر بدم!خدا رو شكر!
بنيامين جان منم كاراتو خوندم....
راستش منم از هويت بيشتر خوشم اومد...برام جالب تر بود....سعيد جان كار تو رو هم خوندم...ولي مي‌]وام يه چيز كلّي بگم...به نظرم هر چي بيشتر مي‌نويسي از تكلّفت كم تر مي‌شه....انگار داري صميمي تر مي‌نويسي و با نوشتي راحت تر كنار اومدي...البتّه اين نظر منه‌ها....!
.
.
.
ولي يه چيز كلّي ديگه!
بياين از اين به بعد حالا كه هممون داريم يه جورايي ميني مال مي‌نويسيم.....بيشتر ميني مال بنويسيم تا داستان كوتاه....يعني فوق فوقش ديگه 5 يا 6 خط....اين جوري كارامون شايد بهترم شد....
البتّه اينم فقط يه نظر....پس هر جور كه راحتيد!

335:

سلام
خوشحالم که وسترن برگشته ...
قرعه کشی چون یک جوری واقعیت بود خودم هم نتونستم خوب بیارمش ....
کار سعید هم خیلی قشگ بود ...
راستی دیگه وقتی میاین چیزی بنویسید دیگه ...

336:

بچه ها یک چیزی...همونطور که می دونید من رمان می نویسم و برام سخته مینی مال بنویسم واسه همون تصمیم
گرفتم برم تاپیک خودم و کتاب چهارمم رو کم کم آپ کنم اینطور که هر بار که نوشتم وتایپ کردم بذارم اونجا بخونید و
در پیشرفت داستان کمکم کنید اگه نقطه ضعفی چیزی داره بگید زود برطرف کنم و به اصطلاح به کمک شما یک
چیز درست حسابی عرضه کنم اگه کم کم بذارم نه برای من تایپش سخت می شه نه برای شما خوندنش!چطوره؟
اگه موافقید برم خونه خودم شروع به خونه تکونی بکنم!

337:

با سلامی دوباره خدمت همه برو بکس!
امیدوارم که حالتون خوب باشه...
البته حال من چندان تعریفی نداره، چون هرکار می کنم نمی تونم دست به قلم ببرم! از طرفی وقتی انتخابات میشه از شونصد روز قبل همه شبکه ها آرم انتخابات رو می زنن تنگ شبکشون، اما امروز ناسلامتی تولد رسول اکرم مظلوم واقع شده ی ما هستش، انگار نه انگار! بابا حداقل یه آرم هفته وحدت هم باشه باز از هیچی بهتره! به هر حال من به زعم خودم تبریک میگم بهتون، چون "این دردها را نمی توان به کسی اظهار کرد".
بچه ها راستی یه چیزی هم راجع به خودم بگم؛ راستش رو بخواین من از اون موقعی که یه مقدار عاقل شدم، توی شهرت طلبی دارم غرق میشم. یعنی میدونین منظور واقعیم چیه، من دوست دارم بعد مرگم یه اسم خوبی تو این دنیا جا بذارم. فکر کنم توقع احمقانه ای هستش، اما واقعیتش برام به صورت یه عقده دراومده. میخام دست خالی از این دنیا نرم. آخه جدا وقتی ما آدمهای معمولی میمیریم، کی بهمون توجه می کنه؟ یک آدم کمتر شد، چه بهتر!
یعنی من یه جورایی سر همین قضیه به نوشتن روی آوردم، اما الان می بینم که اشتباه محضه. باید تو هرکاری اول خدا رو در نظر گرفت. من خودم فکر می کردم میام اینجا و با اسم مستعار، نوشته هام رو منتشر می کنم، هیشکی هم پیدا نمیشه به گرد پام برسه! نگو بابا، تو ایران، چند میلیون جوون دیگه هم عین من هستن که عشقشون نوشتنه و میخان اسمی در کنن! حالا میخام از شماها بپرسم، دلیلتون برای نویسنده شدن (بهتره بگم نوشتن) چی بوده، و آیا شما هم مثل من عقده مشهوریت (یا محبوبیت) دارین؟
آخه واقعاً نویسنده های بزرگ چی جوری از کوچیکی به بزرگی رسیدن؟؟!
با نظر وسترن خانم هم موافقم، هرچند من اصلاً نوشته بلند تا حالا نخوندم، اما خب بالاخره ما باید به استعدادهای جوونها بها بدیم یا نه؟
در مورد آقا مهدی هم که گفتن مینی بنویسیم، والا منظورتون از مینی چی هستش؟ همش 2 3 خط؟؟ من می دونم که از قطعه های کوچک شروع کنیم، قلممون قوی تر میشه، اما نویسنده واقعی اون هستش که تو نوشته های بلند بالا هم کم نیاره و مخاطب رو جذب کنه!
از تعریف خانم وسترن هم اونقدر سر ذوق اومدیم که نگو! (سعید بشین سر جات!)
واقعاً هدف ما از نوشتن این نوشته ها و گذاشتن در این تاپیک چیه؟ حتی اگه یکی از ماها هم بعداً نویسنده بزرگی بشه و وقتی مشهور شد، بگه دکتر زو ویگن رفیق فاب من بود، من یکی که برام کافیه. مخصوصاً شما وسترن عزیز!!!

338:

بدون عنوان
‏2008‏/03‏/17‏ 07:59 ب.ظ

فرشته قبل از شروع سفر یکی دیگر از مسافران، به او یک سیب داد و از او خواست هر کجا که سیب دید ابتدا آنرا از عمق جان بو کند تا به یاد سرزمین اصلیش بیفتد و هیچگاه فراموش نکند که بالاخره باید برگردد. انسان به زمین آمد ، ولی هر جا سیب دید ، مجبور شد آنرا بدون هیچ فکر و بویی بخورد چون سفر سختی داشت و گرسنه می شد.



تصمیم ساده
‏2008‏/03‏/17‏ 07:59:32 ب.ظ

پسر بچه هر چه برای پدر و مادرش توضیح می داد که اطلاعی از شکسته شدن گلدان ندارد، آنها با اطمینان تمام او را مسئول می دانستند. پسر بچه در آن موقعیت و خیلی از موقعیت های مشابه دیگر فقط می توانست گوشه ای بنشیند و گریه کند.او دنیای خیلی ساده ای داشت و از آن به بعد تا آخر عمر هیچگاه دلیل کارهایش را توضیح نداد و از خود دفاع نکرد.




دنیاهای ما
‏2008‏/03‏/17‏ 07:59:42 ب.ظ

در چند ثانیه ای که از جلوی ماشین پارک شده می گذشت مرد راننده با نگاهش او را دنبال می کرد . دختر که متوجه نگاه راننده شده بود ، خودش را جمع و جور کرد و سعی کرد با متانت بیشتری از عرض خیابان عبور کندو در دلش آرزو کرد که ای کاش دوستانش بودند تا دیگر او را برای کمبودهایش در جلب نظر مردها مسخره نکنند و به مادرش فکر کرد که چقدر از عروس شدن دخترش خوشحال می شود و اینکه با استفلال مالی که بعد از ازدواج پیدا می کند، می توانند هر چیزی را که نیاز داشت ،خریداری کند و ... به آن طرف خیابان که رسید به عقب برگشت تا هم به راننده نگاهی کرده باشد و هم نشان دهد که منتظر تاکسی است شاید ..... مرد راننده برای چند ثانیه دیگر با نگاهش دختری دیگر را که از جلوی ماشینش می گذشت دنبال کرد.

339:

من رو ببخشید همونطور که می دانید نمی تونم فعلا زیاد با کامپیوتر کار کنم. سلام گرمم رو به همه دوستان مخصوصا وسترن جان و مهدی و .... پذیرا باشید.......

340:

سلام حمید جان.خیلی خوشحال شدم دیدم برگشتی انشا الله که دیگه ما رو تنها نذاری . طبق معمول حرفات منو
خیلی تحت تاثیر قرار داد و راستش باورم نمی شه ما رو قابل این صحبتها دونستی اما خوب بذار منم نظرم رو
بگم.فکر کنم توی ذهن همه اونهایی که با هنر کار میکنند از جمله نویسنده ها علاقه به مشهور شدن هست این
اصلاً عجیب و ناراحت کننده نیست چون دوست داریم بقیه هم مارو بشناسند و به قول تو بعد از مرگ چیزی از
خودمون بجا گذاشته باشیم منکه همیشه از روی همین دلایل از داشتن سه رمانم خوشحال و مفتخر بودم البته
اینم بگم راستش مهمترین هدفم اینه که خیلی ها رو شاد کنم شاید واسه همونه رمانهام رو ساده و باپایانی خوش می نویسم و به لطف اینترنت تا حدودی به هدفم رسیدم و خوب امیدوارم این نیت کمکم کنه روزی کتابهام چاپ بشه و بقول تو به شهرت برسم می دونید بزرگترین علت که دوست دارم به شهرت برسم چیه؟اینه که بقیه به من افتخار کنند پدرم از اینکه پدر من بوده دوستام از اینکه دوستی مثل من دارند و...می فهمید که؟به نوعی از همراهی شون تشکر کرده باشم و به قول شما بگند آمنه محمدی رفیق منه!انشالله که روزی هممون به هدفمون برسیم که فکر کنم حمید جان،بی تعارف،بااین نوشته های شما اون روز خیلی نزدیکه منکه منتظر بودم بیایید ازتون اجازه بگیرم تا نوشته های شما رو اس ام اس بزنم به دوستام و خوشحال می شم اگه اسم و شهرتتون رو کامل بگید و بقولی بگم ایشون از دوستان اینترنتی منه

341:

فكر نمي كنين يه اشتباه كوچيكي شده؟
من اون حرفهارو نوشتم يا آقا حميد؟
شما بالاخره به چه كسي مي خواستين جواب بدين؟ آقا سعيد (كه بنده باشم) يا آقا حميد؟!
ما كه نفهميديم!
به هر حال امیدوارم مارو از بلاتکلیفی بیرون بیارین!!!
.
.
.
.
راستی، این نوشته هارو نمی خاستم پست کنم، اما دست وبالم خالی بود، دیگه چاره نبود، اگه مسخره شده، شرمنده ببخشید!!


ماهی ها و آدمها
خدایا!
تقصیر من چیه؟
من چه گناهی کردم که باید تنها بمونم؟
اونم تو اینجای تنگ و کثیف، بدون هیچ همصحبتی؟
من چه گناهی کردم که گیر همچین خونه ای افتادم؟
-------------------------------------------------------------------------------------
چه لحظه ترسناکی بود! چه فکرایی با خودم می کردم...
وقتی پسره تور رو کرد تو آکواریوم و از بدشانسی، من اولین ماهی بودم که افتادم تو تور، آنقدر ناراحت بودم که می خواستم بمیرم. بالاخره من هم یه ماهی هستم، حالا هر چقدر کوچیک هم که باشم، بالاخره دل دارم یا نه؟
باز آکواریوم بهتر بود! هرچند توش خیلی شلوغ و کثیف بود و ماهی بزرگهایی توش هستن که نمیزارن هیشکی یه دل سیر غذا بخوره و مدام بهشون زور می گن، ولی خب حداقلش این بود که می تونستی چند تا ماهی کوچیک مثل خودت پیدا کنی و باهاشون هم صحبت بشی.
اما اینجا چی؟ افتادم تو یه تنگ باریک و تاریک، با یه ذره آب بوگندو و کثیف که حتی نمی تونم یه چرخی توش بزنم.
اینجوری ها که من از تنگ دارم می بینم، ظاهراً یه مردی اومده که من رو بخره، اما حالا داره با پسره جر و بحث می کنه...
ما ماهیها که از حرفهای آدمها چیزی سر در نمی یاریم!
اما... مثل اینکه... اوخ... چرا اینجوری شد؟
پسرک من را از تنگ با تور در می آره، در عین اینکه از بی آبی دارم دست و پا می زنم، خیلی خوشحالم، فکر می کنم که شاید نظر مرد عوض شده و می خاد که یه ماهی یزرگتر و جوندارتر از من بگیره اما...
ما ماهیها که از فکرهای آدمها چیزی سر در نمی آریم!
می افتم توی تنگ دیگه، اما مثل اینکه معجزه شده! آخه اینجا به غیر من سه تا ماهی دیگه هم هستن، همشون هم مثل من کوچولو! می شناسمشون، همشون از دوستام هستن!
الان دیگه برعکس، از اینکه از اون آکواریوم لعنتی اومدیم بیرون، خیلی خوشحالم! اینجا خیلی بهتره و جای کافی هم برای چرخیدن داریم! نه شلوغه و نه کثیف. با دوستام دور تنگ بزرگی که داخلش هستیم، می خندیم و می چرخیم و می رقصیم...
تنگ تکانی می خورد! همگی می ترسیم، اما نه! تنگ در دستان مرد جا گرفته و دارد ما را می برد. خیالم راحت شده، دیگه من و دوستانم همگی با هم هستیم! از همین توی تنگ هم میشه فهمید که خیابونها شلوغه، پس لابد عید هم نزدیکه. آخه ما ماهی قرمزها تنها چیزی که راجع به آدمها می دونیم اینه که ما رو برای بهار و سر سفره هفت سین می خرن؛ وگرنه ما که از مراسم و تقویم اونها که چیزی سر در نمی آریم!
چند روزی هست که در خانه مرد هستیم! فکر می کنم هنوز موقع عید نشده، چون اگه اینطوری بود، تنگ مارو تو این گوشه آشپزخونه ول نمی کرد، بره پی کارش! البته من و دوستام که خیلی خوشحالیم، هم از اونجای لعنتی آزاد شدیم و هم اینکه جامون خیلی بزرگه، خدایا ممنون!
من الان دارم مرد رو می بینم. چهار تا چیز شیشه ای دستشه، داره میاد پیشه تنگ ما؛ یعنی میخاد چیکار کنه؟ نکنه میخاد آبمون رو عوض کنه؟
الان من رو از تو تنگ دراورد و از دوستام جدا کرد! من الان تو یه لیوان خیلی کوچیک هستم، بقیه دوستام هم حالی بهتر از من ندارن! مرد اونارو هم از تنگ میاره و میزاره توی لیوان، حالا چهار تا لیوان رو برمیداره، معلوم نیست میخاد با من و دوستام چیکار کنه!
چه فایده، ما ماهیها که از کارای آدمها چیزی سر در نمی یاریم!
الان ما داخل یه اتاق هستیم، جای شکرش باقیه که از این لیوان میشه بیرون رو دید! دیگه تو اون آشپزخونه نیستیم. اینطوری که من می بینم، چهار تا سفره کف اتاق پهن شده، البته اتاق خداییش خیلی بزرگه!
کنار هر سفره یه آدم نشسته، یکیشون یه پسره، اون یکی هم یه دختره، یه زنه هم کنار سومین سفرس. مرد هرکدوم از لیوان ها که توشون یکی از دوستام هستن، میزاره تو یه سفره، من هم که چهارمین لیوان، ببخشید یعنی ماهی باشم، می نشونه تو سفره خودش!
خدایا، این چه جای مسخره ای هستش که من و دوستام گیرش افتادیم؟ یعنی نمیشه این احمقها به جای چهار تا سفره هفت سین جدا، یک سفره بندازن و دور هم جمع شن، بلکه من و دوستام هم بتونیم کنار هم باشیم این اول سالی؟!
آخه گناه ما چیه که به خاطر دوری این آدمها، ما هم باید از هم دور بمونیم؟؟
نه، ما ماهیها از هیچ چیز آدمها سر در نمی یاریم.


خودکشی

من امروز ساعت 5:10 صبح خودکشی کردم.
خودم هم نمی دونم چرا، اما خیلی پشیمونم!
آخه می خاستم طوری اینکار رو انجام بدم که کسی نفهمه؛
اما حالا اینطور نشد و دیر یا زود، کسی می فهمه!
هر کی هم بفهمه، می گه طرف چقدر ضعیف بود؟
اینکه پیش ما، خیلی آدم خوبی بود؟
آبرویی که پیششون داشتم، همش میره بر باد
خب بعدشم معلومه دیگه، کسی ازم نمی کنه یاد!
حالا به نظرتون چیکار کنم؟ آیا راهی هست که جنازم رو جابجا کنم؟
بدبختی هم اینه که دستم از دنیا شده کوتاه، از بس به زندگی که داشتم گفتم بد و بیراه.
عجب غلطی کردیم ها؟!

342:

خوب من هم فکر می کنم یه اشتباهی شده. ولی به هر حال فکر نکنم که منظور وسترن جان من باشم.

343:

ببخشید اشتباه اسمی شده وگرنه من جواب کسی رو دادم که اون حرفها رو نوشته بود حالا چه اسمش حمید جان باشه چه سعید جان!

344:

پس كه اينطور! ولي من كه فكر مي كنم مي خواستين جواب دونفر رو تو يه پست بدين!
به هر حال، شما از سعيد مشخصات كامل خاستين يا حميد؟ شما عنوان اون نوشته اي ازش خوشتون اومده و ميخاين س م س؟ بكنين بگين، تا بفهميم منظور شما كدوم نويسنده هستش. البته با اين اراجيف بلندي كه من مي نويسم و از طرفي، تازه وارد بودنم تو تاپيك، بعيد مي دونم كه منظورتون، بنده باشه!

345:

سلام

یک عالمه ممنون از همه دوستای گلی که لطف می کنن و پیگیر هستن و داستان های قشنگشون را اینجا قرار می دهند فقط خواستم بگم به زودی توی یک تاپیک جداگانه مسابقه داستان نویسی برگزار می شه با جایزه
شرایط و موضوع مسابقه هم همزمان به همه اعلام می شه
طی همین چند روز
به کسایی که فکر می کنید مایل به شرکت هستند خبر بدهید لطفا

تاپیک مسابقه احتمالا تا روز 15 افتتاح می شه همراه با قوانین مربوطه

346:

ماهی قرمز و بیکرانی دریا

بیکرانی دریا اولین کلمه پیچیده ای بود که درکش برای ماهی قرمز کوچولو راحت بود. از مادرش شنیده بود که اگر تمام عمرش را هم در دریا شنا کند باز هم نمی تواند همه دریا را ببیند. یکروز ماهی قرمز کوچولو در یک تور ماهی گیری افتاد. یک ماه بعد در یک تنگ کوچک آب روی یک سفره بود. سارا وقتی خواست به ماهی قرمز کوچولویش که دیشب خریده بود ، غذا بدهد ، ماهی قرمز کوچولو در یک تنگ کوچک آب ، دور از یک دریای بیکران، مرده بود.



حقارت همیشگی

دختر بچه با کلی فخر با موبایل از برادرش که به ماشین عروس تکیه زده بود ، عکس می گرفت. مرد جوان که با دقت به آنها نگاه می کرد، به یاد دوران کودکی اش افتاد که همیشه در عروسی ها بجای شاد بودن ، با احساس حقارتِ نداشتن کفش و لباسهای نو و گران مثل دیگر بچه ها، دائما آرزوی تمام شدن عروسی را می کرد.



کبوترها و انسانها

نازنین 6 ساله با ذوق و شوق تمام یک مشت گندم از پدرش گرفت تا برای کبوترها بریزد ولی وقتی که به کبوترها نزدیک شد همه کبوترها پریدند و فرار کردند. برادر 13 ساله نازنین با دقت تمام نوک تفنگ بادی اش را به طرف کبوترها نشانه رفت . نازنین چند باری بالا و پایین پرید و سعی کرد با دستهایش کبوترها را فراری دهد، ولی وقتی برادر نازنین شلیک کرد همه کبوترها فرار نکردند و یکیشون جلوی پای نازنین روی زمین افتاد و مرد.
نازنین آن روز دائما در این فکر بود که ای کاش کبوترها می دانستند که کی باید فرار کنند و کی نه .



مسیر افسردگی صادق

فاطمه 4 ساله که بخاطر سر و صدا هنگام بازی در اتاق یک سیلی محکم از پدرش خورده بود دستش را روی صورتش گرفته بود و گریه می کرد. صادق برادر 7 ساله اش که خودش نیز از این سیلی ها زیاد خورده بود ، در حالی که خودش را در حاله ای از سکوت حس می کرد ، به خواهرش خیره شده بود و با دندان ناخون هایش را می مکید و به موضوعی فراتر از سنش فکر می کرد که چرا باید یک دختر بچه در این سن اینگونه تنبیه شود.
صادق وقتی 27 ساله شد 5 سال بود که داروی ضد افسردگی مصرف می کرد.

347:

نگاه كن تورو خدا! ما يه روز اين جا نبوديم‌ها.....حالا دقيقاً تو همين يه روز همه سر ذوق اومدن!
حميد جان يه چيزي تو كارات هست كه منو جذب مي‌كنه....مي‌دوني...به نظرم يه پلّه بالاتر از كاراي پيشت بود اين پست آخرت.... منو ياد « كي ير كه گور(كه گارد)» مي‌اندازي....منم اين سبك ميني مال رو دوست دارم....كه فقط يه داستان معمولي نباشند....توشون فكر خوابيده باشه...توشون مفهوم خوابيده باشه....اين كه گور هم يه متفكّر دانماركي بوده....اگه كاراشو پيدا كردي بخون...
در هر صورت بسي مشعوف شديم از اين منيني‌هايت!!!

348:

سعيد جان كم كمك دارم نگرانت مي‌شم‌ها....!
يه پيشنهاد برادرانه بهت مي‌كنم اميدوارم كه ناراحت نشي....ببين من مي‌گم بيا ديدتو عوض كن....نسبت بيشتر چيزهايي كه فكر مي‌كني...هنوزم سر حرفم هستم و مي‌گم كه زيادي داري تو خطّ فكري صادق هدايت گم مي‌شي....خداييش بي خيال!
من اگه جاي تو بودم از فكرم جور ديگه استفاده مي‌كردم...چون بي تعارف بگم به نظرم تو خيلي خوب فكر مي‌كني....امّآ مي‌گم كه...اگه جاي تو بودم يه جور ديگه فكر مي‌كردم.....
.
.
.
ولي كلّاً چون برادرانه بود ببخشيد!

349:

شما خیلی خیلی لطف دارید. لطفا در مورد که گارد بیشتر توضیح بدید و اگر لینکی دارید ممنون می شم.

در ضمن ایا شما نویسنده یا مینی نویس معروفی رو می تونید به من معرفی کنید؟که البته ایرانی باشند و امکان ارتباط هم باهاشون باشه.

350:

آقا مهدي، خيلي داري سخت مي گيري!
بابا من كه بي خيال هدايتم، گور پدرش!
ولي امروز رفتم كتابخونه، داستانهاي چخوف رو گرفتم با ناتوردشت سلينجر. خوبه؟
البته ناتوردشت عاليه!
حالا بازم بگو هدايت!
ولي اگه كتاب خوبي سراغ داري معرفي كن، انتقاد برادرانه ات درست بود و تا حدودي اونو مي پذيرم.

351:

حمید جان به دیونه کردن من ادامه می دی فجیع!کبوترها و انسانها محشر بود...سعید جان از این قدرت انتقادپذیری
تو شوکه شدم مسلمه که با این شخصیت از موفق ترین آدمها خواهی شد

352:

راستی، وسترن خانم، من داشتم این این تاپیک رو مرور می کردم و وقتی فهمیدم که شما نوشته اید که معلول هستید (امیدوارم که ناراحتتون نکرده باشم)، راستش یه جورایی شدم. یعنی اصلاً باورم نمی شد. اولاش که خیلی ناراحت شدم، ولی بعدش یه جورایی ته دلم خوشحال. می دونید، بیشتر به خاطر خودم ناراحت شدم و به خاطر شما خوشحال... خیلی حرفه خب، آدم به جای اینکه هیچ کاری نکنه (عین ماها که همه جامون سالمه) بشینه و دست به قلم ببره و رمان بنویسه. به هر حال باید خدا رو شکر کرد که اگه از بنده اش همه چیزش رو بگیره، باز هم اراده و انگیزه اش رو نمی گیره، البته من خودم یه عادتی دارم که وقتی یه معلول یا یه آدم ضعیف و مریض رو می بینم اول خدا رو شکر می کنم که سالمم، ولی بعدش میگم که خدایا، آخه حکمتت چیه که این بنده خدا نمی تونه سالم باشه؟؟
.
.
.
نوشته های آقا حمید هم باحالند، ولی خب تقصیر من چیه، آخه من دوست دارم نوشته یه کمی بلند باشه و یکی دو خط نباشه.
.
.
.
راستی بچه ها، من تو دو روز "ناتور دشت" رو تموم کردم، کتابش خیلی عمیق و روانکاوی هستش، ولی در عین حال طنزش خیلی حال میده. یه جمله خیلی باحال هم تو کتابش هست:
"مشخصه ی یک مرد نابالغ این است که میل دارد، به دلیلی، با شرافت بمیرد، و مشخصه ی یک مرد بالغ این است که میل دارد، به دلیلی، با تواضع زندگی کند."
من که به شخصه خودم بر اساس معیار بالا، نابالغ می بینم، شماها رو نمی دونم!

353:

ممنون دکترجان شما خیلی آدم دقیق و مهربونی هستید بله رمان نویسی یک هدیه بزرگ بود از طرف خدا البته نمی شه گفت من معلولم...فقط...حالا بی خیال!راستش منم نمی تونم مینی مال بنویسم که هیچ دیدید که داستانها کوتاهم هم افتضاح بود من باید سر یک کتاب چند سالی بشینم وگرنه نمی شه!!!!!خوب شما هم امتحان کن شاید
شما هم استعداد رمان نویسی داری خبر نداری داداش من؟!این خط قرمز محشر بود و حرف کاملاً درستی امیدوارم
همه بالغ بشند!!!!!!

354:

سلام
ابتدا میخوام بگم مثله اینکه من نباشم همه هستند ....

بعد از مسافرت ذهنم باز شد میخوام چندتا بنویسم ... اگه ممکنه و نظر بدید ...


کمربند ایمنی
تعطیلات خوبی را با خانواده اش گذرانده بود ...
در راه برگشت راننده خودش بود ولی در فکر رانندگی نبود تا اینکه ...
بعد از کمی سردر گمی به هوش آمد ولی روی تخت بیمارستان خوابیده بود با حرف های دکتر و پرستار فهمید که در تصادف تنهای مانده شده است ...
از آن حادثه به بعد از کمربند ایمنی متنفر شد چون از تنهایی واقعا بدش می آمد ...


نظر بدید ...

355:


356:

ضاهراً مسافرت خوش گذشته چون چیز خوبی نوشتی!جمله آخری خیلی محشره...ای بابا آخه من نمی تونم از
اینها بنویسم چکار کنم ؟بشینم همش نظر بدم؟؟؟؟؟؟؟

357:

سلام
اینطوری میگید من یک جوری میشم .. حالا چطور بوده ؟
البته تو جاده که بودم لب گردنه وقتی پایین رو نگاه کردم این یادم اقتاد ...

358:

خواهش داداش!
راجع به كه گارد لينك ندارم امّآ قول ميس‌دم سر فرصت يه سري كاراشو برات بذارم
ميني نويس ايراني هم آقاي ابراهيم شاهي خيلي قشنگ مي‌نويسه....امّآ اعتراف مي‌كنم كه خيلي ازش نمي‌دونم...اگه از اونم لينكي پيدا كردم برات مي‌ذارم
ولي كلّاً هم به تو و هم به بقيّه‌ي بچّه‌ها پيشنهاد مي‌كنم اين وبلاگ رو مرّتباً چك كنن:

[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

همش ميني ماله....

359:

میای و نظر نمیدی ؟ این کاره بدیه ...

360:

ولی اینا یک جوریه ... مثلا توش عامیانه نوشته و این مشکلی مگه نداره ؟

361:

راستي سعيد جان
گفتي كتاب دلم نيومد دوباره از اون كتابي كه گفته بودم حرف نزنم
« كافكا در كرانه»
اثر « هاروكي مواراكامي» (كه اميدوارم همتون بشناسينش)
نشر نيلوفر
قيمت:7500 تومن( كه واقعاً ارزشش رو داره!)

به همتون پيشنهاد مي‌كنم اين كتاب رو حتماً حتماً بخونيد....واقعاً معركه است....الان مي‌تونم ادّعا كنم كه بي برو برگرد بخش مهمّي از نوستالوژي من شده اين كتاب....حتماً بخونيد....وسترن جان تو هم حتماً اينو بخون....قطعاً تو نوشتن رمان بهت كمك مي‌كنه....

362:

بنيامين جان صبر كن خب....شرمنده...بي موقع dc شدم
اولاً كه منم از طرح كلّي داستانت خوشم اومد...به نظرم جمله‌ي آخرشم بهترين قسمتش بود...
در مورد اون سايت هم...به نظرم حتماً آرشيو سايت رو ببين...واقعاً جالب و قشنگه
البتّة من خودمم با همهي‌ي ميني‌ةاش حال نمي‌كنم! به نظرم بعضي‌هاش خيلي قوي نيست...امّآ از اين نظر كه عاميانست به نظر من خيلي مشكل نداره...خودش شايد يه تحوّل تو ميني باشه!
ولي كلّاً از خيلي از وبلاگ‌ها و سايت‌هاي ديگه بهتره....

363:

سلام بچه ها!
این هم یه داستان جدید!
خواهش می کنم بخونین! دیگه از هدایت خبری توش نیست. یه مقدار با کارای قبلیم فرق می کنه.
خواهش می کنم بخونین! نظرتون برام خیلی مهمه، عنوان هم براش هنوز انتخاب نکردم. اگه پیشنهادی دارین، بگین...
------------------------------------------------------

"بيا... بيا... بيا... خب، بسه!"
وانت جلوي زيرزمين انباري مي ايسته. هوا اونقدر گرمه که تو همين تي شرت نازک رنگ و رو رفته هم از نفس افتادم.
از شانسي که من دارم، هيشکي نيست تا کمک دستم باشه؛ خودم بايد پونصد تن گوني نخ و کاموا رو خالي کنم تو زيرزمين انباريمون. از صبح دلم مي خواست يه جوري دودر کنم؛ خودم رو به مريضي بزنم، برم گم و گور شم، اصلاً اگه پاش مي افتاد، خودم رو بکشم! آخه دست خودم نيست، ديوونه ام و بدجوري به سرم مي زنه، البته فقط بعضي مواقع! به هر حال تقصير من نيست که از شغل بابام بدم مياد؛ ريه و اعصابش داغون شده سر اين کار نکبتي و کثيف، ولي باز هم اين شغل لامصب رو عوض نمي کنه. ما که ديگه به اين لجبازي بزرگترهاي فاميل عادت کرديم. آخه مگه عموم که همه همسايه ها از سر و صداي آهنگريش ذله شده بودند، کارشو عوض کرده تا بابام بخاد عوض کنه؟!
باز جاي اميدواري هستش که اسم شغل بابام تا حدودي باکلاسه، هرچند شک دارم دقيقاً همين اسم تميز به شفل پر گرد و خاک بابام اطلاق بشه: ندافي! البته من هر موقع که تو مدرسه، معلمها مي پرسيدن شغل بابات چيه و به گفتن کلمه "آزاد" هم راضي نمي شدن، مي گفتم که بابام ندافه؛ ولي معلمه نمي فهميد و بايد براش توضيح مي دادي. نکته جالبش هم اين بود که وقتي توضيح مي دادي، ديگه معلوم مي شد که شغل ضايعيه! البته خداييش من آدم ناشکري نيستم، درآمدش بدک نيست ولي خب، وقتي من از يه چيزي بدم بياد، ديگه بدم اومده ديگه! هيچ کاريش نميشه کرد!
فکر کنم همه اين گونيها رو بايد خودم خالي کنم، خيلي جدي مي گم. مني که شايد به زحمت وزنم به 60 برسه. بابام که وسط هفته اي رفته مجلس ختم، داداش کوچيکم هم که مدرسه هستش. خوش به حالش، ما که قدر درس و مدرسه رو ندونستيم، حداقل اگه الان اونجا بوديم، اين بدبختيها باهامون نبود. لعنت به اين زندگي، بعضي مواقع حتي اگه خودت هم نخاي همه چيزاي بد خراب ميشن فقط روي سر تو يکي.
راننده وانت، آدم جديدي هستش. يعني از آدمهايي نيست که قبلاً واسمون بار مي اوردن. ولي جداً و شديداً توي ذوق مي زنه. البته من از اون آدمهايي نيستم که پشت ديگرون غيبتشون رو کنم، ولي مشکل اينجاس که زيادي پيره. باز اگه جوون بود، مي يومد و يه کمکي هم مي کرد. من موندم پيرمرد تو اين سن، که جاي بابابزرگ من مي مونه، رانندگي رو مي خاد چيکار؟ دقيقتر که نگاهش کني، مي فهمي که حسابي زوار در رفته اس؛ موهاي سرش نصفش ريخته، طوري که ما مودارها بهش ميگيم "مدل بکسوري برعکس". اونهايي که پشت سرش مونده خيلي کم پشتن و چيزي به ريختنشون نمونده؛ يه عينک ته استکاني به چشمش هستش که فکر نکنم با اين عينک، 5 متري دورتر رو خوب ببينه. يه پيرهن آستين کوتاه پوشيده که اصلاً به سن و سالش نمياد. درسته هوا گرمه، ولي خب معمولاً پيرمردها عشق گرمان و کت و شلوارهاي عهد جوونيشون، که اين باباهه اينطوري نيس. پيرهنش انقدر چرکه که من ديگه بي خيال ورانداز کردنش مي شم، رنگ مو و چشم و شلوارش، ارزوني خودش!
خلاصه اين يارو، بعد از چار ساعت سر و کله زدن با طنابهاي دور گونيها، اونها رو که مثل خوره به وانت گره زدنشون، باز ميکنه و به ما دستور ميده: "پسر، بيا سريع اين نخ و کامواها رو خالي کن، کار و زندگي داريم!"
پس که اينطور! يه پيرمرد، آخر عمري چه کار و زندگي مي تونه داشته باشه که ما جوونهاش، هنوز نداريم؟ فکر ميکنه که انگار به من دستور نمي داد، من خيال نداشتم برم گونيها رو خالي کنم؛ ولي خداييش هم خودم يه مقدار مرددم که دست تنها برم اون بالاي وانت و اون کوفتي ها رو بريزم پايين. آخه بد مصب، بدترين زمان و بدترين مکاني هستش که بشه اينکارو کرد: تقريباً نزديکاي ظهره، از آسمون آتيش ميباره، خيابون هم شلوغ. از اون طرف هم بچه ها از مدرسه دارن برمي گردن. خدا کنه برادر من هم توشون باشه، باز اون هيکل گنده اش به درد مي خوره؛ اما تازه يادم مي افته که داداش تازه راه افتاده طرف مدرسه، آخه بعدازظهريه.
الان که بالاي وانت هستم، راحت مي تونم يه نگاه کلي به خيابون بندازم و همه جا رو ورانداز کنم؛ يه بابايي اون طرف خيابون، با بلنگويي تو دستش رد ميشه، داره روضه مي خونه. دوس دارم برم اون بلندگو رو بکنم تو حلقش، بلکه خفه شه و بفهمه وقتي اين همه سر و صدا تو خيابون باشه، ديگه کسي به وراجي اون اهميتي نميده و نمياد پولي بزاره کف دستش. همونطوري بالاي وانت خشکم زده و هيچ کاري نمي کنم. گرما امونم رو بريده، از اين طرف صداي قرائت قرآن هم، از مسجد همجوار زيرزمين بلند ميشه؛ ديگه دارم کلافه ميشم از اين همه سر و صدا و گرما؛ اينه که بي خيال همه صداهايي که هست ميشم، خودم رو به کري مي زنم و بارا رو مي اندازم زمين.
کم کم دارم خسته ميشم، با اين وزن کم، خودم هم در تعجبم که چرا اينقدر عرق کردم، چون سرتاپام عرقيه. معجزه اس، مخصوصاً اگه تو بدنت، به جاي چربي و گوشت براي آب شدن، فقط چهارتا استخون باشه.
اينجوري نميشه! گند زدم به خيابون. هرچي نخ و کامواس، از بالاي وانت ريخته کنار در مسجد. راننده بالاخره يه زحمتي به خودش ميده، از وانت مياد بيرون و ميگه :"خسته نباشي، شرمنده جوون! مي بيني که ديسک کمر دارم و پا درد، نمي تونم بهت کمک کنم؛ شما هرچي سريعتر اين بارها رو از روی وانت خالي کن، بعد هم حساب و کتاب مارو بکن که بريم. پير شي جوون!"
اين تيکه آخري، خيلي حالم رو مي گيره! آخه يعني چي که پير شم؟ شما پيرمردها دعايي بهتر ندارين؟ پير شم و يه آدم به درد نخور و بي مصرف بشم که دیگرون رو نتونه کمک کنه؟ وقتي به درد بقيه آدمها نخوري، آخه پس به چه دردي مي خوري؟
صداي اذان دیگه بلند ميشه. وقت نماز شده، مردم هم عين مور و ملخ دارن ميان طرف مسجد. حالا خدا هم ديگه ميخاد از ما حال گيري کنه! حالا سال تا ماه اين مسجد خلوت بود، فقط پيرپاتالها مي ريختن توش. اونم به خاطر اينکه آخر عمري پيش خدا چيزي براي گفتن داشته باشن. اما الان ماشالا همه ملت پير و جوون هوس نماز خوندن به سرشون زده، بلکه بيان اينجا و هي سر ما غر بزنن که :"بچه، اينارو از سر راه مردم بردار!"، از اون طرف هم ما با اين قيافه پيش اونا ضايع شيم...
ميرم جلوي در مسجد و اون گونيهايي رو که ريخته جمع مي کنم ميارم اين طرف تر، بلکه کمتر غر بزنن ملت؛ وانت رو نگاه کن: نصفه گونيها هنوز داخلشه و نصف بقيه هم توي خيابون تلپ شده. خاک تو سرت با اين کار کردنت! بدبختي اينه که قيافم فقط به آدم بزرگا شبيه هستش، همين هم باعث ميشه سر اين قضايا نزنم زير گريه و تحمل کنم وضع رو.
پيرمرد دوباره از وانت مياد بيرون. چه فکري تو سرشه، من يکي که نمي دونم. مياد پيشم و ميگه: "پسر جان، من ميرم نماز، شما نميايي؟"
ميگم که :"حاجي، آخه من بيام چيکار؟! نصف بارها هنوز مونده رو وانت، شما هم که عجله داري! تازه وانت اينجاس، خوب نيستش. يهو يکي بيهوا مياد و چندتا گوني رو مي اندازه ماشينش و ميره. اين محله دزد زياد داره، حاجي!"
نه مثل اينکه پيرمرده هواي نصيحت کردن به سرش زده: "پسر جان بيا! نماز واجبه. بيا... بيا... نمازت رو به کمرت بزن که از نماز بهتر هيچ چي نيست. والله خير حافظاً... خدا خودش نگهبان همه چي هستش... بيا پسرم!"
اين رو ميگه و ميره. خدا مگه نگهبان مال دنيا هم ميشه؟ اونهم مال نکبتي! يه مقدار با خودم کلنجار ميرم. ميخام برم گونيها رو ببرم داخل زيرزمين، ولي خسته ام، خيلي. خداييش بدک هم نميگه. ميريم داخل و يه خستگي هم در مي کنيم و نماز جماعتي هم مي خونيم. حداقل خدا ببينه يه بار تو عمرمون، پامون رو تو مسجد گذاشتيم.
ولي نميشه که اين جنسا رو اين جا به امان خدا! ول کرد. موندم عاطل و باطل. ولي خب، به درک! اصلاً بدزدن! ديگه مجبور نيستم خودم رو خسته کنم. آره بابا چه بهتر، دزديدن هم دزديدن ديگه! در زیرزمین هم نمی بندیم، چه بهتر!
ميرم داخل حياط مسجد. فکر کنم آخرين بار حول و حوش ده سالگي بود که اومدم مسجد. الان اصلاً حال و حوصله خم و راست شدن رو ندارم، چون اون هم بالاخره يه انرژي ميخادش. اما ضايع هستش برم تو مسجد و فقط بشينم؛ اون هم بعد اين همه سال. براي همينه که الان رفتم تو دستشويي بوگندوي مسجد و دارم وضو مي گيرم. تو اين دستشويي با اين اوضاع، مطمئنم که شيطون هم نمياد، چه برسه به آدمهاي مومن! ولي خب فکر کنم مومنها هم براي اين ميان اينجا که از دست وسوسه هاش در امون باشن!
کفشهام رو در ميارم و ميرم داخل مسجد. ملت يه دفعه همگي پا ميشن و به من هم در همون حال نگاه مي کنن. خيلي مي ترسم، انگار تا حالا آدم نديدن! جدي جدي خودشون رو فرشته فرض کردن! اما من ميرم داخل؛ چون اينجا تنها جايي که براي ورود همه بازه. از حاج آقاش گرفته تا اون مرد نزول خور محله مون که اون گوشه وایساده. (چي کار کنم، خب با يه نگاه شناختمش ديگه!)
آهان، اينا به خاطر من پا نشده بودن. مکبر، قد قامت صلات رو گفته و اين يعني اينکه بايد بدوم و برم تو صف. بايد برم پيش همون پيرمرد. باز حداقل اون رو مي شناسم و با هم، هم کلام شديم. شايدم باهام کاري داشته باشه. ميرم و يه مهر بر مي دارم و دنبال پيرمرد مي گردم. طولي نمي کشه که پيداش مي کنم. همه الله اکبر رو گفتن، من هم مي گم و اضافه ميشم به جمع نماز خونها. حاج آقاي پيش نماز، داره قل هو الله رو مي خونه و من چشمم به در مسجده. کاش کفشام رو مي اوردم داخل. اينجا دزد زياده. عجب غلطي کرديمها!
"ان الله و ملائکته يصلو..." مکبر اينا رو با صداي بلند توي بلندگو مي گه، شايد هم داره داد مي زنه. برام اين چيزها مهم نيست. نماز ظهر و عصر را خونديم، ولي عمراً اگه حواسم بود. تو نماز ظهر، فکر و ذکرم پيش اين بود که يه جوري زحمت اون گونيها و خالي کردنش، اون هم تو اين گرما، از من ساقط شه. مثلاً يکي بياد و ببرتشون، يا چه بدونم، يه جور تو زمين آب شن. اما تو چهار رکعت بعدي، نگراني مثل خوره افتاده بود به جونم. بهم از بچگي گفته بودن درباره هر چي فکر کني، سرت مياد. اين بود که مي گفتم نکنه راستي راستي...؟ اون وقت بابام پدرم رو در مي اورد و باز هم بهم مي خاست بگه: "تو يه بچه بي عقلي که فقط هيکلت مثل آدم گنده هاس!" وسطاي نماز عصر، به کلي از مسجد اومدن پشيمون شدم، مي دونستم بده آدم به همچين جايي توهين کنه. اما مسئله اينجا بود که من اصلاً به خاطر خدا نيومده بودم که. يعني نمازمون يه ارزن هم براي خدا نمي ارزيد. از بچگي تو گوشم خوندن که از خدا سلامتي پدر و مادر و عاقبت به خيري و توفيق نماز اول وقت و ... اينجور چيزا رو بخام. ولي خب، الان دقيقاً، هيچ کدوم برام مهم نبودن. يه مشکل ديگه گير داده بود بهم. يه مشکلي با فکراي لعنتي خودش که هيچ جايي براي خدا تو مغزم باقي نمي ذاشتش.
سريع از جام بلند ميشم که برم يه سر و گوشي آب بدم و از دست نخوردن جنسها مطمئن شم. اما پيرمرد که بغل دستم هستش سريع لبها رو میجنبونه که :"کجا جوون؟ نمازت قبول باشه!" با بي ميلي بهش ميگم که :"قبول حق باشه!" پيرمرد هم از فرصت استفاده مي کنه و مي گه: "جوون، تا من از مسجد بيام بيرون، تو هم برو و پول بارها رو بيار، بابات پولي، چيزي خونه گذاشته ديگه، نه؟"
-"چرا گذاشته، پول خونه هستش. راستي آقام گفت که برج بعدي بدهکاريم رو باهاتون صاف مي کنم."
-"باشه پسر جان، برو! من مواظب جنسها هستم. خدا به همرات. پير شي جوون!"
باز دوباره اعصابم رو خورد کرد! نمي زارن آدم دو دقيقه از يه نفر بدش نياد.
جاي شکرش باقيه، چون کفشام رو کش نرفتن. سريع مي دوم طرف در خروجي مسجد تا يه سر و گوشي آب بدم. وانت رو نگاه مي کنم. اولش فکر مي کنم که يه چند تا گوني از بار کم شده، اما نه؛ همه چي سر جاشه. نکته جالش اينه که چه مي دزديدن و چه نمي دزديدن، تقريباً هيچ تاثيري رو بدبختيهام نداشت: يا کتک از پدر و احياناً يه مدتي از پول توجيبي محروم شدن؛ و يا عرق ريختن و خستگي تا پاي مردن.
سريع مي دوم طرف خانه. اگه با همين سرعت برم، 2-3 دقيقه اي اونجا هستم. آخيش... مي رسم دم در خانه. پولهاي بابام رو که قبلاً آماده کرده بود، از تو کشو برمي دارم و سريع بر مي گردم که برم. هيچ کاري هم با مادر و خواهرم که تو خونه هستن ندارم. خب معلومه که اونا نمي تونن کمکم کنن. پس ترجيح ميدم چيزي بهشون نگم. تا ميايم بريم دم در و بزنيم بيرون از خونه، گلاب به روي شما! دسشويي مون مي گيره. آخه الان هم چه وقت...! دلم مي خاد بزنم خودم رو ناکار کنم. آخه باز هم روم به ديوار، اين دسشويي رفتن ما کمي طول مي کشه!
بعد ربع ساعت، مي زنم از دسشويي بيرون. مطمئن هستم که پيرمرده از تاخيرم شاکي شده و حسابي عصبانيه. سر همين تا اونجايي که امکان داره، سرعتم رو زيادتر مي کنم. الان دیگه خيابونا خيلي خلوت تره. به ساعتم نگاه مي کنم. وقت ناهاره، پس طبيعيه!
مي رسم بالاخره به مسجد و زيرزمين انباريمون، اما باورم نميشه! چيزي جلوي چشمام مي بينم که اگه هر مرد واقعي ديگه اي هم باشه، مي زنه زير گريه. هيچ کدوم از اون گونيهايي که روي زمين و تو وانت بودن، نيستن! اي بابا! من که از مسجد اومدم بيرون که همه سرجاشون بودن؟ پس تو اين يه ربعه، همه رو برداشتن رفتن؟ حتي نمي فهمم که اون پيرمرد مرتيکه کدوم گوريه.يعني احمق نفهميده که دارن گونيها رو مي برن؟ آخه اين پيرمردها که مدام از تجربشون صحبت مي کنن، نمي خان اين ابله بودن بچه گانشون رو ترک کنن؟
خيلي ناراحتم. جدي مي گم. بغض گلوم رو گرفته. ميرم جلوتر، ولي ايندفعه آهسته تر. آهان! اين يارو نشسته تو ماشين ابو قراضه اش. نمي تونسته از آينه جلو ماشين موظب باشه؟ نه بابا، لابد هم داشته چرت مي زده. ميرم جلو و از شيشه جلوي ماشين داد مي زنم سرش: "حاجي دستت درد نکنه! هي ما گفتيم که..."
- "خسته نباشي جوون! کجايي بابا! ما رو نيم ساعته که کاشتي..."
اگه اين خسته نباشي جوون رو بلد نبود، به گمانم اصلاً باهام حرف نمي زد.
- "حاجی گونیها چی شد؟ گذاشتی همه رو بردارن و ببرن؟ بابا خوبه شما داخل ماشین بودی! از شما بعیده با این موهای سفید! نگفتی بگیری تو ماشین چرت بزنی چی پیش می یاد؟ حالا اونوقت از ما پول هم می خای، نه؟"
دیگه گریه ام می گیره، ولی هر کی دیگه هم جای من بود گریه می کرد: حتی بابام. اما پیرمرده داره می خنده! شیطونه میگه بزنم تو دهنش، اون چند تا دندونی هم که براش مونده، بشکنم.
- "پسر جون، چقدر عجولی... مرد که گریه نمی کنه! بابا گوشت رو باز کن جونم! ملتفت نیستی قضیه چیه... شما که رفتی از مسجد بیرون، من هم چند دقیقه بعدش از مسجد زدم بیرون با بقیه مردم. رفتم جلوی وانتم و منتظر بودم شما برگردی... همونطور که مردم داشتن از مسجد خارج می شدن، یه دفعه یه حاج آقایی... به گمونم همون پیشنماز دیگه... اومد بیرون. بعدش که داشت از جلوم رد می شد، یه نگاهی به من کرد... شما هم که بهتر می دونی من سر و وضعه خیلی داغونه! خلاصه نمی دونم این حاج آقاهه پیش خودش چه فکرایی کرد... یکدفعه اومد و با همون عمامه و قبا و ریش، نزدیک گونیها شد و اونا رو انداخت داخل زیرزمین. من خودم تا به حال ملا به این جوونی ندیده بودم، ولی دمش گرم! من رفتم جلو، خواستم جلوش رو بگیرم... اما اصلاً بهم اجازه نداد. هلم داد عقب. انصافاً محلتون حاج آقای خوبی داره... بقیه نمازخونها هم که ملا رو دیدن، غیرتشون یه دفعه گل کرد و اومدن تو سه سوت همه گونیها رو از وانت و از زمین، انداختن داخل زیرزمین! فقط زحمت چیدنش پای شماست.... حالا پول مارو اوردی، جوون؟"
من زبون تو دهنم نمی چرخه که چیزی بگم. هاج و واج ایستادم همونجا. خود پیرمرده پولها رو از دستم می گیره و فاکتور رو میده دستم. یه نگاهی به آسمون می کنم و یه نگاهی هم به مسجد محله، که حالا درش بستس. پس از یه مدت فکر کردن، وقتی که پیرمرده هم پولارو می شماره و بعد، گازش رو می گیره و از اونجا دور میشه و در همون حال، یه "پیر شی جوون!" دیگه هم می گه، در زیرزمین رو قفل می کنم و در حالی که سعی می کنم، این دفعه از خوشحالی نزنم زیر گریه، راه می افتم طرف خونه.

364:


365:

خیلی قشنگ بو سعید جان ...
اولش رو که خوندم دیگه حتی نتونستن چم بردارم از روش ...
قشنگ بود ... ولی کلمات عامیانه رو یه فکری براشون بکن ...

366:

خیلی ممنون بنیامین جان! ان شاء الله که مسافرت خوش گذشته باشه! جات انصافاً خیلی خالی بود!
حدس می زدم خوشتون بیاد، حالا باید دید نظر بقیه چیه...
نوشته کوتاه شما هم، همونطور که بقیه گفتن، خیلی جالب و قشنگ بود...
ولی منظورت رو از کلمات عامیانه رو نفهمیدم؟ یه فکری به حالشون بکن یعنی چی؟ یعنی از کلمات عامیانه نباید استفاده می کردم؟ یا اینکه تو نوشته ام از کلمات عامیانه خبری نبود و سطح بالا بود؟؟ به هر حال من زورم رو زدم تا تونستم یه مقداری حال و هوای نوشته هام رو عوض کنم، ولی خب هنوز نتونستم اسمی برای نوشته ام پیدا کنم!

367:

يه تغيير اساسي و عالي و دلچسب...عالي بود سعيد جان...
من كه خودم با كلمات عاميانه مشكل ندارم...امّا بعضي كلمات رو موافقم كه زيادي عاميانه‌ هستن و مي‌تونن بهتر بشن...مثلاً به نظر من تو داستانت كلمه‌ي اين يارو رو مي‌شد عوض كرد.....ولي در كل از فضاي نزديك و صميمي داستان خوشم اومد....توصيفات هم جالب و خوب بود...

368:

حميد جان...شرمنده لينكي از كه گارد پيدا نكردم برات بذارم به جاش برات يكي از كاراشو مي‌ذارم...اين كارشو بيشتر يكي از تأملات فلسفيش مي‌دونن كه ميل داستان ميني مال در آورده....:
« اگر دريا تمام توانش را به كار گيرد، باز هم نمي‌تواند تصوير آسمان را در خود بازتاب دهد. حتّي با كمترين جنبش‌اش آسمان در وي منعكس نمي‌شود. امّا وقتي آرام و عميق است، تصوير آسمان در هيچ بودنش به وجود مي‌آيد.»

مي‌بيني....لزوماً محوريت داستان پردازي رو نداره..امّا خيلي‌ها اين ميني مال كه گارد رو دوست دارن...
.
.
.
اينم دو تا كار از ابوالفضل ابراهيم شاهي كه گفته بودم:

1_
آدم‌هايي كه نصيحت مي‌كنن بايد حتماً تنبيه بشن
آدم‌هايي كه تنبيه مي‌كنن بايد نصيحت بشن

( كه من خودم اين كارشو خيلي دوست دارم.به نظرم يه ميني واقعاً درست و حسابيه)


2_ اين‌ها تفاوتشونه:
تغيير فصل رو از درخت‌ها مي‌شه فهميد امّا از آدما نمي‌شه فهميد.


مي‌بيني....!...به نظرم من تو ميني مال ها واقعاً كاراي قشنگين...

369:

این گارد کیه ؟

370:

« كه گور كه گارد» يكي از معروف ترين فيلسوف‌هاي دانماركه...

371:

راستي بچّه‌ها مي‌خوام يه چيز خيلي بامزّه براتون تعريف كنم:
من دوباره چند تا داستان نوشتم!
اونم ديشب بين ساعت يك ربع به يك تا يك نصفه شب!براي همين احتمالاً چيز خيلي جالبي از آب در نيومدن..امّآ لطف مي‌كنيد اگه بعد از اين كه اين 4 تا ميني تقريباً بزرگ(!) رو خونديد نظراتونو بگيد تا اگه زيادي ضايع بود...ديگه اون وقت شب نشينم داستان بنويسم!


« راه حل»
معلّم از دستش عصباني شد. گفت «تا تنبيه نشي نمي‌تون بياي سر كلاس. تنبيهت هم اينه كه بايد يك ساعت تمام وسط حياط بشين پاشو بري. حالا زود برو مشغول شو.» پسرك سرش رو پايين انداخت و از كلاس بيرون رفت و وسط حياط ايستاد. يه نگاهي به آسمون انداخت. آسمون ابري بود. پوزخندي زد و مشغول شد به بشين پاشو رفتن.
تنبيهش كه تموم شد معلّم اجازه داد بياد و سر كلاس بشينه.چون معتقد بود كه احتمالاً حالا ديگه رفتارش درست شده. پسرك رفت و نشست سرجاش. از پنجره نگاهي به بيرون انداخت. آسمون ديگه هيچ ابري نداشت. دوباره پوزخندي زد و با خودش فكر كرد كه كاش مي‌شد تمام مشكل‌ها با بشين پاشو حل بشن...




«پسر بزرگ»
پسر بزرگ خانواده بود. براي همينم فقط اون بايد اين كار رو انجام مي‌داد.28 سال خاطره افتاده بود به جونش. تو قبر رفت و كفن رو كنار زد. حالا يه بار ديگه داشت صورت پدرش رو مي‌ديد. بعد 4سال...
28 سال. از وقتي كوچيك بود تا 4 سال پيش كه از خونه رفت. 28 سال خاطره، دعوا، اختلاف. 28 سال سيلي‌هاي گاه و بي‌گاهي كه به خاطر كوچك‌ترين اشتباه‌ها و يا ساده ترين سؤال‌ها خورده بود.28 سال تصميمي كه پدرش به جاي اون گرفت و با هر اعتراضي اونو زد و از خونه بيرون انداخت.دفعه‌ي آخر هم بعد كلّي دعوا و جار و جنجال، وقتي دوباره از خونه بيرونش كرد و بهش گفت كه از ارث محرومه...اون رفت و گفت كه هيچ وقت ازش نمي‌گذره...امّا الان...ايني كه كفن پوش تو قبر خوابيده بود پدرش بود...جنازه‌ي پدرش...
چشم‌هاش رو به خاظر سوزش ناگهاني با پشت دست ماليد و اشك‌هاش رو پاك كرد...خم شد و صورت پدرش رو بوسي و گفت:« حلالِ حلال...اميدوارم لااقل به تو خوش گذشته باشه...» بعد هم صورت پدرش رو كه از اشك خودش خيس شده بود با كفن پوشوند... از قبر بيرون اومد و اجازه داد تا ريختن خاك رو شروع كنن...





«سير نزولي»
زندگي تو جامعه اين جوري شده:
تا وقتي كوچيكي و كار بدي مي‌كني...تنبيهت مي‌كنن و مي‌گن شيطون گولت زده....
امّا وقتي بزرگ شدي و كار بدي ازت سر زد تشويقت مي‌كنن و مي‌گن تو شيطونو درس مي‌دي...





« زندان آخر»
چشم بند رو آوردند. حالا ديگه همه چيز رو سياه مي‌ديد. به شدّت عرق كرده بود.انگار خورشيد گرم‌تر هميشه بود.كسي با صداي بلند گفت:«...به طناب دور گردنت خيلي فكر نكن...داري مي‌ري يه زندان ديگه... ... ... ببريدش...!» يك دفعه احساس كرد كه زير پاش خالي شد و بعد از اون ديگه چيزي نفهميد...
چشم‌هاش رو باز كرد... ديگه چشم بند و طنابي در كار نبود...امّا همه جا تاريك بود و اون هم به شدّت عرق كرده بود...شايد جدّي جدّي برده بودنش يه زندان ديگه....با خودش فكر كرد:...شايد آوردنم وسط خورشيد...!...هم گرمه...هم تاريكه... و هم پر از آتش...!



.
.
.
خب ديگه...خنده بسّه...نظرتون چيه....؟...ديگه اون وقت شب كار نكنم....؟!

372:

از رو جا انداختی ..

اخری خیلی قشنگ بود ...
کلا همه خوب بود ولیل اخری خیلی قشنگ بود به نظر من ...

373:

مهدیییییییییییییییییی

اومدی اوتارت رو عوض کردی اینجا نیومدی ؟

374:




ممنونم از راهنمایی و کارهایی که گذاشتید انشا... بعد از طی این دوره نقاهت حتما یه دوره مطالعه جدی در مورد مینی مال رو باید شروع کنم. اگر از دیگر نویسندگان هم می شناسید معرفی کنید خیلی خیلی ممنون می شم.

375:

ممنون بابت اینا ...
اسم کتاب رو میشه بگید من هم تهیه کنم ؟ این اولین کتاب عمرم خاهد بود که میخونم ....
راستی حمید چرا نظر نمیدی وقتی میای ؟

376:

دکتر بگم؟سعید جان بگم چی بگم؟شوکه شدم.خیلی وقت بود یک داستان کوتاه به این قشنگی نخونده بودم موضوعش که خیلی تمیز بود اما چیزی که منو دیونه کرد طرز نوشتنت بود ایول داداش من!اتفاقاً کلمات آمیانه محشرش کرده بود چه نقاط ریز و جالبی توش اشاره کرده بودی چه صفات مناسبی پیدا کرده بودی راستش رو بگم هنوز باورم نمی شه تو نوشتی !ای بابا هیچ بنظر نمی اومد دیدی تو مهارت بلند نوشتن داری به خدا اگه رمان بنویسی شاهکار می کنی چون خیلی ریزپردازی کردی اونم بی نقص!منکه زبونم بند اومده به خدا!بازم بنویس
اینبار بلند ترش رو امتحان کن باور کن عالی از آب در خواهد اومد حاضرم شرط ببندم

مهدی جان تبریک که بالاخره راه افتادی خیلی وقت بود خبری ازت نبود من که از این سیر نزولی
خیلی خوشم اومد چه نقطه جالبی اشاره کردی...

377:

باز هم سلام خدمت همگی دوستان!
آقا مهدی، نوشته های کوتاهت یا همون مینی مال ها، بدک نبودن، ولی سعی کن ایندفعه یه موقع بهتر بنویسیشون، نه نصفه شب!!
وسترن خانم، از شما و همچنین بقیه دوستان هم واقعاً ممنونم که نظر دادید و واقعاً بزرگواری کردید. اینکه نوشتین: به نوشتن رمان بپردازم، حرف خوبی است؛ ولی من در خودم این توانایی و حوصله را هرگز نمی بینم. چرا که بسیار عجول هستم و دوست دارم کارام سریع نتیجه بده... یعنی واقعیتش اینه که نوشتن رمان خیلی صبر و حوصله و دقت میخاد که فکر نمی کنم بنده در این زمینه به پای شما برسم. حالا ما به همین نوشتن داستان کوتاه ادامه می دیم، همین که چند نفر تو این تاپیک از این نوشته ها خوششون بیاد و ما هم قلممون قوی بشه، برای ما کفایت می کنه. نخواستیم نویسنده مشهور و محبوب و... بشیم!
ولی یه نکته دیگه ای که هست، اینه که معمولاً نویسنده ها با نوشتن رمان ها و داستانهای بلند مشهور می شن؛ نه داستانهای کوتاه و کوچه بازاری. البته خب استثناء هم هست، مثل آنتوان چخوف که نوشته های کوتاه بسیار زیادی داره و فقط چند تا رمان کوچک در کارنامه ادبیش وجود داره. به هر حال ما که این تغییر تو قلممون رو مدیون ایشون هستیم! خدا رحمتشون کنه!
نمیخاید برای این داستانم اسمی رو انتخاب کنید؟ چیزی به ذهن خودم نمی رسه!

378:

آره...خودمم تو همين فكر بودم كه ديگه نصف شب كار نكنم...البتّه اصولاً فعلاً داستان نوشتن من حكايت ستاره‌ي هاليه! رفت تا 300 سال ديگه كه من وقت كنم يه نصفه شبي بشينم كار كنم! D:

379:

كدوم كتاب؟! نمي‌دونم كدوم كتاب رو مي‌گي امّا براي صدمين بار به تو و بقيّه پينهاد مي‌كنم كه كافكا در كرانه رو بخونيد!

380:

حميد جان فعلاً با عرض معذرت هم سرم يه كمي شلوغه و هم اينكه بايد بگردم تا برات پيدا كنم...براي همين الان فقط يه كار كوچيك از لئوناردو اوروينا برات مي‌ذارم:

« اي پدر ما كه در آسماني»
گروهبان از خواهر و مادر بچه‌ بازجويي كرده بود.سروان دست خود بچّه‌ را گرفت و با خود به اتاق ديگر برد.گفت :« بابات كجاست؟» بچّه زير لب گفت: « رفته آسمان» سروان با تعجّب پرسيد: « چي؟ مرده؟»بچّه گفت: « نه. هر شب از آسمان پايين مي‌ايد و با ما شام مي‌خورد»
سروان چشم گرداند و درِ كوچكي را در سقف ديد...


بازم ببخشيد...ايشالّا اگه وقت كردم و چيز جديدي دستم رسيد برات مي‌ذارم...خودتم مي‌توني به اون سايتي كه معرّفي كردم سر بزني...

381:

راستي وسترن جان...يه بار ديگه اين جا ازت مي‌خوام كه اگه وقت داري و حالش هست و حسش مي‌آد...بشيني و كتابي كه گفته بودي تايپ كني بذاري...بابا ناسلامتي كاربر فعّال انجمن ادبيات و علوم انساني هستيا....!

382:

راستی برای داستان سعید هم به نظر من اسمش رو بذار "کمک" یا هم بذار "زود قضاوتی" یا همچین چیزی دیگه ...
هر چی اسم چرت بود گفتم ...

383:

با سلام دوباره خدمت دوستان گرامی
من امروز یک فرصتی شد و از صفحه 24 تا 36 (اخر تاپیک ) را مرور کردم و نوشته های دوستان رو خوندم.
مینی هایی که دوستان گذاشتند جالب بودند. از این سه نوشته خیلی خوشم امد ( بجز نوشته های وسترن جان چون فعلا نتونستم بخونمشون ) که فکر کنم هر سه باید نوشته mehdi-shadi باشند:


Mahdi_Shadi

هوا به شدّت طوفاني و مه آلود بود. او هم از صبح بي‌تابي مي‌كرد.احساس خوبي نداشت.مدام به اين فكر مي‌كرد كه اين بار ديگر قطعاً حادثه‌اي پيش مي‌آيد:« علي، ازت خواهش مي‌كنم تو اين هوا جايي نرو... مي‌دونم كه هر دفعه همينا رو بهت مي‌گم، امّا باور كن كه اين دفعه فرق مي‌كنه....مطمئنّم اين بار ديگه يه اتّفاق بدي مي‌افته...» امّا علي نمي‌توانست كه نرود.هواپيما 2 ساعت ديگر پرواز مي‌كرد؛ آن هم در همين هواي مه آلود...
هواپيماي علي بلند شد.امّا همسرش حق داشت.قرار بود اتّفاق بدي بيفتد.بر اثر يك بي‌دقّتي كوچك شير گاز خانه به شدّت نشت كرد...
1ساعت بعد علي به مقصد رسيد؛ بدون اينكه بداند همسرش واقعاً حق داشت....
در مینی بالا چون جهت داستان خلاف همیشه بود، برای من خیلی جالب بود. ایده خوبی بود.

Mahdi_Shadi
«سير نزولي»
زندگي تو جامعه اين جوري شده:
تا وقتي كوچيكي و كار بدي مي‌كني...تنبيهت مي‌كنن و مي‌گن شيطون گولت زده....
امّا وقتي بزرگ شدي و كار بدي ازت سر زد تشويقت مي‌كنن و مي‌گن تو شيطونو درس مي‌دي...



در مینی بالا هم اگر اون جمله اول (زندگي تو جامعه اين جوري شده: ) نباشه و فقط دوجمله آخر باشد و درک فضای داستان به عهده خواننده باشد به نظر من بهتر هست.

در مورد نوشته های دیگر دوستان مخصوصا وسترن جان چون یه مقدار طولانی هستند فعلا خوندنشون رو گذاشتم تا پرینت بگیرمشون و بعد بخونم. نوشته های دوست جدید مان اقا سعید هم همینگونه چون یه مقدار بلند هستند فعلا نخوندم فقط اون یک مینی یا داستان کوتاهشون که نام آلمانی داشت رو خوندم که البته به نظرم شدیدا باید از پرداختن به این موضوعات دوری کنند چون انرژی و استعدادشون در موضوعی غیر روزمره هدر خواهد رفت. هر چند این نظر شخصی من هست و مطمئن هستم خیلی از دوستان با نظر من مخالف هستند.

در ضمن وقتی نوشته زیر را خوندم خیلی جا خوردم:

بچّه‌ها سلام...عيد همتون مبارك....سال خوبي داشته باشيد....
...امّا يه چيز مهم.....
يه پيغام خصوصي از وسترن داشتم كه واقعاً نگرانم كرد....گفته بود يه مدّت نمي‌ياد چون يه مشكلي براش پيش اومده.....ظاهراً خيلي وضعيتش خوب نيست...انگار حسابي به هم ريخته بود.....به خدا خيلي نگرانم كرد.....اون برام از خواهرم عزيزتره.....تو رو خدا براش دعا كنيد....تو رو خدا دعاش كنيد بچّه‌ها.....
راستش هم حسودیم شد که چرا وسترن جان چیزی به من نگفته بود و هم خیلی ناراحت که اصلا نمی توانستم هیچ کاری بکنم ولی خوب خوشبختانه وقتی نوشته جدید وسترن را خوندم به هر حال خوشحال شدم که مشکل برطرف شده.

western
سلام دوستان شرمنده که دیر کردم!به لطف دعاهای شما مشکلم رو حل کردم اومدم خدمتتون

در ضمن از لطف و توجه دوستان گرامی تاپیک که از دوستشون خبر می گرفتند خیلی خیلی ممنونم. امیدوارم که بتونم لطفتون رو جبران کنم.
در ضمن به وسترن جان به خاطر درجه جدیدشون هم تبریک می گم و امیدوارم که شیرینی ما یادشون نره.

راستی بچه ها می بینیدکاربر فعال انجمن ادبیات و علوم انسانی شدم شروع کنید به تبریک گفتن منتظرم!
البته درجه من هم از کاربر فعال انجمن علوم زیستی و بهداشت به کاربر فعال انجمن ادبیات و علوم انسانی تغییر پیدا کرده که برام جای خوشخالی داره و البته دلتنگی برای دوستان در انجمن علوم زیستی و بهداشت


Mahdi_Shadi
حميد جان...شرمنده لينكي از كه گارد پيدا نكردم برات بذارم به جاش برات يكي از كاراشو مي‌ذارم...اين كارشو بيشتر يكي از تأملات فلسفيش مي‌دونن كه ميل داستان ميني مال در آورده....:
« اگر دريا تمام توانش را به كار گيرد، باز هم نمي‌تواند تصوير آسمان را در خود بازتاب دهد. حتّي با كمترين جنبش‌اش آسمان در وي منعكس نمي‌شود. امّا وقتي آرام و عميق است، تصوير آسمان در هيچ بودنش به وجود مي‌آيد.»

مي‌بيني....لزوماً محوريت داستان پردازي رو نداره..امّا خيلي‌ها اين ميني مال كه گارد رو دوست دارن...
.
.
.
اينم دو تا كار از ابوالفضل ابراهيم شاهي كه گفته بودم:

1_
آدم‌هايي كه نصيحت مي‌كنن بايد حتماً تنبيه بشن
آدم‌هايي كه تنبيه مي‌كنن بايد نصيحت بشن

( كه من خودم اين كارشو خيلي دوست دارم.به نظرم يه ميني واقعاً درست و حسابيه)


2_ اين‌ها تفاوتشونه:
تغيير فصل رو از درخت‌ها مي‌شه فهميد امّا از آدما نمي‌شه فهميد.


مي‌بيني....!...به نظرم من تو ميني مال ها واقعاً كاراي قشنگين...
ممنونم جناب mehdi_shadi. می دونید با خوندن مینی های اقای ابراهیم شاهی به پاسخ یکی از سوالات و ابهامات ذهنیم در مورد مینی پی بردم. دغدغه من در مینی هایی که می نوشتم این بود که ایا از فرمت خاص مینی مال ( که البته من ازش خبری ندارم ) پیروی می کند تا مثلا شبیه به سخنان بزرگان و یا درددلهای روزمره و ... نشه ولی خوب در این مینی هایی که خوندم احساسم این هست که مینی مال مجموعه ای است که خیلی نوشته ها در بر می گیره و ممکنه مینی مال یه سخن از بزرگان باشه و یا یک جمله از یک روانشناس در مورد شخصیتهای مختلف تا یک جمله از زبان یک معتاد ( همون می نی اولی که در تاپیک بود در مورد یک معتاد که کنار خیابان بود ......)

حالا به نظرتون ایا این درک من از مینی مال درسته؟
در ضمن من شدیدا تاکید دارم که شما دوستان لطف کنید و اجازه بدید که با نویسنده های معروف می نی مال آشنا بشیم و اگر امکانش بود ازشون دعوت کنیم به تاپیکمون سر بزنند و همچنین اگر کتاب و مقاله ای در زمینه مینی مال هست را برای همدیگر معرفی کنیم.
همچنین اگر دوستان لطف کنند که اگر ادرس ایمیل یا وب سایت نویسنده معروف مینی مال و یا داستان کوتاه را می شناسند برای ما ارسال کنند چه از طریق این تاپیک و یا پیغام خصوصی . من هر گونه اطلاع در این زمینه ها را در این موارد به اطلاع دوستان خواهم رساند البته اگر دوستان دوست داشته باشند.

در ادامه پنج مینی مال از آرش نصیری را قرار می دهم به نظر من خیلی زیبا هستند. این مطالب رو با جستجوی کلمه ( مینی مال ) در گوگل بدست اوردم.
لینک مینی مالهای اقای آرش نصیری:
کد:
برای مشاهده محتوا ، لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید

384:


385:

پنج مینی مال از آرش نصیری


پیرمرد آن روز نیامده بود
پیرمرد آن روز نیامده بود ، حتی صبر کردم و به خیابان درازی که هر روز از آن می گذشتیم سرک کشیدم
اما نیامده بود . زن سرمه ای پوشی که زیر درخت کاج می ایستاد آمده بود و او هم به جای خالی پیرمرد
نگاه کرد ، اما خیلی زود سرش را برگرداند وبه پایین دست خیابان نگاه کرد و چند لحظه بعد اتوبوس کهنه
سبز رنگ با سر و صدا توقف کرد و بعد از سوار کردنش به سمت بالا دست جاده رفت .
در اداره تمام روز را به او فکر می کردم . فردا صبح باید زودتر می رفتم تا او را ببینم . در تمام مدت هفت
سالی که کارمند شده بودم هر روز صبح راًس ساعت شش و نیم از منزل خارج می شدم و در امتداد خیابان
او را می دیدم که کیف کوچکی در دست به سمت انتهای خیابان دراز ، با درختان افرا می رفت و در تقاطع
آن با خیابانی که سرویس ما از آن می گذشت می ایستاد و چند لحظه بعد مینی بوس تیره رنگ از راه می رسید
و بعد در غبار بالا دست جاده گم می شد .
صبح زودتر از معمول از خواب بیدار شدم و به سرعت خود را آماده کردم و به خیابان زدم . در انتهای خیابان
ایستاده بودم و به خیابانی که محل عبورمان بود نگاه می کردم اما او نیامده بود . سنگ فرش خیابان و درختان
افرا بدون او گویی چیزی کم داشتند و من انگار اصلاً از آن نگذشته بودم . به دیدن هر روزه اش عادت کرده
بودم و او حتی سیزده دقیقه بعد از موعد هر روزش هم نیامده بود . زن سرمه ای پوش هم با اتوبوس سبز
رنگ کهنه رفته بود .
آن قدر به امتداد خیابان چشم دوختم تا صفحه ی رو به رویم سبز شد .
سرویس ما آمده و ایستاده بود و باید می رفتم .
چند لحظه بعد در غبار بالا دست جاده گم شدم .

تونل
هفته ها بود که کوه را می کندیم . صخره های عظیم را از رو به رویمان بر می داشتیم و از سنگ ها
می گذشتیم تا به آن سوی کوه برسیم . آن طرف کوه سرزمین آرزوهایمان بود و برای رسیدن به آن
باید دل سخت و سیاه سنگ ها را می شکافتیم . درست در روزی که گفته می شد نصف تونل کنده شده
است ، تیغه ی کلنگ یکی از ما به تیغه ی کلنگی از سمت رو به رو برخورد کرد و بعد کوه شکافته شد
و عده ای خسته و خاک آلود چون ما پیدا شدند . برای هم راه باز کردیم و از هم گذشتیم . هر یک راهی
سرزمین آرزوهایمان بودیم .

مسلسل چی
همیشه خبرها را دیر به او می رساندند ، و او که یک مسلسل چی فراموش شده ، در گوشه ای از خط
مقدم بود ، همیشه در چند روز قبل زندگی می کرد . خودش خواسته بود که در گوشه ای به حال خود
گذاشته شود ، این طور هم شده بود و او حالا یک مسلسل چی تمام وقت چشم دوخته به افق بود . فقط
خبرها دو روز بعد به او می رسید و او در پریروز زندگی می کرد . این طور بود که وقتی دو روز پی در
پی خبری به او نرسید ، فهمید که اتفاق مهمی افتاده است و وقتی چشمانش را از مگسک تفنگ برداشت ،
دید مرگ آمده است با پنجره ای که می شد بازش کرد .

آدم پرنده
روی بلندترین برج شهر ، نشسته بود و به زندگی نگاه می کرد که صد مرتبه کوچک تر در جریان بود .
آدم ها چون مورچگان و ترن چون ماری بر خاک می خزیدند . چشم به آسمان دوخت . ستاره ها بزرگ تر
شده بودند و نور خورشید تندتر شده بود . چشمانش را بست ، بال گشود و خود را رها کرد تا سفرش به
زندگی یا آسمان به دست تقدیر باشد . وقتی چشم باز کرد ، آدم ها بزرگ تر می شدند ، ترن بر ریل راه آهن
می خزید و ستاره ها کوچک می شدند .

شاعرپیر
در تاریک روشن یک غروب پاییزی ، سیگاری آتش زد و در زیر سیگاری روی میز کنار پنجره گذاشت
و دست بر پیشانی ، قلم را روی کاغذ دواند . ابری سفید بر سفیدی کاغذ نقش بست . کلمات بر کاغذ
سرازیر شدند و غروبی روشن و سرخ شکل گرفت که آفتاب نداشت . پس سر برداشت ، پکی به سیگارش
زد و با خطی سیاه نوشت : شب

386:


387:

به به! آقا حمید واقعاً بزرگواری کردن و نشستن نوشته های همه دوستان رو خوندن، چون من به شخصه فکر می کردم شما فقط تو کار نوشتن مینی هستید و کار بقیه رو نقد نمی کنید و ... خب چون تازه واردم، ولی الان خداییش ایول داره! فهمیدم این فوروم رو نظرات شما می چرخونه چون ظاهراً نظرات کارشناسی رو شما می دین!
اما درمورد اون داستان کوتاه که گفتید استعدادم تو مسائل غیرروزمره به هدر می ره... حرفتون رو خودم قبول دارم، ولی قبول هم ندارم! منظورمم اینه که ماها معمولاً عادت کردیم خیلی از چیزهایی که باهامون هست رو ندیده بگیریم و کسی هم ازشون دم نزنه (این رو از من قبول کن)، یعنی همه خوابند و هیشکی هم از این خواب پشیمون نیست! پس درنتیجه این مسائل غیرروزمره نیست. ولی خب حق با شما هم هست، چون نویسنده ای که بخاد یه سری چیزهایی که زیاد با وضع جامعه هماهنگی نداره یا بازگوکردنشون یه مقدار ممنوع تلقی میشه، بنویسه معلومه که مردم همعصرش نمی تونن کاراش رو درک کنن و آثارش رو نمی خونن. نمونه عینی اش هم همین بوف کور هدایت.
در زمینه مینی مال هم باید بگم که من خودم واقعاً نفهمیدم که فرق مینی مال با داستان کوتاه دقیقاً در چیه؟ به خصوص که فهمیدم مینی مالهایی داریم که از یکی دو خط بیشتر هستند! اگه توضیح بدید چی به چیه شاید ما هم زدیم تو خط مینی مال سازی!
ولی یه چیزی هم به کل دوستان بگم: این تاپیک همیشه همینقدر خلوته؟ یعنی هرکدوم از شما نوشته ای رو میزاشت اینجا فقط 3-4 نفر میخوندش یا اینکه...؟ فکر نمی کنین هرچقدر نظردهنده و بیننده تاپیک زیادتر باشه، نویسنده از ضعفهای کارش بیشتر آگاه میشه؟؟؟

388:

اینجا همیشه اینطوریه ... ولی مطمئن باشید اگه من انلاین باشم تو Browser ام این صحفه ریفرش میشه ... پس اگه من باشم جواب میدم ...
البته من که حساب هم نمیشم حتی کارم رو هم نمی خونن و نظر نمیدن ...

من هم یکی می نویسم ...

13 به در
هر سال با خانواده اش 13 ام فروردین را به در میکرد ...
ولی امسال به آنها گفت : " من دیگه نمیرم ... حوصله ندارم ... خوابم میاد ..."
فکر میکرد مثل همیشه التماسش میکنند که با آنها برود ...
ولی این طور نشد ...
به نظر می رسید که دیگر دوستش ندارند ... شاید هم مرد بزرگی شده بود ...

389:

با سلام خدمت دوست گرامی
شما سرور ما هستید و همیشه هم به حساب می ایید. به نظر من ایده های شما خیلی جالب هست ولی در بیانش یه مقدار باید بیشتر تجربه کسب کنید و اونهم جز با نوشتن حاصل نمی شه .

390:

شما لطف دارین ولی یه مقدار من رو شرمنده کردید. من خودم تازه کارم ولی مورد لطف دوستان قرار گرفته ام. من تازه در حال تجربه هستم و نه رشته ام ادبیات و ... و نه اصلا سابقه و نه اصلا علاقه ای به ادبیات...... ولی خوب کار مینی رو خیلی دوست دارم همونطور که شعر گفتن رو .........
در مورد اون موضوع غیر روزمره هم دقیقا نظر من هم همون بود که شما فرمودید.

391:

فراموشی برای رهایی
‏2008‏/03‏/27‏ 08:06:39 ب.ظ
با چشمان بسته طوری زیر دوش حمام ایستاده بود که هیچ صدایی جز شرشر آب را نمی شنید و حرکت قطرات آب را بر روی بدنش حس می کرد. در این حال ، تصور معلق بودن در اعماق یک دریاچه در میان یک جنگل انبوه سرو ، تنها رویایی بود که می توانست او را برای لحظاتی از آنچه بر او گذشته بود، رها کند. از حمام که بیرون آمد، همسرش همچنان روی مبل با حالت قهر و چشمانی اشک آلود نشسته بود. هر چند مرد جوان برای لحظاتی دعوا با همسرش را فراموش کرده بود ولی او همچنان گریه می کرد.


فضای ایده
‏2008‏/03‏/31‏ 07:58:32 ب.ظ
زیر نور چراغ مطالعه با یک خودکار و چند برگ سفید ، روی یک صندلی گردان با چرخهای نرم و روان که به هر سمتی که دلت خواست ،حرکت کند و پشتی راحت برای ساعتها نشستن پشت میز تحریری که از چوب راش ساخته شده ،در اتاقی کاملا خصوصی که از پنجره اش نور ماهی می تابد که دور زمین در منظومه ای از چند سیاره و ستاره دیگر در کهکشانی راه مانند می چرخد که فقط دو نقطه ریز در پهنه جهان هستی را به هم وصل می کند ،نویسنده تازه کار نشسته بود و به یک ایده برای داستان جدیدش فکر می کرد.

392:

ممنونم ...
خیلی خوشحال شدم اقا حمید ...
مشکل من هم تو بیانشه ... اگه میشه بگید چی کار کنم ؟ من هر چقدر هم بنویسم دوباره همینه .. مثلا چه تغییراتی بدم ؟

393:

غذای مورد علاقه
در کودکی غذای مورد علاقه اش ماکارونی بود ...
مرد جوانی شد ...
ولی دیگر هیچ غذایی, غذای مورد علاقه اش نبود ...

394:

اوه ببینید کی اینجاست؟حمید ما...خوش اومدی داداش منم کاربر فعال شدن تو رو تبریک می گم می دونی که دیگه
اینجا با وجود اشخاصی مثل شما و سعید و مهدی و بنی جان به وجود من احتیاجی نداره منم توی خونه خودم مشغولم خوشحال می شم گاهی سر بزنید...

395:

وسترن جان خونتون رو نمیشناسم بیا اینجا رو کرایه کردیم اینجا حونه ما بشه ...

396:

با سلام خدمت وسترن جان عزیز
نمی دونم چطوری باید در مورد نوشته های شما هم اظهار نظر کنم. کاری سختی است برام. ولی از اونجایی که خودتون خواسته بودید و هم اینکه چندی است در مورد مینی من نظر نمی دید احتمالا خواسته شما این هست که من هم نظر بدهم. پس نظرات من رو هم پذیرا باشید.

واقعا زیبا بود. فقط من دو ایراد به اون می گیرم که البته خودتون هم در موردش گفته بودید. این داستان با توجه به فضاش فقط اسامیش فارسی بودند و کاش همون اسامی انگلیسی همیشگی را داشت ( البته فکر کنم این ویرایش فارسی یکی از داستاناتون باشه ) و اشکال دوم این بود که موضوعش بکر نبود ولی با قلم شیواتون و شرح جزئیات و جملات خاص، این بکر نبودن موضوع رو کاملا پنهان کرده بودید.
واقعا شما برای نوشتن داستانهای بلند استعداد خیلی خوبی دارید. شرح فضای داستان با تمام جزئیاتش در جملاتی که خواننده رو خسته نمی کنه شاهکار شماست. داستانهای شما استعداد خیلی خوبی برای مینی شدن هم دارند که اگر شما اجازه بدید من یکی دو نمونه اش را براتون انجام بدهم. کار ساده ای است فقط حذف جزئیات...



شـوق زیـبایی در خوابگاه افـتاده بود.هر کس گـوشه ای مشغـول آماده سازی جشن تـولد بـود.یکی بادکنکها را فوت می کرد،یکی شمعها را روی کیک می چید،یکی جلوی آینه ایستاده بود و به خودش می رسید!سعید روی نردبام فلزی ایستاده بود و در حالی که اسم فرزین را با کاغذهای رنگی می برید تا به دیوار بچسباند، پرسید:(چطوری قراره بکشونیدش اینجا؟اونطور که میدونم تا عصر کلاس داره)فرید از آن طرف گفت:(یک بهانه ای پیدا می کنیم)مهیار در حالی که به کیک ناخونک می زد گفت:(هیچ بـهانه ای نمی تونه بچه خر خونی مثل فـرزین رو وسط روزخـونه بکـشونه!)فـرید خندید:(اونش با من!) مـحمد آخرین بادکنک را هم فوت کرد و به پارسا داد:(فکر نمی کنی بهتره از حالا بهانه تو پیدا کنی؟ تا چند دقیقه دیگه کارها تموم می شه همه هم که اومدند)سعید هم از نردبام پایین آمد:(راست می گـی من و پدرام هم عصرکـار داریم یک جـوری بشه لااقـل تا ساعت شش جـشن تموم بـشه ما بریم)علی و امیـر هم در حالی که وارد اتاق می شدند،موافقت خود را اعلام کردند:(آره ما هـم باید تا ساعت هفت بریم شام دعوتیم)فرید موبایل را از جیبش در آورد:(خیلی خوب... خیلی خوب بفرمایید...بهانه رو حال کنید)و زنگ زد:(الو فرزین...می دونم می دونم...نه قطع نکن خیلی مهمه...می تونی همین حالا به خونه بیـایی؟گفتم می دونم کلاس داری اما...بایـد بیایی)و ناگـهان حالت چهـره و صدایش تغیـیر کرد(بابات اومده...همه چیز رو فهمیده حالا هم داره محمد رو می کشه!)بچه ها بناگه به خنده افتادند.فرید از ترس لـو رفتن دستش را جـلوی گوشی گذاشت و با خشم به آنها اشاره داد ساکت باشند.هـر کس به طریقی جلوی دهانش را گرفـت و فـرید بدون خارج شدن از حس ادامه داد(چه بدونم چطـور شده؟ظاهـراً به علی زنگ زده در مورد کرایه خوابگاه تو بپرسه اونم لو داده...ای بابا این حرفها رو ول کن بابات حرف حالیـش نمی شه که!زود بـیا توضیح بده وگـرنه یا پلـیس میاد یا آمبولانس!)و قـطع کـرد.بناگه سـالن با صدای خنده های کنترل شده پر شد. تمام کارها تمام شده بود و همه در لباسهای شیک و عطراگین نشسته،منتظر بودند.در آخر پدرام تحمل نکرد و پـرسید (فکر نمی کنـید خـیلی دیر کرده؟بـرای کسی که باباش داره هم اتاقـی شو می کشه نیم ساعت زمان زیادی!)سعید گفت(راست می گی،فرید بردار یک زنگی بزن ببین کجا موند؟)فرید غرید: (چی بگم؟بگم بابات قـاتل شد دیگه لازم نـیست بیایی؟)همه هـم صدا داد زدند(اَه شوخی دیگـه بسه!) فریـد ترسید و با عجله زنگ زد. مـدت زیادی طول کشید تا اینکه شخص ناشناسی گوشی را بـرداشت. فرید بـا تعجـب پرسید:(فـرزین؟)مرد جـواب داد:(شما از اقـوامش هستید؟)(نه دوستشـم)(راستش آقای بهایی تصادف کردند من اونو بیمارسـتان آوردم و در...)صدای فرید به لرز افتاد:(چی شده؟)صدای مرد گرفته شد:(سرعتش خیلی بالا بود غیر از خودش دو تا ماشین دیگه رو هم چپ کرده...)صـدا در گلوی فریـد شکست:(حالا حالش چطوره؟)مرد مدتی مکث کرد.دنیا بر سر فرید چرخید.بقیه هم بـا نگرانی از جـا بلـند شـدند و دورش حلقـه زدنـد(چی شده فـرید؟)مـرد جواب داد(هیچکس از این تصادف زنـده نمونده حتی از اون دو ماشـین یکی سرویس بچـه های دبستانی بوده و...)فـرید دیگر نتوانست گوشی را بالا نگه دارد.دستش افتاد اما نگاهش بالا رفت و بر اسم فرزین نوشته شده بر دیوار افتاد... ((تولدت مبارک))
بازم یه داستان زیبا دیگر. بازم موضوعش بکر نبود ولی با جملات و جزئیاتی که بیان کرده بودید خواننده را جذب می کرد.


بچه ها یک چیزی...همونطور که می دونید من رمان می نویسم و برام سخته مینی مال بنویسم واسه همون تصمیم
گرفتم برم تاپیک خودم و کتاب چهارمم رو کم کم آپ کنم اینطور که هر بار که نوشتم وتایپ کردم بذارم اونجا بخونید و
در پیشرفت داستان کمکم کنید اگه نقطه ضعفی چیزی داره بگید زود برطرف کنم و به اصطلاح به کمک شما یک
چیز درست حسابی عرضه کنم اگه کم کم بذارم نه برای من تایپش سخت می شه نه برای شما خوندنش!چطوره؟
اگه موافقید برم خونه خودم شروع به خونه تکونی بکنم!
چشم هر چند من زیاد نمی تونم پای کامپیوتر بشینم ولی حتما می یام و اگر قابل بدونید نظر هم می دهم. اگه لینک داستانهاتون رو در امضاتون قرار بدید خیلی خوب می شه. ممنون.

397:

این بخش هم تقدیم به بنیامین


کاش می شد که این جمله آخر را با یه داستان دیگر مطرح می کردید. می دونید جمله زیبایی است و من فکر می کنم ایده شما برای این داستان هم همین جمله بوده ولی اگر در فضای دیگری اتفاق می افتاد بنظرم بهتر بود.


کنکور
وقتی شب از سر کار برمی گشت پای درس هاش می نشست و تا صبح درس میخوند و بعد می رفت سر کار . . .
همین طور ادامه داشت ...
سر کار براش اتفاقی افتاده بود دیگر نمی توانست کار کند ...
مادرش گفت: " من به جای تو کار میکنم ولی تو باید درست رو بخونی "
پسر گریه کرد و گفت : "چشم مادر"
مدتی گذشت ...
یک روز چند تا بچه با سنگ لامپ تیر چراغ برق دم در خانه را شکستند ...
ان شب پسر نتوانست درس بخواند ...
چون دست مزد کار مادر فقط برای غذای این خانواده کافی بود نه قبض های برق ...
یه مقدار موضوعش تکراری است.
غریب
دختر به مادرش میگوید : "منم میخوام با داداش بگردم تا شهر رو ببینم ..."
مادرش به او میگوید : "دست برادرت را بگیر تا گم نشی ... تو شهر غریب ..."
دختر رو به مادرش میگوید : "بسه دیگه مامان من 7 سالمه ... "
برادر رو به خواهرش میگوید : "حرف مادر رو گوش کن ... حالا خوبه 7 سالته اینکارو میکنی ..."
دخترک قهر میکند و به حیاط می رود ...
برادر عصبانی میشود و میگوید : "من تو رو با خودم نمیبرم ..."
زن به پسرش میگوید : "کاریش نداشته باش ... از وقتی فهمیده ما برای پیدا کردن کار به شهر اومدیم اینطوری شده ... "
راستش درک فضای داستان با جملاتی که بیانش کردید سخته. اگر جمله آخر را بخواهیم در نظر بگیریم به عنوان علت اتفاق داستان بقیه جمله ها یه مقدار گنگ می شوند. سعی کنید در نوشتنتون خواننده را سخت گیرتر در نظر بگیرید. کلمات و نوشته هاتون باید طوری باشد که خواننده نتونه از اون ایراد لغتی و معنایی و روایتی بگیرد.

پیرمرد
خیابان شلوغ بود ...
پیرمرد به مردم چشم دوخته بود ...
هیچ کس به او توجه نمی کرد ...
او فقط میخواست کسی صندلی چرخ دارش را به ان طرف خیابان ببرد ...
مرد

صدای زن تمام کوچه را پر کرد ...
مثل اینکه با شوهرش داشت دعوا میکرد ...
زن های محله که از کوچه رد میشدند چند لحظه توقف میکردند و به مشاجره ی انها گوش میدادند ...
زن : "مگه تو مرد نیستی ؟ مگه تو نباید خرج منو این بچه رو بدی ؟ مگه من کلفت مردم ام که باید کار کنم و پولشو بدم به تو ......"
شب شد ...
مرد دوباره در فکر راهی برای برای ترک اعتیادش بود ...
هر دو مینی فقط روایت یه امر روزمره بودند به دنبال ایده های بکر باشید.

اولین روز
در حال تلو تلو خوردن بود که مادرش گفت : "بچه جون من مگه بهت نگفتم شب زود بخواب ؟"
پسر بچه جوابی نداد و لقمه ی کوچکی را که مادر برایش درست کرده بود را در دهانش گذاشت ....
مادر با خودش گفت : "باید زود بیدار شدن رو یاد بگیره ... حق هم داره بچه ام ... هنوز روز اوله کلاس اولشه ...یاد میگیره..."
روایت یک امر تکراری

دیوانه
همه خواب بودند ...
صدای ناله ای به گوش میرسید ...
مرد خانه بیدار شد تا قضیه را جویا شود ...
همه جای خانه را گشت ولی چیزی نیافت ...
چراغ ها را خاموش کرد تا بخوابد ولی ناله شروع شد ...
در چهره ی مرد ترسی نشست ...
چراغ ها را روشن کرد و صدا را که هر لحظه بلند تر میشد دنبال کرد ...
به انباری رسید و به یاد اورد که به پسرک عقب مانده اش شام نداده است ...
روایت یک امر غیر عادی با داشتن جمله (همه جای خانه را گشت ولی چیزی نیافت ...(

ترس

برای خرید هم که شده باید بیرون میرفت ولی میترسید ...
با اینکه 47 سالش بود ولی باز هم نمی توانست بر ترس غلبه کند ...
ترسش از نگاههای سنگین مردم که به یک زن کوتوله نگاه میکنند بود ...
خوب بود

تلفن

داشت زنگ میزد که روی صحفه اش نوشته بود شماره ناشناس من هم فکر کردم اونه ...
گوشی رو برداشتم ...
حرفی نمیزد ...
من هم گفتم : "میدونی که دوست دارم .. چرا حرف نمیزنی ؟ راست میگم ... من عین اونای دیگه نیستم ... "
صدای بلند خنده ای از اون طرف خط اومد و بعد گفت :"منم بابا ارمین .. دوست دارم دیگه چیه ؟"
موضوع بکر و جدید نبود.

عدالت یا بی عدالتی


عدالت واقعی رو در یک رویا هم نمیتوانید ببینید زیرا هیچ کجا عدالتی وجود ندارد چه در رویا چه در حقیقت ...
عدالت فقط اسمی از یک پدیده است که باعث میشود خیلی ها از آن ناراحت و خیلی ها خوشحال شوند ...
عدالت رواج یافته بین ما همان بی عدالتی است که ما آن را از روی اجبار و یا تحمیل تحمل میکنیم تا قربانی عدالت واقعی جامعه خود که همان نهایت بی عدالتی است نشویم ...
آیا این عدالت است کارگری با خجالت وارد مغازه ای شده و با ترس اینکه پول کم بیاورد خرید کند ؟
آیا این عدالت است که بیچاره ای در بین مردم تکدی گری کند بدون آنکه امیدی به فردا داشته باشد ؟
آیا همه این ها نمونه ای از عدالت هستند ؟
ولی بی عدالتی هم زیباست ...
میدانید چرا !؟

زیباست به دلیل آن که وجود بی عدالتی در جامعه ای نشان از ترس مردم از عدالت واقعی است که با وجود این ترس میتوان با کمی شجاعت به میان بی عدالتی رفت و ان را متلاشی ساخت ...
ولی اینجاست که شجاعت جای خود را به ترس میدهد ...آن هم به ترسی متفاوت ... نه مانند ترسی که از وجود عدالت دارند ... بلکه بیشتر و فراتر از آن ...
سوال اینجاست که آیا ترس مانع عدالت میشود یا بی عدالتی !؟
به عنوان یک نوشته زیبا بود ولی نمی دانم به عنوان یک مینی یا یک داستان!

هویت

لحظه ی سال تحویل به خودم قول دادم تا این سال را با تمام تلاشم به بهترین نحو تمام کنم ...
اولین جایی که باید میرفتم سر خاک پدربزرگم بود که اسمش را به یادش بر من که بزرگترین نوه پسرش بودم نهادند ...
سر خاک آن بزرگ که رسیدم بعد از شست و شوی سنگ قبر فاتحه ای خوانده و بعد از درد دلی با وی برای برگشت آماده شدم ولی وقتی از جایم بلند شدم دورم را قبر هایی را که بر روی سنگ مزارشان نام فامیلی من حک شده بود گرفتند ...
ناخودآگاه برای پیدا کردن هویتی آشکار بین آنها قدم زدم تا با اجدادم که همه در آنجا دفن شده بودند آشنا بشم ...
هر قدمی که بر میداشتم سکوت قبرستان تاثیرش را در من بیشتر نشان میداد ... قدم هایم سنگین تر شده بود ...
دلیلش را نمیدانستم ولی حسی شبیه ترس از مرگ و یا ملاقات با عزیزان و یا چیزی دیگر که توانایی درکش را نداشتم بر من غلبه کرده بود ...
مزار انسان هایی را که در ذهن من با خوبی نقش بسته بودند زیبا می دیدم و بقیه را کمی متفاوت ... که این تفاوت شاید به میزان شناخت من از آنها بوده و نه چیز دیگر ...
به انتهای قبرستان که نزدیک تر میشدم قدم هایم سبک تر میشد ... سبک تر ... سبک تر ... تا جایی که رسیدم به سنگ مزاری برزگ که رویش نوشته بود "خوش آمدی بمزارم نمودی یادم / بخوان بخوان سوره الحمد تا کنی شادم " رسیدم ...
پاهایم قدری سبک شده بود که نشستم و وظیفه ام را که انگار به من متوسل شده را انجام دادم ...
پاهایم توانی برای برگشت گرفت ...
در راه به فکر آن سنگ مزار بودم ...
حتی یادم رفته بود اسم صاحبش را بخوانم ...
زیبا بود.........


قرعه کشی
ساعت 3 قرار بود مراسم آغاز شود ولی به دلیل جلو رفتن ساعت رسمی کشور مراسم هم یک ساعت به عقب افتاد ...
بلاخره مراسم شروع شد ...
مجری مراسم قرعه کشی قوانین رو به شکل زیر بازگو کرد تا همه از نحوه برگزاری آن مطلع شوند ...
"برگه ها رو به داخل ظرفی شیشه ای باید می انداختیم ... از بین آنها 12 برگه به دست کودکان باید کشیده می شد ... شماره برگه ها به ترتیب از 1 تا 12 یادداشت می شدند ... توپ هایی هم در داخل گردونه ی قرعه کشی بودند که از 1 تا 12 شماره گذاری شده بودند که با خروج هر شماره عدد برگه ان شماره از دوره مسابقات حذف میشد ... و به شماره ی توپ اخر یک عدد ال سی دی 42 اینچ سامسونگ قرار بود اهدا بشه ..."
قرع کشی شروع شد ...
شماره اولی که از ظرف بیرون آمد شماره اخرین ته برگ من بود ...
شماره 5 هم یکی از شماره های ته برگهای من بود ...
شماره 10 هم همینطور ...
12 شماره فیش انتخاب شد و مرحله اول قرعه کشی تمام شد و این اتمام باعث رفتن خیلی از مهمان هایی شد که شانس با آنها نبود ....
شانس من برای برنده شدن زیاد شده بود ولی من فقط از خدا میخواستم کسی برنده ی ال سی دی شود که واقعا نیاز دارد ...
هر شماره که از گردانه بیرون می آمد من همین درخواست را از خدا میکردم تا اینکه شماره 10 و 5 و 1 من به ترتیب در 5 تا توپ آخر از دوره حذف شدند ولی با هر بار حذف شدن من بر درخواستم از خدا بیشتر تاکید میکردم تا اینکه نفر اول اعلام شد و از انتهای سالن صدای خوشحالی پیرزنی با دختر دم بختش بلند شد که معلوم بود آخرین شماره برای ته برگ آنها است ...
سالن برگزاری مراسم تقریبا خالی شد ... در این میان دو نفر خیلی خوشحال بودند ... یکی پیرزن بود که توانست بخشی از جهیزیه دخترش را فراهم کند و دیگری هم من که فهمیدم خدا دعاهای من را قبول میکند ...
موضوع بکر و جدید نبود.

کمربند ایمنی
تعطیلات خوبی را با خانواده اش گذرانده بود ...
در راه برگشت راننده خودش بود ولی در فکر رانندگی نبود تا اینکه ...
بعد از کمی سردر گمی به هوش آمد ولی روی تخت بیمارستان خوابیده بود با حرف های دکتر و پرستار فهمید که در تصادف تنهای مانده شده است ...
از آن حادثه به بعد از کمربند ایمنی متنفر شد چون از تنهایی واقعا بدش می آمد ...
زیبا بود . سعی کن جملاتتون رو بهتر و با دقت بیشتری بنویسید.



در کل بنیامین جان اگر بنده رو قابل اظهار نظر بدانید استعداد خوبی دارید برای نوشتن ولی باید بیشتر روی موضوعات فکر کنید. فقط یه ایده خوب کار خوب را تضمین نمی کنه باید بتوانید خوب و در یک فضای مناسب داستانی بیانش کنید. موضوعاتی را به ذهنتون می آید را در یک گوشه بنویسید و بعد خوب روش فکر کنید. سعی کنید بهترین فضای داستانی را براش در نظر بگیرید.
از جملات و دستور زبان با دقت تمام استفاده کنید.

398:


399:

ممنون حمید جان سعیم رو میکنم اصلاح کنم ...

400:

دستت درد نکنه حمید جان خیلی حرفهای خوبی زدی!اگه بشه نوشته های منو مینی مال کنی عالی میشه یعنی فکرش رو هم نمی کردم چنین پیشنهادی بشنوم تو پادشاه مینی مال هستی به خدا!
درمورد امضا و دادن لینک تاپیکم هم نظر خیلی عالی بود متشکر

401:

حميد جان داداش گل كاشتي....نيومدي نيومدي....وقتي اومدي چه كردي....
مرسي از نظراتت هم براي من...و هم براي بقيّة...راتش من بايد سرع بپيچونم برم...ميام و سر فرصت ميني‌هاتو مي‌خونم و نظر مي‌دم....ببخشيد....!

402:

زندان زنان

صدای فریاد زنی تاریکی آنجا را ترسناک تر میکرد ...
خورشید طلوع کرد ...
طلوع خورشید بر تاریکی ها غلبه کرد ولی صدای زن هم چنان ادامه داشت ...
فریاد زن جایش را به گریه ی نوزادی داد ...
زندان زنان صاحب یک عضو جدید شده بود ...

نظر بدید ...

403:

از خودگذشتی نافرجام



موشهای سفید سالها بود که به خاطر رعایت حال اهالی شهر در زیر زمین ، فاضلاب و جاههایی دیگری که برای انسانها ارزشی نداشتند ، زندگی می کردند. موشها به خاطر این از خودگذشتگی، کم کم سیاه و روز به روز کثیف تر و زشت تر شدند ولی اهالی شهر بدون اینکه علت این وضع را از خود بپرسند هر وقت موشی می دیدند تمام سعیشون رو برای کشتنش بکار می بردند.

404:

سلام بچه ها!
شرمنده، چون يه مدتي فقط با ايرانسل مي تونم بيام تو سايت و نمي تونم وراجي كنم!
ولي سعي مي كنم از طريق كافي نت داستان جديدم رو براتون بزارم.
راستي بچه ها، تو مسابقه ميني مال نويسي كه شركت مي كنين؟!
آقا حميد، از خود گذشتگي نا فرجام خيلي قشنگ بود.

405:

حميد جان خوندم از خودگذشتگيتو....!...قشنگ بود...راستش هنوز وقت نكردم وبلاگ تو و بنيامين جان رو ببينم....اولين فرصت با كلّه مي‌رم!....!

406:

ممنون از لطفتون اقا مهدی و اقا سعید. همچنین از بنیامین جان


در مورد نظر بنیامین جان


اقا بنیامین به چند صفحه قبل برگرد و مطالبی رو که نوشین در مورد مینی مال گذاشته اند رو با دقت مطالعه کن حتما به پاسخ سوالتون می رسید.

407:

سلام

نه دیگه حرف ضایع شدن و اینها نیست

همین داستان ها را اونجا هم می تونید بذارید

شرکت کننده ها هم که قاعدتا همین بچه ها هستند

408:

سلام

ممنون از زحمات و ذوق همه ی دوستان در ادامه دادن تاپیک و قرار دادن داستانهای خوبشون در اینجا.
فقط لطف کنید و از تبلیغ وبسایت یا وبلاگ شخصی خودتون در ادامه ی تاپیک خودداری بفرمایید.

تاپیک ویرایش شد ...

موفق باشید

409:

سلام به همه....بچّه‌ها مي‌دونم كه نيازي نيست من بگم...امّآ خواهشاً همتون بياين و تو مسابقه شركت كنيد.....چون ممكنه تعداد زيادي نيان...لااقل بذاريد حالا كه اين فرصت رو به ما دادن هممون بريم و استفاده كنيم...مرسي از همتون....!

410:

خوب راستش خیلی سخته که یک داستان را انتخاب کرد ولی خوب من حتما شرکت خواهم کرد. ولی خوب شاید روز اخر داستانی بزارم چون ممکنه داستانی جدیدی بنویسم.
راستی من یه پیشنهاد هم دارم.
اگر امکان داشته باشه از بین مینی های همدیگه به نویسنده پیشنهاد بدیم که کدوم رو به مسابقه ارسال کنه. من که خیلی خوشحال می شم که شما نظر بدید.

411:

تقابل سالها فراموشی با یک لحظه فراموشی



آن شب پرستار خانه سالمندان فراموش کرد که قبل از رفتن ، بخاری برقی را خاموش کند. پیرمرد وقتی بیدار شد و خود را در انبوهی از آتش دید در حالی که بخاطر بیماری آلزایمر نمی دانست کجاست و چند شنبه است و چند سال دارد و اصلا زن و بچه ای دارد یا نه و ....، برای اولین بار از فراموشی هایش ، حس بدی نداشت، چون هیچ گاه در این چند سال بیماری با فراموشی اش به کسی آسیب نرسانده بود.

412:

مثل همیشه حمید جان عالی بود.من که نمی تونم توی مسابقه شرکت کنم همینم مونده با این کوتاه نویسی مفتضحی که دارم برم مسابقه !

413:

سلام وسترن جان شما لطف دارید و همیشه من را شرمنده می کنید.

با توجه به شرایط مسابقه شما حتما می تونید شرکت کنید. داستان "امید " خیلی قشنگ بود. من پیشنهاد می کنم که شما اون را برای مسابقه ارائه کنید.

شما کدام مینی من را برای مسابقه پیشنهاد می کنید؟

414:

سلام بچه ها!
تورو خدا راهنماييم كنين!
به نظرتون با كدوم داستان تو مسابقه شركت كنم؟
1- اونانيرن(خود ارضايي)
2-كمك (اسمي كه آقا بنيامين گل براي داستانم انتخاب كرد)
3- يه داستان جديد!
بچه ها خواهش مي كنم راهنماييم كنين!
اين نوشته آخري آقا حميد عالي بود، اگه تو مسابقه بره، حتما برنده ميشه!
وسترن خانم هم بهتره كه با داستانهاي كوتاهي كه قبلا نوشتن، شركت كنن؛ به هر حال نصيحتي بود برادرانه...

415:

سلام
من هم همین نصیحت رو به شما میکنم همون داستان حاجیه مسجد و ... بذارید چون اولین کارتون بعد از تغییر سبک بوده که جالب شد .. به نظر من با اون امتحان کنید ... البته نظر اخر با شماست ...



 اين مطلب بدون دخالت انساني عينا از اين آدرس کپي شده و تمامي مسوليت آن با ناشر اصلي است.

مستقیم کردن لینک های آپلودسنترها - (قوانین در پست اول)
مستقیم سازی لینک آپلودسنترها ๑۩۞۩๑ قوانین در پست اول ๑۩۞۩๑
تاپیک جامع پیرامون انکودرها، ریلیزها و سایت های وارز و ... فایل ضمیمه شده در پست اول مطالعه شود
مستقیم سازی لینک آپلودسنترها ๑۩۞۩๑ قوانین در پست اول ๑۩۞۩๑
ExpressLeech / تاپیک جامع اکسپرس لیچ ▓ توضیحات در پست اول ▓
مستقیم سازی تورنت ๑۩۞۩๑ قوانین در پست اول ๑۩۞۩๑

- - - * * * محفل گفتگوی دوستانه طراحان وب * * * - - -
آدرس وبلاگ یا سایتتون چیه ؟
آموزش هك از پايه
آموزش طراحي صفحات وب در اينجا
آموزش سيستم مديريت سايت و وبلاگ ورد پرس با معرفي پلاگين ها WordPress :
بحث و تبادل نظر در رابطه با راه اندازی فروشگاه الکترونیکی
*